سه سال و اندی پیش اینجا را درست کردم و اسمش را گذاشتم "فقط می نویسم" و در مدت این چند سال هزار بار از خودم سوال کردم که "چرا اینجا می نویسی؟" و سر آخر هم هر بار فقط توانستم با استیصال ابروهایم را بالا بدهم و بگویم : "نمی دانم!فقط می نویسم!"
اینجا را که ساختم، اول به این سوت و کوری نبود.دغدغه من هم دیده شدن و خوانده شدن بود.من هم خوشحال می شدم از بالا رفتن آمار بازدید کننده ها یا تعداد کامنت ها. ادعا یا آرزوی خیلی بزرگی نداشتم، مثل آنهایی که می خواهند پرخواننده ترین وبلاگ ها بشوند، اما چه کسی ست که بدش بیاید از طرفدار و این حرفها؟
باری...زمان گذشت و ساعت بارها نواخت و فقط می نویسم ِ من شد این خانه ساکتی که ملاقات کننده های خصوصی اش گاه به گاه سرکی می کشند و همین.
انگیزه های امید بخش من در شروع نوشتن در این صفحه، با امروز بسیار متفاوت شده است. امروز که اینجا اینطور خلوت است،بالاخره جواب سوالم را "که چرا اینجا می نویسم" و یا "چرا این صفحه را نمی بندم؟" پیدا کردم و فکر هم نمی کردم این جواب امروز بیاید،امروزی که فقط می نویسم تا این حد کم رنگ شده.
حالا می دانم که می نویسم برای آنکه دیده نشدن را تجربه کنم.کار کردن بی چشمداشتی به نتیجه. بی طمعی به آمار خواننده ها و تعداد نظرات.حالا می توانم به معنی واقعی کلمه بگویم "فقط می نویسم". بی درخواستی،آرزویی یا حتی هیجانی. می نویسم تا تجربه کنم استمرار داشتن وقتی جمعی برای نتیجه ات کف نمی زنند چه حالی دارد و راستش با همه دشواری اش خوب حالیست!
"فقط می نویسم" برای من منبع آزمون های بسیار بوده.منشا آشنایی با آدمهایی که حالا تحقیقاً هیچ کدامشان در زندگیم نیستند.درس هایمان را گرفته ایم و مسیرهایمان از هم جدا شده است.دوستانی هم هستند انگشت شمار، که صمیمانه و شفیقانه با من مانده اند. دوستان ندیده ای که مهری نسبت به ایشان احساس می کنم. اما امروز می دانم که به خاطر آنها هم نمی نویسم.
می دانم که می نویسم چون راهیست که یاریم می دهد کم رنگ بشوم و از میان برخیزم...
