تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

وقتی از آدم می پرسن حالت چطوره  ، یک جواب بیشتر وجود نداره : خوبم.

"خوبم" یعنی : هنوز قدرت تحمل دارم.

خوبم یعنی با این که : از محیط کارم متنفرم، از هوای آلوده ی شهرم متنفرم ، از ترافیک طاقت فرسای خیابون ها متنفرم، از گرافیکی که درتقابل با مشتری و کارفرما و چاپچی سود جو حتی از ترافیک هم غیر قابل تحمل تر می شه متنفرم ، از آدم هایی که هر وقت  می بیننت جمله شون رو با با یک "چ" نحس شروع می کنن(مثلا چقدر رنگت زرد شده ! چرا پلکت افتاده یا پات چلاق شده؟) متنفرم ، از زن وراج جیغ جیغوی بغل دستم توی تاکسی که داره با موبایلش حرف می زنه و از مردک حروم زاده ای که این طرفم نشسته و داره دستشو به پام می ماله متنفرم، از صدای کشدارِ منشی مطب دندون پزشکی متنفرم ، از لبخندهای اجباری که مجبورم بزنم تا اجتماعی و خوش مشرب به نظر بیایم متنفرم ، از کلم پلو و شلغم پخته متنفرم ، از کلیپ ِ "دختر تهرون" و گروه " فارِز" متنفرم  ولی هنوز می تونم تحمل کنم وهنوز قادرم  بعد از هفت هشت ساعت خواب، برم تا دوباره و ده باره با همین چیزها روبه رو بشم.

 

 خوبم یعنی : هنوز می تونم لابه لای روزمرگی هام در طول یک بیست و چهار ساعت، چهار دقیقه با یکی حرف بزنم یا دست کم بهش فکر کنم .یکی که روی اعصابم بالانس قوس نمی زنه واز خرک ِ کمرم کولی نمی گیره، نمی خواد با مهمون کردنم به صرف لیس زدن به یک آبنبات چوبی و سق زدن فلافل دویست تومنی و هورت کشیدن ساندیس ِ پرتقالی (که حتما هم باید از ته باز بشه ) مخمو بزنه ، ادای "عباس کیارستمی" یا "آلن د لن "– با دوبله خسروشاهی البته- رو در نمیاره ، نمی خواد هی چاخان کنه که مثلا با "توکا نیستانی" و" اردشیر رستمی" رفیق ِ شش دانگه ، راجع به مایع ماکارونی و روغن موتور ِ کاسترول مثل تحلیل های تاریخی" خسرو معتضد "حرف نمی زنه ، وقتی در ِ مترو باز می شه با یه تفنگ ِ شکاری به هر کسی که جلوشه شلیک نمی کنه تا زودتر پیاده بشه ،وقتی صحبت از فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی می شه فکر نمی کنه این اسم ِ یکی از دوبیتی های" بابا طاهر عریانه" ، دستشو توی دماغش نمی کنه یا وقتی با آدم حرف می زنه همش با گوشه  ی روسری ِ آدم ور نمی ره و خلاصه...

 

خوبم یعنی : هنوز قدرت تحمل دارم وقتی ساعت دوازده شب همسایه م به صرافت می افته که قبل از خواب زنشو کتک بزنه یا شش صبح با صدای بلند به شریکش پای تلفن فحش های آب نکشیده ناموسی بده شونه م رو بالا بندازم ، لبخند تلخی بزنم و بگم : خب...همینه دیگه!

یعنی هنوز می تونم بی خیال شم وقتی طرفم جواب یک اس.ام.اس ناقابل رو دو ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد می ده و جواب ِ اعتراضمو به دیر جواب دادنش چهل و هشت ساعت بعد...

به هر حال... تا "ریچارد براتیگان" هست و من می تونم در رویای بابل ِ اون غرق بشم دنیا بی نظیر و فوق العاده ست و به خداوندی خدا که باز هم می ارزه که بیدار شم و زندگی کنم!

 

 

 

 

  

ضمنا مهلت شرکت در انتخاب ایده آل ترین پارتنر مرده دنیا برای دم بخت ترین دخترکل جهان بشریت (خانوم برو ته صف من فعلا از همه واجب ترم!) تا فردا شب تمدید شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط ترگل بهرامی  | 

چند تا چیزو باید حتما بهتون بگم :

دیگه تصمیمم رو گرفتم.

 من باید در عالم رویاهام یک پارتنر ِ جدی داشته باشم . توی عالم واقع پیدا کردنش یک کم کار سختی شده این روزا...

یک پارتنر ِ ایده آل ِ درجه یک : باهوش ، جذاب ، حاضر جواب که حتما هم مرده باشه . مگه نشنیدین که می گن : یه پارتنر ِ بی نقص یه پارتنر ِ مرده ست!

معهذا این سه نفر کاندیدهای اصلی من هستن. با سمت راستی  که آشنایی دارین" شل سیلور استاین".

همون طور که می دونین یک بار با هم یک کم ازدواج کردیم (برای اطلاعات بیشتر راجع به مراسم ما رجوع شود به شل سیلوراستاین و رویاهای یک دختر دم بخت) و خب نشد دیگه...بعضی وقت ها هوش ِ زیادی ِ طرف هم کار دست آدم می ده!

چون شل زیادی معروفه و در ضمن خودش خواسته از شعرهاش توی هیچ وبلاگی نوشته نشه نمی تونم نمونه شاهکارهاشو واستون این جا بگذارم . می ترسم ناراحت شه و خلقش سگی بشه. می دونین که اون نیمه دیوانه ست و کمی هم پارانویا و یک سر سوزن هم اسکیزوفرنی داره...

 

وسطی "ریچارد براتیگان "  نویسنده نابغه آمریکایی است که تازگی ها رفتم تو نخ و کوکش و راستش اون قدر دلمو برده که می تونم همین آلان خوابشو ببینم و توی خواب ازش خواستگاری کنم و امیدوار باشم که قبول می کنه . آخه اون جور که من دستگیرم شده از زن های مومشکی خوشش میاد!

" در رویای بابل" رو سه بار خوندم و تمام ِ رد پاهای ریچارد رو توی جای جای ِ کتاب بو کشیدم! آخه چه جوری می شه از کسی که کتابشو این جوری شروع می کنه گذشت :

"دوم ژانویه ی  1942 خبرهای خوب و بدی داشت.

اول خبر خوب : فهمیدم مرا برای خدمت در نظام وظیفه " نامناسب" تشخیص داده اند و به عنوان بچه سرباز به جبهه ی جنگ جهانی دوم اعزام نمی شوم.مساله اصلا بی علاقگی من نبود چون من جنگ جهانی دوم ام را پنج سال پیش در اسپانیا جنگیده بودم و یک جفت سوراخ گلوله هم در ماتحتم داشتم که این را اثبات می کرد.

اصلاً سر درنمی آورم چرا تیر به ماتحت ام خورد.به هر حال یک داستان جنگی مزخرف بود.به مردم که می گویی ماتحت ات تیر خورده ، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند.جدی ات نمی گیرند، اما این دیگر مساله ی من نبود.جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع می شد برای من تمام شده بود..."

چطوری می شه ازش گذشت، حتی اگه واقعا توی ماتحتش یک جفت سوراخ ِ گلوله داشته باشه! من که به اون جا کاری ندارم و تازه این جریان ماتحت اون قدرها رویایی به نظر نمی رسه...پس بی خیال.

 

و تصویر سمت چپ متعلق به "جروم دیوید سالینجره" که تنها نویسنده ی پس از جنگ در امریکاست که آثارش با استقبال مواجه شده. تنها نقطه ضعفش از نظر من اینه که قیافه اش یک کم زیادی بچه مثبته و خب این در مقابل" شل "و "ریچارد "که هر کدوم ظاهر هیپی وار مخصوص به خودشون دارن، از شما چه پنهون که خیلی به چشمم می یاد...نمی دونم "ناتور دشت" را خوندین یا نه، اما من درست سر فصل سوم بود که عاشقش شدم ...آره خوب یادمه که وقتی اون چند خط طلایی ِ شروع فصل سه رو خوندم احساس کردم با این آدم باید نشست و حداقل یه قهوه خورد باهاش حرف زد و بعد به همین حد بسنده نکرد و پیشنهادهای بی شرمانه داد!

 اینه اون چند جمله جادویی:

" من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده.افتضاحه.حتی وقتی دارم می رم سر کوچه مجله بخرم ، اگه کسی ازم بپرسه کجا می ری نذر دارم بگم دارم می رم اُپرا..."

داستان های سالینجر پر از شخصیت هاییست که همشون یه جورایی همین شکلی با خودشون روراستن.آدم هایی بعضاْ خیلی بی عار و مطرود از جامعه. آدم های درون گرایی که مظهر کامل همه ی کثافت ها و نجابت ها  حقایق و دغل کاری ها  خوش قلبی و فساد و  خلاصه جمیع اضدادند.آدم هایی به شدت واقعی که قرار نیست بی خود خوب یا بد به نظر برسند.

 

انتخاب سختیه.احتیاج به کمک دارم.بالاخره می تونم یکیشون رو برای اول کار و موقتاً انتخاب کنم، نمی تونم؟

بالاخره هر رابطه ای حتی با نوابغ ادبیات جهان هم که باشه محدودیت ها و سختی های داره ، مثلا شاید شل توی خواب خیلی خر و پف کنه یا ریچارد موقع خوردن چای اونو هورت بکشه یا واسه پیدا کردن ِ سوژه دلخواهش برای نوشتن مجبور باشه انگشت توی دماغش کنه ، سالینجر از وبلاگم خوشش نیاد یا همش بخواد واسم آقا معلم بازی دربیاره...

به هر حال لطف کنید یک همفکری بدید، پیشنهاد بدید، بگید که به نظرتون کدوم برای شروع جفت مناسب تریه...

 

 

 بعد این که:

 نویسنده وبلاگ "ابزوتاس" که وبلاگیه بدون هیچ داعیه ای در هیچ زمینه ای و فقط محلی برای "شر و ور " نوشتن - البته به عقیده من به روشی کاملا هوشمندانه -در پاسخ به یک نفر که برای پست قبلی من – چطور همه چیز این شکلی شد -  کامنت آموزشی(!) در مورد سنجش درست فاصله  و سال نوری  گذاشته بود، شعری به سبک و سیاق ِ خودش نوشته است. چنانچه کمی با نوشته های عجیب میانه دارید یا بلدید به بعضی خل بازی ها بخندید ، حتما دنبال مطلب جدی نگردید و هی سوال نکنید : یعنی چه ؟ سری بزنید. من که خواندم و خوشم آمد. وبلاگیست که از ظاهر نوشته ها نمی توان در موردش قضاوت کرد. وبلاگیست سوای همه وبلاگ ها.نمی دانم...من که دوستش دارم.

 

  

و آخرش هم این که اون پست "کلاغه به خونش می رسه" را یادتونه؟...کلاغه به خونش نرسید.

 

...همین.

 

 

 

 

 

 

 پس نوشت۱ : راستش به شک افتادم که ریچارد براتیگان حتما و کاملا الان مرده یا نه...اگه کسی از مرده یا زنده ش خبری داره لطفا به من بگه.

اگه زنده بود فقط یه گوله توی پاش شلیک کنین.الان که بهتر فکر می کنم می بینم این یکی رو زنده می خوام.

پس نوشت ۲: عجب پست خر تو خری گذاشتم امشب...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط ترگل بهرامی  | 

پنیری که مزه گچ ِ خیس  می داد ، صبح اول صبحی حالشو حسابی  گرفته بود و با چشم های پف کرده و همون جور که چایی شیرینیشو یک ربعی می شد که هم می زد ، به سطل توالت فکر می کرد که نسبت به کاسه توالت فرنگی در موقعیتی نبود که بشه در حال نشسته، آدم  با یه پاش پدال سطل رو فشار بده و درشو باز کنه و با یه دستش و با مهارتی شبیه  قهرمان های پرتاب دیسک دستمال توالت خیس و مچاله شده رو درست بندازه توی سطل...

" پنیر فقط پنیر ِ تبریز..." اینو زیر لب به گیزلا  گفت که تنها خواهر دو قلو و هووش بود که می تونست باهاش صبحانه بخوره . گیزلا موافق بود، اما مثل همیشه تذکر داد که اصولا خوردن پنیر در دراز مدت آدمو خنگ می کنه و البته بعدش اضافه کرد که همراه کردن چند تا گردو به ترکیب نون و پنیر می تونه اندکی تعادل رو برقرار کنه.

حوصله شوهرشون رو نداشتن که داشت توی دستشویی فین می کرد و مطمئن بودن که بعدش درست کاسه دستشویی رو آب نمی کشه و اونا باید پشت سرش برن و با دستکش و وایتکس بیفتن به جون دست شویی ، البته بعد از این که در دو جمله کوتاه مثل همیشه به شوهرشون حالی  می کردن که اون کثیف ترین مردیه که ممکنه  وجود داشته باشه :" عزیزم ، تو یک کثافت درجه یک هستی و ما حتم داریم توی دنیا لنگه ت پیدا نمی شه."

مرد هم مثل همیشه چیزی حالیش نمی شد و دهن دره ای می کرد و پیشونی شو می خاروند از این که مجبور نبود اَن دماغ های خودشو پاک کنه کلی خوشحال می شد . اَن دماغ های گل گلی ، گل منگولی رنگ وارنگ توی کاسه روشویی لیز می خوردن و بازی می کردن به هم آب می پاشیدن و از این که از خِفت ِ سوراخ دماغ های ابله ترین شوهر ِ دو زنه ی عالم بیرون اومدن کلی شاد بودن. بعد که خسته می شدن  هر کدوم یه وری می چسبیدن و آفتاب می گرفتن و شکمش هاشون رو باد می کردن ، غافل از این که قراره  وسواسی ترین خواهر دوقلوهای عالم که هووی هم بودن با وایتکس و برس تیشه یه ریشه ی ژله ایشون  بزنن و تموم...

 

بچه هاشون- منظورم  بچه های اَن دماغ ها نیست بلکه بچه های اون دو زن و یک مرده -  ازشون متنفر بودن به خصوص از مادرهاشون که از آرنج به هم چسبیده بودن یعنی در واقع فقط  بخشی از پوست ِ آرنج ها به هم جوش خورده بود و جدا سازی شون با این که از آب خوردن هم راحت تر بود اونا هیچ وقت رضایت نداده بودن از هم جدا بشن و حتی شب زفافشون از غلت واغلت زدن های اضافه پرهیز کرده بودن مبادا از هم پاره بشن.

 خلاصه  بچه ها رفته بودن یه جایی رو اجاره کرده بودن . یک سال اول تا تونسته بودن ریخت و پاش کرده بودن و ظرف ها رو هفته ای یک بارهم  نمی شستن. هر چی خورده نمی شد اون قدر در مجاورت هوای آزاد قرار می گرفت تا تبدیل به کمیاب ترین نوع ِ کپک های خودرو می شد و بعد روزی که عمو لویی اومد بهشون سر بزنه متوجه شد که اون ها لااقل هشتاد و چهار نوع باکتری و قارچ متفاوت تولید کردن که نمونه اش در دنیای علم یافت نمی شه. عمو لویی بچه ها و قارچ های دست سازشون رو برد آزمایشگاهش . بچه ها همون جا به عنوان تولید کننده ی قارچ هایی که می شد ازشون به عنوان سوخت موشک استفاده کرد مشغول به کار شدن و عمو لویی از قِبَلشون ثروت ها که به جیب نزد!

همه داشتن خوشبخت می شدن که گیزلا وخواهرش  رو یه دسته از فضایی های بی پدر و مادر دزدیدن ومغزشون رو با یه جور میمون های مریخی عوض کردن و وقتی بعد از پنج ساعت که برابر با پنجاه سال نوری بود برشون گردوندن به سیاره زمین، شوهر ابلهشون  دو تا خواهر دوقلوی دیگه رو  گرفته بود که اون ها هم از گوش به هم چسبیده بودن و همون قدر به هم وابسته بودن که گیزلا و اون یکی. اونا وقتی رسیدن که شوهر سابقشون داشت دیگه می مرد.

 گیزلا و خواهره  گفته بودن به جهنم و از اون جایی که هوش اون میمون های مریخی سه برابر انیشتین ِ ما بود ، در عرض یک سال تونستن مدارج بالای علمی و نظامی و سیاسی  رو طی کنن و برن آمریکا و ایتالیا و فرانسه ، مافیا راه بندازن و نصف دنیا رو نقد از خدا  بخرن و بقیه ش رو هم قسطی با شیطون معامله کنن.

از اون طرف بیماری وسواس توی مریخ شایع شد و مثل یک طاعون ِ ذهنی  آدم فضایی ها رو قلع وقم کرد. اونا از شدت وسواس، کل موجودیت و حیات روی سیاره رو سابیدن و از بین بردن. از اون روز بود که مریخ خالی از سکنه شد و تنها سیاره ای که دوام اورد به دلیل ِ این که کثیف و نامنظم بود و کثافت و بی نظمی به صورت یک فرصت برای دست یابی به ثروت و قدرت  دراومده بود، زمین ِ ما بود.

 

 اما هنوز هم زمین به صورت سطل آشغالی گِرد،  دیوانه وار به دور خورشید می چرخه و خورشید دیوانه وار به این فکر می کنه که  چطوره  یک شعاع جهان سوز از اندام داغ ِ خودشو مثل یه دستمال توالت مچاله شده توی این سطل آشغال بندازه  تا همه چیز آب بشه و بره توی سوراخ توالت و خدا سیفون رو بکشه و شاید این جوری همه چی مثل اولش بشه...

به خاطر گیزلا و خواهرش و هوش مریخی شونه که دنیا هنوز دنیاست و هیلاری ممکنه از اوباما ببره.

 به خاطر گیزلا و خواهرش با اون مغزهای مریخی شونه که قیمت نفت در بازارهای جهانی بالا می ره و گوجه فرنگی و لیمو ترش از دانشگاه آزاد گرون تر می شه.

به خاطر خیانت فضایی هاست که ما تحریم شدیم و اوضاع از این هم بدتر می شه مگر این که سعی کنیم  پنیر رو از برنامه غذایی مون حذف کنیم و با خوردن بی رویه گردوی  کیلویی سیزده هزار تومن مغزمون رو از مغز اون میمون های مریخی فعال تر کنیم ، گیزلا و خواهرشو به درک واصل کنیم واون قدر مستقل بشیم که اَن دماغ هامون رو خودمون از کاسه روشویی پاک کنیم.

به امید روزی که  هوش مصنوعی و امپریالیست ِ جهان خوار از پهنه گیتی خانوم محو بشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در یکی از صحنه های فیلم آنیهال – احتمالا-  وودی آلن و دایان کیتن در آسانسور گیر افتاده اند.

دایان رو به وودی می گوید : عزیزم اصلا لازم نیست بترسی.

وودی آلن با صدای لرزان جواب  می دهد : منظورت چیه که لازم نیست بترسم؟ من به ترس از فضاهای بسته شهرت دارم!

 

دوستان عزیز و دشمنان احتمالی!

من موجودی عموماً منزوی و به قول دوست نازنینم  لیلی نیکو نظر  متخصص زندگی کردن در زیر زمین های تاریک و ساکت هستم!

من به ترس از قرارگیری در جریان های جنجالی شهرت دارم !

 بنابراین ملتسمانه تقاضا دارم این جریان پست اخیر توکا نیستانی و ماجراهای لیلی نیکو نظر را  به من مربوط نکنید و بگذارید این دو نفر که هر دو برعکس من متخصص شنا کردن در جریان های جنجالی و دیوانه وارند خودشان مسئله را – اگر اصولا مسئله ای وجود داشته باشد – حل کنند و از آن جایی که چنین جو سازی هایی قطعا تغییر یا خدشه ای  د ر روابط من با دوستانم ایجاد نخواهد کرد خواهشمندم وقت گران بهای خود را با چنین اظهار نظرهایی در این مکان خاص تلف نکنید.

ضمناً نظرات نامربوط به این وبلاگ و مربوط به آن وبلاگ حتماًً سانسور خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:44  توسط ترگل بهرامی 

 

آیا واقعاْ : 

انسان موجودی اجتماعیه؟

خواستن توانستنه؟

از محبت خارها گل می شه؟

خنده بر هر درد ِ بی درمان دواست؟

خانواده نهادی مقدسه؟

زن و مرد مکمل هم هستن؟

فرزند صالح که گلی است از گل های بهشت، اصولا وجود داره؟

دل شکستن هنر نمی باشد؟

نابرده رنج گنج میسر نمی شود؟

هر که بامش بیش برفش بیشتر؟

ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه؟

از کوزه همان برون تراود که در اوست؟

جوینده یابنده س؟

دل به دل راه داره؟

کاچی بهتر از هیچی؟

دو صد گفته چون  نیم کردار نیست؟

.

.

.

 

وای که چه قدر عصبانیم :

هر چه رشته بودم پنبه شده

از اونجا رونده  از اینجا مونده شدم

نه راه پس دارم نه راه پیش

 

 

مرده شورمو ببرن که هم در لحظه ای که عصبانیم می دونم که :

آش کشک خالمه

دیکته ی ننوشته غلط نداره

زمین بره آسمون  آسمون بیاد زمین همش روز از نو روزی از نو ی لعنتی شروع می شه...

 

ما دیگه غلط بکنیم رو دیوار کسی یادگاری بنویسیم

خری که توی گل می مونه حتما از کرگی دم نداشته

بازم جای شکرش باقیست که : بالاتر از سیاهی رنگی نیست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط ترگل بهرامی  | 

پیش نوشت : این روزها هر جا که کارمان گیر می کند ـ دقیقاْ هر جایی ـ دستمان فقط به یک نفر می رسد . یک ناجی برگزیده که مشکلات و رنج های ما از ریزترین مسائل زناشویی یا ضربه هایی که در کودکی خورده ایم تا مسائل مربوط به غنی سازی اورانیوم و قیمت بنزین به او مربوط می شود .پرداختن به آقای احمدی نژاد یا هر  رئیس جمهور دیگری منظور نظر این متن نیست فقط مثل همیشه می خواهم فریاد بزنم که : از ماست که بر ماست. و این "ما" در موارد خیلی خیلی بدیهی یا بدوی همه آن چیزها را که برای خود نمی پسندد بر دیگری ـ که آن هم جزوی از "ما"ست ـ روا می دارد.

با اشتیاق صفحه اول بلاگفا را باز می کنی و رمز ورودت را تایپ می کنی. دوست داری بدانی کدام  دوست  چه نظری داده  و از بین تمام نظرهای دوست داشتنی یا انتقادهای به جا  یا حتی سلیقه ای  ، بر می خوری به کامنت های عجیب و غریبِ وقیحانه و مستهجن و حرف های بی ربط و توهین آمیز که فقط از یک ذهن بیمار و بی کار برمی آید. با خودت فکر می کنی چرا این روزها  تعداد این جور نظرات(!) آن هم در یک محیط مجازی ِ مثلا فرهنگی ، زیاد شده و قبل از این که روی گزینه " حذف"  کلیک کنی و مختصر درد ِ  گزیده شدگی  را  از خودت دور کنی، لحظه ای دست نگاه می داری و به صفحه مانیتور خیره می مانی ، نگاهت از روی تمام آن کلمه ها  که مثل نیشترهای زهرآلود چشمت را می آزارند بی آن که دلیل ِ معلومی داشته باشند، می گذرد و به خودت می گویی : به احمدی نژاد چه؟ وقتی ما این همه نسبت به هم بی رحم و بی احترام هستیم و  دم از عدالت خواهی و احترام طلبی هم می زنیم ، از  احمدی نژاد نامی  چه انتظاری می شود داشت؟ رئیس جمهور که فرستاده خدا نیست ، یکی است از میان همه...منتقد دولت هستیم و خواستار دموکراسی اما حتی نمی توانیم حرمت هم را در یک محیط مجازی که همه " فقط دارند می نویسند " نگه داریم...

 

 

توی کلاس ورزش هستی . یک ساعت به پایان کار باشگاه باقی مانده  و جمعیت زن ها توی سالن موج می زند. تمام دستگاه ها اِشغال است  و هر کسی با یک  دستگاه  کار می کند. بیشتر خانوم های کارمند توی این ساعت می آیند و چاره ای هم ندارند. بالاخره کاچی بهتر از هیچیست. چند تا از خانوم ها برای همه دستگاه ها "زنبیل " گذاشته اند و در هر حالی که  مشغول کار با دستگاه دیگری هستند ، با لحن مثلا مهربان ِ "عزیزم  جونم" از تو خواهش می کنند که چند ثانیه سراغ دستگاه خالی نروی  تا آن ها به محض تمام شدن این ورزش به حرکت بعدی هجوم بیاورند . اگر معترضشان شوی بلافاصله چهره خیرخواهشان تغییر شکل می دهد ، ُبراق می شوند که :  "مگر نمی بینی نیم ساعته که زنبیل گذاشته ام؟"  پس بهتراست چیزی نگویی وبه جای آن که خودت را گرفتار دور ِ باطل ِ" گفتگوی تمدن ها" کنی به روش" خفه خون ِ مظلومانه در وضعیت غیر متمدنانه"  تن دهی و منتظر بمانی . هر چند که انتظار هم بی فایده است ، چون ملاحظه و موقعیت سنجی و شعور گاه آن قدر کمیاب و بعید می شود که فقط می توانی بنشینی و نمایش ِ کامل خودخواهی و منفعت طلبی را تماشا کنی که مثلا یک خانوم حرکتی را  که به طور معمول با یک دستگاه خاص  سی بار انجام می داده به دلایل مختلف امروز پنجاه بار می زند و در بین  هر ده حرکت حداقل سه دقیقه استراحت می کند و گپ و گفت با سعادتمندِ در حال ِ "تن پروری"ِ مجاور را هم از دست نمی دهد. نمی توانی از خودت نپرسی که  : مثلا در این سالن ورزش بانوان ، در همین موقعیت جاری ، احمدی نژاد چه کاره است ؟ تقصیر رئیس جمهور است که این زن ها بدون توجه به ازدحام سالن  حاضر نیستند  فقط با خرج کردن  کمی شعور – و نه از خود گذشتگی – برای دیگران هم فرصت ِ کوتاهی باقی بگذارند؟ جمله "چشمش  کور می خواست زودتر بیاد ، من می خوام از پولی که دادم کامل استفاده کنم " را آقای احمدی نژاد یاد ما داده است؟

 

  

وارد قنادی می شوی . جایی مهمان هستی و سر ظهر یک روز تعطیل است. مسابقه فوتبال بین دو تیم نسبتاً مطرح داخلیست. سه نفر توی قنادی هستند و نیستند! میخ شده اند به تماشای مسابقه و چشم هایشان به صفحه تلویزیون دوخته شده. سلامی می دهی  به نشانه یک ادب احمقانه من باب ِ تعاملات اجتماعی  و جواب ِ زیر لبی می شنوی  که معنی اش" بر خرمگس معرکه لعنت " است. از چند و چون شیرینی های مورد نظرت  می پرسی  و جناب قناد باشی که مجبور شده است به خاطر دادن یک جواب بی مورد به مشتری ِ مزاحم  حواسش را از روی صفحه تلویزیون به داخل یخچال هایش بدهد ، با لحن کم نظیری می گوید : " خانوم زود باش دیگه انتخاب کن ! "  احساس می کنی  نه می توانی " خفه خون مظلومانه" بگیری ،  نه در راستای آغاز " گفتگوی تمدن ها" با فروشنده کلامی برانی . با عصبانیت اعتراض می کنی  که  چه طرز برخورد است و این که مگر جز این است که روزی ِ شما را خداوند متعال به وسیله بندگان برگزیده ای به نام ِ" مشتری" سر سفره شما می آورد ؟  بی آن که خرید کنی  بیرون می آیی  در حالی که فقط به نظرت  می رسد که بهتر است ساکت بمانیم و از دموکراسی و هیچ پدیده  سیاسی اجتماعی فرهنگی  دیگری حرف نزنیم . به جای آن که مدام به آقای رئیس جمهور و دولت نهم گیر بدهیم به خودمان نگاه کنیم : در اکثر مواقع برای هم تره هم خرد نمی کنیم و به خون ِ هم تشنه هستیم  و آن اقل ِ وقت ها هم که با هم خوب می شویم آن قدر متظاهرانه و در جهت منافع خودمان است که بیشتر مهوع  است  تا غرور ملی را در آدم بیدار کند.

با عصبانیت و دست ِ خالی به سمت خانه دوستت  می روی  در حالی که می دانی   اولین جمله ات  بعد از سلام این است :

خدا این احمدی نژاد را از ما نگیرد!!!...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:54  توسط ترگل بهرامی  | 

پیش نوشت : این شعر به مناسبت روز معلم توسط پسر عموی چهارده ساله من "ایمان بهرامی " سروده شده است. در راستای تشویق استعدادهای جوان و آغاز رسم نیکوی پزُ خانوادگی دادن در این وبلاگ این شعر از طرف یکی از مستعدترین عناصر ذکور خانواده بهرامی  تقدیم می شود به   همه آموزگاران این مرز و بوم ...

 

ای معلم ،  ای    سرآغاز   صفا            آن همه لطف و محبت کی بماند در خفا

در همه   حکم   خدا    کوشیده ای           روی    آسایش     کجا     می دیده ای

ای تو که از جان و تن بگذشته ای           در   کدامین  راه   پی   می گشته ای

دانش آموزان اند  بس  مدیون ِ  تو          چون  که شیرین است آن مضمون ِ تو

ما  به  لطف  تو  سواد  آموختیم             وز صفا   در دل   چراغ  افروختیم

آنهمه عشق و لطافت می نماند بی جواب    آن همه شور و محبت کس نبیند جز به خواب

این    همه   احساس ها    تقدیم ِ تو              این    خجسته    روزها      تقویم ِ تو

                                                                          

                                           سروده شده در تاریخ : ۹/۲/۸۷

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:50  توسط ترگل بهرامی  | 

صدا می زنم

حنجره ام باش

 

گم شده ام

راهم باش

 

آواره ام

خانه ام باش

 

زخمم

خونم باش

 

در روزنامه های فردا

عکسی از خودت چاپ کن و

گمشده ام باش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر:

W.Sitte.calling along

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:32  توسط ترگل بهرامی  | 

ورزش. خیاطی و ریگ کف رود . با این عنوان این جا پستی بود که نوشتنش سخت بود و حذف کردنش سخت تر.حذف کردنش به معنی پس گرفتنش نیست که تماما حرف دلم بود...شاید از جنگیدن با انبوه کژفهمی هایی که از ساعت دو بامداد هجوم آوردند می گریزم...این از روی ترس است یا ضعف یا بی حوصلگی  نمی دانم. آزرده تر از آنم که بتوانم در این لحظه خودم را تحلیل کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:47  توسط ترگل بهرامی 

 

رنگ می زنم قفست را

زیبایش می کنم

پر از گل

پر از ترانه اش می کنم

با من بمان!

 

 

 

تقدیم به کاف و شین که به سختی یکدیگر را دوست  می دارند به مناسبت سومین سالگرد اسارت مخصوص به خودشان!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:26  توسط ترگل بهرامی  |