تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

یک ساعت نشستم و مطلب بلند بالایی با آه و اشک چشم، خطاب به دوستم که دیروز ماجرایی با هم داشتیم نوشتم.بعد به دلایلی متن در سطرهای پایانی اش پرید و نابود شد.مطمئنم که این واقعه دلایلی جز حماقت من هم داشت.اگر به تقدیر اعتقاد نداشتم نمی توانستم این همه مطمئن باشم.خدا را شکر که به تقدیر اعتقاد دارم.

*

از کسی کینه به دل داشتم و چند وقت پیش فهمیدم که عاقبت به خیر نشده.روزها و شب هایی را به خاطر داشتم که اشک ریزان و با خلوص نیت دعا می کردم که خدا جوابش را بدهد چون من هر کاری هم کنم دلم خنک نمی شود.فهمیدم عاقبت به خیر نشده و هر چه منتظر شدم دلم خنک نشد.خیلی حالم گرفته شد...

*

با اشتیاق زیاد رفتم که ببینمش.چیزهایی می خواستم بگویم. از آن حرف های مهم.اما نمی دانم چه شد که درست در موقعیت مناسب مغزم بی حس شد و مه رونده ای فکرهایم را پوشاند و من لال شدم.آنقدر لبخندهای زورکی زدم که دندان درد گرفتم.بعضی وقت ها چقدر دلم می خواهد با خودم قطع رابطه کنم...

*

سر نهار بحث داغ شده بود و همه با حرارت حرف می زدند.از وضع موجود می گفتند،از اخبار،از پیش بینی هایشان.بعضاً رگ گردنی هم می شدند.من مثل یک گاو که با بلاهت تمام در شبدرها بچرد،بی یک کلمه حرف یا اظهار نظر، ناهارم را می خوردم و مطمئن هستم بار آخری بود که آنها مرا به مهمانی ناهارشان دعوت کردند.

*

تمام سالهای خیلی خیلی سخت زندگی ام را در نوجوانی،با فکر کردن به بچه هایی که با شکم برآمده در بیافرا از گرسنگی جان می دهند از سر گذراندم و تلخی را تحمل کردم.شاید بیش از ده بار این موضوع را برای ف که خیلی زندگی زجر آوری دارد تعریف کرده بودم و هربار با یک لبخند تلخ قبول می کرد و موقتا بی خیال رنجهایش می شد.نمی دانم چه شد که بار آخر بعد از اینکه حرف بچه های بیافرایی را پیش کشیدم، مشخصاً گفت :" خفه شو ". بعضی وقت ها فقط همه چیز غیرقابل تحمل می شود.

*

فهمیدم که یک خاطره ای از بچگی ام که نشان می داده من خیلی بچه تیز و بزی بوده ام اصولاً مربوط به دختر دایی ام بوده نه من.سر در نمی آورم چه شده که این خاطره را من اینطور از آن خودم کرده ام.خیلی حقه بازی می خواهد.چقدر هم افتخار کرده ام سالها به این خاطره! تصویر دختربچگی هایم را می بینم که کاپ قهرمانی را ازش گرفته اند و حالا باید برود توی مطبخ کار کند.

*

دلم می خواست این پست خوبی شود.نمی دانم شد یا نشد.این دیگر واقعیتی ست: من وبلاگ نویس متوسط الحالی هستم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:46  توسط ترگل بهرامی  | 

 

آمدم برای دیدن نوزاد تو که در این روزهای سخت به دنیا آمده.

دخترکت مثل حجم غیر منتظره ای از نور که ناگهان از درون تاریکی فواره بزند غافلگیرم کرد.جرئت نداشتم به این توده سفید و گرد دست بزنم.حتی می ترسیدم زیاد نگاهش کنم و از پاکی اش چیزی کم شود...

بودنش در این دنیا،در این اوضاع آنقدر بی تناسب به نظرم رسید که فوری نگرانش شدم. معصومیت یک کودک در هر زمانی که متولد شود آنقدر با دنیای آلوده اطرافش تضاد ایجاد می کند که هر وقت به دیدن یک نوزاد می روم به جای آنکه دلم شاد شود با قلبی گرفته و سنگین برمی گردم.

تولد هم مثل مرگ خیلی اسرار آمیز است.تولد هم مثل مرگ هیچ وقت عادی نمی شود.شنیدن خبر تولد یک نوزاد هربار ذوق زده ات می کند و شنیدن خبر مرگ هربار،هر بار شوکه ات می کند و دلت انگار می ریزد...

به صورت بهشتی دخترت نگاه می کنم و تمام تصاویر خشنونت باری که در تمام عمرم دیده ام از جلوی چشمم می گذرند و با خودم فکر می کنم همه ما یک روز به همین لطافت به همین پاکی بوده ایم...گریه ام می گیرد.خودم را جمع و جور می کنم و به خودم تشر می زنم : حالا که چی؟آماده ی افتادن بودی و این چند وقته هم تا دلت خواسته بهانه داشتی برای افتادن؟

لبخند می زنم و می گویم : "قدمش خیر باشد برایتان..."

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:19  توسط ترگل بهرامی  | 

 

مادربزرگم هر وقت یکی از ما بچه ها یک بادام تلخ دهانش می گذاشت و از شدت مزه ی بد شروع به داد و فریاد و جست و خیز می کرد می گفت :" اووووه!چه خبره؟خب تلخی هم یکی از مزه هاست!"

تلخی زهر مانند این روزها، تمام دقایقم را بدمزه می کند و با این حال سعی می کنم با فکر کردن به اینکه "تلخی هم یکی از مزه هاست" داد و فریاد و جست و خیز نکنم . تاب بیاورم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:46  توسط ترگل بهرامی  | 

 

چه عصری
سرنوشت این ابرهای رها را
تقدیر هم قلم نتواند زد

تختی خالی
الفبایی بی حروف

آیا دوباره خواهد آمد؟
بر تخت آبی خواهد نشست؟
و آن کلام نخستین را باز بر زبان خواهد آورد؟

خطیبان بیهوده گلو پاره می کنند
شاعران
کلام آخرین را گفتند و خاموش شدند

نگاه کن
چه عصری ...

 

 

پ.ن: ممنون وحید عزیزم که این شعر را برایم فرستادی.از صبح به دنبال چند خط شعر مناسب حال آواره ی کتاب ها هستم.شعرت را بعد از سه روز گرفتم و به دل گرفته ام نشست...

*شعر ازمجموعه مشتی نور سرد/ضیاء موحد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:37  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ای کاش آب بودم

گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ـ

آدمی بودن

حسرتا!

           مشکلی ست در مرز ناممکن.نمی بینی؟

 

ای کاش آب بودم ـ به خود می گویم ـ

نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

                                      ـ تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند

                                        در آتش سوختن را؟)

یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن

                                 (ـ از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند

                                   به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)

یا به سیراب کردن لب تشنه ئی

رضایت خاطری احساس کردن

                       ( ـ حتی اگرش به زانو نشانده اند

                            در میدانی جوشان از آفتاب و عربده

                          تا به شمشیری گردن اش بزنند؟

 

               حیرت ات را برنمی انگیزد

                قابیل برادر خود شدن

                یا جلاد دیگر اندیشان؟

               یا درختی بالیده نابالیده را

                                               حتا

               هیمه ئی انگاشتن بی جان؟)

*

 

می دانم می دانم می دانم

با این همه کاش ای کاش آب می بودم

گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است

 

آه

کاش هنوز

                به بی خبری

                                  قطره ئی بودم پاک

از نم باری

                به کوه پایه ئی

نه در اقیانوس کشاکش بی داد

سرگشته موج بی مایه ئی.

 

 

 احمد شاملو ـ سروده شده در ۳۰ شهریور ۱۳۶۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:50  توسط ترگل بهرامی 

 

تمام روز همه چیز روی قلبت سنگینی می کند.کارت را می کنی،می آیی،می روی، می شنوی،می بینی، می خوانی،آه از نهادت بلند می شود،درد می کشی...تمام روز از خودت،از بقیه می پرسی "چرا؟" نه خودت می دانی نه کسی می داند چرا...از خودت،از دیگران ،تمام روز،دقیقه به دقیقه می پرسی که چه باید کرد،چه باید بکنیم،کار درست کدام است...؟جوابی نیست.نمی دانی،نمی دانند...

شک می کنی،فکرهای ضد و نقیض در ذهنت یکی پس از دیگری رژه می روند،کمی بعد فکر می کنی که کار درستت را پیدا کرده ای و به ساعتی نمی کشد که باز دودل می شوی: کار درستی ست؟فایده ای دارد؟

ترس داری...آره.می ترسی.می ترسی موج تو را با خودش ببرد و این فقط یک موج باشد.پازل دلایلت در ذهنت کامل نمی شود،هیجان و احساسات و خشم، مشت به قفسه ی سینه ات می کوبد،بغض گلوگاهت را می چلاند،اشک چشمانت را می سوزاند و همچنان بسیاری از چیزها را نمی دانی و از این ندانستگی می ترسی...

هزار حرف می شنوی در طول یک روز،هزار کابوس می بینی در طول شب،هزار سیاه چاله و سر گیجه وقت بیداری ات را تاریک می کند و تو می هراسی و چشم به آینده می دوزی.به فردا و از خودت، از دیگری می پرسی : چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟...کسی نمی داند.هیچ کس نمی داند.

با خودت می گویی جای شکرش باقیست که خدا هنوز وجود دارد.جای شکرش باقیست که خدا را انسان نیافریده تا بتواند به یک چشم بر هم زدن از سر بددلی یا کینه یا حرص به آتشش بکشد یا خونش را بریزد...

جای شکرش باقیست.خدا هنوز خداست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط ترگل بهرامی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:5  توسط ترگل بهرامی 

ترگل دقایقی بعد از ماجرا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:20  توسط ترگل بهرامی 

 

ساعت ده شب .جلوی در ورودی سینما آزادی .خیابان عباس آباد: شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به رنگ سبز.دست به سینه ایستاده ام روی پله ها و تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...

*** 

ده و پانزده دقیقه.طبقه ی پنجم سینما آزادی. داخل سالن تاریک.تیتراژ فیلم : "درباره الی"

*** 

از روزهایی که من عشق سینما بودم و توی صف های عریض و طویل جشنواره می ایستادم برای دیدن یک فیلم مثل ارتفاع پست خیلی گذشته. از آن روزهایی که رخشان بنی اعتماد را در زیر پوست شهر تعقیب می کردم و رد پای سینایی را در نخلستان های عروس آتشش می جستم... سینما فقط کمی بعد تبدیل به چیزی مبتذل شد.پرده ای بزرگ برای نمایش پیش روی ِ فساد در اندیشه.فسادی که باید پول می دادی تا تماشایش کنی.انگارحتی برای مسموم شدن هم باید هزینه کرد...

 ***

شاید از کم فهمی من باشد ولی سینمای خودمان را وقتی که در جای خودش، حرف خودش را، به شیوه ی خودش به دور از ادا و اصول می زند همیشه خیلی بیشتر از بهترین و بزرگترین شاهکارهای سینما دوست داشته ام.به سینمای خودمان وقتی از زندگی واقعی ِ امروزمان، از چیزی که هستیم ـ دقیقا از همین چیزی که بیشترمان هستیم ـ حرف می زندخیلی وقت ها بالیده ام.درباره الی یک چنین فیلمی ست.

درباره الی بیش از هر چیز پیچیدن و تابیدن است در صدای شدید و غریب امواج قصه ای که در کنار دریا اتفاق می افتد.دریایی که برای آسودن در کنارش هستی و ناگهان آنچنان بی رحم می شود که همه چیز را در خود می بلعد.تمام فیلم فشاری ست که زندگی اش می کنی.تمام مدت می دانی که اگر این خود زندگی بود و اگر فلانی خود تو بودی، دقیقا همین کارها را می کردی،همین ترس ها را می داشتی، همین شک ها را می کردی، همین قدر بیچاره می شدی، همین قدر مستاصل می ماندی و بعد می بینی دیگر توانی برای قضاوت نداری...می بینی بین امواج سهمگین رها شده ای و با قصه می روی و در دلت به کسی که این طور موفق می شود تو را با خودش این سو و آن سو ببرد، در صدای کر کننده ی امواجش غرقت کند، گاهی سرت را زیر آب نگه دارد و بعد از تو بپرسد :" خب درباره الی چه فکر می کنی؟" آفرین می گویی. دلت نمی آید فیلم را با هیچ مدلی مقایسه کنی.فیلم مال توست.مال تو شده حالا.خوب یا بد، قوی یا ضعیف دیگر معنی ندارد. مهم نیست چند ستاره به آن دادند. حتی دیگر آنقدر حواست نیست که به خودت بگویی :" هی!ستاره؟راجع به چی حرف می زنی؟ فیلم، خرس نقره ای بهترین کارگردانی از جشنواره ی برلین را دارد!" تنها چیزی که به نظرت مهم می آید این است که یک نفر آدم که مثل همه ی ما در این خاک به دنیا آمده، درمحله های همین شهر زندگی کرده ،پشت چراغ قرمز همین چهارراه ها ایستاده، این چیزها را نوشته و ساخته.این قصه را گفته و چقدر هم خوب گفته. این امیدوارت می کند و تو امید داشتن را دوست داری...

 ***

اگر از من بپرسید" بلافاصله بعد از تمام شدن فیلم با شروع تیتراژ پایانی، بعد از دیدن فیلمی که این همه ادعا می کنی از دیدنش لذت بردی، به اولین چیزی که فکر کردی چه بود ؟" در جواب برایتان تعریف می کنم که دوستی داشتم که به دلایل نامعلومی توی سالن سینما به محض خاموش شدن چراغ ها و شروع فیلم حالت تهوع می گرفت.کمی به خودش می پیچید و بعد تا پایان فیلم از سالن سینما بیرون می رفت.این ماجرا آنقدر جدی بود که بعد از مدتی فهمید که اصولا نمی تواند برای تماشای فیلم به سینما برود.بعد از تمام شدن فیلم ، فیلمی که واقعا از دیدنش لذت برده بودم ،اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که چقدر خوشبختم که گرفتار عارضه ای که دوستم به آن مبتلاست نیستم و می توانم بنشینم،حالت تهوع نگیرم و در تماشای فیلمی غرق شوم.

***

 از سالن بیرون می آیم. از سینمای آزادی خارج می شوم.دوباره جلوی سینما می ایستم، دست به سینه نگاه می کنم :خیابان عباس آباد همچنان شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به  رنگ سبز. تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...ساعت دوازده شب.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:57  توسط ترگل بهرامی  | 

 

یک نفر وبلاگ ننویس خطاب به یک نفر وبلاگ بنویس در یک مکالمه ی تلفنی : تو چرا این روزها هیچی در مورد انتخابات نمی نویسی؟

وبلاگ بنویس : علمش رو ندارم. مطلع نیستم.

وبلاگ ننویس : مگه علم می خواد؟

وبلاگ بنویس : خب این قدر باید بدونی که بتونی تحلیلی از خودت بدی.

وبلاگ ننویس : علمش رو نداری، نظری هم نداری؟

و.ب  :همین قدرکه تصمیم بگیرم خودم باید چی کار کنم و به کی رای بدم که اون هم فقط به درد خودم می خوره.

و.ن : ولی توی این روزهای مهم هر کسی از هر تریبونی که داره باید همه رو آگاه کنه.در این مورد مسئوله. باید تبلیغات کنه.

و.ب : من در این زمینه آگاهی خاصی ندارم.

و.ن : تو که در طول روز کلی وبلاگ می خونی. مناظره ها رو هم که تماشا می کنی ،چطوری می گی آگاهی نداری؟

و.ب : خب این ها که کافی نیست.

و.ن : یعنی چی؟

و.ب : خب برای این که آدم برداره توی وبلاگش راجع به موضوعی بنویسه، بتونه ماجرا رو بسط بده، بتونه از جهت های مختلف بررسیش کنه لازمه به چیزی پرداخته باشه.براش مسئله ی ذهنی شده باشه. مدت ها روش فکر کرده باشه.اطلاعاتش رو برده باشه بالا.من در این مورد شرط های لازم رو ندارم.

و.ن : یعنی یک جو عقل هم تو سرت نیست ازهمین هایی که می شنوی و می خونی و می بینی یه نتیجه ای بگیری و توی این فضا راجع بهش حرف بزنی؟

و.ب : این مسئله ربطی به عقل نداره.من به قدر کافی مطلع نیستم.

و.ن : آره...بهانه ی خوبیه. تو در مورد دیدار با یک عشق قدیمی که دود سیگارشو می ده سمت آدم بیشتر مطلع هستی نه؟!

و.ب : خب لااقل در اون مورد چهار تا حرف دارم که بزنم.در مورد انتخابات چیز معقول و مستدلی نمی تونم بگم.

و.ن : یعنی همه می تونن راجع به انتخابات حرف بزنن فقط تو نمی تونی!

و.ب : بقیه رو نمی دونم.من که بلد نیستم...اصلا تو چرا خودت برنداشتی یک وبلاگ راه بندازی و مخصوص انتخابات توش نظراتت رو بنویسی؟

و.ن: من؟! من که اصلا به این کارها اعتقاد ندارم!

و.ب : !

و.ن : به نظر من آدم بهتره سرش به کار خودش باشه.این قدر بدم میاد از این ها که جو گیر می شن زنده باد مرده باد راه می اندازن...

و.ب :...!!

و.ن : من که وقتم رو برای این کارها تلف نمی کنم.مگه من بی کارم؟

و.ب :!!!

و. ن :والا! خب دیگه کاری نداری؟خدافظ

و.ب : !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank