تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

به خودش می گوید: سلام. صبح بخیر! می خواهی زندگی جدیدت را شروع کنی؟ 

موهایش را شانه می زند و گوشواره هایش را می اندازد.لب هایش را کمی سرخ می کند و پشت گوش هایش عطر می زند.نه عاشق مردیست و نه مردی در بند عشق اوست، این همه را فقط به خاطر زندگی جدیدی که قرار است شروع شود، می کند.

پای گلدان ها که پشت پنجره ردیف شده اند آب خنک می ریزد. آسمان را از پشت شیشه ورانداز می کند: انگار باران خواهد بارید.هوای گرفته گاهی دل را عجیب باز می کند.

تنهایی در زندگی حالا صورت تازه ای یافته. می رود که هویت خاصی پیدا کند این تنهایی که از جنس بی چاره و ناگزیر بودن نیست. کم کم از تلخی هم عاری می شود و خیلی زود، یکی از همین روزها که این زندگی جدید پا بگیرد ـ این تنهایی، از حسرت و آروز هم خالی خواهد شد. با خودش می گوید: این تنهایی مرا به تالار ساکتی می خواند که من را از خودم بیرون بکشم و پرواز دهم.

چای دم می کند.دم کردن چای را از نوشیدن آن بیشتر دوست دارد. می نشیند در آشپزخانه گرم و قدیمی و به بخار آب که از لوله قوری به فضا پاشیده می شود زل می زند. روی میز همه چیز چیده، شاید نه همه چیز. تنها به قدر کفایت: نان، پنیر، خیار.

در همین احوال که چای در قوری چینی آرام آرام دم می کشد و حضور صبح روی میز صبحانه جا می افتد، او به جایی که نمی بیند چشم می دوزد و حجم پُری از سوالات هجوم می آورند:" امروز چه خواهد شد؟ زندگی جدیدت را آغاز می کنی؟ آن زندگی که هر روز باید جدیدش کنی؟ آن پیمان را با خودت می بندی که به این سکوت وفادار بمانی تا اتفاق بیفتد؟ عادت هایت و تکرارهایت را کنار می گذاری تا هوای تازه بیاید و چیزها را ذره ذره از نو بسازد؟

...

چای آماده ست. حضور کامل صبح رو صندلی های لهستانی و عطر خیار که با طرح خیال در می آمیزد. باران هم کم کم شروع به باریدن کرده.

روز آغاز می شود و چیزهایی به پایان می رسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 8:34  توسط ترگل بهرامی  | 

 

" روزگار می گذشت.همه چیز می گذشت. همه چیز تمام می شد. سوالات سر جایشان اما می ماندند.سوالات بی جواب و جواب های ناکافی که بیشتر به توجیهات از سر کسالت و بیهودگی می مانست.

کارگاهش کوچک و دلگشا بود. پای پنجره ها سبز و همه جا پر از آثار کار: رنگ، گِل، چوب، ابزار...همیشه همین طور بود. همین قدر به هم ریخته،همین طور منظم. نظم پنهان در بی نظمی اش همیشه فریبنده بود و آدمها را تحت تاثیر قرار می داد. تحت تاثیر قرار دادن را او به شکل ماموریت و عمده ترین دغدغه اش در زندگی در طی تمام این سالها دنبال کرده بود ـ برای این کار استعداد خدادادی داشت ـ و چه عایدش شده بود : هیچ.

این هیچ را البته تمام نظاره گران شیفته "همه چیز" می پنداشتند.رویاهای تحقق نیافته خودشان، اهداف ساخته نشده، ایده های اجرا نشده، تجربه های نکرده و راه های پر خطری که از خیر قدم گذاشتن در آن می گذشتند. بی دلیل نبود که بی قراری ها،نارضایتی های دائمی او، عصبیت های گاه به گاهش همه را متعجب می کرد. " ماجرای تو چیست؟ تو که همه چیز داری و به همه جا رسیده ای!" به کجا رسیده بود؟چه داشت؟

انبوهی از ارتباطات مهم با آدم های خوش اسم، مردی که عاشقش بود،پول به قدر آسودگی و زیبایی.

این ها کم بود؟ نه!به سادگی تنها کافی نبود برای آنکه بداند چرا باید زندگی کرد. یعنی آنها را نمی خواست؟...ترسید از جوابی که به خودش داد، جوابی که دیشب هم در حالی که اشک می ریخت و به صورت مرد به خواب رفته اش نگاه می کرد به خود داده بود : "می توانست آنها را کنار بگذارد."

کنار پنجره نشست.کارگاه ساکت بود و در این سکوت سکونی بود که آبستن اتفاقی بود.سیگاری روشن کرد و در دست گرفت. به دود سیگار خیره شد و گفت" تا پایان این سیگار تصمیم می گیرم و حرکت می کنم..."

این داستان را من همیشه تا این جایش می نویسم. تا جایی که قهرمان ـ که زنیست با شباهت هایی به خود من ـ تصمیم می گیرد به دنبال آنچه حقیقی تر و پایدار است برود.به دنبال آن زندگی که به او می گوید زیر این پوسته روزمره زندگی که از کارها و علاقه مندی ها و دلبستگی ها، موفقیت ها و شکست ها، نعمت ها و محدودیت های او تشکیل شده، من ِ دیگری خواستار متولد شدن است. این پوسته اما بسیار ضخیم است و همه جهان آن را ضخیم تر می کند و آن را ضخیم می پسندد.

من داستانم را همیشه با قهرمانم تا به جایی پیش می برم که آستانه تصمیم گیری فرا می رسد و بعد ناگهان می ایستم. به سرزمین امن پر رنگ و لعاب پشت سر با ذهنی پر از سوال می نگرم و پایم سست می شود.

من هم مثل قهرمان داستانم دنبال تعریف های جدید می گردم. خوشختی و آرامش هدف من نیست.نمی خواهم درخشان یا ثروتمند باشم. دوست دارم از جهانی که مرا با اینها امن می کند و با فقدان اینها ناامن، آنقدر فاصله بگیرم که خوشبختی و آرامش را با حروف خودساخته خودم هجی کنم و بنویسم.

من از تمامی چهارچوب هایی که ذهنم را برای نگه داشتن شادی،امنیت،موفقیت و آرامش به اسارت درآورده اند دلزده ام. از باج دادن به این زندانبانی که نامش لذت زندگی است برای آنکه تنها تکه نانی جلویم بیندازد و پیش از آنکه آن را به تمامی مزمزه کنم از دستم بگیرد، بیش از آن بیزارم که بتوانم در این آستانه بمانم.

با این حال من و قهرمانم در آستانه ای معطل و نامطمئن ایستاده ایم و چهارچوب ها ما را به صلیب خود کشیده اند.

این داستان را دیگر چند بار می توانم تا آستانه بنویسم و از ترس، دست از خلق سطور بعدی بکشم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:53  توسط ترگل بهرامی 

 

 گاهی در پذیرش آنکه مسافتی را اشتباه آمده ایم مقاومت می کنیم .در پذیرش آنکه با وجود داشتن نقشه راه،آن را برعکس در دست گرفته ایم، همه چیزی را کج و معوج دیده ایم و با خیالات و اوهام پیش رفته ایم و از چاه سر درآورده ایم... نقطه آغازین نجات شاید رها کردن همه آن زمان و مسافت طی شده و قبول کردن آن باشد که "نقشه را غلط خواندم، به علائم بی توجهی کردم،شتاب داشتم و خلاصه حالا باید به نقطه صفر برگردم و خودم را برای طی کردن مسیری که نقشه اش را دارم، با آگاهی و بینش بازتر آماده کنم."

مادامی که مقاومت دارم و تعصب می ورزم نسبت به مسیری که طی کرده ام، قدرت دیدن را از دست خواهم داد و در چاه هایی می مانم که به راحتی و با گفتن آنکه "این بار هم نشد، بگذار یک بار دیگر امتحان کنم" می توانم از آن بیرون بیایم.

عدم پذیرش اشتباه از مسیرهای طی شده نادانی مطلق است و من این روزها در چاه این نادانی بوده ام، با این حال  بگذار یک بار دیگر امتحان کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:47  توسط ترگل بهرامی  | 

 

چشم می گشایی و هنوز بیدار نیستی. جهان هنوز تاریک است و تو می دانی که چشم در خواب گشوده ای و این یعنی تو در خواب دیگری هستی.

در خوابی بیدار شدن و نه از خوابی بیدار شدن.

راه می روی در خواب،می خندی، می ترسی، امید می بندی،سکوت می کنی و می خواهی که ببینی در خواب هستی، ببینی که باز هم در خواب هستی.

پس چشم می گشایی.

دالان های پر خم و پیچ ِ تاریک آنجا پیش رویت. اصوات هزاران همهمه و پچپچه و قهقهه گیجت می کند و تو می ترسی. ترس اما وهمی بیش نیست، نگاه کن که این همه در خواب بر تو می گذرد!نگاه کن!

نگاه می کنی...پس چشمانت گشوده می شود.جهان هنوز تاریک است و تو می دانی هنوز بیدار نیستی.

باز دالان های تاریک و اصوات گیج کننده پیش رویت، این بار اما زمانت را با ترسیدن از ترس ها هدر نخواهی داد. این همه وهم است. تو نگاه می کنی.

پس دوباره چشم می گشایی بی آنکه در شتاب بیداری؛ دیدگانی را که به معنای این خواب ِ اسراری باز خواهند شد کور کنی...

چشم می گشایی و می دانی هنوز بیدار نیستی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9:35  توسط ترگل بهرامی 

 

هر چه فکر می کنم چیزی دستگیرم نمی شود: ما به چه دلایلی فکر می کنیم که در مورد خودمان بسیار می دانیم؟

هر چه به خودم و به دیگرانی با دغدغه های مشابه خویش می نگرم بیش از قبل مطمئن می شوم که ما در جهل تاریک خود با سربلندی احمقانه ای چشمان کور به سراب های وهم زا یا بن بست ها دوخته ایم و با افتخار می گوییم: من خودم را می شناسم،خودم را می بینم.

این سخن را ما به زبان نمی گوییم. به کلام عکس آن را بیان می داریم و خیال می کنیم متواضعیم. در عمل اما هر گاه از گوشه و کنار نوری اندک می افتد و تالار آیینه مان که همان فرصت زندگی است، به کورسوی آگاهی، روشنی می یابد  وحشت می کنیم و از دیدن تصویر خویش که خدا می داند چرا آن را شکل دیگری پنداشته بودیم، دردی جانکاه را متحمل می شویم.

در خیال،روزگار می گذرانیم. در خیال تصاویری که می باید باشیم،به اصرار می خواهیم باشیم. در خیال تصاویری که جهان ِ یکسره دروغین اطرافمان آن را به ما باز می تاباند و ما در اسارت نام ها و عنوان ها و صفاتی که به ما چسبیده اند،تسلیم و بی هیچ سوال و اراده ای پیش می رویم و به خیال خود زندگی می کنیم و می گوییم: من در جستجوی خویشم.

راه هایی هست برای جستجوی حقیقی که قدم های بسیار ابتدایی آن رهایی از این همه تصویر و نام است که به ما چسبیده.فاصله گرفتن از هزاران باوری که ما را زندانی رام و مطیع خود کرده اند. نگاه کن که چه زندانیان شاد و راضی و آرامی هستیم...

جستجوی خویشتن خویش بی آن که یک دم به پایان رسد به صبوری و صداقت نیاز دارد و تعاریف ما از صبوری و صداقت نیز یکسره به انحراف کشیده شده است.گو اینکه ما همواره خود را در مواجهه با خویش، صادق ترین می پنداریم و غافلیم از آنکه الگوهای از پیش ساخته شده این باور نیز جای دیگری از آگاهی ما را تخدیر کرده است.

راه،دشوار است. غیرممکن نه، و این جملات نشان از ناامیدی ندارند.

 می خواهم واقع بین باشم و سپس واقعیت خود را بسازم.من همواره از ماندن در نقش تکراری خود در جهان ِ به ظاهر واقعی این باورها،بیزار بوده ام...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8:0  توسط ترگل بهرامی  | 

 

هرگز آرزو نداشته ام که تارک دنیا باشم. دنیا برایم ترکیبی از همه چیز بوده و زیبایی زندگی برایم در آزادی از شادی و غم ِ این دنیا معنا یافته است : نگاه کردن به همه چیز،لمس و بوییدن و چشیدن و سپس بی آلودن پدیده ها به تکرار و عادت آنها را رها کردن.آموختن از هر حادثه یا اتفاق یا رنج یا گشایش و سپس یک قدم جلو رفتن.فاصله گرفتن. با این وجود گاه مرا تارک دنیا می پندارند...

هرگز در شکوه رابطه داشتن و دوستی های حقیقی شک نکرده ام. در روشنی ِ ساختن روزگاری که تو با همراهانت در جهد یافتن خویشتن خود،مسیری پر نشیب و فراز را  با دست های گرم و گره خورده طی می کنید، تردیدی نداشته ام. دوستان حقیقی من یاران کم شمار و عزیزی هستند که زندگیم را با ایشان قسمت کرده ام.با این وجود چون در ورود به روابط تازه گاه مکث می کنم و با حساب و کتاب های خودم بسیاری از روابط ساده را حتی انتخاب نمی کنم،گاه می گویند که از ایجاد رابطه ترسان و عاجزم.

هیچ گاه آنقدر سنگدل نبوده ام که در ماهیت عشق شک کنم، اما هر چه در معنای عشق عمیق تر شدم آن را بی ارتباط تر با جهانی که قرار است آن را به ما تقدیم کند،یافتم. عاشق و فارغ شده ام و عشق و فراغ های بسیار را تماشا کرده ام و می دانم ما عاشق نیستیم اما عشق وجود دارد. با این وجود متهم به آرمان گرایی هستم یا سیاه بینی. متهم به مطلق نگری هستم و چون توقع آن که با کسی پر از عشق بشوم را رها کرده ام، سنگدل انگاشته می شوم.

در زندگی هیچ چیز بیشتر از آنکه مدام خود را توضیح بدهم برایم رنج آور نبوده است.هیچ چیز بیشتر از راضی نگاه داشتن ذهن دیگرانی که مهمند و با محبت و دلسوزی سعی دارند به زعم خود چاله های وجودم را نشان دهند، دشوار نبوده است.

همواره سخت است برای من که با همه تصاویری که خوب و معقول به نظر می آیند هماهنگ باشم و تطبیق یابم.

اینها را برای تو می نویسم.برای تو که امروز در آستانه جنگی هستی که از یک سو تو را به سمت مرزهای حقیقی ات می کشاند و از سوی دیگر تو را به تالار پرنقش و رنگ مطلوب و محبوب بودن نزد دیگرانی که برمی گزینی، فرا می خواند. برای تویی که ترس همواره حرکت تو به هر کدام از این دو قطب را ناممکن کرده است.

خودت را فراموش نکن...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 11:43  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 پشت موج ها ایستاده ام و خروش بی امانشان مسیر صاف و روشنم را از چشم نهان داشته اند. هر موج رشته ای است تافته از رنج و اشک.

بی تابی نباید کرد.موج ها بالا می آیند و من،سوار بر مرکبم باید بایستم صبورانه بر کناره ی این جوش و خروش ِ خشماگین و بدانم کار یک مبارز حقیقی، همیشه فریاد برآوردن و بر دل موج ها زدن نیست. گاه ایستادن، هوشمندی و توان بیشتری می خواهد و مبارزه ای بس دشوارتر را فراهم می آورد : مبارزه با بی تابی.

در چنین مبارزه ای پیش از این هم بوده ام و با این وجود به هنگام قرار گرفتن در این گذرگاه ناگهان ترس همه ی وجودم را به چنگ بی رحم خود در هم فشرد، اما...اما تو که پشت سر ایستاده بودی با آن صدای گرم جادویی ات رازهای این میدان سخت را بر من فاش کردی :

"موج ها افکارند،اشکال و واسطه ها هستند.می خروشند و می تابند تا آن زمان که تو به تلاطم می افتی،اما آنگاه که ایستادی بی تلاطم و آرام ،چون تماشاگری که تنها برای نظاره ی موج ها متولد شده است،موج ها آرام آرام کنار می روند و راه از میان خروش باز می شود. عصای معجزه گر این طوفان زده امواج،آگاهی بر درسی است که صبر، امتحان سخت آن را با محک زدن ِ میزان ایستادگی تو بر باورهایت، می سنجد."

ایستاده ام و باد سربند سرخم را بی تابانه می رقصاند.اشک دیگر جاری نمی شود و چشم دوخته شده بر این هیاهو.

 تمامی جهان افکار من است و من در ابتدای لمس ِ آموخته های خویشم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 10:45  توسط ترگل بهرامی  | 

 

نور روز روی پرده کارگاه می رقصد. باد خنک بی هیاهو راه می یابد و روی صورت های گرم شما طرحی از آغاز های تازه می زند. آستین های شما بالاست. موهای نرمتان پریشان و زمان اینجا متوقف شده است.

به شما می گویم: گِل زنده ست، نیاز به نوازش دارد. اگر با توجه انگشت هایتان را برای شکل دادنش به کار نگیرید به راه خودش می رود.اگر توی سرش بکوبید به میزتان می چسبد و از جایش جم نمی خورد. اگر زیاد و بی هدف در دستتان فشارش دهید بی آنکه از رازهایش بپرسید یا از آرزوهایتان بگویید خشک می شود و ترک بر می دارد. آرزوی شما به سادگی می تواند همان چیزی باشد که می خواهید از او بسازید : ظرفی کوچک، شبیه ظرف هایی که آدمهای هزاران هزار سال قبل از شما در آن آب می نوشیده اند یا خوراک می خورده اند.

مشغول ساختن می شوید.دستهایتان هنوز نوازش کردن را خوب نمی دانند. اما تلاش می کنید. متمرکز می شوید.می سازید و خراب می کنید.اشتیاق، ناامیدی را کنار می زند و دوباره از نو شروع می کنید. من در میان شما راه می روم. گاهی دستی به یاری می رسانم و بعد دوباره فاصله می گیرم.تماشا می کنم شما خدایان این یک تکه گل را، که چه می خواهید بکنید و چه می خواهید بسازید. صدای بعضی از شما می آید که در دلتان حرف می زنید با گِل. رازها و آرزوها بین شما جاریست و اثر جادویی آن از سر انگشت های شما این توده بی شکل را رام ِ آن طرحی می کند که در ذهن شما جان گرفته است.

می گویم : بچه ها دست ها مهم هستند! آنها گنج های در دسترسی اند که ما بی رنج در اختیارشان داریم و بی توجه از یادشان می بریم. دست ها ابزار خلق شمایند. یکی از شما از آن میان می پرسد:" خلق با نوازش؟ " تکان می خورم. چیز عجیبی نیست.روزی ده ها بار از این جمله های موجز ِ عمیق می شنوم از شما و هر بار تکان می خورم. حرفهای پر نور، از مجراهای پاک می رسند به زمین ِ تاریک و من در مرکز نورهای عالم شغلی دارم...سر به تایید تکان می دهم، لبخند می زنم.  

کار ساخت کاسه های گلی که تمام می شود، تصویر نقشمایه های کهن را نشانتان می دهم.تصویرهای ساده گیاهی و حیوانی و هندسی. زیبا هستند.شما زیبایی و سادگی شان را درک می کنید.بی تابید تا نقش آنها را روی ظرف هایتان نقاشی کنید.اما کاسه های گِلی هنوز خیس هستند و باید صبر کنید.صبر کنید تا مرحله بعدی خلق را در زمان مقرر خود دنبال کنید."همیشه باید صبر کنید تا نتیجه کامل شود."

زنگ می خورد.می دوید، می روید. من می مانم و این همه کاسه گِلی که یکی شان شبیه آن دیگری نیست، درست مثل سازندگانشان که هر کدام یک شکلی ساخته شده اند.

پر از شور شده ام. می خواهم بنویسم و از چنگ این طوفان احساسی که به ناگاه بر محور فکرهایم می چرخد، رها شوم... به شتاب و بی قراری با همان دست های گِلی، کاغذ و مدادی برمی دارم. کلمات ناگهان هجوم می آورند! نه...دست می کشم . باید صبر کنم.نوشتن راه دادن به سیل کلمات نیست، آوار واژه ها و ترکیب ها نیست. نوشتن نوازش کردن پوست ِ معانیست.نوازش کردن کلمات برای آنکه رام تو شوند و حرف را برسانند. نوشتن، خلق بسیار کوچک و کودکانه ایست با نوازش.این درس را امروز یک نفر اینجا به من یاد داد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 8:44  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در آسودگی رها می شوم

وقتی

آسوده بودن را رها می کنم

 

در با دیگری بودن، غوطه می خورم

وقتی

با دیگری زیر و رو شدن را، رها می کنم

 

در خویشتن شکوه هر چه عواطف را، کشف می کنم

وقتی

عاطفی بودن را رها می کنم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:17  توسط ترگل بهرامی  | 

 

سرش را از زیر ملحفه درآورد و نگاهی به دور و بر انداخت.پرده ها با ملایمت می رقصیدند و هوای اتاق عطر دلپذیری داشت. صدای آب از توی حمام می آمد.ساعت ده و بیست و پنج دقیقه بود. تا ده دقیقه دیگر که زمان از مرز ده و سی می گذشت دلشوره اش شروع می شد و بعد از ساعت یازده، تا ساعت یازده و بیست و پنج دقیقه هم آرام بود و آن وقت دوباره از ساعت یازده و سی دقیقه به آن طرف دلشوره می گرفت.نسبت به نیمه ی اول یک ساعت همیشه این احساس را داشت که هنوز دیر نشده و عقربه ها از نیمه به سمت پایان آن یک ساعت که می رفتند، دلش شور می افتاد که زمان دارد از دست می رود.شدیدترین ترس هایش را تا به حال در این نیمه دوم، زندگی کرده بود.

به دنبال لباس هایش که پای تخت افتاده بودند،خم شد و در عین حال فکر کرد که هیچ وقت درست نمی شود.هیچ وقت هیچ چیزی در مورد او درست نمی شود.او فقط وقت تلف می کند. دو سال بود که به این نتیجه رسیده بود که رفاقت با مردهایی  که خیلی وجهه اجتماعی خوبی دارند برایش کشنده است و حالا در بستر مردی خوابیده بود که از همه موفق های این چند سال اخیر، موفق تر محسوب می شد. 

جلوی آینه ایستاد و موهایش را مرتب کرد و دکمه های لباسش را که جابه جا بسته بود،دوباره باز کرد. باز به خودش گفت :" خب که چی؟ چون من هیچ وقت نمی توانم آنطور که می خواهم موفق باشم نباید بتوانم یک انسان موفق را در کنار خودم تحمل کنم؟ این کمال حسد و تنگ نظری است..." و بعد دلش خواست سیگاری روشن کند.اما مدتها بود که ترک کرده بود و خوب می دانست که وقتی چیزی را ترک می کند،حتی اگر هوسش را کند سراغش نمی رود.

شروع کرد مرتب کردن رختخواب و جمع کردن موهایش از روی بالش و ملحفه سفید.توی دهانش یک آفت زده بود که اذیتش می کرد. همیشه در دوران هایی که ناخن جویدن را از سر می گرفت، آفت های آزار دهنده ظاهر می شدند.می دانست که چیز دیگری که به زودی باید ترک کند ناخن جویدن است...بعد چشمش به ساعت کوچک روی پاتختی افتاد : "ده و چهل دقیقه"  و دلش به شور افتاد.

صدای آب از توی حمام برای چند ثانیه قطع شد و دوباره ادامه پیدا کرد. حمام کردن مرد موفقش معمولا چهل و پنج دقیقه طول می کشید.پیش خودش حساب کرد حدود ساعت یازده و ربع از حمام در می آید. یعنی وقتی که او دلشوره ندارد و ممکن است بتواند با اعتماد به نفس بیشتری صبح بخیر بگوید.همیشه صبح شبی که با یک مرد موفق  می گذراند برایش ترسناک و ناخوشایند بود.جوری بود که دلش می خواست وقتی مرد خواب است یا رفته حمام، یک یادداشت کوچک به بالش او سنجاق کند، "خدانگهدار عزیزم، تماس می گیرم " و فرار کند. می ترسید دیگر تصویر خوشایندی نداشته باشد.همیشه این فکر آزارش می داد که روشنایی روز طلسم شب گذشته را باطل می کند و او دیگر دوست داشتنی به نظر نخواهد آمد.برای همین بود که در اولین گفت و گوهای صبحگاهی همیشه نگاهش را از دوستش می دزدید.

دلش می خواست برای یک بار هم که شده بدون ترس از دست دادن یک ارتباط، آن را تجربه کند و هر وقت هم که لازم شد بدون ترس یا کینه بیرون بیاید. هر بار به خودش گفته بود که هر رابطه فرصتی است برای آنکه با ترسش مبارزه کند. ولی این مبارزه گاهی تنها به یک حالت مصنوعی بدل می شد که او را دائما منقبض و ناراحت نگه می داشت.

بعد فکر کرد در این چند وقت چند بار به تمام شدن این رابطه فکر کرده. البته او در قطع روابط با مردان موفق کاملا ناتوان بود چون اینجور مردها او را مرعوب خود می کردند. در واقع او هیچ وقت موفق نمی شد جز لایه بسیار بسیار درخشان شخصیت بیرونی آنها،حواس یا نگاهش را روی بخش های پنهان تر آنها متمرکز کند.همیشه احساس می کرد در مقابل آنها کم می آورد.برایش آنها افرادی بودند که برخلاف او از تک تک دقایقشان صحیح و دقیق استفاده کرده بودند. تازگی ها هم که فهمیده بود این احساس خیلی پررنگ تر از "دوست داشتن" است و در واقع دلیل دوست داشتن آن آدمهاست،بیشتر ترس برش داشته بود.

همانجور روی تخت نشسته بود و به این چیزها فکر می کرد. راس ساعت  یازده و ده دقیقه مرد از حمام در آمد و گفت "سلام". صدای مرد رشته افکارش را پاره کرد و با گیجی جواب سلام را داد و یادش رفت چشمش را بدزدد و به همین خاطر بود که نگاه عجیب مرد را دید که چیز غریبی درش بود. مرد با حوله حمام آمد و کنارش نشست. به او نگاه نمی کرد. سرش پایین بود. از موهایش آب می چکید کف زمین که پارکت شده بود و به نظر می رسید قطرات شکل های گنگی می سازند.

مرد شمرده شمرده شروع به حرف زدن کرد اما لحنش  مثل همیشه محکم و مطمئن به خود نبود. برایش شرح داد که مدتیست که به پایان رابطه فکر می کند و در این رابطه مدام احساس می کند که کم می آورد چون دختر به نظر او دل و جرئت هایی دارد که او هیچ وقت ندارد و اینکه تمام زندگیش از ترس موفق نبودن، بی وقفه و خستگی ناپذیر موفق بوده. اینکه بی اعتنایی دختر به بعضی موقعیت های اجتماعی ظاهرا خیلی خیلی استثنایی برایش بی نهایت جذاب و در عین حال بسیار آزار دهنده است،چون او را به یاد کارهایی که دوست ندارد بکند اما می کند می اندازد.بعد گفت برای تمام کردن این رابطه یک ساعت  در حمام انواع دلایل را سر هم کرده که همه شان هم احمقانه و دور از ذهن بوده اند و دست آخر از فرط استیصال تصمیم گرفته راستش را بگوید و  قصه را تمام کند.

گردن دختر از تعجب خشک شده بود و سرش همان طور پایین رو به زمین بود و چشمش دوخته شده بود به قطره های آبی که روی پارکت شکل کج و معوجی از یک قلب ساخته بودند و با خودش فکر می کرد چقدر دو نفر می توانند اصلا همدیگر را ندیده باشند و تمام مدت فقط به چهره وحشت های خود چشم دوخته باشند.احساس کرد کمی عصبی شده است.دستش را به طرف دهانش برد تا ناخن هایش را بجود اما  ناگهان دلش خواست زیر خنده بزند. می خواست از ته دل بخندد. با صدای بلند! روی تخت خوابید و آنقدر خندید تا اشکش در آمد.

مرد با تعجب نگاهش می کرد. با تعجب و ترس.دختر همانطور که می خندید بلند شد و دستهایش را دور گردن مرد حلقه کرد و گونه اش را بوسید و در گوشش گفت: قصه تمام است!

 ساعت به یازده و سی دقیقه نزدیک می شد اما مهم نبود. او هیچ دلشوره ای نداشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 18:10  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank