سرش را از زیر ملحفه درآورد و نگاهی به دور و بر انداخت.پرده ها با ملایمت می رقصیدند و هوای اتاق عطر دلپذیری داشت. صدای آب از توی حمام می آمد.ساعت ده و بیست و پنج دقیقه بود. تا ده دقیقه دیگر که زمان از مرز ده و سی می گذشت دلشوره اش شروع می شد و بعد از ساعت یازده، تا ساعت یازده و بیست و پنج دقیقه هم آرام بود و آن وقت دوباره از ساعت یازده و سی دقیقه به آن طرف دلشوره می گرفت.نسبت به نیمه ی اول یک ساعت همیشه این احساس را داشت که هنوز دیر نشده و عقربه ها از نیمه به سمت پایان آن یک ساعت که می رفتند، دلش شور می افتاد که زمان دارد از دست می رود.شدیدترین ترس هایش را تا به حال در این نیمه دوم، زندگی کرده بود.
به دنبال لباس هایش که پای تخت افتاده بودند،خم شد و در عین حال فکر کرد که هیچ وقت درست نمی شود.هیچ وقت هیچ چیزی در مورد او درست نمی شود.او فقط وقت تلف می کند. دو سال بود که به این نتیجه رسیده بود که رفاقت با مردهایی که خیلی وجهه اجتماعی خوبی دارند برایش کشنده است و حالا در بستر مردی خوابیده بود که از همه موفق های این چند سال اخیر، موفق تر محسوب می شد.
جلوی آینه ایستاد و موهایش را مرتب کرد و دکمه های لباسش را که جابه جا بسته بود،دوباره باز کرد. باز به خودش گفت :" خب که چی؟ چون من هیچ وقت نمی توانم آنطور که می خواهم موفق باشم نباید بتوانم یک انسان موفق را در کنار خودم تحمل کنم؟ این کمال حسد و تنگ نظری است..." و بعد دلش خواست سیگاری روشن کند.اما مدتها بود که ترک کرده بود و خوب می دانست که وقتی چیزی را ترک می کند،حتی اگر هوسش را کند سراغش نمی رود.
شروع کرد مرتب کردن رختخواب و جمع کردن موهایش از روی بالش و ملحفه سفید.توی دهانش یک آفت زده بود که اذیتش می کرد. همیشه در دوران هایی که ناخن جویدن را از سر می گرفت، آفت های آزار دهنده ظاهر می شدند.می دانست که چیز دیگری که به زودی باید ترک کند ناخن جویدن است...بعد چشمش به ساعت کوچک روی پاتختی افتاد : "ده و چهل دقیقه" و دلش به شور افتاد.
صدای آب از توی حمام برای چند ثانیه قطع شد و دوباره ادامه پیدا کرد. حمام کردن مرد موفقش معمولا چهل و پنج دقیقه طول می کشید.پیش خودش حساب کرد حدود ساعت یازده و ربع از حمام در می آید. یعنی وقتی که او دلشوره ندارد و ممکن است بتواند با اعتماد به نفس بیشتری صبح بخیر بگوید.همیشه صبح شبی که با یک مرد موفق می گذراند برایش ترسناک و ناخوشایند بود.جوری بود که دلش می خواست وقتی مرد خواب است یا رفته حمام، یک یادداشت کوچک به بالش او سنجاق کند، "خدانگهدار عزیزم، تماس می گیرم " و فرار کند. می ترسید دیگر تصویر خوشایندی نداشته باشد.همیشه این فکر آزارش می داد که روشنایی روز طلسم شب گذشته را باطل می کند و او دیگر دوست داشتنی به نظر نخواهد آمد.برای همین بود که در اولین گفت و گوهای صبحگاهی همیشه نگاهش را از دوستش می دزدید.
دلش می خواست برای یک بار هم که شده بدون ترس از دست دادن یک ارتباط، آن را تجربه کند و هر وقت هم که لازم شد بدون ترس یا کینه بیرون بیاید. هر بار به خودش گفته بود که هر رابطه فرصتی است برای آنکه با ترسش مبارزه کند. ولی این مبارزه گاهی تنها به یک حالت مصنوعی بدل می شد که او را دائما منقبض و ناراحت نگه می داشت.
بعد فکر کرد در این چند وقت چند بار به تمام شدن این رابطه فکر کرده. البته او در قطع روابط با مردان موفق کاملا ناتوان بود چون اینجور مردها او را مرعوب خود می کردند. در واقع او هیچ وقت موفق نمی شد جز لایه بسیار بسیار درخشان شخصیت بیرونی آنها،حواس یا نگاهش را روی بخش های پنهان تر آنها متمرکز کند.همیشه احساس می کرد در مقابل آنها کم می آورد.برایش آنها افرادی بودند که برخلاف او از تک تک دقایقشان صحیح و دقیق استفاده کرده بودند. تازگی ها هم که فهمیده بود این احساس خیلی پررنگ تر از "دوست داشتن" است و در واقع دلیل دوست داشتن آن آدمهاست،بیشتر ترس برش داشته بود.
همانجور روی تخت نشسته بود و به این چیزها فکر می کرد. راس ساعت یازده و ده دقیقه مرد از حمام در آمد و گفت "سلام". صدای مرد رشته افکارش را پاره کرد و با گیجی جواب سلام را داد و یادش رفت چشمش را بدزدد و به همین خاطر بود که نگاه عجیب مرد را دید که چیز غریبی درش بود. مرد با حوله حمام آمد و کنارش نشست. به او نگاه نمی کرد. سرش پایین بود. از موهایش آب می چکید کف زمین که پارکت شده بود و به نظر می رسید قطرات شکل های گنگی می سازند.
مرد شمرده شمرده شروع به حرف زدن کرد اما لحنش مثل همیشه محکم و مطمئن به خود نبود. برایش شرح داد که مدتیست که به پایان رابطه فکر می کند و در این رابطه مدام احساس می کند که کم می آورد چون دختر به نظر او دل و جرئت هایی دارد که او هیچ وقت ندارد و اینکه تمام زندگیش از ترس موفق نبودن، بی وقفه و خستگی ناپذیر موفق بوده. اینکه بی اعتنایی دختر به بعضی موقعیت های اجتماعی ظاهرا خیلی خیلی استثنایی برایش بی نهایت جذاب و در عین حال بسیار آزار دهنده است،چون او را به یاد کارهایی که دوست ندارد بکند اما می کند می اندازد.بعد گفت برای تمام کردن این رابطه یک ساعت در حمام انواع دلایل را سر هم کرده که همه شان هم احمقانه و دور از ذهن بوده اند و دست آخر از فرط استیصال تصمیم گرفته راستش را بگوید و قصه را تمام کند.
گردن دختر از تعجب خشک شده بود و سرش همان طور پایین رو به زمین بود و چشمش دوخته شده بود به قطره های آبی که روی پارکت شکل کج و معوجی از یک قلب ساخته بودند و با خودش فکر می کرد چقدر دو نفر می توانند اصلا همدیگر را ندیده باشند و تمام مدت فقط به چهره وحشت های خود چشم دوخته باشند.احساس کرد کمی عصبی شده است.دستش را به طرف دهانش برد تا ناخن هایش را بجود اما ناگهان دلش خواست زیر خنده بزند. می خواست از ته دل بخندد. با صدای بلند! روی تخت خوابید و آنقدر خندید تا اشکش در آمد.
مرد با تعجب نگاهش می کرد. با تعجب و ترس.دختر همانطور که می خندید بلند شد و دستهایش را دور گردن مرد حلقه کرد و گونه اش را بوسید و در گوشش گفت: قصه تمام است!
ساعت به یازده و سی دقیقه نزدیک می شد اما مهم نبود. او هیچ دلشوره ای نداشت.