تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

حوصله ندارم. حالم خوب نیست. یه عالمه "چرا" تو سرم دور می زنه که قطعا جوابی ندارن. دلم می خواد با همه چیز کنار بیام. دلم می خواد با هیچی کنار نیام . دلم می خواد زندگی کنم. دلم می خواد باشم وبا تمام وجود دلم می خواد نباشم.

دوستی داشتم که هر وقت حالش بد می شد، می نشست یه لیست از آدمایی که دوستشون داشت و آدمایی که دوستش داشتن درست می کرد. بعد سعی می کرد تمام حواسشو روی اون آدما متمرکز کنه و جلوی هر اسمی یه جمله ای متناسب با میزان علاقه یا نوع ارتباطش بنویسه. مثلا : مامان- آخ که فداش بشم من!...و از این حرفا.

معمولا به وسطای لیست که می رسید به این نتیجه می رسید که زندگی چقدر قشنگه و چقدر آدمای خوبی توی زندگیش هستن و این که روابطش چقدر امید بخش و شادی آورن.بعد حالش خوب می شد و پا می شد مثل یه گوسفند شاد که از دیدن یه عالمه شبدر ترو تازه نزدیکه از خوشی بمیره، توی این دنیای بی نظیرش غلت می زد و شلنگ و تخته می انداخت.

شاید من دارم با بدجنسی تشبیهش می کنم به گوسفند. چون خودم نتونستم از این شیوه شاد بشم و شاید هم این شیوه در مورد من جواب نداد چون آگاهانه و با لجبازی و اصلا واسه این که ثابت کنم روش احمقانه شبدری بی خاصیتیه انجامش دادم: یه لیست درست کردم و اسم همه آدمایی که دوستشون دارم و دوستم دارن رو نوشتم که با در نظر گرفتن وضعیت قر و قاطی" چرا چرای " ذهن من کار سختی بود تا حدی که اولین سوال فرساینده ای که در مغز لعنتیم پیش اومد این بود :"اصلا دوست داشتن یعنی چی؟". به خودم گفتم ترگل خفه شو و فقط بنویس.خفه شدم و نوشتم...

مرحله بعدی حتی سخت تر بود چون باید تمرکز می کردم و فقط به لیستم فکر می کردم و این یعنی همون کنترل ذهن لعنتی که قبلا هم راجع بهش گفته بودم. به هر ترتیب موفق شدم تا حدودی متمرکز شم و شروع کنم به نوشتن.

وقتی نوشتن تموم شد، و بعد از ورود به مرحله سوم که همون نوشتن جمله های توصیفی مناسب بود بعد گذشت ده دقیقه متوجه شدم که وارد تراژیک ترین بخش این کار گوسفندی شدم...لیستی که درست کرده بودم بیشتر شبیه لیستی از آدمایی بود که خوبن ولی من نمی تونم تحملشون کنم یا ازشون عصبانیم یا آدمایی که اصلا دوستشون ندارم!

متعجب و حیرت زده دست از کار کشیدم و چندبار با صدای بلند از خودم پرسیدم که چه مرگمه...که حرف حسابم چیه...که این همه خشم چرا...و خوب حالیم بود که این خشم از آدمای توی لیستم نبود از خودم بود.

حالا دارم فکر می کنم چه برداشت سطحی از" گوسفند بودن یا نبودن "داشتم.

دارم فکر می کنم یه گوسفند  شاد  که از شبدرهایی که" هست" می خوره باهوش تره یا سگی که به گرگی که "نیست" اون قدرپارس می کنه که بمیره؟

دارم فکر می کنم باید دوباره لیست رو از اول بنویسم و باید بالای بالا ، جایی که اسم آدمایی که دوستشون دارم رو می نویسم، بنویسم : ترگل و دو تا نقطه بذارم : ...

 

 

 

 

 راهنمای تحلیلی نوشته : چنانچه مایلید به برداشت و قضاوت سطحی دچار نشوید الگوی متداول "گوسفند" را در ذهنتان کمی تغییر دهید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:41  توسط ترگل بهرامی  | 

روی سطل آشغال اتاقم تصویر یه دختر بچه بود که با باباش سوار یه درشکه بودن . یه اسب سفید زیبا درشکه رو می کشید. پشتشون سرزمین های سبز سیر بود و یه عمارت مجلل قصر مانند. قشنگ بود ولی خوب سطل آشغال بود دیگه...

از همون موقع فکر می کردم این دختره و باباش باید روس باشن. اهل روسیه . "روسیه " دیگه کدوم جهنمیه نمی دونم، از بابام شنیدم فقط.

دختره خوشگله و موهاش طلاییه ، منم زشتم چون موهام سیاهه. هر کی موهاش طلاییه خوشگل تره. اینو وقتی می فهمم که می رم مدرسه. وقتی" آیدا" می خنده صورتش چال می افته و مو های طلاییش برق برق می زنه ، من وقتی می خندم دندون های سفیدم روی زمینه سبزه نفرت انگیز پوستم برق برق می زنه...اه خدایا! چرا من نباید مو طلایی باشم...؟

دوازده ساله ام و اوضاع از همیشه بدتره. صمیمی ترین دوستم سفیده و موطلایی. موهای حسرت برانگیز بلند داره. من حسودم. خیلی حسود. چون می دونم اون قشنگه و بوره و من هیچ کدوم نیستم... باباش مرده. خیلی دیر بهم می گه. به اجبار. دلم خنک می شه. حقشه!

پانزده سالمه و آواره خیابون ها. با صورت رنگی و قلب زخمی. حالا فهمیدم به جز داشتن موهای طلایی چیزهای دیگه ای هم هست که آدمو قشنگ می کنه. حالا فهمیدم اونا رو هم ندارم. با این حال می چرخم تو خیابون ها. درس هامو نمی خونم و تمام فکر و ذکرم داشتن یه کفش پاشنه بلنده. برای هیچ کس اما مهم نیست . همه گرفتارن. دوستم می گه :" بیا بریم خودمون بخریم." دوستم خوشگله و کلی طرفدار داره ، کفش پاشنه بلند می پوشه و ناخن های بلندشو لاک های قشنگ می زنه. من هنوز حسودم . غمگین هم شدم . ولی دلم نمی خواد بابای دوستم بمیره . دلم می خواد خودم بمیرم.

بیست ساله ام . کفش پاشنه بلند نمی پوشم . ناخن هامو لاک نمی زنم . درس خوندم و موهام هنوز سیاهه. طرفدار هم دارم ، می دونم . صورتم رنگی نیست اما قلبم هنوز زخمیه. بابام مرده.

 

(توضیح  ناواضحات : بابای نویسنده در قید حیات می باشد، جای نگرانی نیست)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:51  توسط ترگل بهرامی  | 

 

دارم زیادی فکر می کنم، می دونم. من اصلا استاد اینم که با دست و پا زدن توی فکرهام در عرض یک ساعت حالمو گندتر از اونی که باید باشه بکنم. البته نتیجه این فکرکردنا همیشه هم بد نیست. فکرها توی ذهنم با هم نزدیکی می کنن و بچه دار می شن. بنابراین هر فکری صاحب ده ها فرزند می شه و البته که همه فرزند ها هم خلف از آب درنمیان.همینش باعث دردسره . وقتایی که اتفاقای خوب می افته من مثل یه مادر صبوربه شبکه خویشاوندی فکرهام که لحظه به لحظه پرجمعیت تر می شه، پر و بال می دم و رسیدگی می کنم. ناخلف ترینشون هم با صبر و حوصله ای که به خرج می دم به راه راست هدایت می شه و واسه خودش کسی می شه.ولی وای به وقتایی که مثل این روزا اتفاقای شوم و اعصاب خورد کن بی امون  بباره از در و دیوارو منم کلافه مثل یه مادر عصبی دست تنها نتونم شکم بچه هامو- فکرهام- سیر کنم.

اما دارم سعی می کنم، شدیدا دارم سعی می کنم بهشون راه های پیشگیری و جلوگیری از بچه دار شدن رو یاد بدم یا براشون یه محدودیتی بذارم که مثلا هر دو تا فکر حق نداره بیشتر از پنج تا بچه فکر بسازه یا مثلا هر فکری که از این قانون سرپیچی کنه کلا عذرشو می خوام و اسباب اثاثیه و اهل عیالش رو می ریزم توی کوچه!

آخ که کاش بشه...یعنی می شه آدم روی ذهنش، روی فکرهاش این همه تسلط پیدا کنه؟...آدمایی رو دیدم که تونستن و چقدرآدمای راحت و آرومی  شدن. خیلی غبطه می خورم به حالشون و گاهی واقعا از پیچیدگی هام دیوونه می شم و با خودم می گم منم می تونم، چرا که نه...زندگی کوتاهه و با تن دادن به هر فکری که تخمش حلال یا حروم تو کله ام می افته زمانم رو از دست می دم و انرژیم رو و توی بی راهه ها گم می شم ولحظه مرگم فقط این قدر وقت دارم که نفس آخرمو بکشم و بگم:...نشد...نشد که زندگی کنم...و تموم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

 

مادره یهو درو باز کرد واومد و تو و بنا کرد داد و هوار کردن که :" دلم می خواد بدونم شیشه مربا رو کی خالی کرده توی اون شکم کوچولوش! "

وای خدا! هوارایی می زد که نگو! با احتیاط بچه بیچاره ، سرشو از روی نقاشی ش بلند کرد وچشم به مامانش دوخت: گنده و خیکی با یه دهن خیلی خیلی گشاد و لب های قلنبه ترسناک، جوری داد می زد که زبون کوچیکه ته حلقش رو می شد دید!موهای وزوزی حنایی که مثل چنگال های غول از هر طرف کله هندونه ای شکلش به یه وری سیخ شده بودن و انگاری داشتن با هوا کشتی می گرفتن.از چشم هاش آتیش می زد بیرون و آب دهنش باهر نعره ای روی یکی از اسباب بازی ها می پرید و به موجودات لزج مارمولکی شکل تبدیل می شد که می خواستن اسباب بازی ها رو بجون. سینه های گنده تهدید آمیز که روی یه شکم گنده ترسناک افتاده بودن و پیشبند گل گلی آشپزخونه که این همه رو پوشش داده بود، وای خدایا !حتی گل های نارنجی روی پیشبند پر از لک پیاز داغ و شیر

هم دهن های گنده داشتن با دندون های تیز تمساحی و هم زمان با نعره های مادره به شکلی هماهنگ باز و بسته می شدن...بازو ها و ساق های قوی که آدمو یاد نره غول ترین بازیکن فوتبال آمریکایی که هنوز از مادر زاده نشده می انداخت!...یه دستش به کمرش بود و اون یکی دستش یه کفگیر که به اندازه یه اسلحه گرم خطرناک به نظر می رسید.

بچه آب دهنشو که مثل بلور های یخ گوله گوله شده بود قورت داد و با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:" مامان جون خوشگلم...من...من این کار وحشتناک رو انجام دادم...خواهش می کنم...خواهش می کنم...منو ببخش...اون شیطون ترسناک زشت که همیشه می گی دنبال گول زدن ماست- و چه درست می گی مامانی، تو همیشه درست می گی!-  گولم زد...قسم می خورم به جون شما که بهترین چیز روی زمین هستین و من عاشقتون هستم...اگه یه بار دیگه از این غلط ها کردم تمام اسباب بازی ها و مدادرنگی هامو بدین به لولوی سه سر...

اصلا خودمو بدین...خودمو بدین ببره تا با بقیه بچه های بد دنیا تمام عمر کلفتی شو بکنم و زجر بکشم..."

بعد بچه بیچاره از ترس پلک هاشو روی هم فشار داد و لبشو گزید.چند ثانیه صبر کرد و چون اتفاقی نیفتاد چشماشو باز کرد و دید مامانش داره می گه: "حالا که خودت راستشو گفتی و پشیمون هستی از این کار زشتت این دفعه می بخشمت هر چند که کار غیرقابل بخششی کردی و منو خیلی عصبانی کردی..."

بچه بیچاره دهنش وا مونده بود آخه مامانش یهو از اون غول بی شاخ و دم تبدیل به یه باربی زیبا شده بود که موهای لختش روی شونه هاش ریخته بود و دست های نرم و نازکشو به کمر باریکش زده بود.هر چند که لبخند نمی زد ولی معلوم بود که لبخنداش قشنگه و لب های ظریفش بیشتر از یه حدی نمی تونه باز شه.(راستشو بخواین تو این هیری ویری بچه که محو جمال مامان خوشگله ش شده بود واسه یه لحظه به باباش حسودیش شد!) بعد مامان مهربون پیشبند تمیز ووگل گلی شو صاف و صوف کرد، دستی به موهاش کشید و قری به کمرش داد و از اتاق رفت بیرون..

بچه به نظرش رسید که مامان قبل از رفتنش زیرلب با خودش گفت:" خیلی خوب، اینم ازاین!

مطمئن نبود که اینو شنیده یا نه ولی مطمئن بود که دیگه هرگز سر شیشه مربا نمیره، شیشه مربا دیگه نه ، حالا شاید یه چیز دیگه...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

 

 

 

 

دیگه به چه زبونی باید می گفتم؟ چطوری می تونستم عصبانیتم رو پنهون کنم؟ زنگ زده بود دلداری بشنوه و آروم بشه ولی عوضش یه سطل دیگه هم اشک ریخته بود.

آخه چند باربه سر تا پای آدم گند بزنن و چند دفعه با همه زبونای زنده و مرده دنیا به آدم بگن : نمی خوامت، ولم کن ، ازت بدم میاد ، دیگه بهم زنگ نزن...بسه؟ چند بار تلفن رو روت قطع کنه و تو بشینی ساعت ها گریه کنی و باز دوباره و دوباره...

خسته نشدی از این که که چهار پنج ساله هر چند ماه یک بار می فهمی با فلانی می پره و به روی خودت نمیاری و بعد هم این جوری خودتو توجیه می کنی : مامانم می گه مردا مثل خروسن...عیب نداره!

مردا عین خروسن، باشه قبول(خدا عمرشون بده که دست کم تکلیفشون معلومه) تو چه جور موجودی هستی که وایسادی و تحقیر می شی و زجر می کشی و اصلا هم این "خروس بودن" دوست پسرت واست حل نمی شه که لااقل بی خیال این قسمت از رابطه نفرت انگیزت بشی؟

"دوستش دارم. نمی تونم ولش کنم..."

این دیگه از اون حرفاست که باعث می شه از خنده منفجر بشم.نه این که فکر کنین ادعا می کنم من تا حالا توی رابطه تحقیر آمیز نبودم.چرا بودم و حسابی هم خودمو خجالت دادم ولی فقط یه بار و وقتی دوزاریم افتاد که انگار خودم مهم ترم و هیچ ارزشی نداره دوست داشتن یه آدم دیگه، وقتی واسه خودت حتی یه سر سوزن احترام وارزش قائل نیستی، با همه دردش توی ذهنم رهاش کردم. چرا، می دونم" ترک شدن " چه مفهومی داره و چه دردی، ولی بسه دیگه. تجربه ش کردم خیلی خوب. وقتشه چیزی رو تغییر بدم که دیگه احساس نکنم له شدم و عشقم نابود شده و دیگه نمی تونم زندگی کنم. از ترس ترک شدن هزار بار اجازه می دیم به روش های مختلف در ملا عام و خاص خورد بشیم ولی...ولی تنهامون نذاره ، ترکمون نکنه...چون دوستش داریم: کسی رو که به راحتی می گه و نشون می ده که دوستمون نداره. گیرم که پایداری هات نتیجه داد و تونستی با هزار جور دروغ و باج دادن به ازدواج ختمش کنی که مثلا  مال خودت بشه. تو بشی" زنش"، بعدش چی؟ تو چی می شی؟ چی ازت می مونه؟اصلا چی مال تو می شه؟ یه حرکت بیمارگونه دوار روی جای پاهای هزاران بار رفته...

من مردا و پسرا رو نمی دونم و در این حالت ها زیاد ندیدمشون، عکس العمل مشابه اگر هم دارن من تا حالا برخورد نداشتم، ولی دخترا و زن های زیادی رو دیدم، در این حال و برای مدت های مدید، که فرسوده شون کرده و عمرشون رو تلف کرده و ازشون جز تفاله ای به جا نذاشته.

با خودمون که تعارف نداریم. این دوست داشتن نیست، " آویزون" بودنه.کی اون همه ارزش داره که آدم خودشو در این حالت مسخره خنده دار نگه داره (منظورم کاملا فارغ از جنسیت گراییه ).این وضعیت خیلی بیشتر از اون که رمانتیک باشه یه وضعیت کمدی- تراژیکه. کلماتی که واسه توجیه موندن و به خفت تن دادمون به کار می بریم مثل : صبر و گذشت و امید ، دروغ های خنده دارین که خودمون هم باورش می کنیم.

گاهی با خودم فکر می کنم نکنه ما کار دیگه ای بلد نیستم و راه دیگه ای واسه ارتباط و عشق نمی شناسیم...

گاهی فکر می کنم نکنه  دوست داریم و لذت می بریم از آویزون بودن و تحقیر شدن...

و بلافاصله تو دلم می گم : نه ...خدا نکنه...

 

(نوشته م خیلی تلخ از آب دراومد. واسه این که زهرشو یک کم بگیرم این تصویرو انتخاب کردم. وضعیت مسخره آویزون بودن یه زن .واسه این که یه سوزن هم به خودم زده باشم، ازتصویر خودم استفاده کردم.)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:29  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

آه..." شل سیلوراستاین "عزیزم !

دلم می خواد به این شکل از روح بزرگ و شریفت که دیشب به خواب من اومد تشکر کنم. بذار حتی بیشتر تشکر کنم از این که روح بی همتای دوست داشتنی ت از من خواستگاری کرد! اون هم در جمع بسیاری ازهنرمندان و نویسندگان این مرز و بوم که اجازه ندارم هویتشون رو فاش کنم . 

اومدی جلو و گفتی : هی! تو چرا توی وبلاگت هیچی از من نمی نویسی؟ خوب می دونم که عاشقمی و حالا دیگه وقت اونه که ازت خواستگاری کنم! با من ازدواج می کنی؟

یادمه تنها جوابی که تونستم بدم مزخرفی در این حدود بود : من زبون شما رو می فهمم ؟

یهو همه دست زدن وعروسی شد. بزن و برقص وعاقد اومد وتو هم اون وسط با گیتارت آهنگ" بادا بادا مبارک بادا" رو می زدی، گمونم.

گفتم : آقای استاین... گفتی :" شل" صدام کن!

گفتم :" شل" باورم نمی شه از من خوشت اومده، باورم نمی شه دارم زنت می شم . ما... یعنی همه دنیا فکر می کردن تو دیگه زنده نیستی، ولی ظاهرا اینم یه شوخی دیگه ت بوده ، بازم همه رو  سر کار گذاشتی .تو غیر قابل پیش بینی هستی و من واقعا عاشقتم!!

متاسفانه قبل از این که سوار پژو206 نوک مدادیمون(تنها ماشینی که "شل" واقعا دوست داره) بشیم ودرمیان همهمه و شادی دوستان هنرمندمون از جلوی هتل استقلال به طرف خونه بختمون(واقع در خیابان زعفرانیه) مشایعت بشیم، روح بزرگت که در چارچوب زندگی زناشویی(حتی در خواب) نمی گنجید فهمید داره چه غلطی می کنه و محل رو (خواب من) ترک کرد...

آآآآآآآآآه ...کاش دست کم به اندازه یک ماه عسل کوتاه در کیش در کنار دریای آبی و گرمش و پاساژهای خنکش طاقت می اوردی.

به هر حال من صبح از خواب بیدار شدم در حالی که حلاوت ازدواج بی سرانجامم با تو هم چنان کامم رو شیرین کرده بود و تموم روز به یادت بودم نیمه شوهر نیمه دیوانه نیمه خیالی من!

 

( "شل" ،عزیز دلم  لطفا اگه امکانش برات هست واسم کامنت بذار.)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط ترگل بهرامی  | 

 

اول

زمان: تقریبا تمام شب

خواب میبینم که سر جلسه یه امتحان تئوری هستم. از اون درس ها که سر کلاسش هر چی معلم می گه یک " که چی " گنده تو ذهنم میاد. می شینم پشت نیمکت چوبی دو نفره و نگاه می کنم به بغل دستی م. مونا ست، بینی شو عمل کرده و داره تند تند می نویسه. پشت سری هام مرجان و سانازن . اونا هم سخت مشغولن. بالاخره برگه امتحانیمو نگاه می کنم. هیچی بلد نیستم. یعنی اصلا هیچی نمی فهمم.هیچی نمی فهمم.من می دونم که اینا دوستای دوران دانشکده م هستن ولی اینم می فهمم که این جا" مدرسه" ست. (گمونم تا آخر خوابم فقط همینو خیلی خوب می فهمم)

اضطراب دارم. دلم می خواد در برم. قیافه مراقب وحشتناکه! صفر هم نمی شم ،آبروم می ره ...چرا تموم نمی شه این لحظه ها؟چرا قیافه همه این همه غریبه ست؟ چرا مونا به علامت های ملتمسانه م واسه تقلب رسوندن جواب نمی ده؟ وای...وقت داره تموم می شه...صدایی شبیه صدای آخر زمان، شبیه صدای مرگ، که می دونم صدای" مدرسه" ست می گه : وقت تمامه!...

...از خواب می پرم. هنوز صدای زوزه نحسش تو گوشمه. صبح شده. چه روز گندی. حالم بده.

 

دوم

زمان: هشت و پانزده دقیقه صبح

توی تاکسی نشستم. خیابون یوسف آباد رو میام پایین. می خوام برم سر دوراهی. پشت چراغ قرمز فتحی شقاقی یهو یه چهره آشنا...!مگه می شه یادم بره؟ یکی از مشتری هام که پووووولمو(خوب واسه طبقه ما ششصد هزار تومن خیلی پوله) خورد.

خیلی جنتلمن نشسته پشت رل و یه دستش موبایلشه و یه دستشم تا اینجا(کور شم اگه دروغ بگم) توی دماغشه.

ناخودآگاه می خوام داد بزنم : آی دزد!!!!!...ولی جلوی خودمو می گیرم. حالم بدتره .چراغ سبز می شه.

 

سوم

زمان: یازده شب

دارم فحش می دم به زمین وزمان و بد بیراه می گم به اقبالم و شاکیم از این که چرا پولمو خوردن و به راحتی دستشون رو هم می کنن تو دماغشون که تلفن زنگ می زنه:

- سلام! من فلانیم!

- آه فلانی! چقدر خوشحالم کردی!

( اول در سوم- فلانی از دوستای دوران مدرسه منه.از دوستای صمیمی اون دورانم)

(دوم در سوم- وجه اشتراک من و فلانی مدرسه گریزی بود)

(سوم در سوم- فلانی ازدواج کرد و بچه دار شد)

- ترگل! امروز همش به فکرت بودم یادم افتاده بود امتحان علوم داشتیم.بلد نبودی و اضطراب داشتی و بعد امتحان با قیافه درهم بهم گفتی که وسط امتحان همش منتظر بودی یکی بیاد داد بزنه بگه : بازی دیگه تموم شد، اینا همش یه شوخی بود، جدی نگیرین! پاشین برین خونه!

-...!

- من این حرفتو فرامش نکردم و الان هیچی حالمو بد نمی کنه چون تو راست می گفتی همش بازیه! فقط همین!.......................(این همه نقطه به این خاطره  که بقیه حرفاشو نمی شنیدم)

 

 

شما هر چی می خواین بگین ولی من می گم این تصادفی نیست.

نیم ساعته قیافه دزد جنتلمن و دماغی که دستی رو در کام خودش کشیده بود، از نظرم دور نمیشه.

خدایا!راست گفتم ده دوازده سال پیش!چه بازی مسخره ای...چرا این قدر جدی گرفتم؟ چرا خودم واسه خودم یه جلسه پر اضطراب امتحانی که بلدش هم نیستم و نمی خوام هم بلد باشم راه انداختم؟

می دونید...باید اعتراف کنم : حالم خیلی بهتره.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 

شادی بیضایی گفت: حالا فعلا بنویسیم مثلا "فقط می نویسم".

همه کارا رو که کردیم و وبلاگ که ثبت شد گفت حالا اگه می خوای عنوان رو عوض کنی... گفتم نه، همین خوبه، آخه کار دیگه ای هم نمی کنم : فقط می نویسم، هم صادقانه ست، هم توقعی ایجاد نمی کنه. یه جورایی هم از هدف خاصی حرف نمی زنه.

احمقانه ترین سوالی که می شه از من پرسید اینه که چه هدفی دارم.(امیدوارم این حرفم باعث وحشت والدینم نشده باشه) نمی دونم آدم واسه نوشتن یا در نوشتن باید هدف خاصی رو دنبال کنه یا نوشتن خودش هدفه یا هر فرضیه دیگه ای که من از ازش بی خبرم. من فقط می نویسم چون فقط می تونم بنویسم. چون فقط این مدلی از وحشت نمی میرم و از بی حوصلگی و یکنواختی خسته نمی شم.

راستی الان که خوب فکر می کنم می بینم جالبه نوشتن یک انشا توسط  وبلاگ دارها با موضوع:" چرا می نویسیم" یا " چرا وبلاگ راه انداخته اید" یا "این دیگر چه مسخره بازیست که راه انداخته اید"

شادی مریض بود. سرمای سختی خورده بود. مدام نگران بود مبادا منم بگیرم. به محض رفتنش دو تا قرص خوردم واسه پیش گیری و رفتم کلی اسفند(یا حالا "اسپند") دود کردم و چرخوندم توی خونه که مثلا فضا ضدعفونی بشه و اولین پستم رو در حالی دارم می نویسم که همه جا بوی اسفند گرفته و مدام دارم به موضوع انشای خیالی م فکر می کنم (خودآزاری که شاخ و دم نداره) و...دیگه این که از این به بعد بوی اسفند منو یاد اولین پستم میندازه.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:21  توسط ترگل بهرامی  |