حوصله ندارم. حالم خوب نیست. یه عالمه "چرا" تو سرم دور می زنه که قطعا جوابی ندارن. دلم می خواد با همه چیز کنار بیام. دلم می خواد با هیچی کنار نیام . دلم می خواد زندگی کنم. دلم می خواد باشم وبا تمام وجود دلم می خواد نباشم.
دوستی داشتم که هر وقت حالش بد می شد، می نشست یه لیست از آدمایی که دوستشون داشت و آدمایی که دوستش داشتن درست می کرد. بعد سعی می کرد تمام حواسشو روی اون آدما متمرکز کنه و جلوی هر اسمی یه جمله ای متناسب با میزان علاقه یا نوع ارتباطش بنویسه. مثلا : مامان- آخ که فداش بشم من!...و از این حرفا.
معمولا به وسطای لیست که می رسید به این نتیجه می رسید که زندگی چقدر قشنگه و چقدر آدمای خوبی توی زندگیش هستن و این که روابطش چقدر امید بخش و شادی آورن.بعد حالش خوب می شد و پا می شد مثل یه گوسفند شاد که از دیدن یه عالمه شبدر ترو تازه نزدیکه از خوشی بمیره، توی این دنیای بی نظیرش غلت می زد و شلنگ و تخته می انداخت.
شاید من دارم با بدجنسی تشبیهش می کنم به گوسفند. چون خودم نتونستم از این شیوه شاد بشم و شاید هم این شیوه در مورد من جواب نداد چون آگاهانه و با لجبازی و اصلا واسه این که ثابت کنم روش احمقانه شبدری بی خاصیتیه انجامش دادم: یه لیست درست کردم و اسم همه آدمایی که دوستشون دارم و دوستم دارن رو نوشتم که با در نظر گرفتن وضعیت قر و قاطی" چرا چرای " ذهن من کار سختی بود تا حدی که اولین سوال فرساینده ای که در مغز لعنتیم پیش اومد این بود :"اصلا دوست داشتن یعنی چی؟". به خودم گفتم ترگل خفه شو و فقط بنویس.خفه شدم و نوشتم...
مرحله بعدی حتی سخت تر بود چون باید تمرکز می کردم و فقط به لیستم فکر می کردم و این یعنی همون کنترل ذهن لعنتی که قبلا هم راجع بهش گفته بودم. به هر ترتیب موفق شدم تا حدودی متمرکز شم و شروع کنم به نوشتن.
وقتی نوشتن تموم شد، و بعد از ورود به مرحله سوم که همون نوشتن جمله های توصیفی مناسب بود بعد گذشت ده دقیقه متوجه شدم که وارد تراژیک ترین بخش این کار گوسفندی شدم...لیستی که درست کرده بودم بیشتر شبیه لیستی از آدمایی بود که خوبن ولی من نمی تونم تحملشون کنم یا ازشون عصبانیم یا آدمایی که اصلا دوستشون ندارم!
متعجب و حیرت زده دست از کار کشیدم و چندبار با صدای بلند از خودم پرسیدم که چه مرگمه...که حرف حسابم چیه...که این همه خشم چرا...و خوب حالیم بود که این خشم از آدمای توی لیستم نبود از خودم بود.
حالا دارم فکر می کنم چه برداشت سطحی از" گوسفند بودن یا نبودن "داشتم.
دارم فکر می کنم یه گوسفند شاد که از شبدرهایی که" هست" می خوره باهوش تره یا سگی که به گرگی که "نیست" اون قدرپارس می کنه که بمیره؟
دارم فکر می کنم باید دوباره لیست رو از اول بنویسم و باید بالای بالا ، جایی که اسم آدمایی که دوستشون دارم رو می نویسم، بنویسم : ترگل و دو تا نقطه بذارم : ...


