تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

زندگی گوشه یه رستوران دنج ِ ارمنی تو خیابون یوسفیان ِ سهروردی شروع می شه.

توی چشمای این زن که روبروی من نشسته، که زیباست و نگاهش عمیقه ، کش و قوسی میاد و پاهای ظریفشو از پلک های زن آویزون می کنه. دهن نرمشو باز می کنه و یه گاز از این ساندویچ کوکتل و پنیر  با پیاز و جعفری و کاغذ سفید دورش که بوی خاص ِ عجیبی می ده ، می زنه.

زندگی  ازروی نسیم آخر سال که پر از گرده و بوی بهاره  می پره  تا  اون ور خیابون ، جلوی یه خونه  قدیمی  بی نظیر که پنجره هاش  پرِ حرفه  و حیاطش هم  حرف نداره ، یه دقیقه می شینه و ما رو تماشا می کنه که از پشت شیشه رستوران داریم  نگاهش می کنیم.

من عضلاتم رو شل می کنم، لازمه یه نفس عمیق بکشم تا همه این چیزا رو وارد روحم کنم . روحی که خسته ست و گاهی تحملش رو از دست می ده. روحی که آروم نداره ، بی قراره...

خیره می شم به هاله نور که روی ابرها بازی می کنه و منتظر می مونم تا این خوشبختی عصر گاهی ، این نهار دیر هنگام ِ استثنایی که زندگی  ساعت چهار عصر  شروعش می کنه ،  با جمله ای ادامه پیدا کنه و صدایی نمی شنوم جز صدای ثانیه شمار ساعتم و آخرین چکه های روز رو می بلعم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:7  توسط ترگل بهرامی  | 

زن تنهای من !

دهان ِ باز اندامت را

به دشنامی تلخ ببند

لکه مهتابی را که با تو خوابید از میان پاهای بی رمقت  پاک کن

کودک نامشروعت را شیر بده و سپس سر ِبُبر

شعرت را قربانی کن و

خودت را بفروش

خوشبخت می شوی!

 

***

 

زینت خانه هایتان

آقایان!

دلبرکان کدبانو ببرید

که در رگبار حوادث

چترهای بلند خوش اندامند

و در سیل بی امان خواست هایتان

قایقی ظریف

که هر چند  بر صخره ها می کوبیدشان

شما را به ساحل امن آرامشتان می رسانند!

 

 

 

 

 

* برای  م.م  عزیزم که تلخ خندید و شیرین فروخت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:37  توسط ترگل بهرامی  | 

 

کنار بگذار آن کتاب را

جهان  چشمان  توست

قصه  نگاه من است

که عمق  کلماتت  را می جوید

 

سطر به سطر مرا بخوان

کلمه به کلمه  صدایم کن

و هجی کن تمام بوسه هایمان را

 

کنار بگذار آن کتاب را

جهان  دهان ِ تشنه من است

که باران ترانه های  تو را می جوید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:23  توسط ترگل بهرامی  | 

آره...به ناچار سرحال شدم. کار دیگه ای نداشتم بکنم. تمرین گروه تموم شده بود و ناهار، هممون کنتاکی با سالاد کلم و کوکا خورده بودیم. عجیب احساس سیری می کردم نسبت به همه چیز و حتی میل به  یه نخ سیگار هم نداشتنم.

توی فکر پارچه ملافه ای بودم که دیروز توی بازار دیده بودم و بلافاصله منو یاد خونه " خشایار " تو رشت  انداخته بود. ملافه ای که روش جیش کرده بودم ، بیست سال پیش ،   چون خواب لگن کوچولوم رو دیده بودم!

مطمئن نبودم ملافه های خشایار آبی بود یا سفید ولی طرحش عینا همین بود : لوزی های کوچیک سورمه ای روی زمینه تک رنگ که گفتم نمی دونم آبی بود یا سفید.

آروم آروم به سمت میدون ولی عصر می رفتم و می دونستم که الان وقتشه این سوال رو از خودم بکنم: من تو این گروه موسیقی چی کار می کنم ؟ جواب خیلی معلوم بود : رسما وقت تلف کردن بود. این که صدای خوبی دارم و گوش موسیقیم هم حرف نداره اصلا دلایل کافی برای بودن توی یه گروه راک زیرزمینی نبود. اونم در حالی که من هیچ درک درستی  یا دست کم ذره ای علاقه نسبت به این سبک خاص نداشتم. کمتر پیش میومد این جوری تحت تاثیر هیجانات آنی یه نفر دیگه انتخاب غلط بکنم...خوب. این هم از اون موارد نادر بود.  به هر حال این که از موهبت جایز الخطا بودنم استفاده کنم حقی بود که آدم بودنم رو ثابت می کرد.

بدون این که خودمو بیشتر از دو دقیقه و سی و پنج ثانیه ملامت کنم ، در حالی که می آمدم  این دست میدون ولی عصر(می دونید که کدوم دست) برداشتم زنگ زدم به سردسته گروه سرود کلاس پنجم ب  و قبل از این که صدای سوپرانوش رو  روی من ول بده گفتم  که بی خیالم بشن چون من به شکل غیر قابل درکی به خاطر گاز نوشابه ای که بیست دقیقه پیش در کنار اونا خوردم  دچار گرفتگی ابدی گوش موسیقیایی شدم  و تموم. بله...! این جوریه! من بعضی وقتا آدم خیلی قاطعیم و قدم های مهم رو  محکم برمی دارم. چشمم افتاد به پاهام که داشتن منو راه می بردن و خنده م گرفت از سایز خیلی کوچیکشون. به خودم گفتم : عزیزم می دونی تو با همین پاهای کوچیکت چه راه های سختی رو رفتی.. و بعد،  از کلیشه ای بودن جمله ای که در جهت تقویت اعتماد به نفس خودم به خودم گفته بودم حالم بد شد و تشر زدم به خودم که : مثل یه احمق با خودت رفتار نکن، پس خلاقیتت کجا رفته؟...

گفتم : خب... عجب پاهای با حالی که هر چی باهاشون راه می ری تکون نمی خورن!

من با همون پاها یعنی با همین پاها که هر چی باهاشون می رم تکون نمی خورن این خیابونای بی درو و پیکر رو هی رفتم و به خودم یه قول کلیشه ای دادم : تنهایی رفتنم رو با همین پاهای کوچیک به جاهایی که خودم می خوام ببرنم  با کنتاکی خوردن و کوکا سر کشیدن با هر دسته و سر دسته ای  که واقعا مطلوبم نیست ، عوض نکنم.     من کلا استاد اینم که با پیاده کردن اصول بدیهی توی زندگیم احساس کنم خیلی آدم خاصیم و سر حال بشم!

بعد از این که همه قول های مثبت رو به خودم دادم به این فکر افتادم که برم خونه چند تا کار راک  گوش بدم شاید چیزی دست گیرم شد و لازم شد  کنتاکی و کوکا و سالاد کلم رو با یه دید موسیقیایی  و بدون فکر کردن به ملافه های شاشی خشایار و کوچیک پا بودن خودم  مزمزه کنم!

همون طور که گفتم من آدمی هستم بسیار قاطع که قدم های مهم رو حتما محکم برمی دارم!

و در این لحظه بود که  این آزادی  در تغییر عقیده و بی ثباتی بدجوری سرخوشم کرد!

 

 

 

*عکس از الناز سلمان زاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط ترگل بهرامی  | 

  

 

روزی که تمام مدت تا سر حد مرگ بخندی، تموم امورات دنیا به نظرت یه فیلم مسخره تند شده میاد. حتی وقتی شب خوابت نمی بره و صحنه حمله خرخاکی ها مدام جلو چشمته یا سر توالت فرنگی نشستی و داری عمیقا فکر می کنی چرا آدما ده تا انگشت دست و ده تا انگشت پا دارن.

سر صبحانه  یه تیکه پنیر از دستم افتاد روی زمین. تیکه سفید پنیر مثل یه جزیره ناشناخته روی سرخی قالی قل خورد و زیر دمپایی آبیم له شد. محاله بشه این لک رو به این راحتی ها پاک کرد. نه! محاله...

رادیو بی وقفه از حجم ترافیک و لزوم ورزش صبحگاهی حرف می زنه. فکر کردم : صدای گوینده لابد روی امواج رادیویی جت اسکی بازی می کنه. از تصور اصوات ِ سوار بر امواج رادیویی با مایو دو تیکه و عینک آفتابی خنده ام گرفت و یک آن احساس کردم  دنیا یه چیزی شبیه استودیوی ضبط یه برنامه تلویزیونیه ، پر از دوربین و دکمه و برنامه سازهایی که به خاطر نور پروژکتور که تو صورتته درست نمی بینشون.

- خب برنامه امروزتون چیه؟

- برنامه من؟ کدوم برنامه؟

- برنامه ریزی روزتون از چه قراره ؟ در چند تا جلسه باید شرکت کنید؟  به چه قرارهای باید برسید؟ چند تا چک دارید که باید پاس بشه؟...

- خب نمی دونم درباره چی دارین حرف می زنین ولی یه لک روی قالیه که باید پاکش کنم...لک پنیره.

- شما چه پنیری مصرف می کنید؟

- من ، خوب از پنیر...

- عالیه!  این بهترین نوع پنیره ولی نمی تونیم اسمشو ببریم چون تبلیغ می شه...فکر می کنید چند سال دیگه زنده اید؟

- نمی دونم...شاید ده سال

- و برای این ده سال برنامه ریزی کردین؟

- خب یک کمی...

- بیشتر توضیح  بدید.

- خب...ماجرا اینه که من ده ساله می خوام یه مجموعه شعر چاپ کنم و با این حساب ده سال دیگه هم واسه چاپ کردنش وقت دارم...

- یه مجموعه شعر؟!! اگه شعر گفتنت هم مثل پنیر له کردنت باشه رینگ  رینگ  رینگ  رینگ

با صدای تلفنم از توی این  استودیو درمیام و می رم توی استودیوی ضبط موسیقی. از اون ور خط صدای سردسته گروه سرود کلاس پنجم ب  میاد که داره  با صدای سوپرانوش خطاب به من فریاد می زنه که سازتو بر دار و بیا! همه اینجا معطل تو و سنتورت هستن...

سعی می کنم بهش حالی کنم که منو با علی سنتوری ِ مهرجویی یا بهرام رادان ِ علی سنتوری یا دست کم با اردلان یا اردوان ِ کامکار اشتباه گرفته چون من فقط منم و اصولا قراره تو زندگیم فقط یه مجموعه شعر ...که داد می زنه : اگه شعر گفتنت هم مثل سنتور نزدنت باشه  بوق    بوق     بوق     بوق

- الو؟

با تعجب در جواب صدای نرم و نازکی که داره می گه الو می گم : بله؟

صدای ِ پروانه ای می پرسه : امرتون؟

می گم : شما؟

صدای ِ لطیف قاصدکی می گه: شما تماس گرفتین!

می پرسم : من صبح اول صبحی به کجا ممکنه زنگ زده باشم؟

صدای ِ بهاری می گه : الان ساعت ده ِ  شب ده سال پیشه.

می گم : ببخشید خانوم...همش به خاطر اینه که امروز تا سر حد مرگ خندیدم و تموم امورات دنیا به نظرم یه فیلم تند مسخره ...

صدای ِ شکوفه ای می گه : من خانوم نیستم، من آقام  بوق بوق بوق بوق بوق...

گوشی رو گذاشته اما من کلی شادم و   فقط دارم می خندم آخه الان ساعت ده ِ شب ِ ده سال پیشه و من بیست سال وقت دارم تا مجموعه شعرمو چاپ کنم وداشتن این همه وقت واسه گفتن بهترین تک مجموعه شعری  که تاریخ ادبیات بشری و غیر بشری ممکنه به خودش ببینه عالیه!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:51  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

این زن، خیلی " زنه".

یک ساله که با هم آشنا شدیم و دوستیمون بدون قضاوت در مورد همدیگه و علی رغم تفاوت های زیادمون با هم، خوب و راحته.

داره سیگار می کشه و انگشتاش می لرزه .

هجده سالگی ازدواج می کنه با مردی که خیلی از خودش بزرگ تر بوده و اون جور که می گه در تمام ده سال زندگی مشترکش هر روز بیشتر از قبل شیفته شوهرش شده. یه دختر داره مثل دسته گل که سال دیگه می ره مدرسه.

نگاش می کنم. نگام نمی کنه. حرفی نمی زنم. دقایقی به سکوت در دود سیگار می گذره.

بعد می گه  و می گه. گریه می کنه و کلافه ست. می ترسه. از خودش. از همه چیز در مورد خودش.

به حلقه های دود که دور صورتش می چرخن خیره شدم و میشنوم که می گه : از یک سال پیش که شوهرم  مجبور شده واسه کار بره از تهران، مردا توی اداره یا دانشگاه دور و برم می پلکن.امونم رو بریدن. یعنی قبلا هم بودن اما حالا خیلی ذهنمو درگیر می کنن. وقت و بی وقت زنگ می زنن و من کثافت هم باهاشون حرف می زنم.  همش زیر سر خودمه . تظاهر می کنم که نمی خوام و این " شوهر داشتنم " خیلی برام مهمه .ولی... دوست دارم که باهاشون حرف بزنم . می خوام که تعریف تمجیدهاشون رو بشنوم. از این احساس سرشارم می کنن که زیبام، دوست داشتنیم و هنوز خواهان دارم. نمی خوام به شوهرم خیانت کنم  ولی فقط یه قدم دیگه به سقوطم مونده.

یه سیگار دیگه روشن می کنه :  از این که می بینم ذاتا آدم تنوع طلبی هستم ترس برم داشته...از این که عشق شوهرم  نمی  تونه جلومو بگیره دارم دیوونه می شم...می خوام از این شهر لعنتی برم. کاش بتونم تا آخر این ترم هم طاقت بیارم  و بعد با دخترم میریم و با شوهرم توی همون شهر کوچک و محدود که می دونم خسته م می کنه زندگی می کنم. یه زندگی معمولی و امن...اگه کج  برم . نمی تونم خودمو ببخشم. اون به من اعتماد کرده...

می دونم سوال بدیه اما ازش می پرسم  اگه فهمیدی در تمام این مدت که داشتی سر وفاداریت با خودت کلنجار می رفتی ، اون با کس دیگه ای...

می گه : برام مهم نیست من خیلی بیشتر از اون دوستش که دارم به خاطر این کار ترکش کنم...

خدایا...چه ملغمه عجیبین آدم ها  و به خصوص زن ها. چه قدر خواهش های متضاد چقدر احساسات متناقض. چقدر تعریف های درهم و برهم که قاعده بر نمی داره .

بغلش می کنم و اشک می ریزه. حس می کنم درکش می کنم و نمی دونم باید یقه کی رو گرفت. بهش می گم چند ماه دیگه مونده. می گم بهترین کار اینه که بره ، اینه که نزدیک شوهرش باشه...نمی دونم دیگه چی باید گفت وقتی یه آدمی می دونه که خودش می خواد و می دونه که نباید بخواد.

این قضیه فکریم کرده. همش دارم از خودم می پرسم : آخر قصه چی میشه؟ زن می تونه خودشو از این ورطه بیرون بکشه و به ساحل امن برسه یا تسلیم می شه و...

با خودم می گم نگاه کن از یکی بود یکی نبود،  کلاغه چه راه ها و چاه ها که نداره تا آخرش هم آیا به خونه برسه آیا نرسه...

ولی دلم می خواد با همه تلخی همه چیز بتونم آخر این قصه بنویسم :  کلاغه به خونه ش  رسید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:56  توسط ترگل بهرامی  | 

به شعرت پناه بیاور و

با خود بگو:

من به هیچ کس نیازی ندارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:48  توسط ترگل بهرامی 

چیزی گفتی و دستت بی هدف در فضا رقصی کرد

چیزی گفتم و آخرین هجای کلماتم

روی فنجان قهوه نشست

و ما راه به جایی نبردیم

 

ما راه به جایی نبردیم و تو گفتی

که می بینی... قهوۀ  آخر تلخ تر نیست

من  کلامت را با شکر شیرین می کنم

و  سیاهی این آخرین قهوه را

با شیر سپیدتر

 

  فنجانم را برمی دارم 

و به چشمان تو نگاه می کنم

چشمانی که می گویند:

شیر و شکر دروغ های  تلخ  آخرین دقایق است...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:36  توسط ترگل بهرامی  | 

قصه بچه هایی که قصه نمی شنون، قصه تلخیه. قصه بزرگایی که قصه نمی سازن واسه بچه ها یا واسه خودشون حتی ، قصه خالی و سردیه.

وقتی دل تنگ می شم  یادم میاد که وقتی بچه بودم  چقدر راحت می تونستم بپرم وسط قصه هایی که می شنیدم و از همه تلخی های که دور و برم اتفاق می افتاد خودمو رها کنم. یادم می افته که حتی یاد گرفتم از  خودم  قصه درآرم  و زندگی رو راحت تر کنم.

حالا من جزو " آدم بزرگا"  شدم و یاد گرفتم قصه بسازم و قصه بگم اما یادم رفته چطوری می پریدم  وسط کلبه ای که می ساختم توی قصه ام یا چی می شد که قصه می شد زندگی و زندگی می شد قصه...

من آدم خیلی واقع گرایی نیستم می دونم. اگه بپرسین هدفم  چیه توی زندگی ، نمی دونم باید چی جواب بدم یا بهتر بگم:  می دونم باید هیچ جوابی ندم. می دونم اگه یه چیزایی رو توی خودم اصلاح کنم بهتر زندگی می کنم، راحت تر، آروم تر...

اصلاح این چیزا اما از طریق تحلیل های روانشناسی چندان مطلوب من نیست. راه های منطقی منو خسته می کنه و زندگی رو شاید واسم کم درد ولی ملال آور می کنه. افتخار نمی کنم به اینا و منظورم هم این نیست که من خیلی خاصم که این طوری فکر می کنم...

دنبال ساختن قصه خودمم. قصه ای که مدام جریان داشته باشه و هر چند از دل خود زندگی بیاد بیرون  اما بیرون از دایره بسته زمان و مکان باشه  و الان دارم فکر می کنم اون چیزی که خیلی لازم دارم اینه که قصه های خودمو باور کنم درست مثل بچگی هام.

من دو روز در هفته با بچه های مهد کودکی کلاس نقاشی دارم. براشون قصه ای گفتم از یه جیرجیرکی که توی این کلاس روی سقف خونه داره و توی خونه ش همه چی داره و این که در هفته چند بار مهمون داره : خاله سوسکه ، کفش دوزک قرمزی ، پشه مهربون و...این که دستپخت جیرجیرک حرف نداره و توی باغچه ش گوجه های کوچولو کاشته.  این که عاشق بچه هاییه که توی این کلاس معصومیت و بکارت روحشون منو دیوونه می کنه ، کاملا دیوونه...

بچه های من اون قدر قشنگ باور کردن این قصه رو،  که هر بارکه  وارد کلاس می شن اول به من سلام می کنن و بعد به جیر جیرک و بلافاصله می پرسن : خاله نقاشی ! جیرجیرکه امروز داره چی کار می کنه؟

و من میگم : خوب بشینین تا ازش سوال کنم...و با یه جور صوت من درآوری با  جیرجیرکه  صحبت می کنم و یه عالمه چشم های گشاده  رو می بینم  که نگاه پر از باورشون مثل  کرم های شب تاب درخشان به من دوخته شده و من چاره ای ندارم جز این که قصه ای رو که به این قشنگی می سازم باور کنم...

نمی دونم شما چی فکر می کنین ولی برای من  ییلاق  قشلاق  به قصه ها حکم یه خواب آروم و بی کابوس رو داره.

وا ین روزا بیشتر از همیشه احساس می کنم باید برای کوکیم که هنوز توی من داره زندگی می کنه ( و حتما برای شما هم همینه) روایت کنم و باور کنم...این روزا مدام این شعر میاد توی ذهنم و مثل یه چلچله میشینه روی شاخه های فکرام و می خونه:

ما راویان قصه های شاد و شیرینیم

قصه های بیشه انبوه

پشتش کوه

پایش نهر

قصه های دست گرم دوست در شب های سرد شهر

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:15  توسط ترگل بهرامی  | 

 

این دیوونه نشسته اون جا و داره یه مارمولک شاخدار می کشه که دو تا بال زرین داره بعد یهو سرشو بلند می کنه و با لحن احمقی که همه چیزو می دونه بهم می گه :" چته؟ چی آزارت می ده؟ داری به خط های موازی کاغذی که جلوت گذاشتی و هر کاری می کنی نمی تونی حتی یکیشون رو پر کنی فکر می کنی؟ داری فکر می کنی هر چی نوشتی و هر چی نوشتند با همه خط خوردگی هاش ، قبلا نوشته شده؟ بدون این که اصلا فکر کنی بنویس...مغزتو خاموش کن بذار توی گوشات باد بپیچه و هیچی نشنوی، هیچ کاری نکن . نشنو، گوش بده! و اون وقت هر صدایی توی سرت اومد بنویسش، بدون قضاوت، بدون تعلل!"

من نگاش می کنم که داره یه گاو بزرگ می کشه و دو تا ماهواره روی دو تا شاخش .واسه یه لحظه اصلا فکر نمی کنم، نمی شنوم، قصاوت نمی کنم. دیوونگیه دوست داشتنیش کمکم می کنه گوش بدم  و می نویسم:

کسی در زمان غار چراغ ها رو خاموش کرد

کسی شیرهای آب رو  که چکه می کردن تعمیر می کرد وقتی که کودکی ناپلئون توی کوچه های تنگ آلبالو خشکه می جوید.

از سرایدار افلاطون بپرس که بعد چهارم پلاک چند؟

اگه این سهراب رو دیدی- سهراب سپهری منظورمه- بگو چرا می گه" قلب حقیقت آبیست" وقتی مد امسال سرخابی تنده با طرح های سفید...

دست از  دست ازکار می کشم. توی سرم داره باد میاد. دوباره نگاش می کنم : یه صندلی چرخ دار کشیده که دو تا سگ گله که هر کدوم چهار سر دارن، اونو می کشیدن.

دوباره با بی حواسی تمام در کمال دیوانگی و در فقدان مطلق تفکر می نویسم:

کریستف کلمب مخل آسایش شهروندان بهشت شده، بگو صدای گیم اش رو کم کنه.

باباکرم رقصیدن در مزارع رنگ روغن بدون اجازو موزه لوور ممنوعه مگه این که پارتی پیدا کنی ، اگه خوب بگردی داداش" ونگ گوگ"  رو پیدا می کنی ،همین گوشه کنارا داشت با چسب رازی گوششو می چسبوند...

تخته وایت برد ناصرالدین شاه رو مبهوت کرده تا صبح داشتن با چاپلین" ایکس اُ "  بازی می کردن.

دوباره نگاش کردم: یه لشگر گودزیلای یک شکل کشیده که لباس های سربازی تنشونه . بهم نگاه می کنه و لبخند می زنه.

می نویسم :

هیتلر پسر خوبی بود.

تقصیر اون نبود که مادرش در هنگام زایمان آروغ  گنده ای زد که اشتباها این جوری شنیده شد: های هیتلر!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 

برای آن چه هستی

آن کس که هستی

همان لبخند یا اشک

همان ناتوانی یا هراس یا رشک

 

برای همان چشم ها

همان گیسوان نازک و نرم

یا دمپایی های کهنه

یا لبان ِکوچک و گرم

 

برای آن صدای مغموم اندکی گرفته

و آن  گوش های سپیدِ هرگز نگرفته

 

برای شادی ات که گاه کم می آورد

وبرای آن حزنت که گاه زیاده می شود

برای ترانه ای که در دهانت می مکی

یا ستاره ای  که در قلبت چشمک می زند

یا چراغانی بی پایان شعورت...

دلم تنگ است

تنگ است

تنگ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:4  توسط ترگل بهرامی 

 

اگر ریزش بی امان کلمات را باور داری

که چگونه حقیقت را می شویند و در جوی های  بیهودگی می ریزند

و می دانی که پایان تمام آب های فاسد جوی های پر از موش

فاضلاب سیاه و متعفن است

چترت را با خود بردار

تا خونی که از رگ حقیقت می ریزد

بارانی ات را نیالاید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:2  توسط ترگل بهرامی 

 
PageRank