قصه بچه هایی که قصه نمی شنون، قصه تلخیه. قصه بزرگایی که قصه نمی سازن واسه بچه ها یا واسه خودشون حتی ، قصه خالی و سردیه.
وقتی دل تنگ می شم یادم میاد که وقتی بچه بودم چقدر راحت می تونستم بپرم وسط قصه هایی که می شنیدم و از همه تلخی های که دور و برم اتفاق می افتاد خودمو رها کنم. یادم می افته که حتی یاد گرفتم از خودم قصه درآرم و زندگی رو راحت تر کنم.
حالا من جزو " آدم بزرگا" شدم و یاد گرفتم قصه بسازم و قصه بگم اما یادم رفته چطوری می پریدم وسط کلبه ای که می ساختم توی قصه ام یا چی می شد که قصه می شد زندگی و زندگی می شد قصه...
من آدم خیلی واقع گرایی نیستم می دونم. اگه بپرسین هدفم چیه توی زندگی ، نمی دونم باید چی جواب بدم یا بهتر بگم: می دونم باید هیچ جوابی ندم. می دونم اگه یه چیزایی رو توی خودم اصلاح کنم بهتر زندگی می کنم، راحت تر، آروم تر...
اصلاح این چیزا اما از طریق تحلیل های روانشناسی چندان مطلوب من نیست. راه های منطقی منو خسته می کنه و زندگی رو شاید واسم کم درد ولی ملال آور می کنه. افتخار نمی کنم به اینا و منظورم هم این نیست که من خیلی خاصم که این طوری فکر می کنم...
دنبال ساختن قصه خودمم. قصه ای که مدام جریان داشته باشه و هر چند از دل خود زندگی بیاد بیرون اما بیرون از دایره بسته زمان و مکان باشه و الان دارم فکر می کنم اون چیزی که خیلی لازم دارم اینه که قصه های خودمو باور کنم درست مثل بچگی هام.
من دو روز در هفته با بچه های مهد کودکی کلاس نقاشی دارم. براشون قصه ای گفتم از یه جیرجیرکی که توی این کلاس روی سقف خونه داره و توی خونه ش همه چی داره و این که در هفته چند بار مهمون داره : خاله سوسکه ، کفش دوزک قرمزی ، پشه مهربون و...این که دستپخت جیرجیرک حرف نداره و توی باغچه ش گوجه های کوچولو کاشته. این که عاشق بچه هاییه که توی این کلاس معصومیت و بکارت روحشون منو دیوونه می کنه ، کاملا دیوونه...
بچه های من اون قدر قشنگ باور کردن این قصه رو، که هر بارکه وارد کلاس می شن اول به من سلام می کنن و بعد به جیر جیرک و بلافاصله می پرسن : خاله نقاشی ! جیرجیرکه امروز داره چی کار می کنه؟
و من میگم : خوب بشینین تا ازش سوال کنم...و با یه جور صوت من درآوری با جیرجیرکه صحبت می کنم و یه عالمه چشم های گشاده رو می بینم که نگاه پر از باورشون مثل کرم های شب تاب درخشان به من دوخته شده و من چاره ای ندارم جز این که قصه ای رو که به این قشنگی می سازم باور کنم...
نمی دونم شما چی فکر می کنین ولی برای من ییلاق قشلاق به قصه ها حکم یه خواب آروم و بی کابوس رو داره.
وا ین روزا بیشتر از همیشه احساس می کنم باید برای کوکیم که هنوز توی من داره زندگی می کنه ( و حتما برای شما هم همینه) روایت کنم و باور کنم...این روزا مدام این شعر میاد توی ذهنم و مثل یه چلچله میشینه روی شاخه های فکرام و می خونه:
ما راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های بیشه انبوه
پشتش کوه
پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شب های سرد شهر