تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

وقتی سیگارت را روشن می کنی

و دود سیگارت با پیچ و تاب موهایم

به عشق بازی می رقصد و می تابد

 

وقتی در این هوای سرد که کلام

در نیمه راه دهان گرم تو و گوش های یخ زده من

برف می شود و

می بارد

 

وقتی که رهگذری گام هایش را

بی شتاب

بر سنگفرش این  خیابان طویل می کشد

و پنجره ای که ما زیرش لانه کرده ایم

تمام روز

پرده های نارنجی دلبریش را برایمان نمی گشاید

 

آن وقت...در آن ساعت

تو به من می خندی

و من دراین  اندیشه غوطه می خورم

که خنده ات چیز دلربای کمیابیست   در این سرما

کفش های تو بیش از حد کهنه اند

و خیابان های من بیش از حد دراز

باز هم خواهی آمد؟

 

 

 

 

  

برای الف۰الف که لبخند زد اما نیامد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:13  توسط ترگل بهرامی  | 

" ایششالا عروس بشی.."

"ایشششالا شام عروسیتو بخوریم!"

" ایششالا توی عروسیت قِر بدیم!"

"ایششالا  خرید عروسیت!"

"ایششالا  حموم ِ عروسیت!"

...

 

همه ما دخترها ، وقتی دختر بچه های کوچولو بودیم با موهای دمب موشی و روبان های سفید و کفش های صورتی، خودمون رو در لباس پری وار سپید ِ عروسی با تاج طلایی و تور ِ بلند ابریشمی  و گل های معطر و رویایی  و کفش های سیندرلایی تصور می کردیم. شیرین ترین آرزوی ما شاید تصویری از یک شب بی نظیر بود که در اون زیبا و بی نقص ، دست در دست یک شاهزاده همه چیز تمام از پله های قصر رویاها پایین بیایم و در حالی که همه نگاه ها خیره به شکوه و طراوت ماست و آه های از سر غبطه و حسرت بدرقه راه ماست بریم به سمتی که اون جور که بهمون گفتن به سعادت ختم می شه و خوشبختی و هیچ کس هم به درستی نمی دونست که خوشبختی چه مفهومی می تونه داشته باشه...

کلمه خوشبختی توی ذهن ما دخترها همیشه با تصویری از این رویای درخشان وحریر گونه نقش بسته و همیشه بالاترین حد دعای خیر و بهترین و خالصانه ترین آرزوی ازصمیم ِ دل  برای ما ، همین "عروس شدن" بوده.

اما  آدم ها  متاسفانه بزرگ می شن و رویاها بدبختانه کوچک و کوچک تر...

امروز اون دخترهای کوچولو، زنانی هستند که هنوزم رویاهای دوردست در ذهن می پرورونن و هنوز هم تصور این شب رویایی – فارغ از این که به کجا ختم می شه – شاید قشنگ ترین احساس ها رو درشون به وجود بیاره.

توی ژورنال ها به مدل لباس عروسی ها نگاه می کنن و مدل موها و آرایش ها و خودشون رو توی تک تک اونا تصور می کنن.

با دیروز و امروز و فردایی که ما دخترک های این مرز و بوم- به شکلی از پیش تعیین شده -  داریم ، با چیزهایی که توی گوش ما خوندن از وقتی خیلی بچه بودیم ، با ارزش گذاری هایی که حتی بعضی وقت ها خیلی بی منطق از اصل ماجرا مهم تر جلوه داده شده ، طبیعی هم هست که هنوز هر کاری می کنیم یا به هر موفقیتی که می رسیم ناخودآگاه این فکر توی ذهنمون بیاد که موفقیت اصلی رو هنوز به دست نیوردیم...

این که بعدش چی می شه یا باید چی بشه و چه چیزهایی نباید بشه و این که اگه قراره از این مسیر به خوشبختی برسیم باید بیشتر بدونیم و بهتر به خودمون و اون چیزهایی که دوست داریم به دست بیاریم فکر کنیم ، فقط سخت گیری های بی مورد و وسواس گونه ای  محسوب می شه که  منجر به از دست دادن موقعیت های به ظاهر عالی و از دست دادن شوهرهای نمونه خواهد شد...

کم نشنیدیم این جمله های  کلیشه ای رو از زبون  خیلی از زن ها بعد از چند سال زندگی مشترک:

هیچ خبری نیست! خر نشی شوهر کنی ها! راحتی ...داری کیف ِ دنیا رو می کنی!...مردها به هیچ دردی جز حرص دادن نمی خورن ! مردها همشون دودره باز و بی عاطفه هستن...

نمی تونم فکر کنم این ها همون دخترهای مشتاق پشت ِ خط ازدواج نبودن که حتی پیش  از ظاهر شدن ِ سایه شوهر ، رنگ سایه چشمشون  رو با روبان دسته گلشون سِت کرده بودن!

چرا ما هیچ وقت یاد نمی گیریم که مسئول انتخاب هامون هستیم و این که قدرت فکر داریم؟ چرا ما زن ها همش منتظر یک کسی هستیم که بیاد خوشبختمون کنه و تموم رویاهامون رو مو به مو به واقعیت پیوند بزنه ؟ چرا نمی فهمیم اگه راضی نیستیم باید از خودمون بپرسیم : اصلا من چی می خواستم ؟ چی می خوام؟ چی منو خوشحال می کنه ؟ چرا این جام ؟ چرا این انتخاب رو کردم و الان باید چه انتخابی کنم ؟ همیشه احساس سر خوردگی و فنا شدن ، احساس تلخ فدا شدن رو با خودمون حمل می کنیم و همه کسانی رو که باهاشون زندگی می کنیم یک عمر بدهکار خودمون نگه می داریم...

چرا این همه راحت به کلیشه های از پیش تعیین شده تن می دیم و همون اشتباه های هزار ساله رو تکرار می کنیم و همون نتایج سطحی ِ کهنه رو می گیریم؟ چرا هیچ وقت به صرافت نمی افتیم که واقعا کی هستیم و چی می خوایم؟

جایی خوندم که نوشته بود : هیچ باد ِ موافقی برای کشتی که نمی دونه کجا می خواد بره نمی وزه...

واین حرف – حتی فارغ از این که زن باشیم یا مرد- درسته...

بهش فکر کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

* تصویر - نقاشی اثر یابلنسکایا .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:29  توسط ترگل بهرامی  | 

اول این که حالم به خیلی دلایل خیلی بهتراست و لحظه به لحظه بیشتر از ته ِ چاه  بالا می آیم. البته شک ندارم  که بازهم حالم بد خواهد شد و تا زمانی که زنده ام و حس هایم زنده اند از بعضی چیزها در مورد خودم و دیگران رنج می برم و آه می کشم... اما به خودم در حضور شما قول می دهم که همه آن چیزها را که باعث به هم ریختگی ام می شود حداقل در درون ِ خودم تا حد امکان اصلاح کنم تا حمله بعدی را تضعیف کنم و مقاومتم را تقویت.

 

دوم این که دوست عزیزی دیشب با یک جمله ساده من را  عمیقا به فکر فرو برد و این از آن  فرو رفتن های وارونه بود که نتیجه اش به خاطر آوردن  یک عالمه  چیزهای خوب بود که نزدیک بود یادم برود و به این شکل دلم می خواهد از آن  دوست  و از همه آدم هایی که حرف های خوبشان ، خوبی را زنده نگه می دارد  تشکر کنم.

 

سوم این که از دوستان خوبم  کویر ، فریدا و هدی که برایم کامنت های تقویت کننده(!) گذاشته بودند – علی رغم  این که کامنتدونی برای پست  فرو رفتن وارونه  تعبیه نشده بود – خیلی خیلی ممنونم . اصلا همین کار یکی از کاتالیزورهایی بود که روند تحول من به سوی احسن الحال رو تسریع کرد.( توجه کنید به خیانتی که در حق ِ زبان شیرین ِ پارسی روا داشتم در این سطر و خرده نگیرید خودم دارم اعتراف می کنم!)

 

و...در آخر پرتره این زن حسابی من را مجذوب کرد و دلم نیامد این زیبایی کم یاب را با شما شریک نشوم.

نقاشی اثر یک نقاش روس است و مدل ، مادر ِ نقاش است. صرف نظر از نقد هنری و تکنیکی اثر که منظور نظر من نیست در اینجا ، دقت کنید  به فرم منحصر به فرد و خاص صورت و تک تک اجزا ، نوع نگاه ِ سرد و با این وجود شدیدا حساس ِ این زن ، حالت برافراشته سر و لختی مو ها و گوشواره های اشرافی که اصالت صاحب خود را به رخ می کشد. اما یکی از زیباترین حس هایی که برای من ایجاد شد ، نوع ِ نگاه و برداشت ِ نقاش از مادر خودش بود. خیلی از پرتره هایی که از مادرها کشیده می شود– منظورم آن هاییست که من تا به حال دیدم - گویای نگاه نقاش  به زنی زحمتکش و مهربان  با دستانی پینه بسته و سرخ  از فرط کار ِ سخت خانه و صورتی آرام ، رنج کشیده و صبور بود. مواجه شدن با نگاه هنرمندانه و بدون شک مو شکافانه یک نقاش مرد به مادری قوی و مقتدر، بی نهایت مغرور و اصیل ، جذاب، احتمالا با سواد و شاید هم هنرمند باعث شد ناخودآگاه نسبت به این زن غریبه احساس احترام شدیدی کنم . هر چند شناختی که نقاش  در هر خط و سایه روشنی از مادر ِ زیبای منحصر به فرد خودش می دهد کافیست که باور کنم او را می شناسم ، می توانم به او فکر کنم ، در ذهنم زندگی و تاریخ  خاص او را برای خودم بسازم وپر و بال بدهم و حتی به این حد بسنده نکنم و صورت بی صدای او را این جا به نمایش بگذارم و شما را هم به تماشایش دعوت کنم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:40  توسط ترگل بهرامی  | 

از زندگی غیر قابل پیش بینی ام خسته ام...

از آدم های بی فکر ِ پرمدعا خسته ام...

از نگران بودن برای آدم هایی که خودشون نگران خودشون نیستن خسته ام...

از دوست داشتن آدم هایی که واقعا دوستم ندارن خسته ام...

از درگیر شدن با مشکلات ِ آدم هایی که بهشون وابسته ام خسته ام...

از این همه احساسات مرض گونه وبیمار خسته ام...

از دیدن این که زندگی خیلی ساده و خیلی هم سخته خسته ام...

از رفتن ِ گاه به گاه ، به  بی راهه های هزار بار رفته  و باز به نقد کشیدن خودم حتی، خسته ام...

آدم فقط از دست خودشه که می کشه و فقط از دست خودش به هیچ جا نمی تونه پناه ببره...

امشب اصلا خسته ام و شب  دردهامو عمیق تر می کنه و توی چاه تاریکش  منو فرو می بره . و من البته خوب می فهمم که این فرو رفتن انگار یه جورایی وارونه ست...

من خوب می دونم...بازم صبح می شه و شفافیت روز چهره مو توی همه اجسام منعکس می کنه و من باز هم با خودم روبه رو می شم ، با خودی که گاهی خیلی بی خودی همه چیز براش مهم می شه جز خودش...

با خودی که گاهی وارونه زندگی می کنه، وارونه عشق می ورزه ، وارونه فرو می ره و این وارونه فرو رفتن یه جور فهمیدن و نجات پیدا کردنه...آره می دونم...

 

 

 

 

 

*تصویر وارونه ـ بخشی از نقاشی گرنیکاـ پیکاسو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط ترگل بهرامی 

 

 

می گویند

در رستاخیز

آتش از دهان تو بیرون می ریزد و

چرک از تاول ِ پوست ِ تازیانه خورده ات

ناله ات  در سکوتِ آخرالزمان  رخنه می کند  و

اشک هایت  در گور ِ آدمیان

 

به جای کاشتن ِ دانه در تو

آتش افروختیم و

به جای ساختن ِ لانه در تو

وحشت اندوختیم

امروز دیگر چه توبه و چه افسوس

که برای شنیدن دردت  دیگر

نیازی به آیات پیغمبرانمان  نیست!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*تصویر : پیش طرح کوروساوا برای فیلم شبح جنگجو

*عنوان شعر با الهام از داستان تقدیم به ازمه با عشق و نکبت نوشته دی.سالینجر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:19  توسط ترگل بهرامی  | 

 

گاهی  یه" جایی" توی ذهن آدم واسه خودش یه جایی باز می کنه و اگه این" جا" عزیز باشه و پر خاطره و معصوم  توی قلب آدم ثبت می شه ، نه توی ذهن آدم.

 چون وقتی به یادش می افتیم  یا ناغافل  یه بویی ، یه تصویری ، یه صدایی اون رو برامون زنده می کنه ، انگار قلبمون تیر می کشه ، دلمون تاب می خوره و شادی های قدیمیشو با لحظه های جدیدش شریک می شه.

نمی دونم شما چطوری هستین ، ولی من از بعضی خاطراتم  وقتی که برام زنده می شن  گاهی حتی بیشتر از خاطره ای  که اون لحظه داره ثبت می شه لذت می برم. خاطره جدید انگار آرشیومی شه  توی ذهنم تا یه روز دیگه یه جای دیگه بهمم بریزه و اون درد خوشایند رو بهم بچشونه.

این" جا" همون" جاست". رستورانی که کله خشک شده یک قوچ با شاخ های پیچ خورده درشت ، درست روبه روی در ورودیش نصب شده.

 بیست سال پیش بابای من توی یه روزای خاصی که زندگیمون خیلی دل گرفته بود منو با خودش می برد سر کارش  که حوالی همین رستوران بود. حال و هوای  چشم های بابای ِ دل تنگ اون روزها و چشم های قوچ خشک شده به نظر من ِ پنج ساله خیلی به هم شبیه بودن .

بابا جلوی صندوق می ایستاد و غذا سفارش می داد و من با دهن باز و  سر و گردنی که تا آخرین حد به بالا کشیده شده بود به اون پدیده شاخ دار زل می زدم. گاهی به نظرم می اومد که پره دماغش تکون می خوره و یا پلکی می زنه.

 از بابا درباره چند و چون سر ِ بی تن این حیوون که خیال می کردم زنده ست و یال و کوپالش توی دیواره می پرسیدم و بابای دلتنگ کله طاسشو که از بیرون هم معلوم بود داخلش حسابی مغشوش و به هم ریخته ست تکونی می داد و برام توضیح می داد و من با این که عملا و در نهایت چیز زیادی دستگیرم نمی شد ،  دست کم دلخوش می شدم که موفق شدم حواس بابامو از اون چه که توی سرش می گذشت و من حسش می کردم پرت کنم!

اون روز ها که مجبور نبودم جزییات واقعی رو در مورد هر چیزی بفهمم ، با خودم فکر می کردم این جا فقط مال ماست ، کشف من و بابام که این حتی از کشف قاره آمریکا مهم تر و جدی تر به نظر می رسید و این قوچ  ِ نصفه و نیمه شکار بابای منه که اگر چه سرش مو نداره ولی باهوشه و قوی!

حالا می دونم این رستوران اسمش " بیگ بوی " بوده و الان" نیک بوی "  شده  و این که توی خیابون عباس آباده و کشف نامکشوف ما حالا دیگه سال هاست لو رفته...

من عوض شدم ، این جا عوض شده ، حتی قوچ بی یال و کوپال ِ من هم انگار بفهمی نفهمی پیر شده ،اما اون چشم ها هنوز لنگه حال و هوای چشم های بابای منه توی اون روزهای خیلی خیلی دور...

جلوی صندوق ایستادم و غذا سفارش می دم . صدای تق تق شاسی ها و بعد صدای صدور قبض و تو فاصله این صداها چشم من به سر خشک شده قوچه : با دهن باز و سر و گردنی که تا آخرین حد توانم به بالا کشیده شده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:3  توسط ترگل بهرامی  | 

 

هر روز می کنی فریاد

که عمرمان می رود، ای داد!

می شماری روزهایی را که رفت

اکنون ِ از دست رفته می دهی بر باد

 

بگذار تقویم ِ مصلوب بر دیوار

که برگ برگ می ماند بیدار

خود کند روزها را یک به یک آوار

 

تو از روی ترس هایت  ِبپّر

و از خیر این همه نباید  بگذر

 

بگو با صدای بلند

بگو با دهان پر لبخند

که آزادی مان دیگر نیست در بند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط ترگل بهرامی  | 

 

یه بابایی رو می شناسم با ضریب هوشی و بالا و روشن بینی تقریبا در حدود صفر. یه آدم باهوش و خیلی خیلی ترسو. آدمی که اون قدر هوش داره که می دونه نقطه ضعف هاش کجاست و اون قدر هوش داره که راه هایی رو در پیش بگیره که بهتر بتونه ضعف هاشو پنهان کنه و یا حتی اون ها رو به شکل قدرت های بی نظیری به نمایش بگذاره.

آدمی که به شدت و به شکل غیر عادی از مرکز توجه نبودن وحشت داره و فکر می کنه اگر ضعف هاش برای دیگران رو بشه کسی بهش توجه نمی کنه و این جوریه که این ترس ها و کمبود ها رو پشت نقاب گستاخی و پررویی های بی منطق و خالی از ذره ای اطمینان به نفس پنهان می کنه.

از نظر اون مرکز توجه بودن در دو جمع هدفیه که به خاطرش هر کاری می شه کرد : جماعت هنرمند و روشنفکر و دخترها و بخوصوص دخترها و از اونجایی که بدبختانه از جذابیت های ظاهری هم بی نصیبه، بد لباسه و مدل موهاش هم اصلا بهش نمی یاد از هوشش کمک می گیره برای اون که تبدیل به آدمی با جذابیت های پنهانی بشه که بدون داشتن این فاکتورها هم دختر ها رو دور خودش جمع کنه :

یه سیگار می گذاره گوشه لبش و سعی می کنه خودشو نخود هر آشی بکنه ، توی دانشکده همراه با انواع  ژست های روشنفکری ِ خیلی کلیشه ای، معلومات هنری خودشو جار می زنه ، ارتباطاتشو با اساتید با ابعاد غیر واقعی و با آب و تاب تعریف می کنه ، در مورد کارهای هنری و حرفه ایش اغراق می کنه، از حرف هایی که بزرگان یه جاهایی زدن می گه و همه رو هم از قول خودش!

عجیب این که موفق هم پیش می ره و بعد از چند وقت هر بار اون رو با یه دختری می بینم و در جمع های مختلف  و در حالت های مختلف...

جالب ترین نکته شاید این باشه که این آدم همیشه ادعا می کنه از دروغ متنفره و همیشه در جهت تایید خودش تاکید می کنه که از نقاط قوتش اینه که" خودشه" و ادای هیچ کس رو در نمیاره و تقریبا همه هم اون رو باور کردن.

گاهی فکر می کنم گول زدن مردم و به اصطلاح سر کار گذاشتنشون چقدر راحت تر از اینه که در مقابلشون واقعا خودت باشی. انگار اونا هم نقاب ها  رو شاید به خاطر بی عیب و نقص بودن ظاهریش بیشتر دوست دارن.

اما گذشته از همه این حرف ها ، شخصیت ساختگی این رفیقمون و خودنمایی های بی نهایت این آدم همیشه منو به این فکر می اندازه که من چقدر گرفتار همین مسائل هستم؟ من چقدر خودنمایی می کنم و از ضعف هام نفرت دارم و پنهانشون می کنم.من چقدر تونستم خودم باشم و نترسم...کیه که بی نقص باشه...کیه که اعتماد به نفسش آسیب نخورده باشه...به این فکر می افتم که راسته که می گن آدم عیب های خودشو در دیگران نقد می کنه تا حفره های خودشو نبینه؟

از این فکر وحشت می کنم و احساس می کنم خودمو لو دادم. دست می برم که متن رو پاک کنم...اما با خودم می گم : نمی ترسم و می گذارم همه بخونن و هر کس قصه خودشو توی قصه من پیدا کنه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

مهم است حضور تو

بودن من

 

نوازش ِ تو

گشایش ِ من

 

اما اگر پای تو سست باشد

یا دست من بلرزد

یا عشقمان به این همه تلاش نیرزد

 

دیگرچه بوسه

و چه لبخند

 

چه هم آغوشی

چه پیوند...

 

تو کیفت را می بندی

و من کفش هایم را می پوشم

 

تو لبانت را می بندی

و من اشک هایم را می جوشم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:48  توسط ترگل بهرامی 

 

هیچ وقت از سیزده به در خوشم نیامد. هر چقدر چهارشنبه سوری مثل ِ دروازه ای گرم و آتشین که رو به تعطیلاتی خنک و بهاری باز می شه برام هیجان انگیز و دلچسب بوده ، سیزده به در به عنوان پایان نحسی برای تعطیلات در ذهنم جا افتاده . به خصوص وقتی روز در سراشیبی می افته و غم عصرگاهی روی قلب آدم سنگینی می کنه و نمی دونم چطوریه که این عصر از هزار سال طولانی تره و دقایق جون می کنن و جلو نمی رن. معمولا هر سال دقیقا در همین لحظه ها آهی می کشم که : ای بابا...اینم از تعطیلات!

هیچ وقت نفهمیدم چطور می شه از روزی که به" نحسی" معروف شده و کلمه بلاجایگزینی  در تشریح  ِ فلسفه وجودی ِ "سیزده به دره"  لذت برد ، توی دشت و دمن آش رشته خورد و تخمه شکست و هیچ هم یاد نگرفتم که چطوری باید سبزه رو گره زد  تا گره آرزو ها باز بشن.

بعد آدم راه می افته به طرف خونه و اگه اتفاق بدی نیفتاد، شب راحت سر روی بالش می گذاره و می گه : خب...از نحسی سیزده  جون ِ سالم به در بردم و اگر هم نه ، پیش آمدی ناگوار پیش آمد کرد می شه گفت : خب سیزده پاچه مون رو گرفت بالاخره...

به هر حال دوستان خوبم ، همان آرزو های کلیشه ای  ِ مرسوم  در این مناسبت خاص رو برای هممون دارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:14  توسط ترگل بهرامی 

 

 " ابنای بشری به هیچ چیز به اندازه ناراضی بودن علاقه مند نیستند. دلایل ناراضی بودن بسیارند : ضعف و سستی بدن ها، ناپایداری عشق ها ، تزویر و ریا در زندگی اجتماعی ، بی اعتباری دوستی ها ، تاثیر مرگ بار ِ عادت ها. در مقابل این همه ناملایمات ِ دائمی ، طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازه فرا رسیدن مرگ مان خوش آیند نباشد." *

 

چقدر در آن لحظه از زنده بودنم نا راضی بودم . چقدر تا ساعتی برای مردن احساس ِ آمادگی می کردم...

مرگ ِ یکی از شاگردهایم که فقط پنج سال داشت - آن هم در ایام عید - غافلگیرم کرد.آن قدر که حتی نتوانستم یک قطره اشک بریزم و تسلیم شدم به انواع فکر های دردناک و مخرب... بعد از ساعت ها نشستن در تاریکی و میدان دادن  به دردناک ترین سوال های بی جواب که تند و تند گوشت هایم را می جویدند و استخوان هایم را چنگ می زدند از خودم پرسیدم چه چیز این مرگ ِ بخوصوص این همه وحشتناک بوده : زود هنگام بودنش ، غیر منتظره بودنش ، معصومانه بودنش... ؟

مطمئنا همه این ها درد را بیشتر می کرد ولی تقریبا مرگ همه آدمایی که دوستشون داریم کمابیش همین قدر رنجمان  می دهد و هر بار هم غافلگیرمان می کند :

 

" ما زنده ها ، در برابر مبحث مرگ ، شاگردهای خیلی بدی هستیم . روزها ، هفته ها وماه ها می گذرد و هنوز همان درس بر تخته ی سیاه باقی است."

و این که واضح است :"...که من بالاخره با گذشت زمان فراموش خواهم کرد..." **

 

نگویید که برای شما پیش نیامده  که در مرگ عزیزی ، بعد از سبک تر شدن درد ، از زنده بودنتان ،از این که هنوزفرصتی برای بودن دارید ، نفس راحتی بکشید و بعد هول برتان دارد  که بهتر است  بهتر و بیشتر  زندگی کنید . شاید شما هم مثل من به برنامه های عقب افتاده تان  فکر کرده باشید. شاید شما هم دست آخر مثل من ترس برتان داشته باشد که وقت ، کوتاه و شاید کوتاه تر هم باشد و از وحشت ِ از دست دادن زمان دیگر حتی  نتوانید زندگی کنید!

 

" دل بسته شدن ناگهانی به  ز ندگی، زمانی که در میابیم مرگ در دو قدمی ماست، در بردارنده این معنا هم هست که نه خود زندگی ، که چون پایانی بر آن متصور  نبودیم لطف اش را برایمان از دست داده بود ، بلکه برداشت روزمره ما از آن دگرگون می شد ، و این که نارضایتی های ما بیشتر از نحوه خاصی از زندگی است و نه از ناگواری ِ ذاتی ِ تجربه بشری (...) صِرف ِ پذیرش فنای اجتناب ناپذیرمان ضامن آن نیست که بازمانده روزهایمان را صَرف یافتن  پاسخ های مناسب کنیم. چه بسا از وحشت ِ از دست دادن زمان ، دست به کارهای ناشا یستِ بزرگتری بزنیم!" ***

 

درد کم رنگ تر شده بود و خاک که سرد بود بار دیگر واقعیت رفتن را هر چند تلخ به آرامی نمایان می کرد. در مقابل اتفاقی که افتاده بود غمگین و متاسف بودم و کاری هم از دستم بر نمی آمد جز این که شلوغی های ذهنم را سر و سامانی بدهم و درسی بگیرم و اگر شد تصمیماتی که قابل اجرا باشد که کمک کند قبل از تمام شدن وقتم واقعا زندگی کنم.

مرگ یک فاجعه نیست ، اما افسوس که گاهی :

" اگر فاجعه رخ ندهد ،هیچ یک از کارهای فوق را انجام نمی دهیم ، چون بار دیگر خودمان را در مسیر زندگی سابق می یابیم ، جایی که بی توجهی بر نیازها فائق می شود. ولی ما به فاجعه ای از این دست نیاز نداریم  که از امروز عاشق زندگی شویم. کافی است بیندیشیم که ما انسانیم و چه بسا دست اجل همین امشب ما را برباید." ****

 

حرف های تکراری ، تحولات آنی و آرزوهایی که می پروریمشان و ناکام می گذاریمشان.

می خواهم زندگی کنم و به خود وفادار بمانم:

"با خود وفادار می مانم آیا

یا راهی سهل تر اختیار می کنم..."

 

 

 

 

*پروست چگونه می تواند زندگی شما را تغییر دهدآلن دوباتنترجمه گلی امامی

**فراتر از بودنکریستین بوبنترجمه نگار صدقی

*** پروست چگونه می تواند...

****همان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:6  توسط ترگل بهرامی 

 

موجوداتی  که ده  تا انگشت دست بیشتر از ما داشتن  و اون هم نه روی دستشون بلکه پشت گوششون – پنج تا پشت این گوش پنج تا پشت اون گوش- بهم گفتن : خوب آدم بی خاصیت نظرت چیه؟

کلا نظری نداشتم و می دونستم برای خرید عید لازم نیست حتما تا یکی از سیاره های کهکشان راه شیری اون هم در دورترین نقطه ناممکن همراه این موجوداتِ  گوش انگشتی  برم . سفینه شون رو پشت پنجره م پارک کرده بودن کنار درختچه ای که داشتم فکر می کردم  کی جوونه زد که من متوجه نشدم.

بعد همون جور که توی جام نشسته بودم  چشمامو مالیدم  و گفتم من لباس عید نمی خوام ، من اصلا حوصله این کارهارو ندارم و تازه مگه من پنج سالمه که  داشتن یه  پیرهن پف پفی صورتی و یه جفت کفش شبه خانومانه سفید اون قدر واسم اهمیت به هم برسونه.  گفتم خوابم میاد و خیلی خسته م  چون تمام روز کارگر داشتم و پا به پاش کار کردم و البته در همون لحظه به نظرم رسید که چرا خونه تکونی عید اجتناب ناپذیره  ولی لباس عید لازم نیست...

گفتم بهتره برن سراغ دختر همسایه بغلیمون که اتفاقا خیلی هم اهل خریده و در همین حال چشمم افتاد به پاهاشون که نداشتن. عوض پا روی سه تا چیز شبیه قاشق چوبی سوراخ راه می رفتن. حرفمو خوردم و با دهن باز بهشون زل زدم دقیقا سه نفر و نصفی بودن . گفتم خدایا این دیگه چه برنامه ایه نصفه شبی که یه کاغذ با اسم وآدرس ایمیل و کلمه ورود من دراوردن. بنا کردم به مزخرف سر هم کردن که" توی سیاره ما زمین ، از این ترگل ها با همین آدرس وبلاگ و همین رمز ورود و اینا یک دوجین بلاگر دیگه هم هست..." که دست کردن توی یه جاییشون که نمی دونم کجا بود – چون ما آدما همچون جایی نداریم اصولا- و عکس هایی رو که از خودم توی وبلاگ ِ کوفتیم گذاشته بودم گرفتن جلوی صورتم  و با صدایی شبیه پاک کردن شیشه با روزنامه،  گفتن که از طرف فروشگاه بوسینی شعبه سیاره" آناکارنینا" یا یه همچو چیزی برنده خرید مجانی تا سقف یک میلیون تومن  شدم!!

یه نگاهی به سفینه شون پشت پنجره کردم که شبیه یه کیک یزدی  آبی رنگ بود و هر از چند گاهی صدایی شبیه یه ماده گربه وحشی ِ بی پدر مادر از خودش در می اورد. چیز ترسناکی بود. حتی درختچه نو شکفته من که بد خواب شده بود داشت از ترس تو گلدونش می شاشید و من دیدم که شاش سبز رنگش از زیر گلدون داره میاد بیرون .

تو فکر این بودم که گذاشتن عکس هام توی وبلاگم دیگه چه عواقب وحشتناکی می تونه داشته باشه که سه  نفر و نصفی  موجود  گوش انگشتی ِ پا قاشقی  شروع کردن به جیغ کشیدن. جیغ های وحشتناک ِ غیر قابل تحمل! انگار صد تا میل بافتنی رو هی به هم بمالن و بزنن و به فاصله سه ثانیه بعد سفینه شون هم شروع کرد به جیغ کشیدن و درست در لحظه ای که حتم داشتم واسه همیشه کر می شم  فریادشون تبدیل به صدای  تیک  تاک  آخرین دقایق سال شد و بعد بدون این که واقعا هفت سینی وجود داشته باشه عید شد و فضای اتاق پر از ماهی های قرمزی شد که توی هوا شنا می کردن  و با لبای بسته داشتن هیچی نمی گفتن و من فقط خیال می کردم که دارن راجع به جایزه ویژه من در سیاره آناکارنینا یک جور سرود ملی می خونن.

وقتی خوب و به میزان لازم راجع به تصویر های احمقانه ای که دیده بودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این باید یک جور" افشره  از اتفاقات و شنیده " های من در هفته آخر سال بوده باشه که در اثر تب متحول کننده آخرین دقایق که ناشی از استرس و دلهره "  امسال هم هیچی نشدم!"  بوده ، رخ داده باشه.

وقتی از بوسینی خرید کنی  برای عید و اونم  در حالی که تمام اون روز حداقل صد بار به خودت قول داده باشی که در تعطیلات عید امسال دیگه سر فرصت آناکارنینا رو با دقت تمام می خونی و این که بهترین هدیه واسه سیمین خانومی که اصلا فامیل تو نیست و می شه مامان بزرگ مهتاب قاشق چوبی های سوراخ ِ آخرین مدله ...

آره گمونم یه جایی از بین میلیون ها سیاره یه سفینه بی پدر مادری پیدات می کنه تا حالیت کنه چه غلطی کردی که عکس هاتو هی زرت زرت گذاشتی  توی وبلاگت...

نتایج اخلاقی :

 - فعلا عکسی از خودم نمی گذارم.

- آناکارنینا رو در تعطیلات می خونم

- دیگه هرگز شب عید از بوسینی خرید نمی کنم.

- هدیه مادربزرگ هیچ کسی برام این همه مهم نمی شه.

- سعی می کنم با تمام توانم زور بزنم و امسال دیگه یه چیزی بشم.

و فیلم های فضایی تماشا نمی کنم.

 

لطفا در صورتی که نکات آموزنده و نجات بخش دیگه ای رو فراموش کردم اون ها رو به من یادآوری کنین...

در کمال استیصال و در نهایت قدرشناسی

ت.ب بهار 87

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

مگر ترانه های خرد و شاد

دهد درد ما را به دست باد

 

مگر چک چک این نسیم از سقف خواب

بپاشد ماهیان نور را  بر  آب

 

مگر پچ پچ ِ سبز ِ این برف   با  بهار

کند نوروز ترسانمان را  بیدار

 

وگر من بگویم بمانی تو

و تو  بخواهی ز من

 

 دگر روز خوش باشد

چو نوروز

به تو    به من

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط ترگل بهرامی  |