موجوداتی که ده تا انگشت دست بیشتر از ما داشتن و اون هم نه روی دستشون بلکه پشت گوششون – پنج تا پشت این گوش پنج تا پشت اون گوش- بهم گفتن : خوب آدم بی خاصیت نظرت چیه؟
کلا نظری نداشتم و می دونستم برای خرید عید لازم نیست حتما تا یکی از سیاره های کهکشان راه شیری اون هم در دورترین نقطه ناممکن همراه این موجوداتِ گوش انگشتی برم . سفینه شون رو پشت پنجره م پارک کرده بودن کنار درختچه ای که داشتم فکر می کردم کی جوونه زد که من متوجه نشدم.
بعد همون جور که توی جام نشسته بودم چشمامو مالیدم و گفتم من لباس عید نمی خوام ، من اصلا حوصله این کارهارو ندارم و تازه مگه من پنج سالمه که داشتن یه پیرهن پف پفی صورتی و یه جفت کفش شبه خانومانه سفید اون قدر واسم اهمیت به هم برسونه. گفتم خوابم میاد و خیلی خسته م چون تمام روز کارگر داشتم و پا به پاش کار کردم و البته در همون لحظه به نظرم رسید که چرا خونه تکونی عید اجتناب ناپذیره ولی لباس عید لازم نیست...
گفتم بهتره برن سراغ دختر همسایه بغلیمون که اتفاقا خیلی هم اهل خریده و در همین حال چشمم افتاد به پاهاشون که نداشتن. عوض پا روی سه تا چیز شبیه قاشق چوبی سوراخ راه می رفتن. حرفمو خوردم و با دهن باز بهشون زل زدم دقیقا سه نفر و نصفی بودن . گفتم خدایا این دیگه چه برنامه ایه نصفه شبی که یه کاغذ با اسم وآدرس ایمیل و کلمه ورود من دراوردن. بنا کردم به مزخرف سر هم کردن که" توی سیاره ما زمین ، از این ترگل ها با همین آدرس وبلاگ و همین رمز ورود و اینا یک دوجین بلاگر دیگه هم هست..." که دست کردن توی یه جاییشون که نمی دونم کجا بود – چون ما آدما همچون جایی نداریم اصولا- و عکس هایی رو که از خودم توی وبلاگ ِ کوفتیم گذاشته بودم گرفتن جلوی صورتم و با صدایی شبیه پاک کردن شیشه با روزنامه، گفتن که از طرف فروشگاه بوسینی شعبه سیاره" آناکارنینا" یا یه همچو چیزی برنده خرید مجانی تا سقف یک میلیون تومن شدم!!
یه نگاهی به سفینه شون پشت پنجره کردم که شبیه یه کیک یزدی آبی رنگ بود و هر از چند گاهی صدایی شبیه یه ماده گربه وحشی ِ بی پدر مادر از خودش در می اورد. چیز ترسناکی بود. حتی درختچه نو شکفته من که بد خواب شده بود داشت از ترس تو گلدونش می شاشید و من دیدم که شاش سبز رنگش از زیر گلدون داره میاد بیرون .
تو فکر این بودم که گذاشتن عکس هام توی وبلاگم دیگه چه عواقب وحشتناکی می تونه داشته باشه که سه نفر و نصفی موجود گوش انگشتی ِ پا قاشقی شروع کردن به جیغ کشیدن. جیغ های وحشتناک ِ غیر قابل تحمل! انگار صد تا میل بافتنی رو هی به هم بمالن و بزنن و به فاصله سه ثانیه بعد سفینه شون هم شروع کرد به جیغ کشیدن و درست در لحظه ای که حتم داشتم واسه همیشه کر می شم فریادشون تبدیل به صدای تیک تاک آخرین دقایق سال شد و بعد بدون این که واقعا هفت سینی وجود داشته باشه عید شد و فضای اتاق پر از ماهی های قرمزی شد که توی هوا شنا می کردن و با لبای بسته داشتن هیچی نمی گفتن و من فقط خیال می کردم که دارن راجع به جایزه ویژه من در سیاره آناکارنینا یک جور سرود ملی می خونن.
وقتی خوب و به میزان لازم راجع به تصویر های احمقانه ای که دیده بودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این باید یک جور" افشره از اتفاقات و شنیده " های من در هفته آخر سال بوده باشه که در اثر تب متحول کننده آخرین دقایق که ناشی از استرس و دلهره " امسال هم هیچی نشدم!" بوده ، رخ داده باشه.
وقتی از بوسینی خرید کنی برای عید و اونم در حالی که تمام اون روز حداقل صد بار به خودت قول داده باشی که در تعطیلات عید امسال دیگه سر فرصت آناکارنینا رو با دقت تمام می خونی و این که بهترین هدیه واسه سیمین خانومی که اصلا فامیل تو نیست و می شه مامان بزرگ مهتاب قاشق چوبی های سوراخ ِ آخرین مدله ...
آره گمونم یه جایی از بین میلیون ها سیاره یه سفینه بی پدر مادری پیدات می کنه تا حالیت کنه چه غلطی کردی که عکس هاتو هی زرت زرت گذاشتی توی وبلاگت...
نتایج اخلاقی :
- فعلا عکسی از خودم نمی گذارم.
- آناکارنینا رو در تعطیلات می خونم
- دیگه هرگز شب عید از بوسینی خرید نمی کنم.
- هدیه مادربزرگ هیچ کسی برام این همه مهم نمی شه.
- سعی می کنم با تمام توانم زور بزنم و امسال دیگه یه چیزی بشم.
و فیلم های فضایی تماشا نمی کنم.
لطفا در صورتی که نکات آموزنده و نجات بخش دیگه ای رو فراموش کردم اون ها رو به من یادآوری کنین...
در کمال استیصال و در نهایت قدرشناسی
ت.ب بهار 87