شما رو به خدا بهم بگید که تا حالا براتون پیش اومده از خودتون بپرسین :چطوری می شه باور کرد این جمله ی لگد مال شده ی دوستت دارم رو؟
و بگید که سخته قبول کردن بعضی واژه ها ی مثلاً محبت آمیز رو که با خصمانه ترین رفتارها از نفس افتادن...
بعضی وقت ها علاقه های ظاهراً عمیقمون خیلی راحت ناپدید می شن و به ثانیه ای با هم دشمن می شیم.
نمی تونیم همدیگر رو ببخشیم و فقط به انتظاری که داشتیم و برآورده نشده فکر می کنیم.
دوست داشتن واقعی یعنی چی؟
چند صد تعریف مختلف تا حالا شنیدیم از دوست داشتن؟ کدومشون درست بودن؟
من نمی دونم...
سر در نمیارم وقتی بعضی وقت ها این همه با هم ناراستیم، این همه خودخواهیم ، این همه فرصت طلبیم چه طوری ادعا می کنیم کسی رو دوست داریم ؟ دوست داشتن با این مختصات از نظر من یک مفهوم داره: "دوستت دارم چون توقعاتم رو برآورده می کنی. دوستت دارم چون خودخواهیم رو ارضا می کنی. دوستت دارم چون از هر نظر یک فرصت و موقعیت ایده آلی برای لذت بردن من..."
شاید این ها تعریف های واقعی باشه از دوست داشتن. شاید ما اصلاً کنار هم قرار می گیریم که به هم لذت بدیم و انتظارات همدیگر رو برآورده کنیم. شاید درسته این که همه چیز یک معامله است و روابط انسانی هم از این قاعده مستثنا نیست.
اما اگه من فقط دهنده باشم و کفه ی ترازو سمت من سنگین تر باشه، اگه همیشه درک کنم ودر مقابل دستی که از سر نیاز به درک شدن دراز می کنم، چیزی دریافت نکنم ، اگه خیال کنم که بیشتر از اونی که دوست داشته شدم ، دوست می دارم...اگه همیشه پر از نارضایتی بشم از بودن با کسی که ظاهراً دوستم داره و ظاهراً دوستش دارم...این ارتباط اسمش چیه؟ دوستیه؟ وقت گذرونیه؟ لنگه کفش کهنه چسبیدن در بیابانه؟
من نمی دونم...
شما رو به خدا بهم نگید که جواب این سوال ها خیلی معلومه. بهم نگید که هیچ وقت پیش نیومده در دوست داشتن یا دوست داشته شدنتون تردید کنید...نگید که تا حالا به ندرت دلسرد شدید و به ندرت ترک شدید و به ندرت توی روابطی بودید که ارزش واقعی تون حفظ نشده...
و لطفاً این جمله ی کلیشه ای رو هم که مال ِ فرهنگ های متعادل و متمدن و متعالیه تکرار نکنید که : در هر چیزی میانه روی خوبه...
در فضایی که همه با یک عالمه پیش داوری، یک دنیا خواسته ی سرکوب شده ، هزار تا توقع و نیاز، با ذهنی پر از تعریف های غلط و با زبانی که در بعضی مواقع فقط و فقط ابزاری برای درست کردن سو ء تفاهمه با هم رابطه عاطفی برقرار می کنیم و انتظار شادی و آرامش رو هم می کشیم، چه طوری می شه یکدست فکر کرد، متعادل رفتار کرد و تعریف شفاف و روشنی از هر پدیده ای ارائه داد...؟
بعضی وقت ها واقعاً گیج می شم.
بعضی وقت ها واقعاً نا امید می شم.
بعضی وقت ها واقعاً غیر واقعی می شم...
باز هم جای شکرش باقیست که ما آدم ها فقط بعضی وقت ها به سرمون می زنه و توی همه چیز شک می کنیم...
فقط بعضی وقت ها همه ی تعریف هامون زیر سوال می ره و به نظرمون می رسه :
عجب خری هستیم!
باز هم جای شکرش باقیست که فقط بعضی وقت ها اون قدر قاطی می کنیم که برمی داریم وبلاگمون رو بی رودر بایستی پر از استفراغ های روحیمون می کنیم و بعد هم این جوری وجدان خودمون رو آروم می کنیم که : همه گاهی بالا میارن...حالا یا درست وسط وبلاگستان یا یک کم اون ور تر...

