تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

شما رو به خدا بهم بگید که تا حالا براتون پیش اومده از خودتون بپرسین :چطوری می شه  باور کرد این جمله ی لگد مال شده ی دوستت دارم  رو؟

و بگید  که سخته قبول کردن بعضی واژه ها ی مثلاً  محبت آمیز رو  که با خصمانه ترین رفتارها  از نفس افتادن...

 

بعضی وقت ها علاقه های ظاهراً عمیقمون خیلی راحت ناپدید می شن و به  ثانیه ای  با هم دشمن  می شیم.

نمی تونیم همدیگر رو ببخشیم و فقط به انتظاری که داشتیم و برآورده نشده فکر می کنیم.

دوست داشتن  واقعی  یعنی چی؟

چند صد تعریف مختلف تا حالا شنیدیم از دوست داشتن؟ کدومشون درست بودن؟

من نمی دونم...

 

سر در نمیارم وقتی بعضی وقت ها این همه با هم ناراستیم، این همه خودخواهیم ، این همه فرصت طلبیم چه طوری ادعا می کنیم کسی رو دوست داریم ؟ دوست داشتن با این مختصات از نظر من یک مفهوم داره: "دوستت دارم چون توقعاتم رو برآورده می کنی. دوستت دارم چون خودخواهیم رو ارضا می کنی. دوستت دارم چون از هر نظر یک فرصت و موقعیت ایده آلی برای لذت بردن من..."

شاید این ها تعریف های واقعی باشه از دوست داشتن. شاید ما اصلاً کنار هم قرار می گیریم که به هم لذت بدیم و انتظارات همدیگر رو برآورده کنیم. شاید درسته این که همه چیز یک معامله است و روابط انسانی هم از این قاعده مستثنا نیست.

اما اگه من فقط دهنده باشم و کفه ی ترازو سمت من سنگین تر باشه، اگه همیشه درک کنم ودر مقابل دستی که از سر نیاز به درک شدن دراز می کنم، چیزی دریافت نکنم ، اگه خیال کنم که بیشتر از اونی که دوست داشته شدم ، دوست می دارم...اگه همیشه پر از نارضایتی بشم از بودن با کسی که ظاهراً دوستم داره و ظاهراً دوستش دارم...این ارتباط اسمش چیه؟ دوستیه؟ وقت گذرونیه؟ لنگه کفش کهنه چسبیدن در بیابانه؟

من نمی دونم...

 

شما رو به خدا بهم نگید که جواب این سوال ها خیلی معلومه. بهم نگید که هیچ وقت پیش نیومده در دوست داشتن یا دوست داشته شدنتون تردید کنید...نگید که تا حالا به ندرت دلسرد شدید و به ندرت ترک شدید و به ندرت توی روابطی بودید که ارزش واقعی تون حفظ نشده...

و لطفاً این جمله ی کلیشه ای رو هم که مال ِ فرهنگ های متعادل و متمدن و متعالیه تکرار نکنید که : در هر چیزی میانه روی خوبه...

در فضایی که همه با یک عالمه پیش داوری، یک دنیا خواسته ی سرکوب شده ، هزار تا توقع و نیاز، با ذهنی پر از تعریف های غلط و با زبانی که در بعضی مواقع فقط و فقط ابزاری برای درست کردن سو ء تفاهمه با هم رابطه عاطفی برقرار می کنیم و انتظار شادی و آرامش رو هم می کشیم، چه طوری می شه یکدست فکر کرد، متعادل رفتار کرد و تعریف شفاف و روشنی از هر پدیده ای ارائه داد...؟

 

بعضی وقت ها واقعاً گیج می شم.

بعضی وقت ها واقعاً نا امید می شم.

بعضی وقت ها واقعاً غیر واقعی می شم...

 

باز هم جای شکرش باقیست که ما آدم ها فقط بعضی وقت ها به سرمون می زنه و توی همه چیز شک می کنیم...

فقط  بعضی وقت ها همه ی تعریف هامون زیر سوال می ره و به نظرمون می رسه :

 عجب خری هستیم!

 

باز هم جای شکرش باقیست که فقط بعضی وقت ها اون قدر قاطی می کنیم که برمی داریم وبلاگمون رو بی رودر بایستی  پر از استفراغ های روحیمون می کنیم و بعد هم این جوری وجدان خودمون رو آروم می کنیم که : همه گاهی بالا میارن...حالا یا درست وسط وبلاگستان یا یک کم اون ور تر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:2  توسط ترگل بهرامی  | 

 

خوردن خوراک ِ بوقلمون که با سس پرتقال سرو می شه و یه بطر نوشیدنی اعلای درجه یک همراه با یه موسیقی ملایم که آدمو یاد سواحل مدیترانه می اندازه ، اونم با خوش تیپ ترین مردی که ممکن نیست روی زمین وجود داشته باشه و تنها می تونه جایزه ای باشه برای زن های نیکوکار توی بهشت، بزرگترین آرزویی بود که توی اون لحظه داشتم.

من توی مترو نشسته بودم که یک کم بیش از حد تاریک بود و با بی حوصلگی زل زده بودم به زنی که از توی ساک ِ گنده ش لباس زیرهای رنگ وارنگ می کشید بیرون و می داد دست بقیه ی  زن ها.

زن ها همون جور از روی مانتوهای گشاد مشکی شون ، لباس زیرهای صورتی گل گلی رو به خودشون می گرفتن و همدیگه رو تایید می کردن.

مترو داشت از توی تونل وحشت ایستگاه یکی مونده به آخرت رد می شد و من هنوز هیچ به درستی نمی دونستم که مرده ام  یا زنده.هوای خفه توی واگن این حسو به من می داد توی قبرم.

زنی که کنار دست من نشسته بود به دلایل نامعلومی داشت آبغوره می گرفت و زن ها هم شیشه های آبغوره رو دست به دست می کردن و از پنجره های مترو می پاشیدن بیرون.

ماندانا که واسه هر چیزی دنبال دلیل می گشت دیوونه شده بود از این که هیچ کدوم از این زنا بهش نمی گفتن چرا آبغوره ها رو به بیرون می پاشن ، در حالی که سوال اصلی واسه من این بود که چرا دارن آبغوره می گیرن.

به نظر می رسید همه جز من و ماندانا لال شده بودن .

حتی زن هایی که لباس زیر های گل گلی و توپ توپی رو روی مانتوهاش پوشیده بودن و داشتن یه جور رقص محلی می کردن هم لب می زدن ولی صدایی ازشون درنمی اومد.

تنها مردی که توی کوپه ما بود و کمترین شباهتی به مرد رویاهای من نداشت و ظاهرش از یک بوقلمون پخته نشده هم بدتر بود، از جاش پاشد و به طرف من اومد.

وقتی اون قدر نزدیکم شد که تونستم نفسشو که بوی یه نوشیدنی آشغال می داد حس کنم گفت :

ما به ایستگاه آخرت می رسیم در حالی که هنوز نمرده ایم. این جا کوپه ی زن هاییه که در زمان قبل از اسلام زنده به گور شدن. منم یه دو جنسی ام. ما زنده زنده به ابدیت می پیوندیم.

من آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم که بنابراین باید اشتباهی شده باشه چون من هزار و خرده ای  سال بعد از اسلام به دنیا اومدم و تا جایی که می دونم بدون این که زنده به گور شده باشم ، زندگی کردم ، درس خوندم و دانشگاه رفتم و...

فریاد بلندی زد که آواز ِ کبوتر ممنوع است!

شروع کردم به گریه کردن . به پهنای صورتم اشک می ریختم. کار به جایی رسید که در هر ثانیه نیم لیتر اشک ازم سرازیر می شد و این یعنی چیزی در حدود یک برابر و نیم زن بغل دستی ام که تا چند دقیقه قبل رکورد آبغوره گیری در متروی ابدیت رو داشت...

خلاصه همه زن ها قهرمان شکست خورده رو رها کردن و شروع کردن به شیشه پر کردن از اشک های ناتمام ِ من. حرکاتشون به زودی شبیه یک فیلم تند شده ی صامت شد و هر چه می کردن به گردِ پای فوران ِ آبغوره ای ِ من نمی رسیدن.

خب...طبیعی بود! توی دنیای واقعی ما – ونه یک ایستگاه مانده به آخرت- "فریاد کبوتر ممنوع است " از فحش های آب نکشیده ی ناموسی هم بدتر بود و هیچ کس  حتی «دانلد داک»  زیر بارش نمی رفت.منم این جوری داشتم اعتراضمو اعلام می کردم.

هم زمان با هر چه تندتر شدن ِ حرکت دست زن ها برای هر چه سریع تر خالی کردن شیشه های آبغوره از پنجره های مترو – که کاری کاملا بی فایده بود چون آب کم کم کف مترو رو برداشته بود- سرعت مترو کم و کم تر شد و حرکت از داخل تونل کند و کند تر.

از پچ پچ های ناگهانی و آرومی که دور و برم شنیدم دست گیرم شد که رسیدیم به ایستگاه یکی مانده به آخر.

مرد دو جنسی ِ بوقلمونی ماندانا رو کشید کنار و در حالی که با چشم های ترسیده به من نگاه می کرد چیزی زیر گوشش گفت.

احساس کردم یه اتفاق خوب داره می افته و گریه ام کمی آروم گرفت. تازه چشمم افتاده بود به قهرمان شکست خورده ی بغل دستم که از وقتی اشک های من روشو کم کرده بود با دهن باز داشت منو نگاه می کرد و آب دهنش ریخته بود روی یقه آهار خورده اش و دایره خیس بزرگی درست کرده بود، که ماندانا دستمو گرفت و در  ِ این گورِ تاریک پر از زن ِ زنده ی زنده به گور شده ی لباس زیربه تن، هم زمان با توقف کامل مترو باز شد و نورِ طبیعی روز رخنه کرد به داخل و به دنبالش هوای تازه که بوی سس پرتقال می داد.

زن ها ناگهان شروع کردن به جیغ زدن و خودشون رو از تماس با نوری که داشت پاشیده می شد به داخل پنهان کردن. لابه لای جیغ های گوش خراش، فریاد دوجنسی بوقلمونی رو شنیدم که گفت : زود باشید!زود باشید!

من و ماندانا از واگن پریدیم بیرون ، در بلافاصله بسته شد و قطار به سرعت حرکت کرد.

خوابیدم کف زمین و به آسمون نگاه کردم که عکس یه دنیای دیگه تمام و کمال انگار توش منعکس شده بود. تصویری منعکس شده از چیزی که وجود  نداشت.دنیای کامل و بی نقصی که شک نداشتم یه  گوشه ش یه میز شام پهنه : خوراک ِ بوقلمون که با سس پرتقال سرو می شه و یه بطر نوشیدنی اعلای درجه یک همراه با یه موسیقی ملایم که آدمو یاد سواحل مدیترانه می اندازه وخوش تیپ ترین مردی که ممکن نیست روی زمین وجود داشته باشه و تنها می تونه جایزه ای باشه برای زن های نیکوکارتوی بهشت...

ماندانا تازه بغضش ترکیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط ترگل بهرامی  | 

 

مغز ِ گندیده ات پیداست

از شکاف ِ پیشانی ات

 

چرک

چکه می کند

روی

آستین ِ بارانی ات

 

این لکه

پاک نمی شود

اما خیالت راحت

تا وقتی قلبت کار می کند

دقیق، مثل ساعت

خواهند گفت

 تو زنده ای

زنده و سلامت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:19  توسط ترگل بهرامی  | 

 

مدتی پیش نویسنده ی وبلاگ "بودن و مجازی بودن" پیشنهاد داد  مطلبی با موضوع  " دردسر زن بودن "بنویسم.

موضوع آن قدر برایم جذاب بود که درجا چندین ایده به ذهنم رسید. " دردسرهای زن بودن" که یکی دو تا هم  نبودند  حرفی تازه بود و دریافت پیشنهاد ِ نشستن و  نوشتن با این عنوان از جانب ِ یک مرد جذاب ترش هم می کرد.

چند روز پیش بالاخره فرصتی شد تا مطلب کوتاهم را بنویسم و بفرستم.

قرار گیری چند مطلب مختلف پیرامون این دردسر خاص زنانه – هر یک از زبان یک زن- ایده ی بسیار خوبیست که به همت هادی صباغ  عملی شده است.

خواندن ِ " بودن و مجازی بودن" همیشه برای من به خوردن غذایی بسیار لذیذ می ماند که به دست ِ آشپزی بسیار اصولی ودقیق پخته شده باشد.( شنیده ام نویسنده ی وبلاگ آشپز زبردستی هم هست.)

بنابراین می توانید حدس بزنید چقدر برایم خوشایند بود که مطلبی برای این وبلاگ ِ بسیار خاص بنویسم ، وبلاگی به شدت منظم ، دقیق و حساب شده که نویسنده اش، مو را از ماست بیرون می کشد، اشتباهاتت را تذکر می دهد و به موقع تشویقت می کند. بی آن که متوجه باشی همه ی حرکات ِ نوشتاری و فکری ات را زیر نظر می گیرد و هر حرکت برایش کُدی ست که با آن شناسایی ات می کند.

 " به من نگاه می کنی" و سایر مطالب مربوط به موضوع " دردسر زن بودن"  پیشنهاد امشب من است.

ضمناْ چنانچه زن هستید و  پیرامون گرفتاری های جنسیتی تان حرفی برای گفتن دارید خوب است که دست به کار شوید و بنویسد. مجموعه ی جالبی خواهد شد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط ترگل بهرامی  | 

بدون شک یکی از آدم های توی اون اتاق رو باید می کشتم. یا اون زنه  یا یکی از اون دو تا مرد  رو.

زنه زیادی لطیف و قشنگ بود . انحنای کمرش که از زیر پیرهن نازک سفیدش پیدا بود دلم رو به رحم   می اورد ، مردها هم هر دو  یه جورایی شبیه خودم بودن و هر دوشون زن رو واقعاً دوست داشتن ، گیرم  به دو شکل متفاوت...

مشکل اصلی این بود که ریچارد براتیگان رفته بود جنگل، شکار. یعنی این طور گفته بود ، ولی من می دونستم توی تموم عمرش تنها چیزی رو که تونسته واقعاً هدف قرار بده خودش بوده.

قاعدتاً  یا می خواست تنها باشه و یا این که بره توی کلبه اش و قبل از شام خودشو بکشه. خب...یک جایی خونده بودم که آدمای مرده تا روز رستاخیز می تونن چندین بار دیگه زندگی کنن و بمیرن و این بار همه چیز دست خودشونه و خوبیش به اینه که هیچ مسئله ای دیگه "مرگ و زندگی" نیست. تو مرده ای و خوب دستگیرت شده که زندگی چه چیز ِ عجیب و معجزه آساییه. اگه بتونی یک بار قبل از این که واقعاً وقت باطل شدن شناسنامه ات برسه ، بمیری می فهمی که چه چیزهایی توی زندگی واقعاً جدیه و چه چیزهایی جداً اهمیتی نداره!

به هر حال ریچارد از زمان مرگ واقعی اش تا حالا در هر دوره ی زندگی ِ در فاصله ی رستاخیزش، هر بار خودشو از بین برده بود و قطعاً امشب هم همین کار رو می کرد.

همیشه وقتی بهش احتیاج داشتم پیداش نبود. لازمش داشتم برای این که بفهمم کدوم یک از این سه نفر رو باید بکشم ، باید راجع بهش با هم حرف می زدیم و به نتیجه می رسیدیم. این موضوع خیلی وقت بود که ذهن من رو درگیر کرده بود.

همسایه مون داشت کلم پلو می پخت و من از بوی کلم پلو حالم به هم می خورد.هیچ وقت نمی تونی به همسایه ات حالی کنی که در حال نوشتن یک داستان کوتاهی و برات خیلی مهمه که بتونی در طی دو پاراگراف ِ بعدی یک نفر رو به شایسته ترین شکل به قتل برسونی. ماجرای کلم پلو از ابهت ِ این رخداد ِ مهم کم می کرد و این یکی از معضلات ِ همیشگی من بود. آخرین باری که داشتم برای یکی از داستان هام  یک صحنه ی شدیداً تراژیک می نوشتم ریچارد یک باد گلوی بلند زد!

شخصیت های داستانم از دستم خسته شدن و از اون حالت ثابتی که نگهشون داشته بودم تا بفهمم چه غلطی باید بکنم ، دراومدن. کش و قوسی به خودشون دادن و گفتن که من آدم خنگ و بی استعدادی هستم و بهتره برم یک فکری برای شام بکنم، چون ریچارد بعد از این که خودشو برای هزارمین بار بکشه گرسنه و تشنه برمی گرده و دلش می خواد یک گیلاس شراب و یک غذای چرب و گوشتی بخوره و بره توی رویای بابلش...

نکته ی بدی که راجع به شوهر های مرده وجود داره اینه که هیچ وقت نمی میرن و مطالبات و نیازهاشون عین یک َمردِ  زنده ی بی ملاحظه ست : این که همیشه مثل جوجه دهنشون بازه و غذا می خوان و سایر چیزهایی که همیشه می خوان و البته این که : عزیزم درکم کن ، زن ِ خوبی باش و چیزی نخواه.

در حال تفت دادن ِ پیاز بودم که فهمیدم باید زن رو بکشم و برای این کار لازم بود که اون دوتا مرد عاشق به شکلی ناگهانی دو تا هم جنس باز از آب دربیان که از اتفاق گرایشی هم به کشتن زن های زیبا دارن و در این راستا ترجیح می دن که قبل از قتل طعمه شون رو غافلگیر کنن و با بی رحمی ِ تمام بهش اعتراف کنن که اولین بار که زن اونا رو به هم معرفی کرده – به عنوان دو تا دوست- اون ها عاشق هم شدن! شرح و بسط دادن تمام مراحل ِ عاشقیت و روابطشون با آب و تاب و ریز مسائل، می تونست بخش دلپذیری از مقدمه ی قتل رو تشکیل بده...

راستش داشتم می رفتم توی این فکر که چطوره ترتیبی بدم عشاق هم جنس گرای داستانم نسبتی با قبایل آدم خوار پیدا کنن و معلوم بشه که قراه  بعد از کشتن پری ِ نرم و نازک ، خوراک لذیذی ازش درست کنن و با شراب بخورن... که خانوم همسایه- که نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم خیلی بی ریخته- در زد.

پری ِ داستانک ِ من با یک سینی دم در ایستاده بود. توی سینی یک بشقاب کلم پلو بود و یک ظرف خوراک گوشت.

 خدا لعنتش کنه که با اون صدای نرم و نازک بهم توضیح داد که این کلم پلو با خوراک گوشت ِ عشاق ِ هم جنس باز ِ خیالی خورده می شه و این که بهتره برای شام منتظر ریچارد نباشم چون با اون قرار داره و ازم قول گرفت ریچارد رو در لباس " َبت َمن" وارد داستانم کنم که  پنجره ی اون اتاق ِ کذایی رو می شکنه و میاد خانوم رو در آغوش می گیره و با هم می رن به رستورانی در بابل تا سمبوسه ی داغ با آبجو بخورن...

گمونم بدترین کاری که دراون لحظه می شد کرد خوردن کلم پلو و اون خوراک گوشتی بود و عاقلانه ترین کار اونی بود که من کردم : برای خودم نیمرو درست کردم و ماجرا رو خیلی منطقی بررسی کردم.

این جوریه دیگه...ازدواج کردن با مرد مرده ای که هر غلطی بخواد می کنه این خطر رو داره که قاتلین زن ِ خوشگل ِ توی قصه ات رو قیمه قیمه کنه و به خوردت بده و بعد هم زنه رو بلند کنه و با خودش ببره به یک شب رویایی در سرزمینی که بابل یا غیر بابلش دیگه اصلاً برام فرقی نمی کرد...

به دفترم نگاهی انداختم که همه کلمه ها و جمله های قصه ام توش به هم ریخته بود و به بخت و اقبال خودم  لعنت فرستادم. شاید حق با شما بود...

باید سالینجر رو انتخاب می کردم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط ترگل بهرامی  | 

سه روز، فرصتِ خوبی  بود برای این که به این نتیجه برسم که بیش از هر چیزی دلم می خوا هد به خانه ام برگردم.

به مجرد این که از جذابیت های سفر اشباع شدم و جادوی جا به جا شدن اثر خودش را از دست داد به صرافت افتادم که احتمالاً باید نسبت ِ دوری با " دوک دِز اِسنتِ"  هویسمانس  داشته باشم که از زبان ِ  آلن دوباتن  در کتاب ِ هنر سیر و سفر  مختصری راجع به دلشوره هایش در بابِ سفر خوانده بودم.

"قهرمان شل و وارفته و مردم گریزی که در جریان تدارکات مقدمات سفر به تحلیلی بیش از حد خوش بینانه از تفاوت آن چه ما از مکانی که در تصور داریم و اتفاقاتی که با رسیدن آن جا رخ می دهد، رسید".تحلیلی که من در میانه ی سفر به شکلی هر چند متفاوت به آن رسیدم.

همه چیز عالی بود، از آب و هوا و همسفران بسیار همراه ، تا خوردنی ها و نوشیدنی های بی نظیر. آسمان، آسمان بود و شالیزار به حد کفایت سبز، باران مست کننده و مِه شگفت آور...

بیدار شدن با صدای آن همه پرنده و خوابیدن با قصه ی شب ِآن همه جیرجیرک هر چند به رویا می مانست، اما  نمی توانست این واقعیت را که من هم مثل جناب دوک خیلی زود دچار دل تنگی ناشی از دور شدن از خانه و اتاقم شده بودم و این که این دل مشغولی کم کم مرا از غرق شدن در لذات سفر باز می داشت ، تغییر دهد.

و این جور بود که در پایان روز دوم  با کمی شرمنده گی و سرزنش شمارش معکوسم  برای بازگشت به خانه شروع شد و بالاخره وقتی سفرمان به پایان رسید از هیجانی که ته دلم موج می زد دستگیرم شد که در تمام طول  سفر هیچ لحظه ای  برایم لذت بخش تر از ساعات فرساینده ای که کف ِ جاده های سنگین و پر ترافیک جان می دادند، نبوده است و این بار تصمیم گرفتم  به جای آن که خود را به زحمت بیندازم و به خاطر این فکر خودم را سرزنش کنم ، تمام حواسم را روی لحظه ی  رسیدن به" خانه" متمرکز کنم.

خانه ای که اگر همان قدر آرام و دلچسب که می باید باشد ، بود  این جذبه را خواهد داشت که همیشه دلتنگش شوی و بخواهی به سویش بازگردی.

 

 

راستش هیچ  سر از کار آدم هایی که می گویند دوست دارند "همیشه" در جمع باشند یا "همواره" اوقات فراغتشان را در کنار دوستانشان  بگذرانند ، درنمی آورم و برایم همان قدر غیرقابل درک هستند که احتمالاً من برای آن ها.

شنیده ام که می گویند عادت به تنهایی از خود تنهایی بدتر است. حقیقت داشته باشد یا نه ، من که عاشق تنهایی ام هستم و به آن احتیاج  دارم ، بیشتر حجم آرامشی که نیاز دارم به دست آورم ، در تنهایی است که محقق می شود، در بودن با خودم، حتی در ساعاتی که تلخم و غیر قابل تحمل...

 

 

هنوز خسته ی سفرم و مشتاق رختخوابم که وقتی امروز صبح خیلی زود بعد از پنج روز خودم را در آغوشش انداختم نزدیک بود گریه ام بگیرد.

چند خط نوشتم چون این جا هم ، خانه ی من است و دلم برای این گفتن ِ مکتوب هم پر می زد.

...

 

و حالا شب به خیر همسایه ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط ترگل بهرامی  | 

 من و ریچارد داریم می ریم سفر. با چند تا دوست خیلی خوب. جاتون رو خالی میکنم. تا شنبه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط ترگل بهرامی 

از زمانی که فهمیدم خیلی چیزها " تقصیر" خدا نیست و خیلی چیزها هم فقط " لطف" خدا نیست، زندگیم هم راحت تر شد هم پیچیده تر.

با قبول کردن این که قانون دنیا عمل و عکس العمل است، هم خیالم راحت شد هم ترس برم داشت.

 به مجرد این که  دستگیرم شد از دستِ خدا برای ماست مالی کردن ِ خطاهایی که کرده بودم و آسیب هایی که زده بودم – به خودم یا دیگران- ، کاری برنمی آید و این "ماست مالی" کردن اصولاً ربطی به لطف خدا یا رحمان و رحیم بودنش ندارد ،  فهمیدم که تصویرم از خدا موجودی بوده  که خیلی بی منطق وبی دلیل هر کاری دلش بخواهد می کند : توی کشوری که بچه های بور را  حتی اگر احمق و بی خاصیت باشند می پرستند، آدم را با پوست سبزه و موی مشکی به دنیا می آورد ،  کاری می کند که مادر و پدرِ آدم از هم جدا شوند ، کاری می کند به دلیل بعضی ناسازگاری ها و اشتباهات سیستماتیک ِ آموزش و پرورش از مدرسه متنفر شوی و به زور درس بخوانی و با این اوصاف می اندازتت صاف وسط خانواده ای  که همه تیزهوش و ژنی هستند و رتبه هایشان در کنکور بین  یک و دو و سه  دور می زند  و از همه بدتر با همه بلاهایی که سرت می آورد همیشه هم باید ممنونش باشی و تشکر کنی که اوضاع  بدتر از این نیست  و از ترس بلرزی که نکند به خاطر این که یک بار ازروی عصبانیت از خودت پرسیده ای : " اصلا خدا وجود دارد یا نه؟ " ، در حال رد شدن از روی پل هوایی درست در یک لحظه که فقط تو روی پل هستی – یا نهایتاً چند نفر کفرگوی دیگر – پل از وسط دو تا شود و تو درجا نمیری و مجبور شوی  چهل و هشت ساعتی  را که طبیعتاً طول می کشد  تا گروهِ امداد و هلیکوپتر و جرثقیل و بقیه تجهیزات کمک رسانی برسند، جان بکنی و تمام کارهای بدت مثل فیلم از جلوی چشمت رد شوند و صدای خدا هم هی توی گوَشت بپیچد  که : این سزای خطاکاران و کفار است!!

برای خودم قضیه را این طور حلاجی کردم که این طرز فکر و این تعریف از خدا توجیه خوبی است برای آدم وقتی که می خواهد یک سوم وقتش را درس بخواند و دو سوم مالش را نذر کند  تا در دانشگاه قبول شود.

این جور شاید از جنبه هایی زندگی راحت ترهم باشد ، چون آدم می تواند  در خانه بنشیند  و به دعا کردن بپردازد و به روی خودش هم نیاورد که صدای قار و قور شکم زن و بچه اش یا داد و فریاد صاحب خانه اش را می شنود و همیشه هم ورد زبانش باشد : خدا بزرگ است!

صرف نظر از اندازه گیری و محاسبه ی دقیق ابعاد " خداوند"، این طرز تفکر به راحتی می توانست مرا از فکر کردن به واقعیت های محتوم و جاری ِ زندگی – که در اکثر مواقع یک حساب دو دو تا چهار تای ساده دارد- و کاری سهل اما دشوار است – از آن رو دشوار که نیازمند واقع گرایی و پذیرش زیادیست- نجات دهد :

فهمیدن این که اگر با یک مرد معتاد یا  زن باز ازدواج کنی حتماً با یک مرد ورزشکار و متعهد ازدواج نکرده ای  یا  اگر عاشق یک دزد شوی  نمی توانی انتظار داشته باشی شرافت را سرلوحه امور ِ زندگی اش کند ، یا  اگر درس نخوانی نمی توانی به مدارج علمی که منظور نظرت است برسی ، یا اگر بچه ات را  لوس و پرتوقع بار بیاوری،  بیست سال بعد باید همه دارایی ات را به پایش بریزی و باز هم طلبکارت باشد و آدم هم حسابت نکند، مسئله ای روشن بود که به خدایی که به آدم عقل را به عنوان ویژگی متمایز کننده عطا کرده هم هیچ ربطی نداشت.

 نهایتاً به شکلی بسیار عینی رسیدم به مفهوم جدیدی از خدا  که این مفهوم را من همیشه به عنوان یک شعور مطلق قبول داشته ام، مفهومی عمیق و آرامش دهنده نه مبهم و ترسناک.

وقتی رشته ی  توهماتی را که می دانم خیلی از ما نسبت به مفهوم و موجودیت "خدا" داریم دنبال می کنم می بینم  قاعدتاً همین باید باشد : وقتی بهترین سال های عمرمان از لحاظ آمادگی برای یادگیری و آموزش ، صرف فرو کردن توهماتی از این دست – ساختن تصویر موجودی جبار و سخت گیر که گاهی هم مهربان می شود اما به شرطا و شروطها – در ذهنمان می شود  و کودکانه ترین " خطاهایمان"  با ترس از عذاب الهی تبدیل به شب ادراری هایی از وحشت ِ"جهنم" می شود  یا  تحت تاثیر تبلیغات ، متظاهرانه ترین و دروغی ترین "خوبی " هایمان تنها با هدف  دست یابی به " بهشت" صورت می گیرد، چطور در بزرگسالی می توان تصویر و تصور درستی از شعور مطلق یا خودآگاهی  یا دست کم میل و رغبتی برای جستجو و یافتن تعریفی برای این مفهوم داشت؟

شاید همه آن چه گفتم به نظر پیش پا افتاده باشد اما قرار نیست همیشه مسائل خیلی جدید یا ظاهراً پیچیده ذهن آدم را درگیر کند و بد نیست بعضی چیزها  امروز و دوباره بازنگری شوند. باید از خودمان بپرسیم که به چه چیزهایی اعتقاد داریم و تعریف آن ها چیست. باید بتوانیم از اعتقاداتمان حرف بزنیم یا دفاع کنیم.

حتی با یک نگاه ساده ی " از سر ِ اتفاق " به آدم ها و فضای اطرافمان هم می توانیم دریابیم که " انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست " و شاید خودِ  ما – به آن شکل آگاهش – ناجی و منجی خود ِ ما  باشد و لاغیر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط ترگل بهرامی  | 

اشکالی  نداره اگه یک موقعی" خرده جنایتی" مرتکب بشی . وقتی هیچ چاره ای نیست و اتفاق های غیر منطقی می افته ، احمقانه ست که تو عکس العمل های منطقی داشته باشی.

تقصیر من نبود که بارون تندی گرفته بود و تاکسی هم گیر نمیومد.

تقصیر من نبود که پیرمرد لندهور تا گفتم دربست با این که سه تا مسافر عقب لکنته ش داشت جلوی پام ایستاد و سوارم کرد.

تقصیر من نبود که وقتی بهش گفتم شما که مسافر دارین ، گفت عیب نداره و من وقتی برگشتم به صندلی عقب نگاه کردم سه تا عروسک گنده ی آدم نما دیدم.

شما هم بودین از ترس زبونتون بند می اومد و شوکه می شدین. نه می تونستین داد بزنین ، نه می تونستین در ماشینو باز کنین و خودتون رو توی گِل و ُشل خیابون بندازین.

شما هم بودین یادتون می رفت چه جوری باید صلوات فرستاد و نذر کرد واسه رها شدن از این مهلکه و حتما نمی تونستین به خاطر بیارین کدوم امام به نجات اورژانسی ِ آدم ها از موقعیت های خطرناکِ غیرمنتظره شهرت بیشتری داره تا دست به دامن اون بشین.

اگر مثل من بعد از چند دقیقه جرئت می کردین و به نیم رخ درب و داغون راننده زیر چشمی نگاه می کردین و می دیدن گوش نداره و موهای توی دماغش مثل مارهای نازک و سیاه از سوراخ های دماغش بیرون زده بیشتر حالتون بد می شد، به خصوص اگر مثل این یکی یکهو سرفه ناجوری به بلندی غرش یک گودزیلای بازنشسته شده ی  نیست در جهان ِ سیگاری  می کرد و جونورهای سبز رنگ  پرت می کرد روی شیشه ماشین که دیگه مطمئنم سکته می کردین.

مثل پسر بچه های کوچولو نگین که شمشیرتون رو درمی اوردین یا با تارهای مرد عنکبوتی تون اونو به فرمون می چسبوندین و بعد تا می خورد می زدینش، عین قهرمان های " پاور رنجرز ".

حالا بگین ببینم اگه این کارو می کرد چه حالی می شدین و چی کار می کردین : دست راستشو می گذاشت روی پاتون و انگشت های درازش  مثل پنج تا آلتِ حال به هم زن ِ متجاوز کار به قولی: می گشت پرسه پرسه زنان روی سوراخ های نی دنبال خانه اش! ؟

این دیگه غیر قابل گذشت و چشم پوشی  بود!!

حتم دارم همون کاری رو می کردین که من کردم : با دست راستم آروم در کیفم رو باز کردم و ناخن گیرم رو از توش دراوردم. با دست چپم انگشت های دراز راننده ی  بی چشم و رو ی بی گوش و هواس رو گرفتم. آلت هاش ببخشید انگشت هاش از هیجان تکونی خوردن. منم آروم کارمو شروع کردم. بهترین کاری که در حق اون دست ها و ناخن های دراز که زیرشون چرک جمع شده بود می شد کرد...

بنا کردم به اصلاح گوشت های کنار ناخن ها و چیدن و هرس کردن و بریدن و دریدن و خلاصه از این کارای هیجان انگیز... توی فضا صدای بریده شدن پوست و گوشت پیچیده بود و البته نعره ی صاحب دست ها که هیچ شباهتی به صدای شش دانگی که باهاش سرفه کرده بود نداشت. شبیه صدای مورچه ای بود که یک پاش لای در نوشابه گیر کرده باشه و در ضمن در حال ِ بالا اوردن هم باشه. با یک دستش سفت فرمون رو چسبیده بود و به شدت در تلاش بود که ماشین رو کنترل کنه و اون یکی دستش هم که در دست من و من هم که عجیب نمی تونستم از این فکر خلاص بشم که اون این درد رو دوست داره چون هیچ تلاش جدی برای نجات دادن خودش نمی کنه.شاید اصلا داشت یک لذت شهوانی می برد.نمی دونم...

اما من شلوار سفیدم کاملا به خونش آغشته شده بود وهنوز به خونش تشنه بودم.خب...باید اعتراف کنم من هم به نوبه خودم داشتم لذت می بردم....

 به انگشت یکی مونده به آخر از این ور رسیده بودم که راننده کاملا بی حس شد – یا شاید هم کاملا ارضا شد-  اختیارماشین از دستش در رفت و ماشین که در حال حرکت توی بزرگراه بود چند دوری دور ِخودش و خودمون زد و متوقف شد.

باهاش از اول دو و پونصد طی کرده بودم.

واسه این که ایکس لارج بودنم رو نشونش بدم سه تا هزاری انداختم توی ماشین و پیاده شدم. دسته گل پلاسیده ام رو برداشتم و از بین جمعیت و ماشین هایی که ایستاده بودن و هاج و واج نگاهم می کردن رد شدم با ظاهر بی نظیر یه جانی ِ خرده پا با شلوار خونی و دسته گل و لبخندی پیروزمندانه و مغزی که فقط داشت به تیتر روزنامه های فردا فکر می کرد.

 باید به لیلی می گفتم توی روزنامه شون یک خوبشو برام می نوشت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط ترگل بهرامی  | 

بالاخره نتایج انتخاب بهترین پارتنر مرده دنیا برای دم بخت ترین دختر رویایی سال اعلام شد!

از آمار  آرای دوستان و هم وطنان غیور و همیشه در صحنه که بگذریم – خودتان بهتر می دانید که در هیچ جای دنیا رسم نیست که تعداد آرا در نتیجه انتخابات تاثیری بگذارد – سخن پارتنر برگزیده خوش تر است!

خانوم ها ، آقایون!

مفتخرم که اعلام کنم " ریچارد براتیگان" نویسنده نابغه آمریکایی متولد 30 ژانویه 1935 و "خودکشی شده" در 25 اکتبر 1984 ، خالق آثار نبوغ آمیزی چون "در رویای بابل" و "صید قزل آلا در آمریکا" به عنوان پارتنری بی عیب و نقص ارزیابی شد و از آن جا که برعکس رقیب سرسختش " دی. سالینجر" – که به علت کم سوادی نویسنده وبلاگ مرده تلقی شده بود - به طور کامل و بی برو برگرد دار فانی را به انتخاب و خواست خودش بدرود گفته است ، بهترین گزینه ممکن برای دختریست که بارها ختم ِ "در رویای بابل" کرده است!

از "شِل " هم اصلاً نگویید  که دلم  هنوز از اولین و تنها باری که ازدواج کردیم و مرا تک وتنها جلوی هتل استقلال آن هم در مقابل چشم آن همه  اساطیر هنری ترک کرد و رفت ، خون است.(البته اعتراف می کنم ، این "نو که میاد به بازار" و این حرف ها هم بی تاثیر نبود!)

خب...برایتان از زندگی شیرین ِ  در قندِ هندوانه * مان بگویم...

تصویر بالا نمایی داخلی از خانه ماست که   آنتونی گااُدی** آن را به مناسبت  پیوندمان  به عنوان هدیه برایمان طراحی کرده است.زندگی در چنین خانه ای با چنان جفتی زندگی کردن در" بابلی " است که همیشه آرزویش را داشتم.

زندگی کردن با مردی که آن قدر می فهمد که بیشتر اوقات افسرده می شود و چهره شیرین و طنزش را تنها در دستنوشته ها و چرک نویس هایش که شب ها روی میز کارش می یابم و موفق به خواندنشان می شوم- در حالی که خودش روی اقیانوسی کاغذی به خواب رفته -  ، می توانم پیدا کنم.

دلم برایتان بگوید که قرار است برای ماه عسل سری به آن سوی ابرها بزنیم . ریچارد می گوید "مری پاپینز" آن جا ویلایی دارد و در همه فصل ها پذیرای مهمانان زمینی اش است و از آن ها با خوشمزه ترین غذاها و دلپذیر ترین نوشیدنی ها پذیرایی می کند.

ریچارد عاشق یک دیالوگ خاص از مری پاپینز شده و به خاطر همان یک جمله تصمیم دارد این همه راه را برود : "اگر یاد بگیریم در همه چیز جنبه "شوخی" رو پیدا کنیم و پیش بریم ، اون وقت می تونیم بگیم که خوشبخت شدیم!"

ریچارد می گوید  می خواهد "رویای بابلش " را دوباره بسازد و دوباره در آن زندگی کند،  و برای این کار احتیاج دارد ازمعاشرت با دوست هایی که علی رغم " رنجی که ناگزیر زندگی  به دنبال دارد "***  سعی دارند آن " جنبه شوخی" را پیدا کنند ، بهره ببرد. دوست هایی که شربت های تلخ را با چنان ترفندی به آدم می خورانند که ازبهشتی ترین نوشیدنی ها هم گواراتر به نظر می رسد!

من حتی بیش از ریچارد به این سفر خیالی نیاز دارم چون این روزها هیچ چیز بیشتر از " پیدا کردن جنبه شوخی در همه چیز زندگی" نمی تواند کمکم کند از سنگینی و ناخشنودی که منجر به بی انگیزگی و تنبلی ام می شود نجات یابم. 

 این روزها هیچ چیز بیشتر از یک دیالوگ ِ "مری پاپینزی" سرحالم  نمی کند و هیچ چیز به اندازه شربت تلخی که طعم نهرهای رنگارنگ بهشتی را می دهد – اگر اصولاً بهشتی جززندگی آسوده و شاد در لحظه و بر روی زمین وجود داشته باشد- حالم را جا نمی آورد!

 

 

 

 

 

 

 

*عنوان یکی دیگر از آثار براتیگان. ترجمه مهدی نوید.نشر چشمه

**طراح و معمار شهیر اسپانیایی.

*** برگرفته از  کتاب "فراتر از بودن". کریستین بوبن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:29  توسط ترگل بهرامی  | 

چه می شود نوشت

چه می شود گفت

چه حرفی باید زد؟

 

سایه ام افتاده روی صفحه ی خالی

چه طرحی باید زد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:45  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank