تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

بعد از چند روز بالاخره اتفاق افتاد : وقت رفتن رسید .

 

 خدای من...روز فوق العاده ای بود.

به خودم  گفتم : همه چیز تموم می شه عزیز دلم و وقتی می گی "همه چیز" گوش های  لعنتیت رو کاملن باز کن و به صدای لرزون خودت گوش بده : " همه چیز" یعنی دقیقن "همه چیز".

 

فوق العاده بودن اون روز به خاطر این نبود که باید می رفتم، به خاطر صبح زود بود که همیشه روی من تاثیر شگرفی داره. سحر خیز بودن توی زندگی من به صورت یک قانون دراومده.

 این جوری بود دیگه : صبح زود باید می رفتم.

 

از بین کوچه ها، از دل ِ محله ای که نه به اندازه ی روز اول، اما هنوز برام غریب بود می رفتم. یادم اومد که یک بار یکی  گفته بود : "اگه می خوای جایی رو شناسایی کنی، از پاهات استفاده کن؛ تمام اون مسیر رو راه برو. پیاده ، روی دو تا پاهات و نه سوار بر چهار تا چرخ که حس کشف و لمس راه  و زمین رو زایل می کنه."

 کفش های راحتی پام بود، چرا که نه. بهترین وقت بود برای شناسایی راهی که اومده بودم و حالا داشتم برمی گشتم.

 

ماشین ها هنوز دست نخوردگی ِ اون صبح خاص رو که روی خیابون لم داده بود و دهن دره می کرد، ازش نگرفته بودن. همه چیز عالی بود . همه چیز سر جای خودش بود: به طرز وحشت آوری سر ِ جای ِ خودش.

 

برای اومدن یا رفتن، برای جذب چیزی شدن و بعد ازش کنده شدن، دلیل خاصی لازم نیست. یک روز صبح چشم هاتو باز می کنی و با خودت می گی : "امروز وقتشه" و انجامش می دی. مهم نیست قضیه همون طور که حدس می زدی پیش بره یا نه، مهم اینه که زمانی که فکر می کنی وقتشه، معطل نکنی.

 

برای این که از چیزی لذت ببری لازم نیست که اون رو داشته باشی، در عوض لازمه که به دستش آورده باشی. به دست آوردن چیزها کار سخت و در عین حال ساده ایه : باید لمسشون کنی، بو بکشیشون و بفهمیشون و این کار رو باید به نرمی ِ بادی که توی گندم زار می پیچه انجام بدی : در نهایت ملایمت، در تمرکز کامل.

این جوریه که تو هیچ وقت صاحب چیزی نمی شی و این بهت آرامشی می ده که اولین شرط برای لذت بردن از هر چیزیه.  

 

زیر لب آهنگی رو که توی اون چند روز شنیده بودم زمزمه می کردم. به جادو می مونست، توان پاهام رو دوبرابر می کرد، این فکر که این موسیقی رو به دست آوردم و از حالا تا همیشه، حتی اگه دیگه واقعن و با گوش ِ سرم نشنومش، اون رو نت به نت دارم، شادم کرد...و با خودم گفتم : لعنتی هیچ می فهمی داره چه اتفاقی می افته؟

گمونم می فهمیدم...باید می فهمیدم، راه دیگه ای برای من وجود نداشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:49  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به قفل بیهوده خشم می ورزی

به قفل بیهوده خشم می ورزی

درهای همه ی زندان ها از درون باز می شود.

 

رافائل آلبرتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:57  توسط ترگل بهرامی  | 

 

بعضی آدم ها ذائقه ات را تغییر می دهند.

مجبورت می کنند برگردی و دوباره نگاه کنی، بایستی و دوباره بو بکشی، سکوت کنی تا بهتر بشنوی.

 

بعضی آدم ها آفریده شده اند که به شما بگویند پاهای زیادی کوچکتان خیلی هم مسخره نیست، پوستتان خیلی هم سبزه نیست و تازه اگر هم باشد نفرت انگیز نیست.بعضی آدم ها آفریده شده اند که با ساده ترین روش ها هیجان زده تان کنند و کوچکترین اتفاقات را به بزرگترین خاطره ها تبدیل کنند.

 

بعضی آدم ها به خاطرت می آورند که هستی، چقدر خودت را دست کم می گیری، چقدر خودت را انکار می کنی، چرا خودت را انکار می کنی، از چه می ترسی و دست آخر هم گوشزد می کنند  : با این همه تو می توانی!

 

بعضی آدم ها افسردگی های از سر سیری ات را برنمی تابند، به ناله کردن ها و غر زدن هایت گوش نمی دهند،به بعضی بازی ها که درمی آوری تا خودت را بدبخت و مظلوم و ستم کش نشان بدهی وقعی نمی گذارند و بعد که خوب از همه ی این ها ناامیدت کردند در می آیند می گویند : حالا برو بگرد ببین باید به چه چیزی امید ببندی...!

 

بعضی آدم ها بدون آن که خوشحال باشند، حالت را خوش می کنند، بدون آن که قرار بگیرند، آرامت می کنند، بدون آن که گرفتن تصمیم خاصی را تحمیل کنند، مصمم ات می کنند، بدون آن که بهترین باشند ، به بهتر شدن ترغیبت می کنند.

بعضی آدم ها آدم هستند و به آدمیت امیدوارت می کنند.

 

بعضی آدم ها لذت نمی برند، اما لذت می چشانند، نمی خندند ولی می خندانند، خود را سزاوار محبت نمی دانند اما در عشق دادن دریغ ندارند.

 

 بعضی آدم ها درست و حسابی اند.

 

 

شبیه این آدم ها اگر روزی جایی دیدید، غافل نشوید. بنا کنید تعقیب کردنش ، آن قدر که بفهمد سایه به سایه اش می آیید.

 آن وقت اگر برگشت و با لبخندی آشنا پرسید : "کمکی از من ساخته است؟ " ... مطمئن باشید که خودش است. وقت را تلف نکنید و از این پیشنهاد استقبال کنید، مگر می شود کمکی از او ساخته نباشد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:46  توسط ترگل بهرامی  | 

هیچ وقت " اتواستاپ" نزده ام . بیشتر شاید چون نمی فهمم که برای چی باید این کار رو کرد. شاید چون به نظرم کار احمقانه و بی مفهومی میاد و  شاید  برای این که نمی دونم " بعدش" چی می شه و شاید هم چون از بعدش می ترسم...

 

هیچ وقت " اتو استاپ" نزده ام. حتی اون روز که بارون خیلی تندی میومد و من تو خیابون قائم مقام از مصاحبه برای یک کاری بر می گشتم و چقدر هم خسته بودم و ماشین هم گیر نمی اومد. حتی وقتی خانوم جوونی که کنارم ایستاده بود و مسیرش با من یکی بود و چند باری نگاهمون به هم افتاده بود و لبخند زده بودیم، پیشنهاد داد :  " بیا اتو استاپ بزنیم!"

من به شوخی گرفته بودم و اون اصرار کرده بود و آخرش معصومانه گفته بودم :" نه...می ترسم، یک کاریمون می کنن!" و اون یکهو جدی شده بود و مثل این که بخواد از حق و حقوق حتمی و قانونی کاری که می خواد بکنه دفاع کنه گفته بود :" گُه می خورن!" و بعد کمی نرم تر شده بود و گفته بود : "فوقش یک شماره تلفن الکی می دیم!"

 

هیچ وقت با مردی که مسافر اتواستاپی سوار کنه از نزدیک برخورد نداشته ام. برای همین نمی دونم و نمی فهمم که چی می شه که آدم لطفش گُل می کنه و خانوم یا خانوم هایی رو بدون چشم داشت مالی از جایی به جای دیگر می رسونه...گذشته از نوع خاصی از " خانوم ها" - که منظور نظر من نیستن در این جا- این رو هم نمی فهمم که  چی می شه که یک خانوم معمولی(!) مثل همونی که تو خیابون قائم مقام دیده بودم ، قصد می کنن " اتوُ" بزنن و بعد هم با افتخار تعریف می کنن که یارو با چه ماشین و چه سرو وضعی و چه عطر و ادکلنی از پیچ شمرون سوارشون کرده و تا نیاورون – مثلن- رسوندتشون و آخرش هم به عنوان دست مزد خانوم لطف کرده و یک شماره تلفن ناقابل – حالا واقعی یا الکی – داده و همین و تموم.

 

اگه فرض کنیم بیشتر کارهایی که آدم ها در طول زندگی شون انجام می دن برای رسیدن به رضایت یا لذت است و اگه این جور فکر کنیم که زن و مرد قراره از معاشرت و در کنار هم بودن با هم لذت ببرن و به آرامش برسن ،مصاحبت ِ "اتو استاپی " – در بهترین و طولانی ترین حالت- از میدون راه آهن تا آجودانیه ، در تمنای رسیدن به چه لذتی اتفاق می افته؟ برآوردن نیاز زنی ست که تاکسی گیر نیاورده و مستاصل توی خیابون مونده؟ جوانمردی مردی ست که اول با "خواهرم و دخترم" شروع می کنه و بعد...؟ برآوردن نصفه و نیمه نیاز مردی ست که کسل و سرخورده یا نه، اصلن سرخوش و سرحال، بی هدف در حال ِ رانندگیه؟

برای زدن چیزی که به "لاس خشکه" معروفه؟ برای وقت گذرونی؟ برای ایجاد ارتباط؟ برای ماجراجویی؟....نمی دونم. نمی فهمم.

 

همه ی این فکرها از اون لحظه ای به ذهنم هجوم اوردن که  پ.  گفت می خواد ازدواج کنه و وقتی پرسیدم با کی  با خنده ای  شیطنت بار – آن هم از نازل ترین و حماقت بار ترین نوعش - گفت با یک آقایی که دو ماه پیش از هفت تیر سوارش کرده بوده و "لطف کرده" رسوندتش و نه تنها دست بهش نزده و چیزی ازش نخواسته بلکه شماره تماسش رو داده و گفته هر وقت خواست جایی بره زنگ بزنه  تا اون " در خدمتش باشه" ! و بعد هم  من رو قسم داد به کسی چیزی نگم چون به همه گفتن توی دانشگاه آشنا شدن!!

 

نمی دونم. برای منی که  همیشه  به این ترمز زدن ماشین ها جلوی پای هر خانومی معترض بودم، و حتی یک بار هم محض ماجراجویی به شیوه ی بعضی از شخصیت های فیلم های عباس کیارستمی نتونستم "اتوُ" بزنم، سخته بتونم به این پدیده به عنوان یک فرصت ازدواجی نگاه کنم. شاید این هم مثل بعضی از ازدواج هایی که از " چَت روم ها به بِد روم ها " منتهی می شه و گاهی هم آدم می بینه چقدر زندگی های خوبی از توش درمیاد، یک " روش" برای ارتباط در جامعه ای باشه که زن ها و مردهاش کم ترین درک و اطلاعاتی نه از موجودیت و خواسته های خودشون، نه از نیازها و توقعات جنس مخالفشون دارن...

از جامعه ای که  بیمار می شه، نمی شه انتظار رفتارهای سالم  رو داشت و همه ی ما، جامعه ایم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:12  توسط ترگل بهرامی  | 

 

" در زندگی ما همه تنگاتنگ هم افتاده ایم، فکر می کنم هنر اصلی، هنر فاصله ها باشد، زیاد نزدیک به هم می سوزیم، زیاد دور،  یخ می زنیم.باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان جا بمانیم. این یادگیری هم مانند بقیه ی چیزهایی که واقعاً یاد می گیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر است، باید قیمتش را بپردازیم تا بفهمیم.(...) بقیه ی چیزها را هم همین طور (یاد گرفتم) با احساس کمبود و رنج. رنج را دوست ندارم، هرگز دوست نخواهم داشت اما باید قبول کنم که آموزگار خوبی است. ما عمرمان را با نابود کردن کسانی که به آن ها نزدیک می شویم، سپری می کنیم و به نوبه ی خود نابود می شویم، رستگاری در این است که با حفظ هوشیاری، شادمانی و ملایمت مان این نابودی ها را پشت سر بگذاریم، رستگاری در این است که اگرچه نابود، اما زنده باشیم، مانند پرنده ی شوخی در جنگلی آهکی. خداوندا، هر روز ترانه ی روزانه ام را عطا فرما." *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* دیوانه وار ـ نوشته ی کریستین بوبن ـ ترجمه ی مهوش قویمی ـ نشر آشیان

 

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:29  توسط ترگل بهرامی  | 

هر شش نفر موهای بلند و فرفری داشتند. هر کدوم یک رنگ. دست هر کدومشان یک "چیز ِ" عجیب بود که از هر کدوم هم صدای یک ساز بیرون می آمد و سمفونی تشکیل می شد از صدای شش ساز مختلف که از گلوی شیپوری اون "چیزها" بیرون می آمدن و با هم ترکیب می شدن.

 

فرفری ِ مو زرد  رو با صدای فلوت می شناختیم، فرفری ِ مو نارنجی رو  با صدای شیپور، فرفری ِ مو قرمز رو با صدای ویلون، فرفری مو بنفش رو با صدای آکاردئون، فرفری ِ مو آبی رو با صدای پیانو و فرفری مو سبز رو با صدای طبل.

 

کله رنگی های ِ فرفری  دوره گرد، صداهای قشنگی برای خوندن داشتن. وقتی می خوندن به آدم این حس دست می داد که زندگی چیز رنگارنگ ِ کوتاهیه که از فراز یک کوه بالا می آد و دم دمای غروب از شیب ِ یک تپه پایین می ره و کم کم ، دور و دورتر می شه ، تا این که مثل یک نقطه ی متحرک توی سرخی ِ تند آسمون حل می شه.

 

اون ها اسمی نداشتن و همین ذهن ما رو حسابی درگیر کرده بود. اون ها تبدیل به پدیده های اسرار آمیزی شده بودن که از اون ور کوه ها می اومدن، بوی اقیانوس می دادن ،اومدنشون اشتهای ما بچه ها رو زیاد می کرد و میلمون رو برای بازی کردن توی کوچه آن هم تا شب شدت می داد. اون ها می اومدن و با اومدنشون دست از هر کاری می کشیدیم و سراپا گوش می شدیم و چشم . زل می زدیم به پیچ و واپیچ ِ موهای رنگی شون و" چیزی" که دستشون بود و شباهتی به هیچ چیز دیگه ای نداشت و ما بعدها فهمیدیم که اسم اون چیز" گرامافون"  بوده.

 

با اومدن اون ها همیشه این احساس رو داشتم که  هیچ کس مجبور نیست اون چیزایی رو که دوست نداره تحمل کنه : سانی کچله می تونست بدون ترس از پدرش که مدیر مدرسه بود تمام وقتش رو به جای درس خوندن از خرده های چوب مجسمه های کوچیک درست کنه و صبح تا شب با اون ها برای ما نمایش بده ، فانی دلقکه می تونست بره به یک کشور دیگه که توش برای دلقک ها احترام قائل بودن  و توی سیرک اون جا مشغول بشه، مانی کوچیکه دیگه مجبور نبود  پدر و زن پدر متظاهرش رو که ادای آدم های خوشبخت و فرهیخته رو در می اوردن رو تحمل کنه و هر روز در مهمانی های مزخرفشون چای و بیسکوییت تعارف کنه، سالی شیطونه مجبور نبود همیشه به خاطر رفتارهاش شرمنده باشه و آنی عینکی مجبور نبود به خاطر عینک ته استکانی ش از بازی با بچه ها کنار گذاشته بشه.

 

بعدها که  هم ما بزرگتر شدیم و هم شهر ما، همون موقع که جنگ ها بیشتر شدن و زمین برای دفن کشته شده ها جا کم اورد و آسمون توی دود خفه شد ، همون موقع که همه شروع کردن از هم پرسیدن که" اصلن معلوم هست چه اتفاقی داره می افته؟ "، همون روزا که" دوستی و عشق" کلمه های اُملی ِ مخصوص به دن کیشوت های هپروتی و عقب افتاده شد و " خودخواهی و بی تفاوتی و فکر نکردن" به اندازه ی مانتوهای چسبون و شلوارهای تنگ ِ کوتاه مُد شد...آره ، درست توی همون روزا بود که فهمیدیم هرگز هیچ کس جز ما اون دوره گردهای گرامافون به دست رو ندیده بوده و این که هرگز هیچ کس حتی یک کلمه راجع به شش تا آوازه خون بی کار که موهاشون رو رنگ های عجیب زده بودن نشنیده...

هیچ کس جز ما ندیده بود که چطور شش نفر آدم با سر و شکل عجیب و غریبشون ، عادت ِ یک شهر رو به هم می زنن و با گرامافون های توی بغلشون که از هر کدوم صدای یک سازی درمیاد، غصه ها رو می برن به جاش قصه ها رو میارن. اون ها رو ترانه می کنن و می خونن.

 

حالا از اون روزها خیلی گذشته و امروز که ما به همه ی اون شش نفر برای تحمل کردن خیلی چیزها احتیاج داریم ، بهمون می گن که که شاید خواب دیده ایم و این که این " گرامافون های شاد" به رویاهای بچه های خیالاتی ای می مونه که قبل از خواب زیادی شکلات خوردن...

 

اگر شما هم مثل من چیزی از اون دوره گردهای کله رنگی یادتون میاد، لطفی کنید و بردارید بنویسید که اون ها وجود داشتن و هنوز هم ممکنه یک جایی پشت رویاهاتون زنده باشن.

بردارید بنویسید و نگذارید همه ی زندگی مون بشه  فقط  همین ها.

نگذارید...

فقط همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:21  توسط ترگل بهرامی  | 

 

باری...

چگونه منع کنم تو را

از راه هایی که به بی راهه می روند

و بازت دارم ازعطشی که به بی راهه رفتن داری...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:30  توسط ترگل بهرامی 

 

این جا

آن جا

راه هایی هست،

من نمی روم

 

این جا

آن جا

بی راهه هایی  پیداست

...

با من بیا.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:56  توسط ترگل بهرامی 

سیگارهای هول هولکی ، فیلم های بی مزه ی آبکی ، سرگرمی های ساده ی الکی... زندگی مون اون روزها تشکیل شده بود از همین چیزهای کوچیک و رنگ می گرفت از اتفاق های مثلن هیجان انگیزِ گاه و بی گاه ِ چُسکی... همون روزها  " سردسته" ازدواج کرد و گروهمون از هم پاشید.همه چیز یهو به نظرمون جدی رسید و نشد که دیگه حال کنیم فقط با خوردن یک پفک نمکی...

.

.

.

.

سردسته با "دامبو" ازدواج کرد، همه می دونستن خیلی وقته این تصمیم رو داره. منعش نکردن، در واقع اون نظر هیچ کس رو نپرسید هیچ وقت. سردسته اضافه وزن نداشت، هیکلش عالی بود. دامبو هم  لنگه نداشت و جیب هاش همیشه خالی بود. بهش می گفتن " دامبو"، چون گوش هاش گنده بود و باسنش قد ِ فیل. سردسته می گفت : ما عین فریدا و دیه گو هستیم ، بهمون می گن" کبوتر و فیل". ولی همه فقط می گفتن :" دلبر و دیو".

.

.

.

.

همیشه حرفش همین بود: " زن های خوشگل توخالی و از خودراضی ان، سبک مغز و بی خاصیتن، بیشتر از یک حدی نمی شه تحملشون کرد." نکته ای که وجود داره اینه انگار رسمه که اکثر آدم ها کارهایی علیه خودشون و عقیده شون بکنن و بنابراین، طبق همین سنت اون با خوشگل ترین کبوتری که می شد به دام انداخت ازدواج کرد. یک سال بعد بهش گفت : هی سردسته! تو واقعن خوشگلی ولی من نذر دارم با یک زن زشت ازدواج کنم...ببخشید که گول ِ بر و روت رو خوردم، تو واقعن عروسک ِ بی کله ای هستی، حالا دیگه خداحافظ!

.

.

.

.

پوست صورتم  وراومد ه بود زیر آفتاب... خیلی وقت بود منتظرش بودم.عاشقش بودم. یک هفته محرومم کرده بود از دیدار و الان با یک دخترِ آشنا اومده بود سر قرار!  گفتم : چرا؟ چرا این جوری؟   گفت : اینم یه جورشه ، بی خیال!

.

.

.

.

خیلی طول کشید تا از خودم بپرسم چرا عاشقش شدم؟ هنوز هم درست نمی فهمیدم عاشق آدم های عوضی شدن از پدر سوختگی ِ اون هاست یا از حماقت خود ِ آدم. هنوز هم دستگیرم نشده بود چی می شه که دست روی هر کی می گذارم می ره و با یکی دیگه می پره...هنوزم باورم نمی شد اون شب دعوت بودم  به عروسی دوتا از نزدیک ترین دوستام. یکیشون عشقم بود و یکی هم سردسته ام...

.

.

.

.

مثل همیشه چای سبز رو به هر نوشیدنی ای ترجیح می داد، من هم همین طور.  هنوز هم موقع تمرکز کردن گوش های گنده ش تکون می خورد و من هنوز هم دلم برای گوش هاش می رفت. آخر سر همون جور که مثل همیشه  وقتی حرف خیلی راستی می زد گلوش می گرفت، با صدای دورگه بهم گفت که وضعیتش الان متعادله و این که فکر می کنه از اول هم باید با من ازدواج می کرده. بهش گفتم که چقدر قلبم رو شکسته و این که برام آسون نیست باهاش دوباره شروع کردن. از اون گذشته من زن زیبایی نیستم و از این بابت همیشه احساس خطر می کنم. دستمو گرفت و زل زد توی چشم هام و گفت :" ببین ملکه! از آدم ها توی زندگی کارهای احمقانه ای سر می زنه که اون ها رو به کل از مسیرشون منحرف می کنه ولی من خیلی زود فهمیدم  دارم راه خوشبختی رو عوضی می رم. تو تنها زنی هستی که می تونم باهاش زندگی کنم، واسه خاطر این که کله ات کار می کنه و مدام هم توی قیافه نیستی ، می دونی که زن های زیبا برای من هیچ وقت جذابیت ماندگاری نداشتن..."می دونستم. حالم خوب بود و باز هم چای سفارش دادیم.

.

.

.

.

.

گمونم چیزی که توی زندگی خیلی اهمیت داره این نیست که دقیقن همون وقتی که می خوای به چیزی که دوست داری برسی، اینه که موفق بشی وبالاخره یک روزی به دستش بیاری و برای این کار کم ترین شلنگ و تخته ای نیندازی! اون وقته که حتی با داشتن یک صورت زشت و یک اندام خیلی معمولی  می تونی کنار باسن بزرگ ترین مرد دنیا  بشینی، گوش های گنده ش رو نوازش کنی و بهش بگی :" هی دامبو! می دونی...تو بدقواره ترین مردی هستی که توی دنیا وجود داره"  و اون بهت بگه :" ملکه! همیشه از این که رو راست هستی خیلی حال کرده م" و با هم به بچه های زشتتون فکر کنین که اگه مثل شما باهوش و با کله از آب دربیان، به هر شکل راه خوشبختی شون رو پیدا می کنن...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:11  توسط ترگل بهرامی  | 

کلاس دوم ابتدایی- دبستان هجرت

اندکی سرما خورده ام. دیروز را در خانه استراحت می کردم.امروز از صبح که آمده ام مدرسه شیطنت کرده ام و سر به سر بچه ها گذاشته ام. معلم مان هنوز نیامده است. سمانه مبصر کلاس، اسمم را توی  بدها می نویسد.

در همین گیر و دار مادرم وارد کلاس می شود و با لحن ِ  نیمه شوخی نیمه شماتت باری  می گوید که دستمال کاغذی هایم را جا گذاشته ام. خانه ی ما از مدرسه فقط چند قدم فاصله دارد.

مادر نگاهش به تخته می افتد و اسم تنها بد کلاس را روی تخته می بیند که زیر یک خط افقی ِ سنگین گردن کج کرده : یک ترگل ِ بد.

 نگاه و لحنش بیشتر از قبل شکل شوخی می گیرد و به سمانه می گوید:" اِ ! ترگل رو توی بدها نوشتی؟!"

سمانه خجالت کشیده و با کم رویی لبخند می زند. اسمم را از بدها پاک می کند.

 

سوم راهنمایی- مدرسه راهنمایی دخترانه حضرت زینب

برای من سال ِ سختی ست. زندگی مان آشفته شده و من در هیچ کاری تمرکز ندارم. بزرگترین سوال زندگی ام   هنوز این است که چرا باید هر روز به جایی چنین دوست نداشتنی بیایم : مدرسه  یا  زندان...؟ اسمش هر چه می خواهد باشد ، از همه چیزش متنفرم...

بعضی معلم ها نفرتم را نسبت به مدرسه تشدید می کنند . مثلن یکی از آن ها که خیال می کند به زودی به مقام پیغمبری نایل می شود و مدام سعی می کند با لحن مصلحانه تو را از بعضی چیزها که دوست داری نهی کند و به چیزهایی که دوست نداری تشویق کند. از آن ها که دو سوم کلاس را به شرح دادن معجزات و  بسط میزان ِ بردباری و بخشش شان مشغولند، و مخت را با دندان های خیرخواهشان می جوند.

اشتباه می کند و یک بار برای این که محبوب تر شود، می گوید که ناراحتی ریه دارد و به همین خاطر دست به گچ و تخته پاک کن نمی زند. اشتباه می کند و می گوید جلسه ی بعد – که دو روز دیگر باشد- کل کتاب را امتحان می گیرد. دو روز بعد من فضای کلاس را پر از گرد ِ گچ می کنم و تخته پاک کن گچی را مثل بال فرشتگان در حال پروازی که برای آزمودن آموزگار نمونه ی ما در حال پروازند، در همه جا می رقصانم و بر دوش هر ذره از هوای کلاس یک خروار گرد سپیدِ گچی سوار می شود. معلم متظاهر دماغ و دهانش  را با مقنعه ی سیاهش می پوشاند و با خشم و نفرت فریاد می زند و از بچه ها می پرسد که کدام خطاکاری مسبب این جنایت شده است؟

قبل از این که کسی چیزی بگوید خودم را معرفی می کنم و مسئولیت خرابکاری را بر عهده می گیرم. معلم روحانی (!) سرم داد می کشد، بخششی در کار نیست، بالاخره پیغمبر خدا هم انسان است، فرشته که نیست!!! نگاه بچه ها رویم سنگینی می کند ، آن ها خوب می دانند: اسم من را باید توی بدها نوشت...

 

سال سوم دانشکده ی هنر و معماری - کلاس ارتباط تصویری چهار

 با یک استاد معروف و کارکشته که به سخت گیری هم زبان زد است، این واحد را برداشته ام.

 جلسه ی اول به خاطر "مشکلات زنانه" موفق نمی شوم در کلاس حاضر شوم. جلسه ی بعد آقای استاد  قبل از هر چیزی شروع می کند به بازخواست کردن غایب های جلسه ی پیش. تهدید می کند و با لحن توهین آمیزی می گوید تنبل هایی که برای جلسه ی اول ِ کلاس او احترام قائل نبوده اند، بهتر است همین حالا  گروهشان را عوض کنند ، چون او به هیچ وجه زیر بار شلخته بازی ها و بی مسئولیتی های دانشجویان لاقید نخواهد رفت. اضافه می کند که اصولن هم جز " گواهی فوت" ، هیچ چیز دلیل و مدرکی برای غیبت پذیرفته نیست.

 دو سه نفری به جز من غیبت کرده اند که با مقادیری عز و جز و مبالغی چشم و ابرو مسئله را به شکلی فیصله می دهند. قول می دهند بچه های خوبی باشند و دیگر این کار زشت را تکرار نکنند. من اما نمی توانم برای کار بدی که کرده ام تعهدی مبنی بر عدم تکرار بدهم!!

کاغذ و خودکاری برمی دارم و به استاد گرامی عارض می شوم که لطف کند و یادداشت لازم برای انتقال من به گروه دیگری را بنویسد. نگاه تمسخرآمیزی می کند و با لبخند کجی  به طعنه می گوید که بعضی ها چه خوب خودشان را می شناسند و از ذات راحت طلبشان آگاهی دارند...

احساس می کنم گوش هایم داغ شده اند. تمام " نباید " هایی که ظاهرن  باید درطی تمام این سال ها توی کله ام فرو می رفته ، در ذهنم طنین می اندازند." نباید" هایی که حالا می فهمم در هیچ جای وجودم جا نیفتاده و به خودم می گویم : چرا نگویم ؟ چرا باید سکوت کنم و طعنه بشنوم و ناروا تحقیر شوم؟

 صدای خودم را می شنوم که توی کلاس ساکت می پیچید : "استاد، تا امروز چیزی در مورد " عادت ماهیانه " شنیده اید؟

این بار نوبت ایشان است که داغ و قرمز شوند. با عصبانیت روی کاغذ یادداشتی می نویسد و به دستم می دهد.

به آرامی برمی گردم ، وسایلم را جمع می کنم و در میان نگاه های خیره و متعجب دانشجویان کلاس را ترک می کنم.

توی راهرو به سمت کلاس جدیدم که استادش خوشبختانه  یک " زن" است قدم برمی دارم و صدای مادرم را می شنوم  که با لحنی نیمه شوخی و نیمه شماتت بار می گوید : اِ! اسم ترگل را توی بدها نوشتید؟...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط ترگل بهرامی  | 

 

آدینه ی تابستانی آرام!

بساط نور می گسترانی بر بام!

می شنوم صدای پایت را بر گرده ی شام...

 

آدینه ی طلایی آسمان!

کرده ای روشن اندام ِ این بسترِ عریان!

خواب دیده ام نان داغ می پزی برایمان...

 

آدینه ی تازه نفس ِ آزاد!

نپرس چرا صید می شویم به تور ِ صیاد...

شکارمان کن به دست ترانه ای شاد!

 

آدینه ی هم خوابگی خستگی با فراغ!

کوتاه می آیی و می ماند بر دلمان این داغ

که روزها ی سخت بیایی و بگیری از ما سراغ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:10  توسط ترگل بهرامی  | 

" اونی که عاشق آسمونه حتمن زمین می خوره."

کتاب با این جمله شروع می شد. ساده و کامل.همین یک جمله در یک صفحه ی کتاب.

بانک شلوغ بود ، طبیعتاً. اول ماه بود.

 یک پرده از یک نمایش خنده آور، نمونه ی کامل نتیجه ی هیاهوی بسیار برای هیچ انباشتن. جا به جا کردن ِ هیچ ، همه چیز تحت تاثیر ِ یک هیچ ِ گنده ی همه کاره...

 

خوندم : "هر کسی رو دوست داریم می کنیم تو قفس تا برامون آواز بخونه در عوض کسایی که ازشون متنفریم آزادانه قار قار می کنن."

کتابی که شماره صفحه نداره مثل دنیایی می مونه که بانک ها توش بی معنی ان. خوشم آمده بود از آن دو صفحه ی رو به رو و ترکیب بندی و نوع طراحی حروف. یک صفحه ی سیاه با نوشته ی سفید ، یک صفحه ی سفید با نوشته ی سیاه...

گمونم روشنی بی حد یک جفت چشم که رویم زوم شده بود مجبورم کرد سر بلند کنم : یک مرد نسبتاً جوان عضلانی با چشم های سبز خیلی روشن. یک نمونه ی نیمه فانتزی ازخانواده ی مردان آهنین  با بینی عمل کرده.

زل زده بود توی چشم هام.

زن ِ مصنوعی ِ نوار ضبط شده گفت : شماره ی سیصد و نود و دو.

 

"آدم هایی که نصیحت می کنند باید حتماً تنبیه بشن. آدم هایی که تنبیه می کنند باید نصیحت بشن."

یادم بود که از دوستانش شنیده بودم به شوخی می گفتن که ساعد یک کاغذ رو از وسط تا می کنه و کتاب می سازه و شنیده بودم که ساعد مشکی به جِد گفته بود کتاب باید ارزون در بیاد تا مردم بهانه ای برای نخریدن نداشته باشن ، کتاب بخرن و کتاب بخونن. حرف حساب بود. کتاب ِ کوچک با  طراحی و صفحه آرایی ِ خاص و بدیعش خواندن کاریکلماتورهایی را که گاهی خیلی شیرین و گاهی خیلی تلخ بودن رو، دلچسب تر می کرد. وقتی هوشمندی وجود داشته باشه نیاز به ابزار خاصی نیست...

 شماره ی من چهارصد و دوازده بود. گفتم که ، بانک حسابی شلوغ بود.

 

روی آخرین صندلی از سمت راست یک ردیف چهارتایی نشسته بودم و چهار صندلی به هم وصل بودن. یک ردیف هم جلوی این قرار داشت. چهارتایی، متصل به هم.

 نفهمیدم چطور خزیده بود و خودشو رسونده بود به صندلی کناری ِ من. آخرین جمله ی اون صفحه رو که داشت می گفت :" چیزهایی که بهم نزدیکند ازم دورند. چیزهایی که ازم دورند بهم خیلی نزدیکند"  رو می خوندم که حس کردم بازوی عضلانی ش رو به من می ماله.

بهش نگاه کردم. بهم نگاه کرد. چشماش یه جور احمقانه ای روشن بود و خالی. هیچ چیز توش نبود : نه شعور، نه فکر، نه حتی دلگی یا شهوت. انگار داشت یک کاری رو از روی وظیفه یا عادت انجام می داد.

همیشه دوست داشتم ببینم آدمی که این کار رو می کنه توی روحش چه اتفاقی می افته و از اون جایی که چشم رو دریچه ی روح می دونم نمی تونستم چشم از چشم های بی رنگ و سردش بردارم.

چقدر گذشت نمی دونم. هیچی دستگیرم نشد. پاشدم و جام رو عوض کردم اما سنگینی و سردی نگاه سربی ش رو  هنوز روی خودم احساس می کردم. نگاهی که بیانگریا خواستار ِ هیچ چیز نبود. نگاهی که صاحب ِ مریضی داشت. مرض ِ عادت به هرزگی از حقیر ترین نوعش ، اون هم اول برج ، توی یک بانک شلوغ ، میون اون همه آدم...

صدای زن مصنوعی به خودم اورد که داشت با طمانینه عدد چهارصد و دوازده رو می خوند و در تمام مدتی که منتظر بودم کارمند بانک کارم رو راه بیندازه به این فکر می کردم که این صدا چقدر مناسب ِ اون نگاهه.

صدای خالی از شعور، نگاه خالی از درک و کتابی سراسر خلاقیت همه ی اون چیزهایی بودن که توی اون لحظه از ذهنم می گذشتن و پارادوکسی که جنس ِ اون صدا و نگاه با جملات و صفحه بندی کتاب ایجاد می کرد کل ِ قضیه رو هم کمیک و هم تراژیک می کرد...

 

از بانک که اومدم بیرون کتاب رو از جایی که علامت گذاشته بودم باز کردم :

"هیچ وقت یک متفکر عضلانی یا یک عضلانی متفکر ندیده ام."

کمیک یا تراژیک از یک چیز مطمئن بودم :

آقای نگاه سردِ عضلانی فاقد هر جور تفکر و  ساعد مشکی یا ابوالفضل ابراهیم شاهی  فاقد هر جور عضله ی پرورش یافته بودن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* تصویر از کتاب " پرسیدن راه رو دورتر می کنه" ـ ابوالفضل ابراهیم شاهی 

  طراح گرافیک ساعد مشکی ـ نشر ماه ریز

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:47  توسط ترگل بهرامی  | 

حالا که خوب فکر می کنم، می بینم انگار ما آدم ها خیلی وقت ها به خیال خودمان آمادگی مردن را داریم.

شنیده ایم زیاد، از همدیگر و بسیار هم  گفته ایم که : چنان حالی دارم  که اگر همین الآن بگویند بمیر با کمال میل می میرم!

اما اگر واقعاً بگویند  "بیست و چهار ساعت دیگر زندگی کن و بعد هم مجبوری با کمال میل بمیری "چه خواهیم  کرد ؟

بازی جدیدی که به آن دعوت شده ام...:

 

یک - حتماً دقایقی برای خاطر مرگ خودم و جدا شدن از همه ی چیزها و آدم های خوبی که دوستشان داشته ام و همه ی اتفاقات بدی که عذابم داده اند ، ولی حالا با آگاهی به بی اهمیتی شان در تقابل با نابودی و مرگ،  یک لطف خاص و احمقانه پیدا کرده اند، گریه می کنم.

 

دو - اشک هایم را پاک می کنم و آخرین فین ِ غلیظ زندگیم را می کنم!

 

سه - چون  پس از مرگم مجبور به پرداخت قبض تلفن نیستم، می نشینم و با همه ی آدم هایی که می شناسم (به جز آن دسته ای که در تمام طول زندگی ام حرص هم را در آورده ایم و مطمئنم بعد از مرگم پشت سرم بد گویی می کنند و باز هم حرصم را در می آورند) تماس می گیرم، حالشان را جویا می شوم و تا جایی که بتوانم سر به سرشان می گذارم و شوخی می کنم.

 

چهار - به آدم هایی که به نحوی از من سوء استفاده کرده اند بی آن که هیچ وقت واقعاً دوستم بدارند، دروغ گفته اند و بازی ام داده اند زنگ می زنم و احساس واقعی ام را می گویم و تاکید می کنم چنانچه همین امشب بمیرم از آن ها ناراضی ام و به هیچ وقت قصد بخشیدنشان را ندارم، حتی اگر روح سرگشته ام به جرم ناتوانی در" بخشش و رها کردن " به شکل یک آفتابه ی گلی رنگ در کنج موالی از یاد رفته دوباره به این دنیا بازگردد!

 

پنج - رخت های چرکم را می شویم و روی بند پهن می کنم ، بعد یک چهار پایه می گذارم و یک ربع به این منظره چشم می دوزم.(اصولا در تمام زندگی هیچ کاری بیشتر از تماشای بند رخت و لباس های رنگ و وارنگ آویزان بر آن، برایم تداعی کننده " زندگی " نبوده است.)

 

شش - ناهار را با عمو زاده هایم در رستوارن ِ دهکده  می خورم.

 

هفت - همه ی پس اندازم را گل می خرم و تمام خانه را پر از گل می کنم.

 

هشت - در سکوت در میان گل ها می نشینم و کتاب  فراتر از بودن  را باز می کنم :

" واقعه ی مرگ تو، تمام وجود مرا از هم پاشید، همه ی وجود جز قلبم را. قلبی که تو ساخته ای. قلبی که تو هنوز می سازی...ژیسلن ، دوستت دارم. محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم..."

 و در ذهنم تصور می کنم که پس از آن که بمیرم، مردی برایم کتابی چنین شکوهمند در رثای زندگی و مرگ  بی بدیلم خواهد نوشت ، از این فکر غرق در لذت می شوم و اشتیاقی برای مرگ  در خود احساس می کنم...

 

ُنه - حمام می کنم، بهترین لباسم را می پوشم و با یک دسته از همان گل ها به دیدن مادر و برادرم می روم و قبل از شام به خانه ام برمی گردم ، در حالی که تمام راه را اشک می ریزم و به خاطر می آورم که سهمیه ی فین ِ غلیظم را همان صبح مصرف کرده ام و بنابراین دماغم را بالا می کشم در خانه را بازکنم و داخل می شوم تا آخرین ساعات " بودن" را تجربه کنم...

 

 ده  - ...و سرانجام  مرگ در حالی که آخرین داستان سورئال زندگی ام را می نویسم و هنوز نیمه کاره است، از کشاله ی رانم بالا می آید و کم کم قفسه ی سینه ام را تنگ می کند و انگشتانم را می خشکاند و من پیش از آن که به خواب ابدی ام فرو بروم، به جهان ِ بی سر و تهی که حتی نصفه و نیمه هم نشناختمش" شب به خیر" خواهم گفت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس نوشت اول- وای چقدر همه چیز ناگهان واقعی به نظرم رسید... می خواهم زنده بمانم!

پس نوشت آخر- هر کس که دوست دارد به این بازی دعوت است، ما همه در برابر مرگ برابریم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:2  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank