قاعدتاً روز مهمی بود: سومین سالگرد ازدواجم با مردی که وقتی می خندید یک جفت چال روی گونه هاش می افتاد، البته اگر می خندید.
ایده ی خوبی داشتم : مرغ درسته ی شکم پر برای شام. از آن غذاهای مهمی که فکر می کردم نظر شوهرم رو به خودش جلب می کنه و مطمئنش می کنه که در انتخاب همسر اشتباه نکرده.
تمام این یک سال اخیر، وقت من صرف تصاحب کردن مردی شده بود که مدت ها بود دیگه توجهی به من نداشت و این واقعی ترین چیزی بود که حالا بعد از سه سال زندگی در درستی ِ اون هیچ تردیدی نداشتم.
مرغ رو به دقت شستم و داخل شکمش رو کمی نمک و فلفل پاشیدم. آلوها و گوجه برقانی ها رو توی ظرفی ریختم که یک بار مادر شوهرم برام کادو آورده بود. زن خوبی بود، هر چند که هیچ وقت من رو نپذیرفته بود.
کره رو توی تابه ی روی آتش انداختم و آلوها رو کمی تفت دادم و بعد رفتم سراغ درست کردن شربت کارامل، باید آن قدر شکر رو روی حرارت ملایم بهم زد تا طلایی بشه... طلایی، مثل روزهای طلایی ای که انتظارداشتم با ازدواجم با این مرد از راه برسند.
نصف فنجون آب به شکر کارامل شده اضافه کردم و گذاشتم چند تا جوش بزنه تا نیمی از اون رو با آلوها و کمی زرشک و سبزی معطر و چرخ کرده ی مغز گردو، مخلوط کنم. چند قاشق آب لیمو، نمک، فلفل، یک کم پودر کاری به مخلوط اضافه می کردم و شکم مرغ رو باهاش پر می کردم و می دوختم.
این همه ی اون چیزی بود که سعی کرده بودم خودمو باهاش توجیه کنم : زندگی مخلوطی از چیزهای مختلفه. بد و خوب. نتیجه گیری ای که برای زندگی یک ساله ی اخیر من، که کمتر چیز واقعاْ خوبی توش پیدا می شد، زیادی خوش بینانه به نظر می رسید.
دوخت و دوز شکم مرغ که تموم شد هوس کردم سیگاری روشن کنم. معمولاْ این طور بود، آشپزی من همیشه با وقفه ای برای سیگار کشیدن همراه بود. عادتی که از ماه سوم ازدواجم دچارش شده بود.از وقتی که یأسم زیاد شده بود.
دود سیگار رو به سمت هود بیرون دادم و یاد شوهرم افتادم که امروز صبح هم مثل بقیه ی روزها با همون لحن شتاب زده ی بی تفاوت خداحافظی کرده بود. تمام این یک سال حس کرده بودم برای این که داره با من زندگی می کنه مدیونشم... نباید به این چیزها فکرمی کردم، اون هم در روزی به این مهمی...
سیگارم رو خاموش کردم و روغن رو در تابه ی دیگری داغ کردم تا اطراف مرغ ِ شکم پر رو سرخ کنم. صدای جیلز ویلیز سرخ شدن مرغ یکنواخت بود و به تدریج پوست مرغ طلایی می شد...از کی این جوری شد؟ چرا این جوری شد؟ چرا همیشه احساس می کردم دارم اشتباه می کنم؟ با وجود این چرا این کار رو کردم؟...
مرغ سرخ شد و من دو لیوان آب، چند دسته سبزی معطر، چند حبه سیر، دو تا هویج خرد شده بهش اضافه کردم، شعله رو کم کردم، درِ ظرف رو بستم و گذاشتم تا خوراک آروم بپزه.
بعضی وقت ها برای این که غذایی جا بیفته و طعمش دربیاد باید شعله رو پایین کشید و صبر کرد. حرارت زیاد و عجله برای سِرو کردن بی موقع غذا، هر چند توی گرون ترین و چشم گیرترین ظروف پذیرایی ، نمی تونه طعم بد خوراک رو عوض کنه.
نشستم پشت میز آشپزخونه و یک سیگار دیگه روشن کردم. در تمام روزهای این چند سال، غذا رو با عشق پخته بودم و شاید فکر می کردم این جادویی ست که علاقه ی شوهرم رو بهم افزون می کنه:" خوردن خوراکی که در تمام مراحل با توجه و بخشندگی ساخته شده."چیزی که باید یه خودم اعتراف می کردم این بود که من چشم هامو بسته بودم و خیلی خوب خودم رو فریب داده بودم. سردی مردی که در کنارم بود رو به حساب خستگی و گرفتاریش گذاشته بودم و بی تفاوتی ش رو به حساب مشکلات و درگیری های روحی ش با خودش .رابطه ای رو که باید زودتر از این ها تموم می شد، چون دیگه مایه ای نداشت و رنگ باخته بود، با اصرار به مسیری انداخته بودم که حالا اگه می خواستم نترسم و با خودم رو راست باشم باید می گفتم : به مرداب تبدیل شده بود، یک مرداب ساکت، که توی اون، ما هر دو نفر دست و پا می زدیم اما به روی خودمون نمی اوردیم.
اواخر پخت مرغ، گوجه ی برقانی رو اضافه کردم. گوجه نباید له می شد، باید شکلش رو حفظ می کرد. دسته ی سبزی های معطر رو هم از ظرف خارج کردم.عطر و طعم رو به غذا داده بود وهمین کافی بود.
بله... کافی بود. باید از توی تابه ی زندگی م سبزی های پلاسیده رو که دیگه عطر و بویی نداشتن خارج می کردم و شاید گوجه های تازه و زیبایی رو، به وقتش اضافه می کردم. یک چمدان هم کافی بود فعلاْ. بقیه ی چیزها رو بعداْ هم می شد برد.
به عنوان آخرین مرحله باید در نیمه ی شربت کارامل کمی نمک و فلفل و آبلیمو اضافه کرد و روی مرغ ریخت و گذاشت تا چند جوش بزند. تا یادداشتم را بنویسم، غذا آماده بود.خوش منظره شده بود و خوش عطر. من اون رو توی ظرف کشیدم و رویش را با فویل پوشوندم.
نگاهی به خونه ام، که مدت ها بود دیگه واقعن بهش هیچ حسی نداشتم کردم و از خودم پرسیدم : نکنه دوباره دارم عجله می کنم؟ اما جواب معلوم بود: این مرد مدت هاست دیگه تو رو دوست نداره، همین کافی نیست؟
چرا...کافی بود.
می تونستم توی یادداشت فقط بنویسم : "عزیزم، من رفتم. شام حاضره : مرغ شکم پر." و برم، واقعن برم...یعنی می شد؟
صدای چرخیدن کلیدش توی در ناگهان موجی از اضطراب رو در جونم ریخت، مثل کسی که مشغول کار خلافی باشه دست و پام رو گم کرده بودم . لبخند پر تشویش ِ تصنعی ای زدم و با صدایی لرزان گفتم : سلام عزیزم. شام حاضره : مرغ شکم پر.