تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

(به یاد یک عشق شکست خورده ی قدیمی!)

 

وقتی عاشق کسی هستی که عاشقت نیست :

 اگه بگی دوستت دارم، می گه مرسی.

اگه بگی از اول که دیدمت خیلی ازت خوشت اومد،می پرسه چرا؟ و بعد اضافه می کنه، من چیز دوست داشتنی ای ندارم.

اگه بگی دلم برات تنگ شده، می گه خیلی لطف داری.

اگه بپرسی منو دوست داری یا نه، حرف رو عوض می کنه.

اگه بگی تو حسادت منو تحریک می کنی، خنده اش می گیره و از چند و چونش سوال می کنی.

اگه بپرسی تو دلت برای من تنگ شده یا نه، می گه عزیزم این سوال ها پرسیدن نداره...

 

شاید بد نیست یک بار رک و راست بهت بگه : بهتر نیست بری عاشق کسی بشی که عاشقت باشه؟

بهتر نیست بری واسه یکی بمیری که برات تب کنه؟

بهتر نیست فقط با هم دوست باشیم و تو این قدر منو با اون عشقت خفه نکنی؟

بهتر نیست از سر راه من بری کنار و بگذاری باد بیاد؟

 

چرا خیلی بهتره! پس برو کنار بگذار باد بیاد. عشقت رو بردار و جای دیگه خرجش کن.

خیلی طبیعیه که گاهی آدم بیشتر از اونی که دوست داشته بشه در یک رابطه دوست بداره، منظورم اینه که خب بالاخره پیش میاد. خیلی احتمال داره آدم رو به هزار و یک دلیل کنار بگذارن، از آدم خسته بشن یا دیگری رو ترجیح بدن.

 خیلی بهتره آدم باهوش باشه و اگه اون قدر که عاشقه، عشق دریافت نمی کنه، کم کم دست و پاشو جمع کنه و خیلی محترمانه از رابطه بره بیرون.

خیلی بهتره که وقتی داره میره فکر نکنه که حتمن زشت بوده یا زشت می خندیده یا به قدر کافی دوست داشتنی نبوده. فکر نکنه که اگه می موند و ادامه می داد، چیز درست درمونی از توی رابطه درمیومد.

 

و یادت باشه انسان باشی و اگه یه روزی کسی که خیلی دوستش نداری بهت گفت دوستت دارم، تظاهر نکنی که خیلی خوشحال شدی و بعد هم با ملاحت و سپاسگذاری الکی بگی : مرسی!

آره...این جوری واقعن خیلی بهتره.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:34  توسط ترگل بهرامی  | 

" به مرد می گوید : دلم می خواست که دوستم نمی داشتید، حتی اگر هم دوستم دارید، باز دلم می خواهد همان رفتاری را با من داشته باشید که معمولتان است.مرد، هراسان نگاه می کند، می پرسد : این طور دلتان می خواهد؟ دختر می گوید بله. مرد در اینجا، در این اتاق، برای اولین بار رنجیده خاطر می شود. ریا در کارش نیست. به دختر می گوید که از قبل می دانسته که او دوستش نخواهد داشت. دختر، راحتش می گذارد که حرف بزند.اول می گوید که نمی داند، بعد راحتش می گذارد که حرف بزند.

مرد از تنهاییش می گوید، از تنهایی وحشتناکش و از علاقه ی شدیدش به او، به دختر، دختر می گوید که او هم تنهاست، اما از عشق حرفی نمی زند.

مرد می گوید : شما همراه من آمده اید، همان طور که می توانستید با آدم دیگری به جای دیگری بروید. دختر می گوید که این چیزها را نمی فهمد، می گوید که تا به حال قدم به اتاق کسی نگذاشته است.بعد اضافه می کند که دلش نمی خواهد مرد برایش حرف بزند، تنها خواستش این است که مرد همان رفتاری را با او داشته باشد که معمولاْ با دیگران دارد.

...مرد می گرید.دختر آرام و صبور است.حرف می زند، گویی در خواب باشد و مرد نخواهد که خواب او آشفته شود."

 

عاشق  مارگریت دوراس را اگر نخوانده اید، با ترجمه ی قاسم روبین بخوانید. کتابی غریب که عنوانش را به گونه ای بسیار خاص می شناساند.لحنی کمی نا آشنا، نگاهی به غایت منحصر به فرد و گاه سخت. به شدت سرد، بسیار گرم، دنیایی خیلی دور خیلی نزدیک...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:5  توسط ترگل بهرامی  | 

قاعدتاً روز مهمی بود: سومین سالگرد ازدواجم با مردی که وقتی می خندید یک جفت چال روی گونه هاش می افتاد، البته اگر می خندید.

ایده ی خوبی داشتم : مرغ درسته ی شکم پر برای شام. از آن غذاهای مهمی که فکر می کردم نظر شوهرم رو به خودش جلب می کنه و مطمئنش می کنه که در انتخاب همسر اشتباه نکرده.

تمام این یک سال اخیر، وقت من صرف تصاحب کردن مردی شده بود که مدت ها بود دیگه توجهی به من نداشت و این واقعی ترین چیزی بود که حالا بعد از سه سال زندگی در درستی ِ اون هیچ تردیدی نداشتم.

مرغ رو به دقت شستم و داخل شکمش رو کمی نمک و فلفل پاشیدم. آلوها و گوجه برقانی ها رو توی ظرفی ریختم که یک بار مادر شوهرم برام کادو آورده بود. زن خوبی بود، هر چند که هیچ وقت من رو نپذیرفته بود.

کره رو توی تابه ی روی آتش انداختم و آلوها رو کمی تفت دادم و بعد رفتم سراغ درست کردن شربت کارامل، باید آن قدر شکر رو روی حرارت ملایم بهم زد تا طلایی بشه... طلایی، مثل روزهای طلایی ای که انتظارداشتم با ازدواجم با این مرد از راه برسند.

نصف فنجون آب به شکر کارامل شده اضافه کردم و گذاشتم چند تا جوش بزنه تا نیمی از اون رو با آلوها  و کمی زرشک و سبزی معطر و چرخ کرده ی مغز گردو، مخلوط کنم. چند قاشق آب لیمو، نمک، فلفل، یک کم پودر کاری به مخلوط اضافه می کردم و شکم مرغ رو باهاش پر می کردم و می دوختم.

این همه ی اون چیزی بود که سعی کرده بودم خودمو باهاش توجیه کنم : زندگی مخلوطی از چیزهای مختلفه. بد و خوب. نتیجه گیری ای که برای زندگی یک ساله ی اخیر من، که کمتر چیز واقعاْ خوبی توش پیدا می شد، زیادی خوش بینانه به نظر می رسید.

دوخت و دوز شکم مرغ که تموم شد هوس کردم سیگاری روشن کنم. معمولاْ این طور بود، آشپزی من همیشه با وقفه ای برای سیگار کشیدن همراه بود. عادتی که از ماه سوم ازدواجم دچارش شده بود.از وقتی که یأسم زیاد شده بود.

 دود سیگار رو به سمت هود بیرون دادم و یاد شوهرم افتادم که امروز صبح هم مثل بقیه ی روزها با همون لحن شتاب زده ی بی تفاوت خداحافظی کرده بود. تمام این یک سال حس کرده بودم برای این که داره با من زندگی می کنه مدیونشم... نباید به این چیزها فکرمی کردم، اون هم در روزی به این مهمی...

سیگارم رو خاموش کردم و روغن رو در تابه ی دیگری داغ کردم تا اطراف مرغ ِ شکم پر رو سرخ کنم. صدای جیلز ویلیز سرخ شدن مرغ یکنواخت بود و به تدریج پوست مرغ طلایی می شد...از کی این جوری شد؟ چرا این جوری شد؟ چرا همیشه احساس می کردم دارم اشتباه می کنم؟ با وجود این چرا این کار رو کردم؟...

مرغ سرخ شد و من  دو لیوان آب، چند دسته سبزی معطر، چند حبه سیر، دو تا هویج خرد شده بهش اضافه کردم، شعله رو کم کردم، درِ ظرف رو بستم و گذاشتم تا خوراک آروم بپزه.

بعضی وقت ها برای این که غذایی جا بیفته و طعمش دربیاد باید شعله رو پایین کشید و صبر کرد. حرارت زیاد و عجله برای سِرو کردن بی موقع غذا، هر چند توی گرون ترین و چشم گیرترین ظروف پذیرایی ، نمی تونه طعم بد خوراک رو عوض کنه.

نشستم پشت میز آشپزخونه و یک سیگار دیگه روشن کردم. در تمام روزهای این چند سال، غذا رو با عشق پخته بودم و شاید  فکر می کردم این جادویی ست که علاقه ی شوهرم رو بهم افزون می کنه:" خوردن خوراکی که در تمام مراحل با توجه و بخشندگی ساخته شده."چیزی که باید یه خودم اعتراف می کردم این بود که من چشم هامو بسته بودم و خیلی خوب خودم رو فریب داده بودم. سردی مردی که در کنارم بود رو به حساب خستگی و گرفتاریش گذاشته بودم و بی تفاوتی ش رو به حساب مشکلات و درگیری های روحی ش با خودش .رابطه ای رو که باید زودتر از این ها تموم می شد، چون دیگه مایه ای نداشت و رنگ باخته بود، با اصرار به مسیری انداخته بودم که حالا اگه می خواستم نترسم و با خودم رو راست باشم باید می گفتم : به مرداب تبدیل شده بود، یک مرداب ساکت، که توی اون، ما هر دو نفر دست و پا می زدیم اما به روی خودمون نمی اوردیم.

اواخر پخت مرغ، گوجه ی برقانی رو اضافه کردم. گوجه نباید له می شد، باید شکلش رو حفظ می کرد. دسته ی سبزی های معطر رو هم از ظرف خارج کردم.عطر و طعم رو به غذا داده بود وهمین کافی بود.

بله... کافی بود. باید از توی تابه ی زندگی م سبزی های پلاسیده رو که دیگه عطر و بویی نداشتن خارج می کردم و  شاید گوجه های تازه و زیبایی رو، به وقتش اضافه می کردم. یک چمدان هم کافی بود فعلاْ. بقیه ی چیزها رو بعداْ هم می شد برد.

به عنوان آخرین مرحله باید در نیمه ی شربت کارامل  کمی نمک و فلفل و آبلیمو اضافه کرد و روی مرغ ریخت و گذاشت تا چند جوش بزند. تا یادداشتم را بنویسم، غذا آماده بود.خوش منظره شده بود و خوش عطر. من اون رو توی ظرف کشیدم و رویش را با فویل پوشوندم.

نگاهی به خونه ام، که مدت ها بود دیگه واقعن بهش هیچ حسی نداشتم کردم و از خودم پرسیدم : نکنه دوباره دارم عجله می کنم؟ اما جواب معلوم بود: این مرد مدت هاست دیگه تو رو دوست نداره، همین کافی نیست؟

چرا...کافی بود.

می تونستم توی یادداشت فقط بنویسم : "عزیزم، من رفتم. شام حاضره : مرغ شکم پر." و برم، واقعن برم...یعنی می شد؟

صدای چرخیدن کلیدش توی در ناگهان موجی از اضطراب رو در جونم ریخت، مثل کسی که مشغول کار خلافی باشه دست و پام رو گم کرده بودم . لبخند پر تشویش ِ تصنعی ای زدم و با صدایی لرزان گفتم : سلام عزیزم. شام حاضره : مرغ شکم پر.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:28  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ما مردم بدی هستیم. ما مردم مریضی هستیم. ما وبلاگ های یکدیگر را به گند می کشیم. ما از به کار بردن الفاظ رکیک برای خوار شمردن ِ هم، در گفتن و نوشتمان لذت می بریم. ما از تصور لحظه ای که کسی را با عبارتی بی شرمانه غافلگیر کنیم برانگیخته می شویم. ما از دشمنی ورزیدن و حال همدیگر را گرفتن ارضا می شویم. ما مردم بدی هستیم...

 

تو که عرضه نداری بنویسی گه می خوری ادای نویسنده ها رو در میاری!

کامنت ِ نوازش گری که برای شعرت دریافت کردی غافلگیرت کرد دوست عزیزم ؟ تو هم اولین چیزی که به ذهنت آمد همان سوالی نبود که من برای اولین بار از خودم پرسیدم : آخر چرا؟

کامنتِ نوازش گرِ مهربان را چند ساعتی تحمل کردی و طاقت نیاوردی، پاکش کردی. شاید داری تصمیم می گیری ، از این پس ، مثل خیلی از ما نظراتت را بعد از تایید کردن منتشر کنی. خانه ی کوچک و خلوت و امنت مورد تعرض واقع شده و دیگر نمی توانی درهایش را باز بگذاری.

 

اولین نظر نوازش گر من آن قدر وقیحانه بود که گوش هایم داغ شدند. بعدتر آن قدر تعدادشان زیاد شد که با دیدنشان نفس بلندی می کشیدم، سری تکان می دادم و روی گزینه ی حذف کلیک می کردم. کم کم  به فضله های پای پست ها خو کردم ، و وقتی امروز دوست مشترکی برایم تعریف کرد که رفته اند و برای وبلاگ نیمه خصوصی و بی سر و صدای فلانی مزخرف گذاشته اند، آن قدر برایم عادی شده بود که تنها بعد از اعتراض آن دوست به برخوردم ، یک بار دیگر به عمق فاجعه فکر کردم و بعد از این که فهمیدم با تفحص آن ها معلوم شده مهمان های ناخوانده ی بی شرم از مسیر خانه ی من ِ خانه خراب به قصد آزار رفته اند و کنج خلوتی را تنها با هدف  آزار رسانی، بی کاری و خشونت به هم زده اند، آن قدر متاسفم شدم که صدایم گرفت.

 

ما مردم بدی هستیم. ما به تجاوز و تعرض عادت می کنیم. ما به توهینی که بر ما روا می دارند خو می گیریم. در مقابل الفاظ رکیک صدایمان در نمی آید ودر مقابل نظراتی که به هتاکی بیشتر شبیه است،سکوت می کنیم. ما از حق اعتراض کردن استقبال نمی کنیم، ما می پذیریم که همه جا کثیف است و می پذیریم که کثافت حق ماست. ما در مقابل دشنامی که در این محیط مجازی به ناروا به خودمان و ناموسمان می دهند، تنها آهی می کشیم، سری تکان می دهیم و تنها روی گزینه ی حذف کلیک می کنیم.

ما مردم بدی هستیم... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:17  توسط ترگل بهرامی  | 

 

مدت هاست به این فکر می کنم که عادی شدن نگاه ما به روابط و عشق هایمان یک امر اجتناب ناپذیر است یا نقصانی ست در شکل فکری و رفتاری ما، که منجر می شود به عادی شدن همه ی آن چیزها که در ابتدا تازه ست و عطر و بویی دیگر دارد انگار؟

 

عادت را فرهنگ فارسی عمید این طور معنی کرده است :" خوی، کاری که انسان به آن خو بگیرد و در وقت معین انجام بدهد" و در مقابل واژه ی عادی آورده است : "امری که عادت بر آن جاری شده و به آن خو گرفته باشند."

 

دوست داشتن در این دوران و زمان از آن چیزهاست که از این آفت، بسیار گزندها به آن رسیده و از آن لطایفی ست که اتفاقن فقدان یا انکار موجودیتش بیماری می آورد و حقیقتی هم در آن جاری نیست.

بی رنگ و بو می شود دوستی هایمان، نفرت انگیز می شود عشق هایمان، هر چه زمان می گذرد همه ی آن  مناظر دل انگیز و شاد، رنگ خاکستری می گیرند و آن همه سبزی پژمرده می شود و بعد هم ، تمام.

انگار این یک نقطه ی محتوم است. نقطه ی آخر جمله، نقطه ی پایانی برای سطرِ پرنشاط یک ارتباط و بقیه ی سطرها دیگر تکرار است و تکرار است و تکرار.

 

این موضوع در جریان یک ماجرای عشقی مرسوم که مثل خیلی از عشق های مرسوم این روزگار که با تلخی و درد به پایان می رسند و بعد هم خاطره ای محو و نه چندان ماندنی از آن ها به جا می ماند، ذهن مرا درگیرکرد. فاصله ی میان پرستیده شدنم چونان الهه ای در روم باستان و عادی شدنم مثل یک اشراف زاده ی بی چیز که قبلن برای خودش کسی بوده و سرانجام تمام شدنم به سادگی بالا آمدن تیتراژ یک فیلم هندی ِ درجه دهم، آن قدر زیاد بود که شوکه شدم. تعجبم وقتی کامل شد که با گذشت کمی زمان از پایان فیلم هندی ام متوجه شدم که معشوق من هم همان قدر برایم عادی شده بوده، هر چند که من در ذهنم انکارش می کردم.

از خودم پرسیدم: آیا این واقعن زمان است که تازه گی را از دوستی ها و عشق هایمان می گیرد؟ یا بتی ست که از یکدیگر می سازیم و بی تردید خراب میشود؟

 

آیا در آرزوی رهایی از تنهایی به یکدیگر چنگ می زنیم و هیچ به کف نمی آوریم؟ هم چنان که پاز* می گوید : "ما محکوم بدان هستیم که تنها زندگی کنیم ، اما محکوم بدان نیز هستیم که از تنهایی خویش درگذریم و پیوندهایی را (...) برقرار کنیم. ما همه ی نیروهایمان را به کار می گیریم تا از بند تنهایی رها شویم. برای همین، احساس تنهایی ما اهمیت دوگانه ای دارد : از سویی آگاهی بر خویشتن است، و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن."

 

اعتقاد ندارم عادی شدن یک امر اجتناب ناپذیر است، فکر می کنم راه هایی هست و یافتنش اگرچه زمان می برد و مطالعه و دقت می طلبد اما ارزشش را دارد.هم چنان به این گفته ی بوبن در مورد فاصله گذاری در ارتباط اعتقاد دارم و گمان می کنم باید شامل همه ی روابط شود.

به هر چیز، هر منبع یا کتاب یا مقاله در این باب سخت علاقه مندم و اگر شما هم دغدغه ی این چنینی دارید و توصیه ای، نظری یا مرجعی می شناسید خوشحال می شوم به من هم معرفی کنید.

 

 دوستی امشب می گفت :" ویکتور اشکلوفسکی ِ روس نظریاتی در مورد آشنایی زدایی در هنر و ادبیات دارد، شاید در رابطه هم باید آشنایی زدایی کرد." و من فکر می کنم که این حرف خیلی درستی ست.

و این قصه سر دراز دارد...

 

 

 

 

*اکتاویوپاز/ دیالکتیک تنهایی. مقاله/انتشارات لوح فکر/ترجمه ی خشایار دیهیمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:38  توسط ترگل بهرامی  | 

گوش ماهی تمام اون روزش رو هم صرف گوش دادن به حرف های دریا کرده بود که دهنش هی از آب و کف پر و خالی می شد و بعضی کلماتش رو موج ها با خودشون می بردن.

آره...ماجرا این جوری بود که کسی اومده بود و عاشق دریا شده بود. اشک ها ریخته بود پای دریا و گفته بود دیگه بدون اون نمی تونه زندگی کنه. دریا گفته بود "پاشو بیا همین جا کنار من زندگی کن " و طرف برداشته بود یک بطری شیشه ای بزرگ رو به دریا نشون داده بود و گفته بود" نه، تو با من بیا تا با هم زندگی کنیم!"

دریا زده بود زیر خنده و سطح آب برای چند دقیقه ای مواج و پرتلاطم شده بود.گفته بود" کی دیده بشه دریا رو توی یک شیشه کرد و برد؟"

مثلن عاشقه هم نشسته بود به پر کردن شیشه از زلالی دریا که خب  تموم نمی شد یک دریا آب سیال و تموم می شد گنجایش بطری ِ شیشه ای.

اون جور که دریا تعریف می کرد عاشقه نصفی از عمرش رو هم پای پر کردن بطریش گذاشته بود و در تمام این مدت حتی یک کلمه با دریایی که می گفت دیگه نمی تونه بدون اون سر کنه حرف نزده بود. شب و روز وقتش رو به این کار گذرونده بود و بالاخره هم دیوانه و مجنون با مو و ریش دراز سفید شده با یک بطری خالی که حتی یک قطره از آب دریا توش نبود سرگردون و هاج و واج و دیوانه از اون جا رفته بوده در حالی که زیرلب به بزرگی دریا و کوچکی بطریش بد و بیراه می گفته.

دریا گفت :" از این عشاق من زیاد داشته ام تا حالا. از این جور عشاق سینه چاک مثلن. همه خواستن من رو مال خودشون کنن، کسی پای من ننشسته."

گوش ماهی باورش نمی شد دریا به این بزرگی، حسرتی این چنین داشته باشه، اما باورش می شد که دریا باور نکنه عشق یک گوش ماهی کوچک سفید که سال ها توی خیسی ماسه ها کنار پاهاش نشسته و از صبح تا شب دل  داده به بالا پایین شدن های موج های بلند و کوتاهش، چقدر می تونه بزرگ باشه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

پیش از آن که

فریادی نامشروع  برآوریم

گلوی ذهنمان را

به دشنه ی سکوت می بریم

و بی صدایی

به خون چکه های کلمات ِ خویش

خیره می شویم

و لبخند تلخ  ِ پیروزمندانه ای

بر لب هایمان...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:57  توسط ترگل بهرامی 

 

گفت :" خب، لطفن دُنگ غذای منو باهام حساب کن."

هنوز کاملن آماده نشده بود. نشسته بود جلوی آینه تا آرایش مختصری بکنه.این کار رو با آرامش خاصی انجام می داد. حتی وقت هایی که عجله داشت.

مرد حاضر بود و تکیه داده بود به درگاه در و نگاهش می کرد، آروم و دقیق. کوچکترین حرکات دست زن رو دنبال می کرد. لبخند کوچک ِ نوازشگری روی لب هاش نقش بسته بود. یک کم مکث کرد و بعد گفت: "راستش من امروز پول همراهم نبود و اصلن بابت غذاها به موسیو پولی ندادم."

زن پَن کیک رو به آرومی روی صورتش کشید و توی کیفش دنبال رژ لبش گشت. پیداش کرد و درشو بازکرد. لوله ی صورتی رنگ رو جلوی لبش گرفت و قبل از این که اون رو روی لب هاش بماله سرشو به طرف مرد چرخوند. نگاهی از سر قدردانی انداخت و گفت : "خب بالاخره که می خوای باهاش حساب کنی، سهم منو بگیر."

مرد پشت سر زن جلوی آینه ایستاد و دستی به موهاش کشید و یقه ی پیرهنش رو صاف و صوف کرد. به رژلب زدن زن که ملایم و با احتیاط بود با دقت نگاه کرد و گفت : "عجله ای نیست، هر وقت با موسیو حساب کردم دُنگ تو رو هم می گیرم."

زن لوازم آرایشش رو توی کیف گذاشت و زیپشو بست. سرش را توی آینه بلند کرد . نگاه عمیقش روی صورت مرد چرخید و روی چشم ها متوقف  شد. با جدیتی ملاطفت آمیز گفت: "من این جوری فکر می کنم که با من تعارف نمی کنی و می گم باشه. مطمئن باشم بی رودر بایستی می گی؟"

مرد با همون لبخند نوازشگر که دوباره روی لب هاش ظاهر شده بود از توی آینه به زن گفت : "مطمئن باش عزیزم."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط ترگل بهرامی  | 

همیشه به قصه علاقه داشته ام. در کودکی این اقبال را داشتم که پدری اهل ِ قلم و مطالعه هر شب برایم قصه بگوید و از اولین سالی که به مدرسه رفتم مرا در کتابخانه ی کوچک پارک شفق عضو کند.

از بین تمام انواع متون و موضوعات مختلفی که در موردش کتاب می نویسند همیشه داستان برایم بیش از هر چیز جذاب بوده است.

مدعی هستم که همیشه دنبال کتاب های داستانی خوب گشته ام و ذائقه ام را با خواندن رمان های سخیف و بی محتوا خراب نکرده ام.

گاهی وقتی کتابی را دست می گیرم و از خواندن سطر به سطرش لذت می برم، دلم می خواهد بردارم به همه زنگ بزنم که "آی مثلاً فلان کتاب را تا از کیسه تان نرفته بخوانید" و بعد هوس می کنم هر چند روز یک بار به بنده های خدا زنگ بزنم که " چی شد؟خواندی؟ دیدی چه محشر است! شروعش بی نظیر نبود؟ تو هم از پایان بی نقصش لذت بردی؟ "

خلاصه این که این وسوسه بالاخره به این فکرم انداخت که هر چند وقت یک بار یک کتاب داستانی  را که از خواندنش لذت بردم به شما هم پیشنهاد کنم که اگر دوست داشتید بخوانید و اگر هم خوانده اید در هیجانش با من شریک شوید.

کتاب  روزی روزگاری دیروز * مجموعه داستانی ست از برگزیده ی داستان های مجله نیویورکر با ترجمه ی روان  لیلا نصیری ها .

مجله ی نیویورکر در طول یک قرن فعالیت خود به یکی از مهم ترین اجزای تشکیل دهنده ی زیربنای جامعه ی ادبی و فرهنگی آمریکا تبدیل شده است. نیویورکر کاشف بسیاری از نویسندگانی ست که حالا نام شان را در هر گلچینی می توان یافت : جی.دی.سالینجر، ریموند کارور، جان آپدایک، فلانری اوکانر و ...؛ نویسندگانی که خواندن داستان هایشان بیشترین لذت ها در روح و جان ما باقی گذاشته اند.

چیزی که این مجموعه داستان را دلپذیرتر و پرکشش می کند، کنار هم قرار گرفتن بهترین هاست که هر یک با زبانی و سبکی شما را به دنیایی می خوانند و شما را دعوت می کنند از دریچه هایی جدید به قصه های سرشار از هوش و نبوغ و استعداد شان  دل دهید.

بیش از این تعریف نمی کنم چرا که کتاب به قدر کافی حرف برای گفتن دارد، تنها اکتفا می کنم به نقل ِ آغاز یکی از داستان های این مجموعه از حنیف قریشی نویسنده ی انگلیسی پاکستانی الاصل که تا کنون جوایز زیادی را از آن خود کرده است. عنوان داستان همان  روزی روزگاری دیروز  است :

 

یک شب درست بعد از پنجاهمین سالگرد تولدم، در ِ باری را که از دوران کودکی ام چندان فاصله نداشت باز کردم. پدرم، در راه برگشت به خانه از دفترش در لندن ، آن جا بود و به پیشخان تکیه داده بود. مرا نشناخت ، اما من از این که پیرمرد را دوباره می دیدم خوشحال و تقریباً هیجان زده شده بودم به خصوص که او ده سالی می شد که مرده بود.

کنارش ایستادم و گفتم : " سلام،خوشوقتم."

گفت: "سلام"

گفتم : " این جا هیچ وقت تغییر نمی کند."

گفت : " ما هم همین جوری دوست اش داریم."

 

 

اگر اهل داستان خواندن هستید و اصولاً با مجموعه داستان ها ارتباط می گیرید این کتاب نمونه ای بسیار خوب از داستان هایی واقعاً برگزیده است که کمتر یا بیشتر گمان می کنم، تمام داستان هایش را بپسندید.

 

و دیگر...همین.

 

 

 

 

*روزی روزگاری دیروز / (مجموعه داستان) ترجمه ی لیلا نصیری ها.ـ انتشارات مروارید. ۱۳۸۳

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط ترگل بهرامی  | 

با خودش گفت :" باید خیلی احمق شده باشم که خودمو انداختم درست وسط ماجرایی که امکان نداره از پسش بربیام."

 

کل ماجرا از این قرار بود که دانشمندان نظریه ی جدیدی ارائه داده بودند مبنی بر این که چطور می شود با ایجاد تغییراتی در مغز انسان از گرفتارآمدن او در پدیده ی ناشناخته ی عشق و دل بستگی جلوگیری کرد و معتبرترین آزمایشگاه در کل سیاره، اعلام کرده بود که مرکز تحقیقات روانی این موسسه با هدف پیاده کردن برنامه ای با عنوان ِ"مهار مرکز عاطفی وجود" به داوطلبینی نیاز دارد  که  خودشان را برای انجام  آزمایشات مفصل و بررسی کامل  نتایج  در اختیار بگذارند.

از قضا نصف بیشتر جمعیت بشری با اشتیاق از این برنامه استقبال کرده بودند و مسئولین  ناچارشدند برای داوطلبین یک جور مصاحبه طرح کنند که قرار بود نهایتاً به انتخاب صد نفر آدم، پنجاه نفر زن و پنجاه نفر مرد، بینجامد.

ازاین میلیون ها آدمی که هر کدام در طول زندگی شان به طور متوسط دو یا سه بار در حد مرگ شکست عاطفی خورده بودند، تنها هزار نفر به قید قرعه به بخش مصاحبه راه پیدا کرده بودند و قرار بود این مصاحبه ها تا انتخاب صد نفرنهایی،  در طی ده ماه آن هم  تحت شدیدترین تدابیر امنیتی در سالن  الف. پ + ن  برگزار شود. انتخاب این سالن به عنوان محل برگزاری مصاحبه بی حکمت نبود : شرایط هوا و دمای این سالن به گونه ای تنظیم شده بود که تاثیر بی برو برگردی روی صراحت و صداقت آدم ها می گذاشت به شکلی که حتی یک جانی ِ شارلاتان حرامزاده آن هم از نوع فوق العاده باهوشش مثل یک بچه ی پنج ساله معصوم و راستگو می شد.

بیرون ساختمان آزمایشگاه در تمام این ده ماه، مملو از خبرنگارها و دوربین های تلویزیونی بود و هر روز سفینه ی جدیدی در یکی از ایستگاه های فضایی به زمین می نشست تا آخرین خبرها از آخرین پدیده ی اکتشافی سیاره ی زمین را مو به مو ثبت  و مخابره کند.

 این قضیه از چند جنبه برای دانشمندان و دولت مردان سیاره های اطراف اهمیت داشت :

1- موجودات فضایی اصولاً فاقد بخشی  به نام  " مرکز عاطفی وجود" در سیستم حسی و عصبی خود بودند واین ماجرا پیش از مهم بودنش به خاطر چگونگی مهار شدن آن از حیث علت و شکل ماهوی  برایشان قابل تامل و بررسی بود.

2- چندین سال بود که محققان کرات دیگر تحقیقات خود مبنی بر اشتباهات مسلم بشر دو پا روی کره ی زمین در زمینه ی علم تغذیه و بخصوص  در مورد استفاده بی رویه از مواد فاسدی که در روی زمین به نام  فست فود شناخته می شد و از قضا طرفداران بسیاری هم  داشت ، به صورت گزارش های مدون و هشدارهای پیاپی خطاب به دانشمندان زمین فرستاده بودند. گزارش ها شامل انواع آزمایشات و استدلال های پیچیده ی علمی بود که ثابت می کرد خوردن این نوع از غذاها در طولانی مدت موجب فساد مغز، شریان های خونی ، قلب و تحلیل رفتن تدریجی استخوان ها و ماهیچه ها می شود. علاوه بر این آن ها نظریه ای ارائه داده و در طی آن توضیح داده بودند که این نوع خاص از تغذیه موجب از دست دادن کنترل بشر روی احساسات و سیستم عصبی او خواهد شد. آن ها امیدوار بودند با مشارکت جستن در آزمایشات اخیر نظریه خود را ثابت کرده و قراردادی برای احداث شعباتی از رستوران های زنجیره ای خود در روی سیاره ی زمین ببندد.

3- و دست آخر این که انسان دو پا به خاطر داشتن پاره ای از ویژگی های منحصر به فردش هم چنان برای دانشمندان کرات دیگر زیر سوال بود. نکته ی اصلی غیرقابل پیش بینی بودن این موجود بسیار باهوش و ناشناخته بود. آن ها دریافته بودند که انسان ها تنها با چیزهایی ارتباط برقرار می کنند که به آن ها اعتماد کنند و از آن جا که چند نفر فیلم ساز و نویسنده ی بی پدر و مادر در روی سیاره همواره چهره ای خشن، مخرب و متجاوز گر از فضایی ها را ارائه داده بودند، دولتمردان کرات دیگر در صدد بودند با جلب اعتماد، آب رفته را به جوی بازگردانند تا با برقراری روابط حسنه با این موجود گریز پا به کشف این راز بزرگ دست یابند :" چگونه موجودی این همه مخرب و مهلک و فتنه برانگیز در طی سالیان موجودیتش، توانسته است به علم و هنر و نبوغ آن هم در اعجاب برانگیزترین شکلش دست یابد؟"

 

به جلوی در ساختمان رسید، از میان غلغه ی جمعیت کارت ورودش را به نگهبان غول پیکر جلوی در نشان داد و با کمک گروه امنیتی و با فشار به داخل ساختمان راهنمایی شد.جایی که سه نفر منتظرش بودند.

یک بار دیگر با خودش تکرار کرد:" باید خیلی احمق شده باشم که خودمو انداختم درست وسط ماجرایی که امکان نداره از پسش بربیام." و به سمت آن سه نفری که به سمتش می آمدند حرکت کرد...

 

 

این داستان احتمالاْ ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:40  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 برای آن که عصبانی بشویم، گاهی جرقه ای کافی ست.گاهی آن قدر از همه جا پر هستیم که با هیچ چیز هم می توانیم مثل دیو تنوره بکشیم.

گاهی اما حالمان خوب است ، راهمان را می رویم، کارمان را می کنیم، دوستی را دیده ایم و اتفاقاً بسیار هم آرام و خوشنودیم و ناگهان...آتش بر سرمان می بارد.

 

من عصبانی هستم.

بی هیچ  وقفه ای، مثل زیر نویس های لاینقطع مهم ترین شبکه های خبری تلویزیون های  دنیا، این سوال در ذهنم  می آید و می رود: چرا هر چه بیشتر برای کسانی که دوستشان داری و برایت مهم هستند دل می سوزانی و مایه می گذاری، بی اهمیت تر می شوی و کم کم همه چیز به وظیفه ات بدل می شود؟...

 

من عصبانی هستم.

با آخرین حد توان.

  

وقتی خیلی عصبانی هستم، مثلاْ به شدت یک ساعت پیش، باید سکوت کنم، موسیقی را قطع کنم، از اطرافیانم فاصله بگیرم و نیم ساعتی بدون شنیدن و گفتن خودم و دیگران را سرزنش کنم.

وقتی عصبانی هستم جویدن پر سر و صدای چند  تکه یخ، کمی دمایم را پایین می آورد. به جان ِ خانه افتادن و با عصبیت تمام و با دقتی مرض گونه همه جا را تمیز و مرتب کردن هم انرژی های منفی ام را تخلیه می کند. ظرف شستن هم کمی آرامم می کند. آشپزی اما، امری مقدس است که در این حالت اصلن نباید طرفش بروم، چون علاوه بر ده ها جای سوختگی و بریده گی، نتیجه فاجعه ایست که نمی شود به آن لب زد.

 

 عصبانی هستم و نمی توانم فکر کنم که باید توقعاتم را پایین تر از این بیاورم، بعضی وقت ها انتظار فهم نداشته باشم و یادم بماند که ما انسان ها همه موجوداتی خودخواه و منفعت طلب هستیم که سر وقتش خوب به جان هم می افتیم و همدیگر را می دریم، گیرم که در بهترین حالت یک ساعت بعد دست نوازشی هم از سر دلجویی به لاشه ی بی جان همدیگر می کشیم تا عذاب وجدانمان کمتر شود.

 

عصبانی هستم و متاسفم از این که عصبانی ام. متاسفم از شنیدن نارواهایی که به خاطرشان آرامشم را از دست دادم و متاسفم به خاطر نارواهای احتمالی ای که به خاطر عصبانیتم گفته ام و از گفتنشان خشنود نیستم.

 

زندگی در هنگام عصبانیت به طور کامل تلف می شود و هدر می رود، مثل شامی لذیذ که شعله ی زیرش بالا می کشد و غذا را می سوزاند و زغال بر جا می گذارد.

 

دوستی می گفت : عصبانیت در تو  امری تربیتی ست، تو ذاتاً آدم عصبانی ای نیستی.

به این حرف فکر می کنم.حقیقت دارد. بیشتر متاسفم می شوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:2  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank