وقتی به هوش آمدم دهنم مزه ی سیگار می داد. یادم نمی آمد که من سیگاری هستم یا نه ولی دهن و بینی ام پر از طعم و بوی سیگار بود.به سختی چشم هایم را باز کردم. نور، دیدم را کور کرد. بعد از لحظاتی بالاخره موفق شدم به دور و برم رو نگاه کنم. به نظرم رسید توی بیمارستانم. مردی شاید سی ساله با موهای یک دست سفید کنار تختم ایستاده بود.سر در نیاوردم چرا موهایش این قدر سفید شده ولی قیافه اش برام آشنا بود. چشم هاش رو کمی تنگ کرد و به صورت من دقیق شد. به دلایلی که برام روشن نبود بهش حس خوبی نداشتم.
پرسید :" اسمت چیه؟"
مکث کردم : " یادم نمیاد."
گفت :" خوبه " و پوزخندی زد. دوباره پرسید :" می دونی چرا این جایی؟ "
مکث دوم :" نه. چیزی یادم نمیاد."
گفت :" می خواستم بکشمت."
پرسیدم : "چرا می خواستی منو بکشی؟"
کمی نزدیک اومد :" زن خوبی نبودی، خودت این جور می گفتی."
پرسیدم :" خب پس چرا هنوز زنده ام؟"
دستی به موهام کشید و گفت :" دوست داشتی می مردی؟"
گفتم :" نمی دونم، ولی حس می کنم همین حالا هم می خوای منو بکشی."
لبخندی زد :" خودت ازم خواستی بکشمت، گفتی خودت جرئتش رو نداری."
با تندی گفتم :" خب من نمی فهمم، پس چرا من زنده ام؟"
قیافه اش جدی شد :" برای این که انگار منم درست حسابی جرئتش رو نداشتم، لحظه ی آخر سست شدم."
گفتم :" عاشقم که نشدی احیاناً لحظه ی آخر؟"
گفت :" نه بابا."
پرسیدم :" پول هم بهت دادم؟"
جواب داد : " نصفی ش رو دادی ، قرار بود بعد از تمام شدن کار وکیلت نصف بقیه رو به حسابم واریز کنه."
تکونی به پاهام دادم و خمیازه ای کشیدم و گفتم :" پس فعلن برو بیرون خیلی خوابم میاد، می خوام بخوابم."
راه افتاد به سمت در. قبل از این که بره بیرون برگشت و نگاهم کرد :" مرخص که بشی کارت رو تموم می کنم. بهت قول می دم، می تونی روم حساب کنی، این دفعه دیگه رد خور نداره.تو تمرین اولم بودی، دیگه ترسم ریخته."
پرسیدم :" راستی من سیگاری هستم ؟"
گفت :" از اون قهارهاش!" و رفت بیرون.
من چشم هامو بستم. خیلی خسته بودم. خیلی خیلی زیاد و تنها چیزی که خیلی خوب در خاطرم بود این بود که از اول زندگی ِ کوفتی ام از آدم هایی که کارشون رو درست بلد نبودن متنفر بودم...
