تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

وقتی به هوش آمدم دهنم مزه ی سیگار می داد. یادم نمی آمد که من سیگاری هستم یا نه ولی دهن و بینی ام پر از طعم و بوی سیگار بود.به سختی چشم هایم را باز کردم. نور، دیدم را کور کرد. بعد از لحظاتی بالاخره موفق شدم  به دور و برم رو نگاه کنم. به نظرم رسید توی بیمارستانم. مردی شاید  سی ساله با موهای یک دست سفید کنار تختم ایستاده بود.سر در نیاوردم چرا موهایش این قدر سفید شده ولی  قیافه اش برام آشنا بود. چشم هاش رو کمی تنگ کرد و به صورت من دقیق شد. به دلایلی که برام روشن نبود بهش حس خوبی نداشتم.

پرسید :" اسمت چیه؟"

 مکث کردم : " یادم نمیاد."

گفت :" خوبه " و پوزخندی زد. دوباره پرسید :" می دونی چرا این جایی؟ "

مکث دوم :" نه. چیزی یادم نمیاد."

 گفت :" می خواستم بکشمت."

پرسیدم : "چرا می خواستی منو بکشی؟"

کمی نزدیک اومد :" زن خوبی نبودی، خودت این جور می گفتی."

پرسیدم :" خب پس چرا هنوز زنده ام؟"

دستی به موهام کشید و گفت :" دوست داشتی می مردی؟"

گفتم :" نمی دونم، ولی حس می کنم همین حالا هم می خوای منو بکشی."

لبخندی زد :" خودت ازم خواستی بکشمت، گفتی خودت جرئتش رو نداری."

با تندی گفتم :" خب من نمی فهمم، پس چرا من زنده ام؟"

قیافه اش جدی شد :" برای این که انگار منم درست حسابی جرئتش رو نداشتم، لحظه ی آخر سست شدم."

گفتم :" عاشقم که نشدی احیاناً  لحظه ی آخر؟"

گفت :" نه بابا."

پرسیدم :" پول هم بهت دادم؟"

جواب داد : " نصفی ش رو دادی ، قرار بود  بعد از تمام شدن کار وکیلت نصف بقیه رو به حسابم واریز کنه."

تکونی به پاهام دادم و خمیازه ای کشیدم و گفتم :" پس فعلن برو بیرون خیلی خوابم میاد، می خوام بخوابم."

راه افتاد به سمت در. قبل از این که بره بیرون برگشت و نگاهم کرد :" مرخص که بشی کارت رو تموم می کنم. بهت قول می دم، می تونی روم حساب کنی، این دفعه دیگه رد خور نداره.تو تمرین اولم بودی، دیگه ترسم ریخته."

پرسیدم :" راستی من سیگاری هستم ؟"

گفت :" از اون قهارهاش!" و رفت بیرون.

 من چشم هامو بستم. خیلی خسته بودم. خیلی خیلی زیاد و تنها چیزی که خیلی خوب در خاطرم بود این بود که از  اول زندگی ِ کوفتی ام از آدم هایی که کارشون رو درست بلد نبودن متنفر بودم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط ترگل بهرامی  | 

 

راه می رفتم و در دلم به خودم بد و بیراه می گفتم. یاد چیزهایی افتاده بودم ، یاد کسانی، یاد کارهایی که وقتی به آن ها فکر می کردم از خودم ، از جهان پیرامونم و از آدم هایی که آن ها را مسبب حس های بد در درون خودم می دانستم منزجر می شدم. بعد متوجه شدم در طول این پیاده روی از لحظه ای که این حس سرزنش بار در من به جریان افتاده، همه ی آدم هایی که از کنارم می گذرند یا از روبه رویم می آیند به نظرم معیوب ،کج سلیقه و نفرت انگیز می آیند. بی وقفه در تکاپو بودم و  از نوع لباس پوشیدن بندگان خدا  ـ که هیچ نمی شناختمشان حتی ـ تا نوع حرف زدنشان یا دست توی بازوی پارتنر انداختنشان(!) در ذهنم کلی برداشت های بی سرو ته و سرشار از نکوهش و شماتت و قضاوت های عجیب و غریب نا به جا می کردم و این حالم را لحظه به لحظه بدتر می کرد.ساعاتی بعد در گفت و گو با دوستی صحبت به این حال و هوای من افتاد.در مورد روندی که اصولا ْقضاوت و داوری را ناشی می شود و لزوم داوری نکردن نکاتی بسیار عمیق و درست گفت.

شب هنگام  کتاب طراحی نظم * را ورق می زدم و به این مطلب رسیدم :

"انتقاد و داوری یکسر تلاشی بیهوده است.مخصوصاً اگر دریابید آن چه را که در دیگران مورد انتقاد و داوری قرار می دهید، دقیقاً آن ویژگی خودتان است که دوستش ندارید. بزرگترین منتقدان کسانی هستند که در ژرفای وجودشان احساس ناکافی بودن می کنند. این ناامنی های درونی را تغییر دهید تا میل به تحقیر دیگران از بین برود.نکته ی مهم دیگر فهم این امر است که به عنوان انسان فقط جز بسیار کوچکی از طرح عظیم تر کیهانی امور هستیم. در نتیجه هیچ گاه در موقعیت یا مقامی قرار نداریم که قادر به قضاوت درباره ی کسی یا چیزی باشیم."

شباهت های زیادی بین آن چه ساعتی پیش از آن، در گفت و گو با دوست عزیزم شنیده بودم و آن چه به طور فشرده در این جا می خواندم یافتم.

به نظرم رسید دو بار به نوعی تکرار شدن یک حرف واحد، تصادفی نیست.باید روی مغز این کلام بیشتر تامل کنم : بزرگترین منتقدان کسانی هستند که در ژرفای وجودشان احساس ناکافی بودن می کنند.

و باید با سر برافراشته بگویم که در تمام لحظاتی که داوری کرده ام و قضاوت های تند و بی اساس داشته ام ـ که اصلاْ قضاوت کردن اساساْ بی اساس است ـ در ژرفای وجودم احساس ناکافی بودن، ناراضی بودن و ضعف کرده ام...

خدا مرا ببخشد و یاری دهد.

 

 

 

 

طراحی نظم (به شیوه ی فنگ شویی)ـ کارن کینگستون ـ ترجمه ی گیتی خوشدل ـ نشر پیکان

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:42  توسط ترگل بهرامی  | 

 

‌ذهنم دچار وسواس شده، نمی توانم بنویسم.حتما خیلی ها الان می گویند : چه بهتر!

حس می کنم کم می دانم، از هر چیز و همه چیز.حس می کنم کم می خوانم، کم توجه می کنم. خیلی نکات ازدیدم پنهان می مانند، آدم بی دقتی هستم. آدم بی حوصله ای...

نه، انگار واقعاً نمی توانم. چند شب است که نمی توانم بنویسم...لابد دارید با خودتان می گویید : چه بهتر!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:54  توسط ترگل بهرامی 

دو روز آخر عمرش را فقط آواز خواند. حتم داشت که می میرد. ما هم مطمئن بودیم.

ما فکر می کردیم مردن او باید چیزی شبیه کم کم محو شدنش باشد. می دانستیم که مرده اش را نمی توانیم به همان شکل مرسوم مان دفن کنیم. پیش خودمان می گفتیم لابد باد ذراتش را می برد.

البته جزیره ی کوچک ما آن قدر تنگ بود که جایی به عنوان قبرستان نداشتیم. مرده ها را توی یک قایق کوچک پر از گل های معطر به آب می سپردیم و دور و دورتر شدنش را تماشا می کردیم. اقیانوس گورستان ما محسوب می شد.

او دو روز آخر عمرش را فقط آواز خواند و شادی کرد. آوازها و آهنگ ها را از خودش درمی آورد، تند و تند. بچه ها دورش جمع می شدند و می خندیدند.

 دو روز آخر عمرش شادترین روزهای جزیره ی ما بود.

ما قبیله ی غمگینی بودیم. سالی یک بار هم نمی خندیدیم. مردن از سر بی حوصلگی در میان ما خیلی شایع بود.  نژاد ما این طور بود، به شکلی موروثی ناشاد و سرد بودیم.حتی نوزادهایمان، صورت های افسرده داشتند.با آمدن او بود که ما فهمیدیم غمگین هستیم، با تجربه ی شادی ای که او برایمان به ارمغان آورده بود.با آمدن ناگهانی او روی یک تکه چوب، همه چیز به کل عوض شد.نه، نباید بگویم به کل، چون به گمانم ما شادی را یاد نگرفتیم، به شادی کردن در حضور او و به خاطر حضور او خو کردیم.از این می ترسیدیم که نکند بعد از او، بعد از محو شدنش، مرگش یا هر اسم دیگری که فقدان او داشت؛ دوباره ما بمانیم و اقیانوسی از بی حوصلگی و غم. 

برای آدم هایی مثل ما،که پیش از آن حتی نمی توانستیم یک لبخند خشک و خالی تحویل هم بدهیم، رفتن او به معنی رفتن همه ی آن  شور و حرارت بود و انتظار برای این که شاید اقیانوس دوباره کسی شبیه او را با خود بیاورد، ما این طور مردمی بودیم : همیشه در انتظار.

مرگ او تبدیل شدن جسمش بود به شعله های نورانی در آسمان شب. چیزی که تا آن زمان نظیرش را ندیده بودم و بعدها یاد گرفتیم چطور می شود این کار را با ظلمات کرد.شب تاریک جزیره در لحظه ی مردنش ناگهان مثل روز روشن شد.نور و آتش در آسمان بالا ی سرمان پخش می شد و ما با دهان باز خیره ، به بالای سرمان نگاه می کردیم.

 بچه ها بودند که اولین خنده ی از سر شوق را رها کردند و شروع کردند به دست زدن و فریادهای شادی سردادن.بچه ها بودند که ناگهان امید را در دلمان زنده کردند.هیجان آن ها بود که به ما هم سرایت کرد.

شاید تنها بچه ها، اندکی از راز او سردرآورده بودند و شاید شادی، با کودکی شان که هنوز نرم و منعطف بود، آمیخته شده بود. شاید فقط آن ها پس از این می توانستند روح این جزیره را اندکی دل پذیرتر کنند و یاد ما بیاورند چطور بخندیم، آواز بخوانیم ، ترانه بسازیم.

من هم از مسافری که اسمش را آتش بازی گذاشتیم، کودکی در شکم داشتم و این شاید اوضاع را پس از این بهتر می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 از یک خانوم پیر مراقبت می کنم، این شغل من است . خانومی ست هشتاد و چهارساله ، با صورتی شبیه فرشته ها.

برای این کار حقوق خوبی دریافت می کنم. خوب یعنی کافی. بیشترش را جمع می کنم.لازمم می شود.

این جا بعد از گذشت سه  سال انگار خانه ی خودم شده است و هر چند که هر روز صبح به خودم یادآوری می کنم که همه چیز موقتی ست و آدمیزاد مالک هیچ چیز نیست، باز هم وقتی دارم  پرده ها را کنار می زنم، یا آب می ریزم پای گلدان های پشت پنجره آشپزخانه یا توی قوری گل قرمزی قدیمی چای بابونه دم می کنم دلم می رود.

پیرزن سه تا دختر دارد، هر کدام یک جای دنیا. پیرزن راضی ست، گله نمی کند.

من از مادرم  یک یادگاری دارم، فقط یکی، اسمم.اسم من آفتاب است.

 غذاهای سبک و آبمیوه.این خوراک هر روز خانومی ست که من بانو صدایش می کنم. به نظرم اسم باشکوهی ست. به نظر هم صمیمی میاد هم محترمانه.بانو از این اسم خوشش آمده است،خیلی زیاد.

درست کردن سوپ به نظر خیلی ها یک فرمول بیشتر ندارد : یک کم آب مرغ، پیاز، سیب زمینی، هویج و شاید چند پر جعفری.من این اعتقاد را ندارم. لیست بلند بالایی دارم از سوپ های ساده، سبک و متنوع.آن را روی در یخچال چسبانده ام. بانو معمولا دوشنبه ها هوس سوپ گشنیز می کند.

 این جا محله ی خلوت و بی سر و صدایی ست.خانه ها بزرگ و اشرافی هستند.تک واحدی، با حیاط بزرگ.بانو هم یک حیاط بزرگ و پر دار و درخت دارد.کار من البته فقط مراقبت از بانو ست. رسیدگی به درخت و گل های حیاط به عهده ی باغبان است.

باغبان هفته ای سه بار می آید. شنبه، دوشنبه، چهارشنبه. امروز دوشبنه ست.

برای خودم و باغبان معمولا غذای ساده ای درست می کنم.کمی برنج، کمی مرغ ، کمی سزیجات پخته. اگر بانو مهمانی داشته باشه غذا، پر رنگ و  لعاب تر می شه، به این چیزها خیلی ها مقیدست.

تمیز کردن خانه ی به این بزرگی جزو  وظایف من نیست.هفته ای دو بار کارگر داریم، یکشنبه ها و پنج شنبه ها.آشپزخانه البته به درخواست من جزو قلمروی موقتی من محسوب می شود، خودم تمیز کاری اش می کنم، به جزییاتش بیشتر واردم.

دامادهای بانو، آدم های مهمی هستند،چون درآمدشان خیلی بالاست.دخترها خواه ناخواه شوهرها را می پرستند.

 من می نویسم . در اوقات بی کاری. یک کامپیوترهم داریم. بانو و دخترهایش را اینترنت به هم وصل می کند، آن ها برای هم ایمیل می زنند و به وسیله ی دیوی کم هر روز یکدیگر را می بینند.بانو به علم بشری اعتقاد دارد.

برای من نوشتن راهی ست برای تحمل زندگی و متمرکز شدن در زمان حال.برای من نوشتن تنها راه امیدوار بودن است.

خواندن هم برایم تسکین دهنده است.توی دنیای مجازی می چرخم و وبلاگ های مردم را می خوانم.بعضی ها را خیلی دوست دارم، بعضی ها به زندگی دقیق نگاه می کنند.کتاب هم می خوانم. گاهی روشنایی بخش اند.

 من مرگ را می شناسم و جدایی برایم خیلی عادی شده است. در زندگی هیچ وقت کسی یا چیزی نداشته ام که مال من باشد.هر چه هم بوده از دستم رفته است.تنها چیز ثابت در زندگی ام تغییر است. هر وقت لازم باشد برای کوچ حاضر می شوم.

 دل بسته ی باغبان شده ام و می دانم که باید سکوت کنم.در زندگی هر وقت به چیزی چنگ زده ام از دستم رفته است. هروقت  خواسته ام مالک چیزی باشم خرابش کرده ام.باغبان عاشق دختر سرایدار است. پاییز با هم ازدواج می کنند.

 سوپ بانو را برایش برده ام.من و باغبان توی آشپرخانه غذا می خوریم. غذا خوردنش را دوست دارم، با طمانینه و دقت لقمه ها را می جود، انگشتانش را هم دوست دارم .سکوتش را هم همین طور. سه هفته دیگر پاییز است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:9  توسط ترگل بهرامی  | 

 دارچین کوچولو، بچه ی من نبود و کم ترین نسبتی هم با من نداشت. بچه ای بود با لب هایی به رنگ مربای تمشک و دماغی که نوکش همیشه ی خدا صورتی بود و چشم های گرد سیاه و گوش های سفید و بزرگ، با این حال- با این که بچه ی من نبود- شبی که اون اتفاق افتاد من از مادرش بهش نزدیک تر بودم .

من مامور بودم پرستارش باشم.

 پدر غواصش در یکی از سفرهای اکتشافی زیراقیانوس، مفقود شده بود. شنیده بودم که دارچین خیلی شبیه پدرش شده، خصوصا از حیث کم حرفی.اون ها برای دارچین پرستاری می خواستن که اون قدر باهاش حرف بزنه تا اون هم به حرف بیاد.من واجد شرایط نبودم، و با این حال انتخاب شدم.

دارچین کوچولوی ِ من سواد خوندن و نوشتن رو مادرزاد داشت و این جور که می گفتن یک روز، وقتی که پسر بچه ی سه ساله ای بوده روی پای پدربزرگ پدری اش نشسته بوده و با صدای بلند کتاب سنگینی رو که بابا بزرگ در مورد تاریخ کشور گشایی در خاور دور مطالعه می کرده، شمرده شمرده و بدون نقص خونده .اون تنها کسی بود که فهمید من سواد ِ زمینی ندارم و شکل ادراکی ام  با انسان های دیگه فرق می کنه. دارچین حتی این رو فهمید که من چرا اون جا هستم، من هیچ دفعه ای نمی فهمیدم.

روزی که من پامو توی خانواده ی آویشن گذاشتم، دارچین کوچولو چهار سالش تموم شده بود.سه سال اون جا موندم.

دارچین عاشق کیک سیب بود که من می پختم ، دوست داشت موهای قرمزش رو لمس کنن و اگه ازش سوالی می پرسیدی همیشه راستش رو می گفت . با این وجود وقتی یک روز صبح با سر و کله ی ژولیده و درهم و دماغی که نوکش از همشه سرخ تر بود توی آشپزخونه ظاهر شد و اعلام کرد که شُش هاش تبدیل به آب شُش شده اند، هیچ کس باور نکرد، به جز من. من خوب می دونستم وقتی ازحقیقت مطلقی حرف می زنه چه شکلی می شه. فقط من بودم که می دونستم در این حالت چونه ش چین می افته.همیشه از این که مادر حالت های بچه اش رو نمی شناخت تعجب می کردم. سر در نمی اوردم که چرا آدم ها عادت دارند انگار از عمد چیزهای مهم زندگی را نادیده بگیرند.

همون شب، وقتی دارچین کوچولو رو بردم توی جاش بخوابانم متوجه شدم سخت نفس می کشه.ازم خواست اون روبه اقیانوسی برسونم که پدرش توی اون ناپدید شده بود.

 من برای اولین بار بعد از سه سال سکونت روی زمین، سورتمه ی طلایی ام رو با نواختن فلوت زیر نور ماه کامل، صدا زدم و دارچین رو بغل کردم تا به اون آبی عمیق ببرمش.

هیچ ایده ای نداشتم که قراره چه اتفاقی بیفته ولی احساسم بهم می گفت این همون چیزیه که به خاطرش به این ماموریت فرستاده شده ام.

ما به اقیانوس رسیدیم که در ماه تاب، اسرار آمیز و بی همتا به نظر می رسید. سورتمه رو کنار ساحل نگه داشتم و دارچین کوچولو رو روی شن ها پیاده کردم. پیش از این که به سمت آب بره برگشت و ازم خواست موهای قرمزش رو لمس کنم. موهای نرمش زیر انگشت هام بود که دم و باله های طلایی در اورد و  بدنش پر از فلس و پولک شد.افتاد روی ماسه ها. بغلش کردم و به سمت آب بردمش. قبل از این که به درون آبی اسرارآمیز سُرش بدم ، بغضم گرفت. از این حالت خودم بیزار بودم که هر بار، آخر کار، این بغض لعنتی راه گلوم رو بند می اورد.  با صدای لرزون ازش پرسیدم :" تو واقعن کیک سیب های منو دوست داشتی، یا واسه دل خوشی من می گفتی؟" آروم جواب داد :" خودتو بیشتر دوست داشتم." جستی زد و بدن درخشانش در سیاهی براق  اقیانوس فرو رفت...خب، این ماموریت من هم تمام شده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط ترگل بهرامی  | 

 

" شیخ ما گفت : وقتی زنبوری به موری رسید، او را دید دانه ای گندم به خانه می برد، مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته می گردانیدند.

زنبور آن مور را گفت که :" این چه سختی و مشقت است که تو برای دانه ای بر خویش نهاده ای؟ به یک دانه ی محقر چندین مذلت چه می کشی، بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و بی این مشقت نصیب می گردم."

پس مور را به دکان قصابی برد، گوشت آویخته بود، زنبور درآمد از هوا و بر گوشت نشست و سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد، قصاب فراز آمد و کاردی بر میان وی زد و او را به دو نیم کرد و بینداخت.

زنبور بر زمین افتاد، آن مور فراز آمد و پایش را بگرفت و می کشید و می گفت : "هر که آنجا نشیند که خواهد، چنانش کشند که نخواهد! " *

   

 

*یکسو نگریستن و یکسان نگریستن ـ شرح احوال و حکایات ابوسعید ابوالخیر ـ انتخاب و تلخیص فریدون مشیری/انتشارات صفی علیشاه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:53  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank