من دیگر با آن مرد نسبتی نداشتم.آن وقت ها نگاهش که می کردم، نمی فهمیدم چرا چشم هایم هی تار می شد.
می دانستم که دیگر من را دوست ندارد، یک روز به صدای بلند این را اعلام کرده بود و نفهمیده بودم چرا گوش هایم ناگهان سوت کشیده بودند.
مهم نبود. خیابان شلوغ و آدم های خسته، پیاده رو های کلافه و قصه های سربسته.چیزهای تکراری بی نهایت واقعی احاطه ام کرده بودند.
من حالا خالی بودم و با این حال هنوز در قلبم چیزی را با خود حمل می کردم.به نظرم حتی کل ماجرا خنده آورهم بود.
رسیدم خانه و فکر کردم که حوصله ی ناهار درست کردن ندارم. بطری آب را از توی یخچال برداشتم و جرعه ای نوشیدم. نشستم روی راحتی توی هال.هوا کمی گرفته بود.
جایزه ای برای سومین کتاب شعرم برده بودم که توی کتابخانه خودنمایی می کرد.تندیس یک پرنده که نوکش شکل یک قلم بود.چقدر برایم دست زده بودند.فکر می کردند من بااستعدادم و من چقدر خجالت کشیده بودم.
سرم را به پشت راحتی تکیه دادم و نفس بلندی کشیدم. دوباره با خودم فکر کردم :" من دیگر با آن مرد نسبتی ندارم." شاید باید به خودم اعتراف می کردم که در واقع هرگز با آن مرد نسبتی نداشتم. وقتی کسی دوستت ندارد با هیچ عنوانی به هم وصل نمی شوید.
فکر کردم بلند شوم بروم چند دسته گل بخرم و خانه را پر از گل کنم. گرد و غبار روی میزها را بگیرم، زنگ بزنم به یک نفر، بیاید یک چای با هم بخوریم. دیروز کیک پخته بودم.
بچه که بودم فکر می کردم کیک پختن زن را زیبا می کند. اولین باری که بعد از زن شدنم کیک پختم خنده ام گرفت، زیبا نشده بودم.
خب... چه می شود کرد. وقتی کسی تصمیم گرفته که برود نمی شود جلویش را گرفت...
برای روی میز ناهار خوری آنیمون می خریدم و برای روی میز کارم فریزیا، چند شاخه رز سفید و زرد جلوی میز توالت و چند تایی هم جلوی آینه ی راهرو.
روی راحتی جابه جا شدم. در بطری آب را بستم و لبخندی پر صدا زدم. باز نگاهم به کتابخانه افتاد، سرم را برگرداندم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره را گرفتم. کسی را برای پر کردن سکوت، سکوت آزار دهنده ی روز تولدم نیاز داشتم.
مردی که هنوز دوستش داشتم رفته بود و من جایزه ی اول شعر را برده بودم.
پیش خودمان بماند، با همه ی اوصاف به خودم افتخار می کردم.
