تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

من دیگر با آن مرد نسبتی نداشتم.آن وقت ها نگاهش که می کردم، نمی فهمیدم چرا چشم هایم هی تار می شد.

می دانستم که دیگر من را دوست ندارد، یک روز به صدای بلند این را اعلام کرده بود و نفهمیده بودم چرا گوش هایم ناگهان سوت کشیده بودند.

مهم نبود. خیابان شلوغ و آدم های خسته، پیاده رو های کلافه و قصه های سربسته.چیزهای تکراری بی نهایت واقعی احاطه ام کرده بودند.

من حالا خالی بودم و با این حال هنوز در قلبم چیزی را با خود حمل می کردم.به نظرم حتی کل ماجرا خنده آورهم  بود.

رسیدم خانه و فکر کردم که حوصله ی ناهار درست کردن ندارم. بطری آب را از توی یخچال برداشتم و جرعه ای نوشیدم. نشستم روی راحتی توی هال.هوا کمی گرفته بود.

جایزه ای برای سومین کتاب شعرم برده بودم که توی کتابخانه خودنمایی می کرد.تندیس یک پرنده که نوکش شکل یک قلم بود.چقدر برایم دست زده بودند.فکر می کردند من بااستعدادم و من چقدر خجالت کشیده بودم.

سرم را به پشت راحتی تکیه دادم و نفس بلندی کشیدم. دوباره با خودم فکر کردم :" من دیگر با آن مرد نسبتی ندارم." شاید باید به خودم اعتراف می کردم که در واقع هرگز با آن مرد نسبتی نداشتم. وقتی کسی دوستت ندارد با هیچ عنوانی به هم وصل نمی شوید.

فکر کردم بلند شوم بروم چند دسته گل بخرم و خانه را پر از گل کنم. گرد و غبار روی میزها را بگیرم، زنگ بزنم به یک نفر، بیاید یک چای با هم بخوریم. دیروز کیک پخته بودم.

بچه که بودم فکر می کردم کیک پختن زن را زیبا می کند. اولین باری که بعد از زن شدنم کیک پختم خنده ام گرفت، زیبا نشده بودم.

خب... چه می شود کرد. وقتی کسی تصمیم گرفته که برود نمی شود جلویش را گرفت...

 برای روی میز ناهار خوری آنیمون می خریدم و برای روی میز کارم فریزیا، چند شاخه رز سفید و زرد جلوی میز توالت و چند تایی هم جلوی آینه ی راهرو.

روی راحتی جابه جا شدم. در بطری آب را بستم و لبخندی پر صدا زدم. باز نگاهم به کتابخانه افتاد، سرم را برگرداندم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره را گرفتم. کسی را برای پر کردن سکوت، سکوت آزار دهنده ی روز تولدم نیاز داشتم.

مردی که هنوز دوستش داشتم رفته بود و من جایزه ی اول شعر را برده بودم.

 پیش خودمان بماند، با همه ی اوصاف  به خودم افتخار می کردم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:30  توسط ترگل بهرامی  | 

"چیز نگران کننده مردی نیست که مغزش بیرون زده است بلکه عکس العمل همسر اوست. مرد متبسم و ظاهراْ نسبت به مرگ خود بی تفاوت است و زن و بچه بدون ابراز هر گونه احساسی حضور دارند. این برای من نگران کننده تر از خود عمل است. دو کودک مورد تجاوز قرار می گیرند و به طرز وحشتناکی کشته می شوند. روزنامه ها این خبر را چاپ می کنند و چیزی که در این میان از همه نگران کننده تر است این است که ما دیگر توجه نمی کنیم! این که ما با خشونت بمباران شده ایم و در برابر آن ایمن شده ایم. ما در عصری زندگی می کنیم که نسبت به هر چیزی که برایمان اتفاق می افتد بی تفاوت می شویم و این بی تفاوتی است که من آن را نگران کننده می دانم.منظور من از بی تفاوتی انتخاب کننده نبودن از یک سو و از دست دادن هر گونه ارزیابی نقادانه یا راه حل مقاومتی از سوی دیگر است."

بودریار می گوید : "ما در جامعه ای بیش از حد اشباع شده با تولیدی بی حد و هجوم مهار ناشدنی  اطلاعات و تصاویر و کالاهای مصرفی و...زندگی می کنیم، جایی که ما دیگر نخواهیم توانست انتخاب کننده باشیم."

 

 

* عکس و مطلب از میترا تبریزیان. به نقل از مجله ی گلستانه/ شماره ی نود و دو.

* عنوان پست برگرفته از نام یکی از مجموعه های عکاس که عکس فوق را شامل می شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:22  توسط ترگل بهرامی 

خونی توی بدنم باقی نمانده بود، سرم رو زیر پتو کرده بودم تا از دست آن جانوران خونخوار در امان باشم.

لعنتی های مفت خور. میلیون ها اتفاق در بدن یک موجود زنده می افتد تا یک قطره خون ساخته شود و به ارگان های مختلف برسد و آن وقت این پشه های کوچک زشت به ثانیه ای نیش کوفتی شان را فرو می کنند و مجانی و با خیال راحت قورت قورت از خون آدم می خورند.

بالای سرم از زیر پتو صدای دوتا پشه را که برای خوردن خون من به جان هم افتاده بودند می شنیدم. سر هم عربده ها می کشیدند و فحش های پشه ای رد و بدل می کردند.چند لحظه بعد دست به یقه شدند و یکی شان مشت محکمی توی صورت آن یکی زد. دماغ آن یکی که کتک خورده بود به خون افتاد و خون با شدت پاشید روی سر مورچه ای که آرام آرام داشت به زیر پتوی من نفوذ می کرد تا انگشت های دستم  را گاز بزند. مورچه فریاد خشمگینی زد و به نوبه ی خود با پشه ها وارد دعوا شد.

بی جان تر از آن بودم که جدایشان کنم یا حتی به صرافت بیفتم که این حشرات موذی ِ آدم خوار توی بستر تمیز من چه می خواهند و از کجا می آیند. با بی حالی و ضعف بالش و پتویم را برداشتم و رفتم روی کاناپه ی جلوی تلویزین دراز کشیدم.

پشه ها و مورچه دست بردار نبودند. سر و صدایی راه انداخته بودند که بیا و ببین. اصلاً نمی توانستم بخوابم.

فکر کردم تهدیدشان کنم که به پلیس زنگ می زنم، ولی پر واضح بود که احمقانه ترین فکری بود که درتمام عمرم از ذهنم گذشته بود.

تلویزیون را روشن کردم و کانال چهار را گرفتم .خدا را شکر! برنامه ای بود در مورد زندگی حشرات کثافتی مثل آن ها که نمی گذارند آدم های مریض که یک قطره خون هم توی بدنشان باقی نمانده استراحت کنند.

با همه ی ناتوانی ام داد زدم : "بچه ها بیاین! تلویزیون داره اقوامتون رو نشون می ده!"

به ثانیه ای ده ها پشه و مورچه و سوسک با بسته های چیپس فلفلی و پاپ کورن جمع شدند جلوی تلویزیون من و زل زدند به برنامه ای که از صمیم قلبم آرزو می کردم تا خود صبح ادامه پیدا کند.

به لشگر حشرات نفرت انگیز خانه ی نوسازم خیره شدم که خرپ خرپ می کردند و بدون هیچ سر و صدای اضافه ای با دقت نوابغ حشره شناسی به زندگی هم نوعانشان نگاه می کردند. اشتیاقشان برای خودشناسی قابل تقدیر بود و باید سرمشق ما انسان ها قرار می گرفت.

کم کم پلک هایم سنگین شد. فردا روز مهمی بود، باید به یک سم پاش تلفن می زدم. یک خوبش را سراغ داشتم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:45  توسط ترگل بهرامی  | 

زمستان ها این جا خاطره برانگیز تر است. یک جور آدم را به مقاومت و پایداری ترغیب می کند، نمی گذارد از پا بیفتی، حتی وقتی هوا سرد است و برف تندی می بارد.

این جا خیال نیست، هر چند که کسی نمی تواند در و دیوارش را ببیند. امسال برای پنجره هایش پرده های سبز رنگ دوختم.

تنهایی این جا یک رنگ دیگر است، مشتاقش می شوی و بعد هم نمی توانی ازش دل بکنی. آن وقت بعضی ها که دوستت دارند نگرانت می شوند. می ترسند به بیماری آرام و بی صدایی مبتلا شده باشی.

و تو... مبتلا شده ای. زندگی کردن، مبتلا شدن است، آغشته شدن است، مگر می تواند جز این باشد؟

آشپزی کردن در روزهای برفی را این جا توی این خانه ی خیالی دوست دارم و بخار ملایمی که از کتری در حال جوش بلند می شود و رایحه ی ملایم چای دارچین که روی اسباب خانه می نشیند و همه ی درزهای پنجره ها را در آغوش می گیرد و کف دست ذرات سرما را با های ِ گرمش، نرم می کند.

می دانستم که جایم روی آن سیاره نیست.هر سال عده ی معدودی کوچ می کنند. بعضی ها هم عادت دارند به خوشبختی های آن شکلی و چند نفری هم در طی فصل ها خودشان را می کشند.

من اگر به این مهاجرت تن نمی دادم، خودم را می کشتم. حالا دیگر این جایی  هستم.

جایی که ما آمده ایم، من و دو دخترم، چهارفصل دارد، اما زمستان هایش خاطره برانگیزتر است.

وقتی که برف سفید در پالتوی سنگینش برایمان دست تکان می دهد، من و دخترهایم پای پنجره چای می نوشیم و ما هم برایش دست تکان می دهیم.

از مهاجرت ما چند سال گذشته، چه روزی ست یا چه ساعتی، تفاوتی ندارد.

 چای دارچین مطبوع است و من هرگز دختری نداشته ام.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:22  توسط ترگل بهرامی  | 

یک بار مادرم از قول یک روان شناس و محقق کارکشته که خیلی قبولش داشت می گفت: " بدترین مادرهای دنیا بهترین مادرها هستند." و منظورش این بود که مادرهایی که می خواهند بهترین باشند معمولاً بدترین ها را سر بچه هایشان می آورند، با وسواس ها و دقت های غیر طبیعی و گاه مرض گونه ای که باعث می شود نکات اساسی به حاشیه رانده شوند و چیزهای حیاتی تری مثل احترام و اعتماد به نفس قربانی مواردی مثل جاانداختن یک نوع رفتار اجتماعی یا قطع شدن یک عادت نادرست شود.

دوستی که حالا خودش مادر دو فرزند است با خنده تعریف می کرد که مادر و پدرش که به شدت روی تربیت و مراقبت از او و خواهر و برادرش حساس بودند و هر دو کار می کردند تا مخارج بهترین زندگی را برای فرزندانشان فراهم آورند، مهلک ترین اشتباهات را در مورد انتخاب پرستار بچه کرده بودند. لاجرم پرستار بچه تقریباً هر بار کلفتی قاتل از آب درمی آمد که رفتارهای خشونت باری در حق بچه ها روا می داشت، و حتی یک  بار، یکی شان در اعتراض به دستورات کارفرمای خود روی پدر دوستم چاقو کشیده بود و مرد ِ سراسیمه قابلمه ای بزرگ را از همان نزدیکی ها برداشته و سپر بلا کرده بود. دوستم هنگام تعریف این صحنه  با ذهن تصویر سازش سایه ی کلفتِ چاقو به دست و پدر قابلمه به سر را – که گویا روی کف راهروی جلوی آشپزخانه افتاده بوده- چنان توصیف می کرد که نمی شد از خنده روده بر نشد. با تعجب و خنده از پدر پیرش که همان جا موقع گفته شدن این خاطره حاضر بود و خودش هم لبخندی بر لبش آمده بود پرسیدم :" آخر چطور ممکن است؟ شما با آن همه حساسیت! آخر معیار انتخاب این آدم ها چه بود؟" پیرمرد بیچاره کمی به فکر فرو رفت، شانه ای بالا انداخت و سری تکان داد و با سادگی گفت :" نمی دانم...می خواستیم پرستارها قوی و درشت باشند تا از پس اداره ی این سه تا بر بیایند!"

نمونه ی دیگری می شناسم از آدمی که والدین تحصیل کرده اش او را مو به مو از روی دستورات ِ روز روان شناسان و مشاوران تربیت کودک، از روی پرفروش ترین و موفق ترین کتاب های کمک آموزشی آن روزگار تربیت کردند. حتی دمای اتاق کودک را با توجه به آخرین تحقیقات روز تنظیم می کردند، و از لحظه ای که همین مشاوران اعلام کردند فرزندشان از ضریب هوشی بسیار بالایی برخوردار است و دیرتر هم معلوم شد که نابغه است، تمام گرفتاری ها آغاز شد، تا همین امروز که ما او را با نام ِ نابغه ی ناسازگار می شناسیم. نابغه ای که مادرش را در هفته چند بار از خانه بیرون می اندازد، با پدرش به صورت گماشته اش رفتار می کند و به همه ی آدم ها به دیده ی تحقیر نگاه می کند.این که این گونه از رفتارها از عوارض نبوغ است و این که مراحل تربیتی او در شکل گیری شخصیتش چقدر موثر بوده، چیزهایی ست که من به آن ها فکر می کنم و جواب دقیقی هم  به دست نیاورده ام.

روشن است که برای فهمیدن و به جواب رسیدن دانستن نیاز است  و آموزش را  مرز و پایانی هم نیست. شاید همین که فراموش می کنیم یا نمی خواهیم بپذیریم که چیزهای حیاتی ای در جهان وجود دارد که ما آن ها را نمی دانیم و می توانیم  به جای تخریب و فرسودن خودمان و آدم هایی که با آن ها در ارتباط موثر هستیم، بیاموزیم و قدم های مطمئن تری برداریم، کارمان را خراب می کند.این هم که هر آموزه ای را بی آن که به منطقی بودن یا نبودن آن فکر کنیم بپذیریم می تواند عواقب جبران ناپذیری داشته باشد. محقق بودن و نترسیدن از دیدن عیوب و افراط و تفریط هایی که به آن مبتلا هستیم، شاید راهی باشد به سوی به دست آوردن اعتدالی نسبی که بسیار پیش از ساختن بچه و آوردنش به این دنیا ، باید آن را طی کنیم.

گاهی مثل کسی که فرزندی در راه دارد و دلش شور می زند که بعد از تولد کودک باید چه کند، من دچار این فکرها و وسواس ها می شوم. شاید به خاطر این که این روزها به شدت مشغول تربیت خودم هستم و در جستجوی اعتدال ناچار قسمت هایی از کودکی ام هست که باید به دست خودم و تنها خودم، شفا یابد.

از خودم می پرسم اگر روزی مادر شوم، فرزندم چقدر با خود من تفاوت خواهد داشت؟ چقدر از من متعادل تر خواهد بود؟

و هنوز جوابی نمی یابم.

 

 

 

 

تصویر از کتاب نقاشی کودکان و مفاهیم آن ـ آنا اولیویر فراری ـ ترجمه ی عبدالرضا صرافان ـ انتشارات نگاه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:1  توسط ترگل بهرامی  | 

 

هیولای کوچک را نشاند روی پایش. زشت بود، خیلی زشت. با پوستی لزج و بد رنگ و بد بو.پاهایش زیاد کوتاه مانده بودند و دهانش زیاد گشاد شده بود. بعضی از دندان هایش برای دریدن و برخی دیگر هنوز شیری بودند.زبانش وقیحانه بیرون می آمد و سرخی ِ تهوع آوری داشت.با این حال کوچک شده بود. کوچک نبود از روز اول.

گفت : هیولای کوچک ِ من که دیو ِ بزرگی بودی ، به یاد دارم که چطور همه ی اندام های مرا در کام خود کشیدی و به یاد دارم با آتشی که از دهانت بیرون می زد پاکی معصومانه ی روزهای مرا سوازندی. من تو را در شکم خود، در همه ی وجود خود پروراندم و وقتی به دنیایت آوردم، جهانم سراسر پلیدی شد و سیاهی.  تو فرزند خود ِ من هستی، زشت شده ی صورت ِ من، و من مدت ها با تو زندگی کردم. اما از روزی که دیگر تو را نخواستم تو شروع به کوچک شدن کردی، کوچک و کوچک و کوچک تر و حالا به اندازه ای هستی که روی زانوانم می نشانمت تا آخرین کلماتم را در گوش تو زمزمه کنم : من دیگر تو را نمی خواهم، ترجیح می دهم که بمیری، هر چند در مورد شما بچه دیوها که ما انسان ها به دنیا می آوریمتان مرگی وجود نخواهد داشت، شما تنها مطابق میل ما بزرگ یا کوچک می شوید.من تو را نمی خواهم، من دیگر تو را نمی خواهم.

همان جور که سر هیولا را نوازش می کرد این کلمات را می گفت، همان طور که در آغوشش بود.هیولا انگار درد می کشید و به خود می پیچید، صداهای گوش خراش از حنجره اش خارج می شد و بزاق کش دارش از کناره های  دهانش آویزان بود. دست ها و پاهایش آب می رفتند وبدنش مثل پوستی خالی چروک بر می داشت. ساعتی بعد هیولای کوچک به اندازه ی زمان نطفه گی اش شد.

او نطفه را که حالا به کرمی بسیار خطرناک می مانست از روی زمین برداشت و در ظرفی شیشه ای انداخت و درش را محکم بست.باید شیشه را جایی جلوی چشم می گذاشت، جایی که هر روز ببیندش، جایی که رشد کردنش را روز به روز تحت نظر بگیرد و ناگهان غافلگیر نشود.

وقتی بچه بود، پدر قصه ای می گفت از کِرم کوچکی که در یک آزمایشگاه عظیم نگهداری می شد تا در زمان خودش تحت آزمایشاتی قرار بگیرد و یک شب به علت بی توجهی و کم دقتی ِ یکی از دانشمندان در ظرف  مخصوص نگهداری اش باز می ماند و کِرم در مجاورت با چیزی  در آزمایشگاه ناگهان شروع به بزرگ و بزرگ شدن می کند، ظرف را می شکند بعد اتاق را نابود می کند و بعد کل ساختمان را فرو می ریزد، در خیابان ها رها می شود و به مردم و شهر آسیب می رساند.همه ی دانشمندان بسیج می شوند تا بفمند که چه چیز ممکن است از آن کرم کوچک چنان هیولایی بسازد... پایان داستان  خوش بود، هر چند که به خوبی به خاطر نداشت که چه بود آن معجزه ی نجات بخش که هیولا را دوباره کوچک کرده بود و می بایست از پدر می پرسید،اما همان قدر کافی بود که افسوس بخورد : من داستان تبدیل شدن یک شبه ی یک کرم حقیر به دیوی سیری ناپذیر را از همان زمان که کودکی بودم می دانستم و همان کاری را کردم که دانشمندان بی توجه با بی دقتی شان بر سر شهر آوردند...

حالا دیگر افسوس خوردن سودی نداشت، بسیاری از شهرهای درونش خراب شده بود و فرو ریخته بود، اما با غصه خوردن چه چیز درست می شد؟ باید هوشیار می ماند و تا آخر عمر به نطفه ی هیولای سیاه که در درون ظرف شیشه ای به خوابی موقتی رفته بود چشم می دوخت.

و یک چیز دیگر : می بایست قصه ها و افسانه ها را جدی می گرفت چون گاه از خود زندگی واقعی تر بودند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:35  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ماجرا از این قرار بود که وحشت کرده بود. از این که دیده بود بدترین زخم ها را در زندگی اش از کسانی خورده که او را به دنیا آورده بودند و او عاشقشان بود، به شکلی دیوانه وار عاشق.

ماجرای بعدی تصمیمش بود برای عوض کردن همه چیز: اسم و فامیلش، هویتش، کارش، دوستانش، شهرش و خلاصه همه ی آن چیزی که تا قبل از آن بود. شاید باید از آن سیاره می رفت، شاید باید پنهانی سوار سفینه ای چیزی می شد و می رفت بین یک مشت آدم سبز رنگ نیم متری زندگی می کرد و کارهای خانه هایشان را انجام می داد یا از نوزادهایشان نگهداری می کرد.

ماجرای تلخی بود، که تصویر والدینش را مو به مو در خودش می دید : همان سهل انگاری ای که از آن متنفر بود، همان خشونتی که از آن آزرده بود، همان خودخواهی و هزار تا چیز دیگر.

شاید راحت تر بود اگر نمی دید، اگر نمی فهمید. اگر نمی فهمید که چرا حرکت دست هایش که هیچ وقت نیتی جز کمک و همراهی را در خود نداشتند گاهی خشونت بار، بی دقت و بی ملاحظه می شد. اما لازم بود که به عملی که انجام می داد نگاه کند و به اثری که نیات بی منظورش می گذاشتند فکر کند.

قتل انجام نداده بود، دزدی نکرده بود، کسی را کتک نزده بود و شاید تمام این کارها را می توانست بکند... بله. با خودش که خوب فکر می کرد می دید انگار ازش برمی آید، کشتن، غارت، تجاوز و چرا ، چطور تا به حال این کارها را نکرده بود؟ و بعد... یادش آمد که مادرش یک بار با دقت کم نظیری کفش هایش را برایش واکس زده بود و با وسواس پیرهنی بی عیب و نقص برایش دوخته بود. یادش آمد که پدرش شب ها برایش قصه می خواند و گاهی هم لالایی و تقریباً همیشه خودش خوابش می برد، همان جا توی رختخواب کوچک او که پاها ی بلند پدر در آن جا نمی گرفت... .

چه کسی در زندگی متحمل هیچ رنجی نیست و یا مرتکب هیچ خطایی؟

شاید لازم نبود از زمین بگریزد. به هر حال از خودش که نمی توانست فرار کند. شاید در جایی دیگر نامی دیگر می داشت، یا روزگار دیگری، اما زندگی پشت سرش چه می شد؟ خودش چه می شد؟ وقتی می خندید چه کسی می خندید؟ و وقتی رنج می کشید چه کسی متحمل بود؟

ماجرا این بود که دهانش پر از تلخی شده بود و زبانش خشک. پاهایش با عصبیت بی وقفه تکان می خوردند و از تصویرهایی که هجوم می آوردند هم  فراری نبود. به خودش گفت :فقط نگاه کن، تو کاری جز این در زندگی نخواهی داشت.

برای تلخی دهانش هم می شد فکری کرد، مثلاً می شد که بیرون بزند و به قنادی محبوبش برود، شیرینی ها را نگاه کند و از هر کدام یکی را بردارد. شاید خوب بود که دوستی را هم  به صرف فنجانی چای و یک شیرینی کمی پرخامه به خلوتش دعوت کند. در راه به مادر و پدرش فکر می کرد که درون او زندگی می کردند و باید با زبان خوش به خانه های خودشان می رفتند.... تصمیمش عوض شده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:10  توسط ترگل بهرامی  | 

 

"طبع هر کس را از طبیعت واژه هایی که به کار می برد،می توان شناخت. همواره اهالی محافل فرهنگی را،به جز چند استثنای نیکبخت، به چشم افرادی نگریسته ام که جز از نام های خاص تغذیه نمی کنند،البته آنگاه که این نام ها به اوج خود رسیده باشند. فرهنگ و هوش دو مقوله متفاوتند.می توان دارای یکی از آنها بود و عاری از دیگری. می توان فرهیخته بود و به صورت وحشت آوری ابله. هوش از روح سرچشمه می گیرد و تنها با عمل زادن به همگان عطا می شود،حتی اگر همگان آنرا به کار نگیرند و جرات نکنند از ظرفیت شخصی تنهایی خویش و از شدت تنهایی روح خود استفاده نمایند.هوش چیزی جز این نیست: شیوه ی شخصی قرار گرفتن در برابر خویشتن و دنیا،شیوه ی خاص شخص در تغییر پذیرفتن از آنچه فرا می رسد و صلاح کار خویش را در آن و تنها در آن جستن، در آنچه از شخص می گذرد و گاه او را می کشد.مثلاً خواندن یکی از ساده ترین نمودهای هوش است که هیچ ارتباطی با فرهنگ ندارد،ابداً هیچ ارتباطی با آن ندارد. خواندن در حکم آزمودن خویشتن است در کلام کس دیگر، مرکب را از راه خون  تا کنه روح بردن و روح را بدان آغشتن، خوردن آنچه می خوانیم و تبدیل آن به خویشتن و تبدیل خوشتن به آن. هر مطالعه ای که روح را زیر و رو نکند،هیچ است و صورت نپذیرفته است و وقت تلف شده هم نیست و از هیچ کمتر است. هر زندگی که زندگی آن را زیر و رو نکرده باشد و به تنهایی و بدون نیرو گرفتن از هرگونه درسی،در پی یافتن صلاح خویش در این زیر و رو شدن نرود، مردود است.درباره آنچه صلاح کار شخص است، تنها خود او باید تصمیم بگبرد و در این کار، جز به نور بسنده ی تنهایی خویش تکیه نکند و از پسندهای فکری و اخلاقی بیشترین فاصله را بگیرد. هوش آموختنی نمی‌شود-‌به کار زده می‌شود. اما فرهنگ چرا، آموخته میشود ـ اندک اندک از تودهٔ طولانی‌ سر بر می‌‌آورد، با گذر زمان بر خویشتن افزود میشود و در دستان تنی چند باقی‌ می ماند.اگر تنها در فرهنگ زندگی‌ کنیم،خیلی‌ زود بی‌ سواد می شویم؛ زمانه‌ای  است که دیگر در محافل فرهنگی‌، اثر مورد تامل قرار نمی گیرد و دوست داشته نمی‌شود و به کاری نمی‌‌آید، زمانه‌ای که تنها نام نویسندگان به کار می‌‌آیند،تنها نامشان،برای فخر کردن بدانها یا بهر آلودنشان. فرهنگ آنگاه که تا بدین پایه عاری از هوش باشد،بیماری انباشتن است، چیزی است غیر قابل مصرف که جز مصرف آن،کاری نمی‌توان کرد."   

 

 

*فرسودگی ـ کریستیان بوبَن ـ ترجمه ی پیروز سیّار ـ مؤسسه نشر آگه

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:25  توسط ترگل بهرامی  | 

 

آمده ام بندرعباس. بندر عباس گرم و شرجی. پاییز، این جا، هنوز معلوم نیست.

برای کار آمده ام. روز سوم است.دو روز سخت را پشت سر گذاشته ام و شاید امروز اندکی آسان تر بگذرد.

از لحظه ای که رسیدم و کارمان شروع شد، افسردگی و کلافه گی ام شدت گرفت.ایرانی خیلی کم به انسان می ماند، به حیوانات درنده بیشتر شباهت دارد. 

نمی دانم باید تاسف خورد یا عصبانی شد یا برید و رها کرد یا ماند و جنگید، اما گمان می کنم امید بستن به اصلاح در مورد ما جماعت ، کاری ست دور از واقعیت و بیهوده. ما به هیچ جا نمی رسیم...به هیچ کجا.

 

 

* پانوشت ۱: قابل توجه دوستانی که قویاً معتقدند من از خود راضی و انتقاد ناپذیرم : نقد بسیار خوب دوست عزیزم در باب همین پست را در بودن و مجازی بودن حتما ًبخوانید. انتقادی که شایسته ی شنیده شدن است و بایسته ی مکث کردن و دوباره نگریستن.

 

*پانوشت ۲ : چيه ..........................؟.......... كه عزيز شده ؟ حقا كه ........... . هدفت از راه انداختن اين وبلاگ هم ....... . بايد ......................... . زنيكه ...................... ! كي مي خواي  دست برداري ؟

دوستان عزیزم! خوانندگان و منتقدان! شرمم آمد از خواندن این نظر(!) که مخصوص این پست خاص با نام sfgjj و طبق روال مرسوم این جور کامنت ها بی هیچ رد پایی هم گذاشته می شود.ولی در عین حال حیفم آمد که یک نمونه ی بارز از آن چه من وحشی گری و درنده خویی خواندم را درست در همین مجال نمایش ندهم.در جاهای خالی هر حرف ناروایی که به ذهنتان می رسد بگذارید و بعد از خودتان بپرسید چرا؟ به هر جوابی که رسیدید من مشتاق دانستن آن هستم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:15  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank