نمی دانم هیچ وقت این حس که " من کند و کم هوش هستم" را داشته اید یا نه، ولی من زمانی مطمئن بودم که قادر به یادگیری هیچ چیزی نیستم. این باور بی دلیل ایجاد نشده بود. تجربیات درخشانی داشتم که ثابت می کرد این فکر چندان هم بی راه نیست. تجربه های درخشانی البته در زمینه ی تجربه نکردن!
یک مثال خیلی ساده اش مثلاْ ورق بازی ست. ورق بازی چیزی بود که به نظرم هوش و تمرکز و زرنگی می خواست و من که به این باور چنگ زده بودم که کند ذهن هستم، وقتی همه ی آدم های باهوش و زرنگ دور یک حلقه می نشستند و کُرکُری های قبل از بازی را برای هم می خواندند، بلافاصله کتابی چیزی دستم می گرفتم و با یک ژست خیلی هنرمندانه و الزاماً مایوس می رفتم گوشه ای کز می کردم و در جواب اصرار دوستانم برای شرکت در بازی بهانه های خیلی خاص و کاملاً دروغی می آوردم :" دارم تمرکز می کنم، در حال خودم هستم، کتاب می خوانم..." و از این دست چیزها و در تمام مدتی که آن ها گرم بازی بودند به هوش و نبوغشان غبطه می خوردم و آرزو می کردم جای آن ها باشم.
آن قدر از خنگ بازی ِ احتمالی خودم در یادگیری وحشت داشتم که مطمئن شده بودم من برای زندگی کردن در نوک قله ی کوه ـ جایی که هیچ کس خطاها و خنگ بازی هایت را نمی بیند و مسخره نمی شوی ـ ساخته شده ام.
اولین باری که بالاخره بر ترسم فائق آمدم و ورق بازی را ـ البته از یک آدم مهربان که اهل تمسخر کردن نبود ـ یاد گرفتم ، خیلی وا رفتم، چون بازی به شکل اعجاب آوری آسان بود و هیچ پیچیدگی خاصی نداشت!
من که به خاطر اعتماد به نفس پایینم خیلی کم می توانستم بگویم بلد نیستم، فکر می کردم بلد نبودن به معنای ناتوانی در یادگیری ست و اکثر انسان ها از شکم مادرشان بعضی اطلاعات مثل قواعد بازی پوکر یا فرمول های ریاضی یا چگونگی به کارگیری برنامه های کامپیوتری را از بر هستند و من و یک عده ی قلیل دیگری از این موهبت ها به دلایل نامعلومی بی نصیب مانده ایم.
البته بدیهی ست که برای برقراری روابط اجتماعی هم، آدم های متعلق به دسته ی بدبخت ها را ترجیح می دادم، آدم هایی را که حس کم هوش و ناتوان بودنم را در من زنده نمی کردند و بدین طریق اجازه می دادند که تجسم بهتری از خودم داشته باشم.
البته ترس از به بازی گرفته نشدن و کم اهمیت شمرده شدن، بعدها هم از من جدا نشد و بسیاری از اوقات وادارم کرد کارهایی بکنم که نتایج چندان رضایت بخشی نداشت. جلب توجه هایی که بیشتر شکلی دیگری از همان کز کردن ها و به کنج تاریکی خزیدن ها بود و هر بار با یک روش و بر پایه ی یک ایده ای اجرا می شد. این تلاش ها هر چند به ظاهر در اکثر مواقع هدف مرکز توجه شدن را محقق می کرد اما باعث سربرآوردن ده ها آفت دیگر شد که دست و پنجه نرم کردن با آن ها بعدتر داستان هایی شد برای خودش.
خوشبختانه در زندگی چیزهای به ظاهر بی رحمانه ای سر آدم می آید و مجبورش می کند کله اش را از زیر برف بیرون بکشد و به دور و اطراف نگاه کند.مجبورش می کند از خواب زمستانی بیدار شود و در مسیر هوشیاری قدم بگذارد.
ادعا نمی کنم که حالا بیدار و هوشیار هستم یا متوجه تمام این کمبودها و عقده ها شده ام، اما گمانم یکی از قدم های مهم و اولیه اعتراف به چیزهای دردناک است. اعتراف به آن چه هستیم، آن چه فکر می کنیم، آن زخم ها که خورده ایم و جایشان روی آن صورت آرمانی و بی نقصی که دوست داریم از خودمان بسازیم، مانده است.
مادرم مثال خوبی دارد که می گوید آفت ها و چیزهایی که آدم در درون خودش دوست نمی دارد مثل خفاش هایی در دل غاری تاریک هستند که نور معرفت و آگاهی می تواند آن ها را برماند و فراری دهد.
تصمیم دارم پس از این بخشی با عنوان اعترافات را به فقط می نویسم اضافه کنم،به این امید که شاید اعترافات به مثابه ی همین نورها عمل کند.
و دیگر این که چقدر سخت است دیدن و اعتراف کردن...چقدر سخت است...