تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال،

در دل صخره نقبی می زنم. هزاران هزار سال

دندان هایم را فرسوده ام و ناخن هایم را شکسته ام

تا به سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد

و آزادی. و اکنون که دست هایم خونریز است و دندان هایم

در لثه هایم می لرزند، در گودالی چاک چاک از تشنگی و غبار،

از کار دست می کشم و در کاش خویش می نگرم :

من نیمه ی دوم زندگی ام را

در شکستن سنگ ها، نفوذ در دیوارها، فروشکستن درها

و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه ی اول زندگی

به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.

 

 

 

نقب ـ از مجموعه ی سنگ آفتاب/ اکتاویو پاز/ ترجمه ی احمد میر علایی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:40  توسط ترگل بهرامی 

 

بسیاری از لغات که دربردارنده ی مفاهیم عمیق و قابل تامل است در دنیای امروز ما در معانی ِ معکوس  به کار می روند . مثل عشق که برای هر برانگیختگی حسی یا فیزیکی به کار می رود، یا مثلاً درویش که به هر مرد ریش و مو درازی که سرشار از ادا اصول های عرفانی ست اتلاق می شود.

یکی از این لغات که به دلایلی در این چند روز اخیر مرتب در معنی های عجیب از زبان این و آن شنیدم رِندی ست.

حافظ از رِند به عنوان کسی نام می برد که آگاهانه از تعلقات عاری ست و به اصطلاح آزاده ست.

مرد رند، امروز ِ روز کسی ست که از آب کره می گیرد و به دنبال برداشت بیشترین سود از هر چیزی ست. در همه چیز : از کار و کسب گرفته تا روابط دوستی و عاطفی و....

رندی به هر دو معنایش،چه آن که اصیل است و چه آن یکی که این روزها در فرهنگ عامه جا افتاده ست، ارزش های خودش را دارد. یکی در آزادی از هر آن چه رنگ تعلق می پذیرد معنا می یابد و دیگری در به دست آوردن سیری ناپذیر هر چه رنگ تعلق دارد.

نمی دانم رندی – در هر دو معنی – اکتسابی ست یا ذاتی . بعضی آدم ها از همان کودکی حساب و کتابشان در فهمیدن این که چه کسی مفید تر است، چه کاری سود بیشتری دارد یا چه رابطه ای بیشتر به درد آدم می خورد ، درست است و در راه خودشان هم موفق می شوند.عموماً به ثروت هایی دست می یابند، از شکست های عاطفی چندان ضربه نمی خورند و چون به همه چیز به عنوان سرمایه گذاری نگاه می کنند خیلی زود همه ی آن چیزها را که سود می دهد از غیر آن تشخیص می دهند.

اما بعضی ها ذاتاً در رندی دسته ی دوم موفق نمی شوند، و البته این بدان معنی نیست که الزاماً از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادند،فقط به دلایل مختلفی هیچ وقت نمی توانند  آن حساب کتاب هایی را که گفتم انجام بدهند.

نمونه ی بارزش خانواده ی ماست! نمی دانم چه چیزی روی پیشانی ما نوشته شده که رندهای دسته ی دوم را به معاشرت با ما ترغیب می کند. نوشته ای که مثل یک ماه گرفتگی موروثی نسل به نسل هم منتقل می شود!

این موضوع را من وقتی فهمیدم که چند سال پیش یک روز عصر پسرعمویم - که هنوز پسربچه ای بود  و صدایش مثل امروز دو رگه نشده بود - از مادرش پرسید که فردا برای زنگ تفریح چه ساندویچی به مدرسه خواهد برد و مادرش جواب داد :" ساندویچ مرغ." پسرعمویم نفس راحتی کشید و با خوشحالی گفت : "آخیش...آخه رامتین که خوراکی هایمان را در مدرسه با هم قسمت می کنیم می گه چقدر ساندویچ پنیر و گردو می آوری؟"  ما که بهمان بر خورده بود با لحنی آزرده پرسیدیم :" حالا مگر خودش چی میاره؟!" و پسرعمویم به سادگی جواب داد : "بیشتر وقت ها هیچی!"

شاید امروز رندی در مفهوم الهی و عرفانی اش چندان کار معتدلی به نظر نیاید، این را هم می پذیرم که سادگی از آن نوع  آقای هالویی اش  چندان چیز افتخارآمیزی نیست. اما رندی به آن معنی ِ زرنگی و سوء استفاده جویی نیز شخصاً برای من چیز ارزشمندی به حساب نمی آید.از برخورد با رندانی از این دست تا به حال ضربه ها خورده ام و همین قدر فهمیده ام، که برای آدمی مثل من همان بهتر است که یا با امثال خودم معاشرت کنم و یا اصلاً معاشرت نکنم!

این جور ترجیح می دهم که دایره ی ارتباطاتم را تنگ تر کنم تا این که آدمی باشم که در انتها ی هر ماجرایی بگوید :" خب...بیشتر وقت ها هیچی!" و با این حال اعتراف می کنم که هنوز خیلی وقت ها در انتها مجبورم همین  را بگویم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:18  توسط ترگل بهرامی  | 

 

امروز در حال ورق زدن روزنامه ی اعتماد در صفحه ی آخر ضمیمه روزانه خبری با عنوان درختان تاوان خرافات ما را می دهند توجهم را جلب کرد و حسابی تکانم داد و برای دقایقی حالم را بد کرد :

" هفته گذشته مديرکل اوقاف و امور خيريه استان گيلان به خبرنگار باشگاه خبرنگاران جوان گفته بود؛ «درختان مقدس نما در استان گيلان قطع خواهند شد. تاکنون 40 اصله درخت کهنسال که به اشتباه نزد مردم مقدس شناخته مي شوند، شناسايي شده است که قطع خواهند شد.»
درختاني که درباره آنها چنين تصميمي گرفته شده عمري بيش از 400 سال دارند و حتي در بعضي موارد عمر آنها به سه هزار سال نيز مي رسد. اهميت اين درختان در طبيعت آنقدر زياد است که سازمان جنگل ها و مراتع کشور، طي يک طرح ملي اقدام به شناسايي و حفاظت اين درختان کرده است. مصطفي خوشنويس مدير اين طرح نيز ديروز در گفت وگو با سبزپرس، درختان کهنسال که پايه هاي مقاوم ژنتيکي به حساب مي آيند را ثروت ملي خوانده بود.
با وجود آنکه از سال هاي گذشته رسم اشتباه دخيل بستن به درخت و مقدس شمردن بعضي از درختان کهنسال در چند شهر باب شده است، اما آيا قطع درختان به خاطر درک نادرست اهالي يک منطقه صحيح است؟ آيا اگر انسان ها اشتباه کردند، مي توان يک جاندار ديگر را (که گناهي مرتکب نشده) از زندگي محروم کرد و آيا اين تصميم پاک کردن صورت مساله نيست؟
مشابه اين تصميم چند سال پيش توسط يک قاضي در تهران گرفته شده بود. جريان از اين قرار بود که دو مرد بر سر مالکيت تعدادي کبوتر با هم به نزاع برخاسته بودند و کار به شکايت و دستگاه قضايي کشيده شده بود. قاضي پرونده نيز براي ختم غائله و پيشگيري از درگيري هاي بعدي، دستور سربريدن کبوترها (که بالغ بر 100 قطعه بودند) را صادر کرد. کبوترها جان دادند، ولي آيا نزاع و کينه دو مرد پايان يافت؟
درباره مساله درختان کهنسال و به بيان مديرکل اوقاف گيلان، «مقدس نما» بايد گفت اگر خرافاتي وجود دارد، در ذهن افراد است نه در وجود درخت. درختان دستاويز ذهن افراد خرافه گرا هستند. اگر درخت نباشد، ذهن خرافاتي دستاويزي ديگري مي جويد. گاه با دلايل غيرواقعي سنگ را مقدس مي شمارد، گاه يک تکه زمين و حتي گاه يک انسان. حال اگر قرار به مبارزه با خرافات شد، بايد هر چيز که به خرافه، مقدس شمرده شده را از بين برد؟
پيامبر اکرم (ص) در حديثي مي فرمايند؛ «نزد من شکستن شاخه يي از درخت همانند شکستن بال فرشتگان است.» وقتي پيامبر عظيم الشأن اسلام چنان صريح درباره ارزش و منزلت يک درخت اظهارنظر مي کنند، آيا باز هم حق داريم که کاستي ها و درک ناقص خود را با قطع درختان پنهان کنيم؟ درختاني که چند صد سال ايستاده اند و نظاره گر تاريخ بوده اند. آنها که از خشم طبيعت در امان مانده اند و در توفان، سيل و زلزله مقاومت کرده اند. آيا آنها لايق مجازات گناهي هستند که ما مرتکب شده ايم؟ چرا بايد درختان تاوان اشتباهات مارا بدهند؟
خرافه در وجود ماست، ما آن را مي سازيم. با آن زندگي مي کنيم و به آن معتقد مي شويم.
درختان گناهي ندارند. آنچه بايد ريشه کن شود، تفکري است که خرافه را مي سازد."

آن چه باید ریشه کن شود همه ی آن تفکراتی ست که همه ی معضلات را می سازد، در درون ما و در دنیای اطرافمان...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:13  توسط ترگل بهرامی  | 

 

دور هم نشسته اند و از جنایت های عادی ِ دنیا حرف می زنند. از گلوله های سربی و گورهای دسته جمعی.در فاصله ی حرف زدن  با زبان لای دندان هایشان را پاک می کنند. یک لحظه احساس کردم گوشت تن یک قربانی لای دندانشان گیر کرده.دلم بهم خورد.

پاشدم رفتم توی آشپزخانه و یک لیوان آب سرد خورم.

اتو کشیده و تر و تمیزن. درست حرف می زنند و لحن صداهاشان عین همدیگر است.

مثل همه ی شب ها محو تماشای این جعبه ی کثافت و دروغی ست.

تخته ی گوشت را می گذارم روی اُپن آشپزخانه. چاقو را تیز می کنم.مرغ نسبتاً درشتی ست. سفید و لیز با چشم های نیمه باز. بچه که بودم از این چشم های بی حال می ترسیدم و گریه کنان فرار می کردم.حالا از دل و جگر مرغ جقول بقول درست می کنم، بدون گریه.

کله ی مرغ را هم باید نگه  داریم. برای گربه ی عزیز کرده ی ایشان. گربه عاشق کله خوردن است.

سرش را می خاراند و یک پوزخند پر صدا می زند :" شام چی داریم؟"

انگشتم بریده ، پیاز که خرد می کنم خیلی می سوزد. با قاشق چوبی تکه های مرغ را تفت می دهم و سیگاری روشن می کنم و دودش را به سمت هود بیرون می دهم. می گویم :" صبح مهسا رو کتک زدم، اون قدر که خودم خسته شدم..."

کانال را عوض می کند. مجری  لبخند می زند و یک چیزهایی می گوید.

سیگارم را زیر شیر ظرف شویی می گیرم و خاموش می کنم. درِ ماهیتابه را می گذارم و هود را خاموش می کنم.

به طرف راهرو می روم. در می زنم و وارد اتاق کوچک ِ دوست داشتنی اش می شوم. صدایم می لرزد :

- مهسا جون...مامان، شام حاضره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:9  توسط ترگل بهرامی  | 

 

نمی دانم هیچ وقت این حس که " من کند و کم هوش هستم" را داشته اید یا نه، ولی من زمانی مطمئن بودم که قادر به یادگیری هیچ چیزی نیستم. این باور بی دلیل ایجاد نشده بود. تجربیات درخشانی داشتم که ثابت می کرد این فکر چندان هم بی راه نیست. تجربه های درخشانی البته در زمینه ی تجربه نکردن!

یک مثال خیلی ساده اش مثلاْ ورق بازی ست. ورق بازی چیزی بود که به نظرم هوش و تمرکز و  زرنگی می خواست و من که به این باور چنگ زده بودم که کند ذهن هستم، وقتی همه ی آدم های باهوش و زرنگ دور یک حلقه می نشستند و کُرکُری های قبل از بازی را برای هم می خواندند، بلافاصله کتابی چیزی دستم می گرفتم و با یک ژست خیلی هنرمندانه و الزاماً مایوس می رفتم گوشه ای کز می کردم و در جواب اصرار دوستانم برای شرکت در بازی بهانه های خیلی خاص و کاملاً دروغی می آوردم :" دارم تمرکز می کنم، در حال خودم هستم، کتاب می خوانم..." و از این دست چیزها و در تمام مدتی که آن ها گرم بازی بودند به هوش و نبوغشان غبطه می خوردم و آرزو می کردم جای آن ها باشم.

آن قدر از خنگ بازی ِ احتمالی خودم در یادگیری وحشت داشتم که مطمئن شده بودم من برای زندگی کردن در نوک قله ی کوه ـ جایی که هیچ کس خطاها و خنگ بازی هایت را نمی بیند و مسخره نمی شوی ـ ساخته شده ام.

اولین باری که بالاخره بر ترسم فائق آمدم و ورق بازی را ـ البته از یک آدم مهربان که اهل تمسخر کردن نبود ـ یاد گرفتم ، خیلی وا رفتم، چون بازی به شکل اعجاب آوری آسان بود و هیچ پیچیدگی خاصی نداشت!

 من که به خاطر اعتماد به نفس پایینم خیلی کم می توانستم بگویم بلد نیستم، فکر می کردم بلد نبودن به معنای ناتوانی در یادگیری ست و اکثر انسان ها از شکم مادرشان بعضی اطلاعات مثل قواعد بازی پوکر یا فرمول های ریاضی یا چگونگی به کارگیری برنامه های کامپیوتری را از بر هستند و من و یک عده ی قلیل دیگری از این موهبت ها به دلایل نامعلومی بی نصیب مانده ایم.

 البته بدیهی ست که برای برقراری روابط اجتماعی هم، آدم های متعلق به دسته ی بدبخت ها را ترجیح می دادم، آدم هایی را که حس کم هوش و ناتوان بودنم را در من زنده نمی کردند و بدین طریق اجازه می دادند که تجسم بهتری از خودم داشته باشم.

البته ترس از به بازی گرفته نشدن و کم اهمیت شمرده شدن، بعدها هم از من جدا نشد و بسیاری از اوقات وادارم کرد کارهایی بکنم که نتایج چندان رضایت بخشی نداشت. جلب توجه هایی که بیشتر شکلی دیگری از همان کز کردن ها و به کنج تاریکی خزیدن ها بود و هر بار با یک روش و بر پایه ی یک ایده ای اجرا می شد. این تلاش ها هر چند به ظاهر در اکثر مواقع هدف مرکز توجه شدن را محقق می کرد اما باعث سربرآوردن ده ها آفت دیگر  شد که دست و پنجه نرم کردن با آن ها  بعدتر داستان هایی شد برای خودش.

خوشبختانه در زندگی چیزهای به ظاهر بی رحمانه ای سر آدم می آید و مجبورش می کند کله اش را از زیر برف بیرون بکشد و به دور و اطراف نگاه کند.مجبورش می کند از خواب زمستانی بیدار شود و در مسیر هوشیاری قدم بگذارد.

ادعا نمی کنم که حالا بیدار و هوشیار هستم یا متوجه تمام این کمبودها و عقده ها شده ام، اما گمانم یکی از قدم های مهم و اولیه اعتراف به چیزهای دردناک است. اعتراف به آن چه هستیم، آن چه فکر می کنیم، آن زخم ها که خورده ایم و جایشان روی آن صورت آرمانی و بی نقصی که دوست داریم از خودمان بسازیم، مانده است.

مادرم مثال خوبی دارد که می گوید آفت ها و چیزهایی که آدم در درون خودش دوست نمی دارد مثل خفاش هایی در دل غاری تاریک هستند که نور معرفت و آگاهی می تواند آن ها را برماند و فراری دهد.

تصمیم دارم پس از این بخشی با عنوان اعترافات را به فقط می نویسم اضافه کنم،به این امید که شاید اعترافات به مثابه ی همین نورها عمل کند.

و دیگر این که چقدر سخت است دیدن و اعتراف کردن...چقدر سخت است...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط ترگل بهرامی  | 

من یک عروسکم. موقتی هستم.اگر خوشبخت باشم، امروز دست شما هستم، فردا دست یکی دیگر.

من یک عروسکم. یک عروسک معمولی، نه خیلی قشنگ ، نه خیلی استثنایی. امروز از من خوشتان می آید و فردا برایتان عادی می شوم.

من انتخاب کرده ام که عروسک باشم. کار راحتی ست.من کارهای راحت را بیشتر دوست دارم.

من یک عروسکم : از من توقع خیلی چیزها را نمی توانید داشته باشید، در عوض من هم فقط از شما توقع دارم مرا بخرید. بهایم هم چندان گران نیست.من در دستان شما، در خانه ی شما، در گنجه ی شما، در میان انبوه عروسکان دیگر احساس آرامش می کنم.جای زیادی لازم ندارم، جای زیادی نمی گیرم.

هر حرفی را می شنوم و جوابی نمی دهم، هر رفتاری را می پذیرم و اعتراضی هم ندارم، خواسته ام که عروسک باشم و اندازه هایم را می دانم.

من دلم نمی گیرد، غصه دار نمی شوم، دلخور نمی شوم، چون اصلن دلی در کار نیست.

من نیاز به احترام یا توجه یا نوازش ندارم. من به شما نیاز دارم. همین  که مرا از دست هم بازی تان بکشید و بعد هم به گوشه ای پرتاب کنید برایم کافی ست.

من یک عروسکم. می دانم بیش از یک حدی نمی شود دوستم داشت، می دانم بیش از یک حدی نمی شود با من بازی  کرد.ممکن است سر و دستم را بشکنید یا موهایم را قیچی کنید، با این حال نگهم دارید، دورم نیدازید!

شما را به خدا دورم نیدازید!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:50  توسط ترگل بهرامی  | 

 

برای یافتن آن چه به راستی هستیم، باید دردهای زیادی را تحمل کنیم و آزمون های بی شماری را پشت سر بگذاریم.

برا ی یافتن آن چه به راستی هستیم باید اندکی جرئت کنیم و با صدای بلند تمامی آن چه را که بوده ایم و دیگر نمی خواهیم باشیم فریاد بزنیم.

برای یافتن اندکی جرئت، برای یافتن اندکی از آن چه به راستی هستم، درد می کشم و فریادی می شوم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

این مطلب را حتماْ بخوانید و بعد با هم بیشتر از ذات اهورایی و تمدن چند هزار ساله ی ایرانیان تبادل اطلاعات خواهیم کرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:18  توسط ترگل بهرامی  | 

 

درست می شود ، درست می شود... با خودم این را تکرار می کنم و راه می روم.خیلی وقت است دارم راه می روم. از روی ساعت شاید دو ساعت، در واقع شاید خیلی بیشتر از این ها. مقصدی در نظر نگرفته ام، مسیر مرا با خودش می برد و من در حال مبارزه ام.

از مردی که دارد از کنارم می گذرد و چند ساقه ی کرفس در دست دارد می پرسم:" فکر می کنی حالم چطور است؟"

نگاهم می کند :" نور دارد روی صورتت بازی می کند، می رقصد. نگاه کن!" و به جایی اشاره می کند، کسی آن جا راه می رود که شبیه من است. کسی که شبیه آینده های من است و دارد به طرف من می آید.

زنی در حدود چهل و پنج سال جلویم می ایستد، موهایش زود جوگندمی شده.

مردی که ساقه ی کرفس در دست دارد از کنار ما می گذرد:" برای ناهار منتظرتان هستم، آن یکی خواهرتان هم می آید."

من از دیدن خودم با صورتی که شادابی جوانی اش در حال زوال است اما نگاهش عمیق تر شده و چین های ملایم صورتش برایم دوست داشتنی ست، احساس غریبی دارم. چه باید بگویم؟ چه بپرسم؟

چهل و پنج سالگی ام لبخند می زند:"آن یکی خواهرمان کجاست؟" صدایم این جور کمی بم تر شده است.

با حنجره ی امروزم می گویم: " گم شده. من نمی دانم کجاست."

فقط می گوید:" بیا راه برویم."

نمی دانم چرا دست هایم این قدر کوچک شده است. کوچک تر از همیشه.نمی دانم چرا خیابان ها این همه بلند و طولانی به نظرم می آید...نمی دانم چرا نمی ترسم. نمی دانم چرا با خودم تکرار نمی کنم : درست می شود، درست می شود...

می رسیم. خواهر چهل و پنج ساله ام می گوید :" رسیدیم."

نمی دانم چرا می خواهم گریه کنم...نمی دانم چرا می خواهم مدام گریه کنم...

به یک خانه رسیده ایم، خانه ای که دیوارهایش با گیاه های رونده پوشانده شده. از پله های پیچ در پیچ بالا می رویم، همان مرد در را باز می کند. می شناسمش، چهره اش برایم آشناست.

می رویم داخل. پنجره های بزرگ ِ باز، درخت های حیاط آمده اند توی اتاق. زیر برگ های یک بلوط قدیمی میز چیده اند.یک زن پشت میز نشسته و سالاد کرفس می خورد. مرد می گوید :" خواهرتان از شما زودتر رسید. "

زن برمی گردد. جوان است. در حدود بیست و پنج سال. خواهر چهل و پنج ساله ام در آغوش می گیردش و چیزی در گوشش می گوید. بیست و پنج ساله می آید سمت من. زانو می زند.صورتم را می بوسد و آرام در گوشم نجوا می کند :" درست می شود...درست می شود." من پنج ساله ام و هنوز آن مرد را به جا نیاورده ام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 12:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank