تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

 

هنوز هم یاد نگرفته ام خودم را مقایسه نکنم.

 هنوز هم  نتوانسته ام این صدای مخرب را در ذهنم خفه کنم که گاهی بی وقفه می گوید :" تو هیچی نشدی، تو هیچ کاری نکردی، تو نتوانستی..."

یکی از دختر دایی هایم مجری و خبرنگار شبکه ی بی بی سی فارسی شده است و از قرار معلوم در شب اول افتتاح این تلویزیون هم روی آنتن بوده است. طبعاً خانواده هیجان زده شده اند و مفتخر، بابت موفقیت یکی از اعضای خانواده. یکی  از دایی ها  با  شوخی ِ شاید کمی مخلوط  به بدجنسی، آن قدر اسم  فامیل شان را تکرار کرده و از استعداد و هوش موروثی این خانواده گفته است که نوه ی دختری اش صدایش در آمده که" ای بابا نمی شود ما هم برویم فامیل مان را تغییر بدهیم؟"

در میان همه ی هیجانات ناشی از دیدن تصویر و خبر دختر دایی – که انصافاً هم بسیار باهوش، هم بسیار سخت کوش، هم بسیار بلند پرواز است – ترگل سرخورده ی وجود من شروع به شماتت خودش کرد و هیچ یادش نماند که وقتی دارد مقایسه می کند همه چیز را با همه چیز مقایسه کند، انصاف بدهد و حسد نورزد، که ملغمه ی این ها چیزی می شود که آدم را از پا در می آورد از بس که خودش را مورد بازخواست قرار می دهد و سرزنش می کند :"خب ولی تو نتوانستی از این کارهای مهم بکنی...تو متوسط و معمولی هستی ،خیلی خیلی معمولی!"

این جور وقت هاست که آدم پیش خودش دستش رو می شود که هنوز چقدر همه ی معیارهای این چنینی روی فکر و ذهنیتش مسلط است و چقدر خطاکار است که به جای بالا بردن تلاشش و دیدن ارزش هایش دستخوش این دست از احساسات می شود و خودش را کم اهمیت می پندارد.

این جوری ست که بعد در جمع خانواده در جواب این سوال که "خب، ترگل تو چه می کنی؟" طفره می رود از گفتن مشغولیاتش و سر و ته ماجرا را یک جورایی هم می آورد و بعد هم با بغضی فرو خورده سکوت می کند و سعی می کند توی چشم نباشد!

باز هم جای شکرش باقی ست که از این دست موقعیت ها پیش می آید که بتوانم بخش های تصحیح نشده و گرفتار وجودم را ببینم .هر چند که دیدن ِ خالی هم کافی نیست برای خلاص شدن، ولی این نقطه می تواند شروع محکم و جسورانه ای باشد.

گاهی حتی همین قدر که از خود سوال کنیم "حاضر بودی جای فلانی باشی، دقیقاً با همان شخصیت و همان تفکر و همان زندگی و همه ی چیزهای دیگر؟" و جواب نه بشنویم از خودمان ، می تواند یک قدم مهرآمیز باشد برای دور شدن از قیاس.

شاید این هم سوال بدی نباشد که گاهی آدم از خودش بپرسد :" چه اشکالی در معمولی بودن می بینی که  از اعتراف به آن احساس حقارت می کنی؟"

و گاهی بعد از همه ی این سوال و جواب ها باید برج و باروهایت را خراب کنی و از اول بسازی...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

این یادداشت را دیروز در حال خانه تکانی از بین کاغذهای قدیمی پیدا کردم و نمی دانم چرا دلم خواست این جا ثبتش کنم.شاید به خاطر جنگ و کشتاری ست که در غزه در جریان است، شاید به خاطر دل گرفتگی ام است از دنیایی که خیلی تیره و تار شده است و شاید در تقدیس کودکی ست که در تقابل با جنگ و خشونت در چشم من درخشش بیشتری می یابد...

"امروز نهم دی ماه ۱۳۸۵ و سی ام دسامبر ۲۰۰۶ است.امروز صدام حسین اعدام شد. من در کنار شاگردهای کوچکم در کلاس نقاشی نشسته ام و آن ها مشغول درست کردن لباس برای آدمک هایی هستند که با مقوا ساخته اند.

بیست و پنج سال پیش کودکانی شبیه همین فرشته های کوچکی که روی صندلی های رنگی این کلاس نشسته اند به خاک و خون کشیده شده اند. کودکانی در همین سن و سال خانواده شان را از دست دادند. کودکانی آواره شده اند.در میان آن جهنم خونین و آتشین و وحشت زا مرگ شاید موهبتی بوده است.

به دست های کوچک شاگردهایم نگاه می کنم که هنوز در گرفتن مداد مهارتی ندارند. چشم هایشان به شدت متمرکز به صفحه ی کاغذ دوخته شده و جوری در نقاشی شان غرق شده اند گویی در کل جهان هیچ کاری مهم تر از ساختن دامن دخترکی مقوایی وجود ندارد.

چیز احمقانه ای ست این که دلم می خواهد به این بچه ها ی معصوم بگویم : بچه ها صدام حسین اعدام شد! و بعد برایشان تعریف کنم که وقتی در سن و سال آن ها بودم شب ها با نواخته شدن آژیر خطر از جا می جستیم، پدرم، برادرم را که نوزاد بود بغل می گرفت و مادرم دست مرا می گرفت و به سوی پناه گاه می دویدیم. آن موقع، همان شب ها که مادرم از اضطراب برافروخته می شد و پدرم با فشار دادن فک هایش روی هم سعی می کرد ظاهر آرامش را حفظ کند، از رادیو می شنیدم که خبر می داد: صدام حسین حمله ی موشکی جدیدی به خاک ایران آغاز کرد و من درست نمی فهمیدم که صدام حسین یعنی چه؟ یک چیز است یا یک ماجراست یا مثل توی قصه ها یک هیولای سیاه ترسناک و شکست ناپذیر؟ امروز که در دنیا تمام خبرگزاری ها در مهم ترین عنوان خبری خود اعدام او را اعلام می کنند، یاد ذهن کودکی ام می افتم که نمی دانسته صدام یک انسان بوده است و نمی دانسته که انسان گاهی چقدر از یک هیولای سیاه و ترسناک در یک قصه ی خیالی، خطرناک تر و بی رحم تر می تواند باشد.

می دانم احمقانه ست این که دلم می خواهد برای بچه ها تعریف کنم که امروز چه روزی ست. این که صدام ـ که یک چیز نیست ـ اعدام می شود و این به چه معناست.زبان کودکی شان فرسنگ ها از ادبیات این دنیای آلوده ی ما فاصله دارد. وانگهی خیلی زود این ادبیات کثیف را خواهند آموخت و خیلی زود صدام های جهان را خواهند شناخت...کودکان، چراغ های روشن این دنیای تاریک هستند که با بزرگ شدن کم نور و کم نور تر می شوند.کاش می توانستم  در این روزی که در تاریخ ثبت شده است، تاریکی جهان را در پرتوی نورافشانی ایشان برای دقایقی حتی فراموش کنم...ولی دیگر چطور؟ من صدام را می شناسم و جنگ را و می دانم سیاهی های جهان به دامن عروسک های مقوایی هم رحم نخواهد کرد..."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:29  توسط ترگل بهرامی  | 

 

اول ـ این روزها حال همه یک جورایی از حملات اسرائیل و کشتار بی رحمانه در غزه  و این بی عکس العملی قدرت های بزرگ دنیا گرفته است. هر روز اخبار به هر طریق می رسد: از روزنامه ها،از رادیو و تلویزیون، این جا در وبلاگستان و خلاصه هر روز کاممان تلخ می شود، نفس بلندی می کشیم و به فکر فرو می رویم.

دوم ـ ساعت هشت صبح است و دارم می چرخم در دنیای مجازی. در صفحه ی نظرات تایید نشده ام یک نفر با اسم حمید آمده و برای پست قبلی ام ـ برای روزهای برفی ـ نوشته :" زشت بود مثل خودت!"

در این صفحه همان طور که صد بار گفته ام خیلی بدتر از این ها را ثبت می کنند بعضی ها، که تعدادی از آن ها را حتی نمی شود منعکس کرد.ممکن است بگویید تو هنوز این مسئله برایت عادی نشده است؟هنوز گیر این ماجرا هستی دختر جان؟ و من به نظرم می رسد که مگر می شود این چیزها برای آدم عادی شود؟

سوم ـ از پنجره به حیاط نگاه می کنم که در نور ملایم روز کم کم روشن می شود و به این همه آرامش که لابه لای این چهارتا درخت بی برگ می چرخد و بعد تصور می کنم اصابت یک موشک ناگهان چقدر راحت می تواند  زیبایی یک صبح زمستانی را به چهره ی زشت و آتش باری بدل کند و بعد فکر می کنم  خشونت ورزی و جنگ افروزی چقدر کار آسانی ست. دشمنی ورزیدن حتی دلیل نمی خواهد،ساده است به همان سادگی که صفحه ای را باز کنی و بی جهت برای کسی که نمی شناسی بنویسی : "زشت بود مثل خودت! "

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:29  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به صدایت گوش ندادن

مثل دور ریختن آواز چلچله هاست

 در بهار

به صدایت گوش سپردن

که از حقیرترین آرزوهایت می گویی

دانه و گرمی انباشتن است

برای روزهای برفی

در زمستان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:55  توسط ترگل بهرامی  | 

 

اگر این پست را خوانده باشید،در جریان مسئله ای که چندی پیش نویسنده ی بودن و مجازی بودن طرح کرده بود هستید.هادی اولین قدم جدی را در پیگیری ماجرا برداشته و فارغ از آن که قضاوت ها در مورد این اولین قدم چیست،برای من ـ علاوه بر آن که اصولاْ با اصل موضوع هم داستان هستم و موافق ـ  این پیگیری و جستجو ارزشمند و پر قدر و قیمت است و محترم.

هر چند معمولاً این گونه ماجراها با حواشی بی ربط و نسبتاً جنجال آفرینی از مسیر درستشان منحرف می شوند و این مطلب هم از این قاعده مستثنی نبود،اما نویسنده ی مجازی بودن با برداشتن قدم بعدی هسته ی اصلی اعتراض را مصون نگه داشت .

به نظر من رسید معنی حقیقی بی تفاوت نبودن این می تواند باشد.مبتلا نشدن به شعار زدگی صرف که بیماری شایع این روزهاست در بین همه ی ما... 

این پست را نوشتم در ادامه ی حمایت از آن اعتراض و نیز در ستایش عملگرایی.

 

در باب آن قضاوت ها و حواشی که گفتم خواندن پست آخر مجازی بودن توصیه می شود. 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:53  توسط ترگل بهرامی  | 

 

درد دارد و از دست من کاری ساخته نیست. همین قدر که چمباتمه بزنم کنارش و فضای سنگین اتاقش را تنفس کنم و به ناخن های نامرتب انگشت های پایم خیره شوم.

درد دارد و من نمی دانم از چیست، از کجاست، چه شده و چقدر است. همین قدر از دستم برمی آید که زل بزنم به ابروهای گره خورده اش و اشک هایی که روی گونه هایش می چکد و به این فکر کنم که چقدر صورتش زیباست...

بچه که بودم فکر می کردم مگر زن های زیبا هم غصه می خوردند یا درد می کشند؟مگر کسی پیدا می شود که یک زن زیبا را دوست نداشته باشد یا ولش کند و برود؟ مگر زن زیبا هیچ وقت تنها می ماند؟ و مگر چه چیزی بیشتر از تنهایی درد دارد آن قدر که آدم هیچ کاری نتواند بکند و گریه اش بگیرد از تنهایی خودش و دلش برای خودش بسوزد؟ وقتی بزرگ شدم، گفتم : ای بچه ی احمق...

 هنوز درد دارد. جراحتش جایی درون روحش است. به چشم دیده نمی شود. شاید فقط خودش می تواند ببیندش. من که چیزی نمی بینم. من دوستش دارم و به این خاطر کنارش می نشینم تا گریه کند. تا جلوی یک نفر دیگر برای خودش دلسوزی کند. یک نفر که به جانش غر نزند و مدام به خاطرش نیاورد که باید قوی باشد،باید بلند شود برود دست و صورتش را بشوید و برود بیرون یک کم راه برود.من می دانم از این که همیشه باید قوی باشد خسته شده.من حرفی نمی زنم. بیرون برف می بارد.بی صداست.مثل اشک ریختن او.

خیلی خب زن زیبای من، از نگاه کردن به صورت غمگینت خسته شدم... می خواهم بروم قهوه ای چایی چیزی درست کنم. وقتی برف می بارد که نمی شود همین جور دست روی دست گذاشت. گیرم عالم در بدترین وضعیتش است و ابرهای سیاه سرتاسر آسمانش را پوشانده.گیرم که بدترین بلا سرت آمده باشد.چای در شب زمستانی می چسبد.

روی پنجره ی بخارگرفته ی آشپزخانه با انگشتم نقاشی می کنم.آب جوش می آید که صدایت را می شنوم از توی دستشویی که داد می زنی :" برویم یک کم راه برویم." لبخندی می زنم. زیر کتری را خاموش می کنم.بیرون هنوز برف می بارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:31  توسط ترگل بهرامی  | 

 

خب می خواهم شعار بدهم. از این شعارها که تا به حال نتوانسته ام عملی اش کنم ولی مثل روز روشن است که درست است و پراهمیت.از این شعارها که این روزها خیلی به کارم می آید و خوب است مثل مانترا تکرارش کنم تا ملکه ی ذهنم بشود و بلکه کمکم بدهد از این وضعیت مسخره دربیایم. از این شعارها که مثل همه ی شعارها ظاهر خیلی ساده ای دارد ولی آدم جانش در می آید تا به آن عمل کند :

مادامی که دیگران را در رنج ها و ناکامی هایت مقصر بدانی، پایانی برای دردهای تو وجود نخواهد داشت.

 این ها را دارم به خودم می گویم.آن قدر این بخشم اشکال دارد که در وصف نمی آید.آن قدر دچار دردسرم کرده است که حدی ندارد. خیلی بد است، خیلی بد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:17  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank