هنوز هم یاد نگرفته ام خودم را مقایسه نکنم.
هنوز هم نتوانسته ام این صدای مخرب را در ذهنم خفه کنم که گاهی بی وقفه می گوید :" تو هیچی نشدی، تو هیچ کاری نکردی، تو نتوانستی..."
یکی از دختر دایی هایم مجری و خبرنگار شبکه ی بی بی سی فارسی شده است و از قرار معلوم در شب اول افتتاح این تلویزیون هم روی آنتن بوده است. طبعاً خانواده هیجان زده شده اند و مفتخر، بابت موفقیت یکی از اعضای خانواده. یکی از دایی ها با شوخی ِ شاید کمی مخلوط به بدجنسی، آن قدر اسم فامیل شان را تکرار کرده و از استعداد و هوش موروثی این خانواده گفته است که نوه ی دختری اش صدایش در آمده که" ای بابا نمی شود ما هم برویم فامیل مان را تغییر بدهیم؟"
در میان همه ی هیجانات ناشی از دیدن تصویر و خبر دختر دایی – که انصافاً هم بسیار باهوش، هم بسیار سخت کوش، هم بسیار بلند پرواز است – ترگل سرخورده ی وجود من شروع به شماتت خودش کرد و هیچ یادش نماند که وقتی دارد مقایسه می کند همه چیز را با همه چیز مقایسه کند، انصاف بدهد و حسد نورزد، که ملغمه ی این ها چیزی می شود که آدم را از پا در می آورد از بس که خودش را مورد بازخواست قرار می دهد و سرزنش می کند :"خب ولی تو نتوانستی از این کارهای مهم بکنی...تو متوسط و معمولی هستی ،خیلی خیلی معمولی!"
این جور وقت هاست که آدم پیش خودش دستش رو می شود که هنوز چقدر همه ی معیارهای این چنینی روی فکر و ذهنیتش مسلط است و چقدر خطاکار است که به جای بالا بردن تلاشش و دیدن ارزش هایش دستخوش این دست از احساسات می شود و خودش را کم اهمیت می پندارد.
این جوری ست که بعد در جمع خانواده در جواب این سوال که "خب، ترگل تو چه می کنی؟" طفره می رود از گفتن مشغولیاتش و سر و ته ماجرا را یک جورایی هم می آورد و بعد هم با بغضی فرو خورده سکوت می کند و سعی می کند توی چشم نباشد!
باز هم جای شکرش باقی ست که از این دست موقعیت ها پیش می آید که بتوانم بخش های تصحیح نشده و گرفتار وجودم را ببینم .هر چند که دیدن ِ خالی هم کافی نیست برای خلاص شدن، ولی این نقطه می تواند شروع محکم و جسورانه ای باشد.
گاهی حتی همین قدر که از خود سوال کنیم "حاضر بودی جای فلانی باشی، دقیقاً با همان شخصیت و همان تفکر و همان زندگی و همه ی چیزهای دیگر؟" و جواب نه بشنویم از خودمان ، می تواند یک قدم مهرآمیز باشد برای دور شدن از قیاس.
شاید این هم سوال بدی نباشد که گاهی آدم از خودش بپرسد :" چه اشکالی در معمولی بودن می بینی که از اعتراف به آن احساس حقارت می کنی؟"
و گاهی بعد از همه ی این سوال و جواب ها باید برج و باروهایت را خراب کنی و از اول بسازی...
