
نمی دانم برای شما هم همین طور هست یا نه، ولی من امسال اصلا هیچ حسی از آمدن بهار نداشتم. هیچ هیجانی برای استقبال از سالی نو، هیچ ذوقی ، هیچی شعفی که آرام آرام بخزد زیر پوستم، هیچ!
نمی دانم به خاطر این ناگهان گرم شدن هوا، بی زمستانی و بی برف و بارانی ست که امسال دچارش بودیم یا به خاطر این است که من با گرفتاریهای کاری مختلفی که آخر سالی دستم را بند کرده بودند نرسیده ام خانه تکانی اساسی بکنم، یا مال بیماری ست که این روزها خانه نشینم کرد یا به خاطر چیزهای جهانی تر و عمومی تری ست.مثلا این رکود اقتصادی ای که بناست در سال پیش رو پدرمان را دربیاورد، یا به خاطر جنگ که این چندماهه ی اخیر با آن آمار و اخبار وتصویر و تفسیرهای دهشتناکش حال همه مان را گرفت، یا انتخاباتی که هر چه مقدماتش پیش رفت کم تر امید بخش شد...
اما وقتی بهتر متوجه وخامت بی حالی و شدت بی تفاوتی ام نسبت به پدیده ی نوروز این سال شدم، که تنها مهمانی خانوادگی مان ـ که در آن تنها بازمانده های مهاجرت نکرده ی خانواده، طبق یک رسم چند ده ساله شب اول عید را دور هم جمع می شوند ـ به هم خورد. انگار که بار سنگینی از دوش من بردارند. انگار که برگزاری کامل و آبرومندانه ی این مهمانی در تمام این سالها وظیفه ای بر دوش من بوده است!! آن قدر از شنیدن خبر به هم خوردن مهمانی خوشحال شدم که تصورش را هم نمی توانید بکنید! ولی زمانیکه فهمیدم جوان های دیگر فامیل چقدر از این موضوع دلخور، عصبانی یا حتی غیرتی شده اند، با خودم گفتم ترگل انگار وضعت خیلی خراب است!
امروز از صبح که بیدار شده ام با خودم فکر می کنم آخر این طور که نمی شود. بالاخره باید یک راهی برای اشتیاق ایجاد کردن وجود داشته باشد! این بهار کهنسال دارد از راه می رسد و یعنی من حتی نمی توانم به حرمت موی سپیدش چند گلدان گل پشت پنجره ام بگذارم؟ پارسال در فقط می نویسم برای نوروز یک شعر نوشتم و امسال هیچ؟!
حالا تصمیم دارم یک تکانی بخورم. دور و برم را جمع و جور کنم و بزنم بیرون. بروم چند تا گلدان کوچک بخرم، چند تا عیدی برای کوچک ترهای فامیل، ماهی های بیچاره ی توی تشت ها را کنار خیابان دید بزنم و با نگاه کردن به سبزه ها و سنبل ها که دم مغازه ها چیده شده اند به خودم یادآوری کنم که دارد یک اتفاق هایی می افتد. فارغ از آن همه دیوانه بازی های قبل عید، آن همه جنون خرید ِ مردمی که مدام هم از بی پولی می نالند، آن همه شلوغی و ترافیک و بزن بکش، بالاخره یک سال گذشته است و من اگر اندازه ی یک استقبال مختصر و محقر از بهار ، اشتیاق ورود به سال نو را در خودم ایجاد نکنم ، در این سال سخت ِ پیش رو با کدام انگیزه و توان می توانم پیش بروم؟ آن هم با این همه آرزویی که برای رشد درونی و بیرونی خودم کرده ام و این طلسمی که آخر سالی افسونش را شکسته ام تا در روزهای آینده به بارش بنشانم...
باید از جایم بلند شوم و کاری بکنم در جستجوی اشتیاق از دست رفته ی ناب این روزها...
پی نوشت : برای این پست دلم می خواست یک عکس خوب بهاری بگذارم، آرشیوم را زیر و رو می کردم و انگار برای آن که خوب از بی رمقی این روزهایم خجالت زده شوم ،برخوردم به این عکس که مرا در حال شستن شیشه ها در آستانه ی سال ۸۷ نشان می دهد!
