تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

"عشق (نیز) خوش است زیرا که دشوار است.عشق آدمی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوارترین ریاضت ها باشد.عشق بزرگترین جلوه ی ذات ماست و عملی نهائی است که همه ی اعمال دیگر برای تدارک آنست. به همین سبب جوانان که در همه چیز تازه کارند شیوه ی عاشقی را نمی دانند و باید آن را بیاموزند.(...)خطای بزرگ و دائمی جوانان در این جاست که تا عشق برایشان استیلا یافت کام می جویند، زیرا که ناشکیبی در طبع ایشان است و آنگاه که هنوز روانشان پریشان و ناقص و بی انتظام است خود را در آغوش یکدیگر می افکنند. اما از این آمیزش ِمواد ضایع که ایشان وصل و سعادتش می نامند زندگانی را چه حاصل؟هر دو از معنی کمال و وسایل رسیدن به آن غافل می شوند و عالم خاموشی را که هزاران امید در آن است به پریشانی بی ثمری می فروشند که از آن جز دلزدگی و مسکنت و ناکامی نتیجه ای نمی توان یافت..."*

 

صدای تو سبز

زبان شهوتناکت

سرخ

چشمان مستی آورت

به رنگ سیاهی شب

انعکاس تصویر من در آن

سپید

مثل ماهتاب

بوسه ات

آبی

آغوشت

بی قراری...

من در تمنیات ما

خودم را بی خود می سازم

و داستانمان را

به یک شب

هوس و عیش

سخت می بازم...

 

 

*چند نامه به شاعری جوان/ راینرماریا ریلکه/ ترجمه ی دکتر پرویز خانلری/انتشارات معین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:19  توسط ترگل بهرامی  | 

 

دروغ نمی گوید. عاشق شده. ولی عاشق چه کسی؟عاشق چه چیزی؟ تو یا تصویری از تو؟ تو یا تصویری مبهم و گنگ از زن ایده آلش؟تو را می بیند یا آنچه را که دوست دارد ببیند؟

برایت همه ی این ها را می گویم. از تجربه های خودم هم می گویم. به نظرم این جا جای تو نیست.نباید این طور سرسپرده بشوی فقط به این دلیل که کسی به یکی دوبار دیدنت ادعا می کند سرسپرده ات شده...سرسپردگی،دلدادگی،عشق شاید فقط در بستر زمان بتواند شکل بگیرد. دارم تمام سعی ام را می کنم که نشانت بدهم تو در این مقطع فقط ممکن است جاذبه ی جنسی ایجاد کرده باشی و این جور خواستنی بودنت برای آن آدم ،یعنی او به خودش و البته به تو فرصت کافی برای دیدن و بیشتر دیدن نداده.به خدا صبر چیز خوبی ست. به خدا آهستگی یک فضیلت است و من این ها را با پرداخت هزینه های سنگین فهمیده ام. حیف که تو صدای مرا نمی شنوی و داری همان خطاهایی را می کنی که من و خیلی های دیگر هم مرتکب می شویم و ناکامی را تجربه می کنیم.

به نظرم می رسد بی فایده است. من غصه می خورم که می بینم یک نفر می تواند از روی چاله ای که من قبلا تویش افتاده ام و به همین دلیل می شناسمش بپرد و وقت تلف نکند، و به جایش دارد با سر شیرجه می زند به قعر آن.من دلم می سوزد ولی باید به خودم بگویم : بی خود می کنی دلت می سوزد.حرفت را زدی، از خطاهای خودت گفتی و حالا دیگر کنار بایست چون هر کس در زندگی اش باید راه و بی راهه های خودش را امتحان کند. تو گر طبیبی سر خودت را دوا کن و حواست باشد اگر کسی که مورد تاییدت است ،از راه ها و بی راهه هایش گفت،چشم و گوشت را باز کن. محض رضای خدا آسمان و ریسمان به هم نباف تا حرف درست را قبول نکنی.وقتت را تلف نکن، از روی چاله ها بپر.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط ترگل بهرامی  | 

 

جلو اومد.خودش رو معرفی کرد. اسمش رو می دونستم.بهش گفتم که اسمش رو می دونم.لبخند زد. لبخندش قبلا هم نظرم رو جلب کرده بود.صورتش رو خیلی شیرین می کرد.شروع کرد به حرف زدن. نظرم رو راجع به کارها پرسید.روی چندتایی که ازشون خوشم اومده بود حرف زدیم.حرف هاش درست و دقیق و بامطالعه بود.بعد سکوت.از اون سکوت ها که توشون آدم ها توی نخ و کوک ِ هم هستن بدون اینکه که واقعا به هم نگاه کنن .از اون سکوت ها که آدم توش داره به خودش و به اون دروغ می گه که حالتش خیلی عادیه و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. بعد پرسید به چه کاری مشغولم این روزها.کمی از مشغولیات من حرف زدیم.صورتش برام دوست داشتنی بود، بخصوص وقتی این جور با دقت گوش می داد.بعد دوباره سکوت. از اون سکوت ها که مثل جامپ کات عمل می کنه. از اون سکوت ها که مکالمه رو ناگهان به جایی غیرمنتظره پرتاب می کنه.از اون سکوت هایی که برای من خیلی آشنا هستن. پرسید چقدر وقت دارم. پرسیدم برای چه کاری؟ گفت برای یک قهوه مهمان او.سکوت کردم.از اون سکوت ها که آدم پژواک صدای پیشنهاد دهنده رو توی وجودش می شنوه.پژواک صدا رو کم کردم تا ازاین سکوت استفاده کنم برای گوش دادن به صدای خودم.که بفهمم چی دلم می خواد. یک قهوه مهمان او...؟ گفتم : شاید وقتی دیگر...لبخند زد و گفت : باشه . یک لحظه دلم خواست همان جا بهش بگم که لبخندهاش خیلی دوست داشتیه.  اما سکوت کردم. از اون سکوت های به جا که آدم رو نجات می دن و جلوی خیلی اتفاقات زود تر از موعد یا اتفاقات بی مورد را می گیرن.بعد من هم لبخند زدم و گفتم خداحافظ. گفت به امید دیدار و ما از هم جدا شدیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:23  توسط ترگل بهرامی  | 

 

برای شما هم پیش آمده؟ این که در تصمیم گیری های مهم و جاهایی که الزاماً باید روی "نه" خودتان بایستید، تحت تاثیر حرف هایی که می شنوید یا اصرارهای بی جا تسلیم بشوید و مرزها و قوانین خودتان را نادیده بگیرید؟ برایتان پیش آمده چیزی را که حستان در موردش هشدار می دهد جدی نگیرید و از همان نقطه ضربه بخورید؟برایتان پیش آمده وقتی همه چیز طبق پیش بینی هایتان اتفاق افتاد یک جور خاصی دلتان بسوزد و خودتان را سرزنش کنید؟

ناتانیل براندن در کتاب روانشناسی عزت نفس می گوید :" آگاهی اگر به اقدام منتهی نشود، نوعی خیانت است.بی اعتنا کردن ذهن است. زندگی آگاهانه چیزی بیش از دیدن و دانستن است.زندگی آگاهانه یعنی بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم عمل کنیم."

برای من بارها پیش آمده که به ذهنم خیانت کرده ام یا برداشت ها و حس هایم را بی اعتبار کرده ام .تنها با این امید که با آگاهی نسبت به ناآگاهی هایم راه و روش هایم را تغییر بدهم، می توانم خودم را ببخشم ، از سرزنش کردن خودم دست بکشم و فرصت بدهم به خودم برای جبران و برای بهتر زندگی کردن...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

از اولین طلاق رسمی که در این مرز و بوم اتفاق افتاده چقدر، چند سال می گذرد، نمی دانم...ولی می دانم و می بینم که طلاق به چیز شایعی تبدیل شده که آمار و ارقامش به شکلی روز افزون بالا می رود.کمتر خانواده ای را سراغ دارم که در کل فامیلشان حداقل یک مورد طلاق اتفاق نیفتاده باشد.دیشب یکی از دوستان که خودش یک زن مطلقه است می گفت که در کلاس سی نفری دخترش در مدرسه شان پنج نفر به اصطلاح بچه های طلاق هستند.نمی خواهم عدد و آمارش را دربیاورم که برای این منظور منابع حتما موجود هست.قصد هم ندارم بگویم اه اه  طلاق چقدر چیز بدی است، چون خودم به عنوان یکی از آن به اصطلاح بچه های طلاق ـ که من اصولاً با این ترکیب مشکل دارم ـ نه تنها از این بابت ناراحت نیستم و احساس کمبود نمی کنم بلکه فکر می کنم در مواردی که خانواده پرتشنج،ناآرام و پرتضاد است و را ه های دیگر هم برای حفظ کانون خانواده جواب نداده، طلاق می تواند روشی برای بهتر شدن زندگی همه ی افراد خانواده باشد.

طلقی و طرز نگاه جامعه به آدم های بعد از طلاق و به طور خاص زنان مطلقه چیزی ست که می خواهم ازش حرف بزنم.به ویژه زنانی که بعد از طلاق به هر دلیل ازدواج نمی کنند و این بار" زن مطلقه بودن" را با همه ی نا امنی ها و سوء تعبیرهایش حمل می کنند.

سالها پیش یکی از زنان مطلقه ی فامیل ما به همراه چند نفر از دوستان زنش که هیچ کدام شوهر نداشتند ـ یا جدا شده بودند یا اصلا ازدواج نکرده بودند ـ به ویلای پدر یکی از این خانوم ها می روند تا چند روزی استراحت کنند. در بدو ورودشان پدر صاحب ویلا ـ که عاقله مردی سابقاً نظامی بوده ـ  از دخترش سوال می کند که خانم ها شوهرهایشان کجا هستند و چرا همراهشان نیستند.آن خانم برای پدرش توضیح می دهد که مهمان هایشان به هر صورت هیچ کدام شوهر ندارند.آقا هم با لحن پرمعنایی می فرمایند :" پس خانم ها بلا متصدی هستند! "

این طرز تلقی جدا از جنبه ی طنزش خیلی هم شایع بوده و هست. هر چند که من فکر می کنم اصولاً زن های طلاق در این سالهای اخیر خیلی سدها را شکسته اند و خیلی تعریف ها را عوض کرده اند.زنی که می خواهد بعد طلاقش زندگی آزادی داشته باشد و خودش را ملزم نمی داند که صرفاً برای امن شدن زیر سایه ی یک مرد دیگر قرار بگیرد.

شاید چون دیشب در جمعی بودم که چند زن جوان مطلقه حضور داشتند ذهنم به این چیزها بیشتر معطوف شد و دلم خواست چیزکی بنویسم درباره شان.شاید چون می دانم که این صفحه را می خوانند دلم خواست یک جوری بهشان بگویم که خیلی به نظرم محکم آمدند و خدا می داند هیچ چیز جز نترسیدن از ناشناخته ها یا تحمل سختی انتخاب های این چنینی به قیمت به دست آوردن آرامش و عزت نفس، نمی تواند باعث پیشرفت ـ چه در ابعاد فردی چه اجتماعی ـ بشود.

حالا فکر نکنید من دارم می گویم طلاق چیز خوبی ست، نه. قطعاً طلاق هم آسیب های خودش را می زند و وضعیتی مطلوب نیست. شاید گاهی فقط انتخابی ست بین بد و بدتر.فقط دارم می گویم که تحسین می کنم زن هایی را که با وجود باید نباید های تاریخی و اجتماعی مان وضعیت بدشان را تغییر می دهند و با وجود همه ی مسائل ریز و درشتی که همه می دانیم  پس از بلامتصدی شدن در انتظار آن هاست، به سمت بهتر شدن و از نو ساختن می روند.

خواستم بگویم دست مریزاد!

همین.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:59  توسط ترگل بهرامی  | 

 

سرما  مرا نیش نمی زند

سکوت  گوشت هایم را نمی جود

فقدان  استخوان هایم را خرد نمی کند

ترس  دندان هایم را نمی سابد

من در فاصله ای بین  نهایت درد و نهایت پیروزی

سرعت می گیرم

و گذشته در آغوشم جان می کند

 

اشک  چشمانم را نمی پوشاند

درد  قلبم را نمی پوساند

فریاد خفته ای  روحم را نمی سوزاند

من زنده ام

دیروز هم همین حالا جان داد

 

اشک های حزینت را می نوشم

پیرهن عریانی ات را می پوشم

خودم را به غصه ای حقیر نمی فروشم

 

گذشته هفتاد کفنش را پوساند

من زنده ام

فردا هم فرزندی در راه است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:36  توسط ترگل بهرامی  | 

 

سال سوم هنرستان بودیم.دخترانی بودیم ظاهرا بالغ. اما به قول قدیمی ها هنوز عقل رس نبودیم.نمی دانم شاید حالا هم نباشیم...القصه دختری توی کلاسمان داشتیم که تبدیل به تفریح بعضی بچه ها شده بود. دخترک ظاهر دلچسبی نداشت : بیش از اندازه ریز بود، چهره ی غریبی داشت و چشم هایش یک جور عجیبی روشن بود. همیشه هم دور چشم هایش را مداد سیاه می کشید.موقعیت مالی خانواده اش خیلی پایین بود و ما بعضی وقت ها پدرش را که می آمد دنبالش می دیدیم و  کم بضاعتی شان خیلی از سر و وضع پدرش معلوم بود.از سر و وضع خودش هم می شد فهمید... فامیلش چند بخشی بود و یکی از بخش هایش هم کلمه ی تقی بود. بچه ها تقی صدایش می کردند.من اینجا می نویسم "میم". دوست ندارم آن اسم را تکرار کنم.

میم دختر خیلی آرام یا درست تر بگویم دختر خیلی افسرده ای بود. با کسی حرف نمی زد. به کسی محل نمی گذاشت و بعدها من فکر کردم شاید به این خاطر بوده که کسی هم به او محل نمی گذاشت و دل کسی نمی خواست با او دوستی کند...

توی دخترهای کلاس ما چند تایی از آن شرورهایی که همه ی کلاس ها و مدرسه ها دارند پیدا می شد. از آنها که از صبح تا بعداز ظهر توی مدرسه دنبال سوژه بودند که دست بگیرند و بخندند.یکی از تفریحاتشان هم این بود که بند می کردند به میم که" تو چقدر خوشگلی، چقدر لوندی، بگذار یک کم آرایشت کنیم ...و حالا پاشو برایمان برقص حال کنیم!"

برمی داشتند دختر بیچاره را آرایش می کردند و می انداختند وسط .دست می زدند و روی میز رِنگ می گرفتند و هلهله می کشیدند و میم هم آن وسط به خیال این که آنها واقعا محو زیبایی و دلبری اش هستند با همه ی توانش می رقصید...صحنه ی خیلی ناراحت کننده ای بود، لااقل برای من که اینطور بود.بچه های کلاس همه از این نمایش مسخره روده بر می شدند و تنها کسی که واقعا نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد دخترک بیچاره بود...

میم یک دوست پسر هم داشت که هر روز قبل از مدرسه توی پارک نزدیک به آنجا با هم قرار می گذاشتند و  بچه هایی که مسیرشان از جلو یا توی پارک بود آن ها را  با هم دیده بودند.شنیده بودم که چندباری هم همین دسته ی اشرار صبح زود قبل از مدرسه که میم و دوست پسرش توی پارک قدم می زدند، دنبالشان راه می افتادند و مسخره بازی درمی آورند. چرت پرت می گفتند ،متلک می پراندند و بعد هم توی مدرسه گیر می دادند بهش که " عجب دوست پسر توپی داری! از کجا تورش کردی؟ با ما هم دوست می شود یا نه...؟ازش بپرس دوست هایی دارد که عین خودش باشند؟" و از این مزخرفات...از قرار معلوم دوست پسر میم به اصطلاح آن روزهای ما خیلی جواد بود. هر کسی می دیدش می آمد و به مسخره چیزی می گفت...

یک بار یکی از بچه ها که دوست داشت دسته ی اشرار آدم حسابش کنند،محض خود شیرینی، به دروغ به گوش میم رساند که پسرخاله ای دارد که دکتر است و پولدار و خیلی خیلی خوش تیپ، که قصد دارد ازدواج کند و او هم قصد دارد میم را معرفی کند و حتم دارد که پسرخاله اش در یک نظر عاشق او می شود! حتی شنیده بودم که بی انصاف  عکس یک هنرپیشه ی خارجی را هم آورده که مثلا این پسرخالمه و یک جوری توی کلاس چرخانده که تقی ببیند.دختر بیچاره مطمئنا صاحب واقعی عکس را نمی شناخت...

میم بی خبر از همه جا ذوق کرده بود و هر روز از آن دختر سراغ پسرخاله اش را می گرفت که کی می آید به خواستگاری او...بچه ها با این قصه ماجراها داشتند و اصلا تبدیل شده بود به یکی از مشغولیات مهمشان که تمام مدت فکر کنند ببینند چه نقشه ای بریزند که آخر این بازی در حد اعلایش خنده دار و مضحک از آب دربیاید.

راستش این داستان ها مدت زیادی بود که اذیتم می کرد. از دست این بچه ها حرص می خوردم و نمی فهمیدم چه کار می شود کرد. تا این که یک روز بالاخره میم را کنار کشیدم و در حالی که سعی می کردم عصبانیتم را کنترل کنم بهش حالی کردم که مدتهاست سوژه ی بچه ها شده و برایش دست گرفته اند و چه و چه. احتمالا از روش خیلی ابتدایی و اشتباهی برای فهماندن این چیزها استفاده کردم چون دختر بیچاره به گریه افتاد و آن هم چه گریه ای!

گوشه ای نشاندمش و سعی کردم آرام آرام حالی اش کنم که تمام آن برنامه هایی که سرش درمی آورند، این که تشویقش می کنند که برقصد، این که از دوست پسرش تمجید می کنند، همه و همه برای لذت و تفریح خودشان است. گریه اش کمی آرام گرفت و من سعی کردم به خیال خودم سوالات جدی تری را در ذهنش ایجاد کنم. مثلا این که چرا اجازه می دهد این رفتار را با او بشود، چرا می گذارد آرایشش کنند، مسخره اش کنند و  و  و...تا آن جا که رسیدم به این سوال که "اصلا تو چرا یک دوست صمیمی نداری؟" جوابی که داد کاملا دور از تصورم بود، اصلا انتظارش را نداشتم. گفت :" شاید به خاطر اینکه من خیلی مغرورم"!!!!!

چه می توانستم بگویم...؟ذهنم قادر نبود مسئله را حلاجی کند. نمی دانستم چطور می شود گفت این چه غروری ست که این طور خودش را تحقیر می کند؟ نمی فهمیدم چه کنم در مقابل این سدی که داشت برای پذیرفتن واقعیت...ناامید شدم.دمغ شدم.دیدم که نتوانستم کمکی بکنم.

ضربه ی آخر را هم وقتی خوردم که شنیدم چند روز بعد از آن صحبت،باز سراغ آن خواستگار خیالی را گرفته است.

بعدها که خودم در شرایط خاص انعطاف ناپذیری های خودم را در مواجهه با حقایقی که خیلی وقت ها موجب تحقیرم هم بود دیدم، بهتر این مکانیزم را درک کردم و البته این هم دستگیرم شد که اگر خود آدم نخواهد هیچ کس نمیتواند به آدم کمک کند یا ذهن آدم را روشن کند.هیچ سیلی ای آدم را از خواب بیدار نمی کند،مگر آنکه آدم طالب بیداری باشد...

حالا سالهاست که دیگر برای کسی آن جور بالای منبر نمی روم، از بس که در خودم همان خطاهایی را دیدم که دیدنشان در دیگران شگفت زده ام می کرد...

از میم به کل بی خبرم. سرنوشتش را نمی دانم اما از ته دل آرزو می کنم عزت نفسش جایی بیدار شده باشد، خودش را نجات داده باشد و راههای درستی پیش گرفته باشد.حالا خوب می فهمم که خوشبختی مان ممکن نیست الا با به دست آوردن و حفظ عزت نفسمان...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:30  توسط ترگل بهرامی  | 

 

قربون خدا بروم که هر وقت بنده اش طلب کمک می کند بی معطلی نیروهایش را می فرستد.

این نامه را سرگشاده برایت می نویسم چون نمی دانم چرا فکر می کنم لطف نامه ی سرگشاده بیشتر است و یک جورایی اعلام این است که ایهاالناس فلانی را من خیلی دوست دارم و برایم خیلی عزیز است…

نمی توانی تصور کنی که نامه ات که در آن دقیقا همان چیزهایی را که می خواستم بشنوم نوشته بودی، چقدر نجاتم داد، چقدر سرشارم کرد و چقدر جواب سوال هایی بود که پیدا کردن جوابشان می توانست سردرگمم کند. آن سطرهایت که آن طور با مهر نوشتی برایم و از ته دل از تجربه هایت گفتی آن قدر به وجدم آورد که نمی توانستم آرام روی صندلی بنشینم و مدام جلوی مونیتور وول می زدم و با خودم می گفتم که چه افتخاری ست با تو دوست بودن و با تو حرف زدن…

دوستی هایی در جهان هست که هیچ چیز کم رنگشان نمی کند، از سکه نمی اندازدشان و حتی روز به روز با ارزش تر می شوند. کم پیش می آید برای آدم که بعد از گذشت زمان طولانی همچنان احساس کند که رابطه اش تر و تازه مانده و وجد آور است هنوز.دوستی با تو از این دست دوستی هاست.

آدم با هر کسی نباید درد دل کند. درد را درد کشیده می فهمد و تو حرف درست را از دردکشیده ای که دلسوزت است فقط می توانی بشنوی. حرفی که حساب باشد و به جای آنکه برای زخمت مثل یک مسکن، تسکینی موقت باشد، شفایت دهد و سوزشت را ناگهان آرام کند…

شاید در دوستی تشکر به آن مفهوم رسمی اش وجود نداشته باشد. به جای تشکر بگذار خدا را شکر بگویم که دوستی ات را دارم و بگذار دعا کنم که داشته باشمت، در همه ی روزهای آینده.خودت، شعورت و عشقت را.

تولد پسرت هم پیشاپیش مبارک.خوش به حالش که تو مادرش هستی . خوش به حالش…

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:41  توسط ترگل بهرامی 

 

در یک روز آفتابی بودیم و با هم به سمتی حرکتی می کردیم. اون یکسره غر می زد و من هم یک بادکنک قرمز دستم بود. توی سرزمین ما این موقع سال یعنی اول بهار، درخت های وارونه عجیب پرشکوفه می شن.ما از معروف ترین جاده ی شهر رد می شدیم که به بهشت دوقلو معروفه. من دست اون رو که همچنان غر می زد با مهربونی گرفتم و فشار دادم. آخه خیلی دوستش داشتم. حتی با این که داشت خیلی غر می زد.

باد ملایمی می اومد و کمی گرد و غبار توی هوا بود. روی بال های کوچولوش چند تا شکوفه ی کوچک نشسته بود که خیلی هم بهش می اومد. با تحسین نگاهش کردم.همیشه جذابیتش مجذوبم می کرد.با بدخلقی گفت : به چی این طور زل زدی؟ لابد داره از بال های کج و کوله ی من حالت بهم می خوره نه؟ خیال کردی بال های خودت چه شکلی ست؟ زشت! از مال من هم زشت تر!

لبخندی زدم. بادکنک قرمزم با وزش ملایم باد رقص خوشگلی می کرد.

به قسمتی از جاده رسیدیم که رودخونه ی موج پروانه ای از میون اون عبور می کرد. این بزرگترین رودخونه ی این حوالی بود و پروانه های رنگی از درونش می جوشیدن و موج های رنگینی ایجاد می کردن. چند صد سال پیش این رودخونه به دهان اژدها معروف بود و در حقیقت باتلاقی بود پر از مارهای سمی و موجودات لزج وحشی که در تاریکی قل قل می زدن و بوی تعفن در همه جا پراکنده می کردن و بعد مثل همه ی قصه هایی که از روز اول به دنیا اومدن جهان - که فقط خدا می دونه کی بوده - یک قهرمان پیدا شده و سالیان درازی با همه ی پلیدی های سرزمین ما جنگیده تا بالاخره این جا به این شکل امروزی اش در آرامش و زیبا درآمده.هر بار از روی رودخونه ی موج پروانه ای مان پرواز می کردیم من یاد استادم می افتادم که می گفت دهان اژدها در زیر این رود زیبا هنوز وجود داره و اگر توازن به هم بخوره مارها به جای پروانه ها از زیر زمین می جوشن.

من و کوچولوی غرغرو  هم چنان به راهمان ادامه دادیم.کوچولوی غرغرو هم همچنان به غر زدنش ادامه می داد.سرزنشش نمی کردم.می دانستم به خاطر یک چیزهایی غصه اش شده و دلش سوخته. جایی ایستادیم. زیر درختی که به درخت حیات معروف بود و فرشته های دوقلوی متاترون و شکینا نگهبان هاش بودن.بغلش کردم. بهش گفتم که به وجودش ،به زیبایی هاش افتخار می کنم.گفتم که لطف بال هاش به اینه که چند تا شکوفه ی کوچک سرگردونی که روشون می نشینه زیباترشون می کنه...گریه کرد و بعد آروم گرفت.بعد لبخند زد و بادکنک قرمز رو از دستم قاپید و مشغول بازی شد.

استادم هیشه می گفت : هیچ وقت به ظاهر وقایع اعتماد نکن.گاهی زیر رودی مملو از اژدها و مار امواج رنگینی از پروانه های رقصان در جریان است.

راست می گفت.

زل زدم به بادکنک قرمز خوشگل که در هوا می چرخید.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط ترگل بهرامی  | 

 

"دارم بهت می گم. شب حرکت کنیم بهتره."

من لباس هام رو توی چمدونم می چینم. چمدون من آلبالوییه. مال اون آبیه. آبی تیره.

موهاش رو شاه بلوطی کرده. من مشکی اش را بیشتر دوست داشتم. قراره بریم عشق اون رو ببینیم. عشقش موی شاه بلوطی دوست داره. من عشقی ندارم. موهام هم سیاهه.یک کم هم تاب داره.

با هم  توی کلاردشت قرار گذاشتن. پسرک خونه اش اون جاست.اهل این جاست البته. مشکل قلبی داره.زندگی در آب و هوای تمیز تجویز پزشکه.

من راننده ی خوبی هستم. در جاده و در شب، مشکلی ندارم. با احتیاط می رونم و چابک.

"شب حرکت کنیم.جاده خلوته" من اصرار دارم. دخترک شاه بلوطی خب ولی معلومه که دلش می خواهد همین حالا حرکت کنیم. چند روز آینده تعطیلاته. می دونم گیر می کنیم توی جاده. ولی حرف به گوشش نمی ره.

وقتی توی راه هستیم با هیجان از عشقش حرف می زنه. از خونه ی رویایی  و کوچولوش ، باغچه اش و سبزی هایی که کاشته و چه و چه. جاده همون طور که حدس می زدم شلوغه.من یک سیب گاز می زنم و سرم رو با آهنگی که  توی پخش ماشین گذاشته و نمی دونم چیه  تکون می دم.

 غروب می رسیم. آدرس رو پیدا می کنیم. بالکن خونه رو که از دور می بینه بلند و باهیجان می گه :" اون جاست، اون جاست!" نگاهش می کنم و از خودم می پرسم چرا زن های عاشق این قدر زیبا می شن؟

نزدیک که می رسیم عشقش از توی بالکن ما رو می بینه و دست تکون می ده.  تا چشمش به عشقش می افته دوباره می گه :" اوناهاش اوناهاش!" چرا زن های عاشق همه چیز را دو بار تکرار می کنن؟!

دو نفر به استقبالمون اومدن.عشق او و مردی که من نمی شناسمش.چمدون هامون رو می برن داخل. خونه ی عشقش راستی هم که دلچسب و دوست داشتنیه.

 کمر و پاهام از رانندگی طولانی درد گرفته و نمی دونم چرا نگاه این مردی که نمی شناسمش این قدر برام مطبوعه .نگاه ملایمی که آدم رو فراری نمی ده.کم کم حتی احساس می کنم نگاه گاه و بی گاه ِ دزدانه اش مثل جریان زلال یک چشمه ی آب گرم تسلی می ده منو. از جام  بلند می شم و بی خودی توضیح می دم : "می رم چمدونم را باز کنم ." مرد ناشناس با لبخند شرمناکی که سعی داره پنهانش کنه،بی خودی توضیح می ده : "من داشتم می رفتم ،ولی فکر کنم حالا جاده خیلی شلوغ باشه. فکر کنم بهتره یک کم دیگه هم بمونم . من هم می رم چمدونم را باز کنم."

شاه بلوطی چشماش می خنده و انگار می گه : "خوب شد شب حرکت نکردیم، نه؟"

چمدون من آلبالوییه. چمدون اون مرد سبزه. سبز سیر.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 8:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

من این جا می نشینم

با یک لیوان ِ بزرگ

 چای داغ

و به تو که می باری بی امان

بی درنگ، ناگهان

چشم می دوزم و دل می بازم و

از نیش درد ِ خوشایندی که

 خنکی تنت روی داغی ِ زخم هایم می سازد

می سوزم و

 می سازم

شعری برای تو

برای تو

ای برف ِ ناگهان که می باری بی درنگ، بی امان...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:18  توسط ترگل بهرامی 

 

 اونا بدن ها ی شنی داشتن و صورتشون هر دقیقه شکل عوض می کرد.درشت اندام بودن و موقع حرکت صدای مشمئز کننده ای شبیه نفس نفس زدن ازشون شنیده می شد. نمی دونم چند تا بودن اما می دونستم به محضی که دستشون بهم برسه من رو با خاک یکسان می کنن. من رو هم تبدیل به شن می کنن.جایی که بودیم شبیه دالون های تو در تویی بود با حفره هایی این جا و اون جا و من می دونستم از توی این سوراخ ها و لابه لای این دالون ها باید خودم رو از دستشون نجات بدم.به نظرم می رسید زیر زمین هستیم. زیر خاک. موجودات زیر زمینی از در و دیوار بالا می رفتند و هوا اصلا به اندازه ای نبود که بشه خیلی دوام اورد، این جوری بود که تعقیب و گریز وحشتناکی شروع شد. من توی حفره ها می پریدم و از توی اون سوراخ های تنگ خودم رو بیرون می کشیدم و به یک دالان دیگه می رسیدم با یک عالم پیچ و حفره ی دیگه و اونا مثل گردبادی از شن دنبالم بودن. سوراخ ها به ظاهر خیلی کوچک و تنگ می اومدن و هر بار که می خواستم توی یکی شون بپرم مطمئن نبودم که بدنم جا می شه و می تونم از اون حفره رد بشم یا نه و هر بار هم  رد می شدم و می رفتم توی دالون بعدی.یک جایی متوجه شدم که من دارم پایین تر می رم. یعنی هر حفره منو به عمق بیشتری از زمین می بره و هوا هم مدام داره کم و کمتر می شه ، نور هم همین طور. به فکرم رسید که دارم راه رو غلط می رم و این جوری قبل از این که دست اون هیولاهای شنی بهم برسه از خفگی می میرم...ولی چه راه دیگه ای داشتم؟ این راهروهای تنگ و تو در تو  ظاهرا تنها مسیرهایی بود که وجود داشتن.فرصت این رو نداشتم که بایستم و اطراف رو خوب بررسی کنم تا ببینم مسیری جز این حفره های پیچ در پیچ ، مثلا روزنی به بالا، به سمت نور وجود داره یا نه. اونا با سرعت سرسام آوری در تعقیبم بودن و من بیش از اون می ترسیدم که جز حرکت در گورهای تو در تویی که  در مسیرم بودن جرئت نگاه کردن و پیدا کردن یک راه دیگه رو به خودم بدم.

به جایی رسیدم که تقریبا تاریک تاریک شد و شن ها شروع به ریزش کردن. داشتم زیر خاک دفن می شدم...باورم نمی شد. از خودم می پرسیدم مگه این راه های فرار از دست اونا نبود؟ مگه این دالون ها برای نجات من ساخته نشدن؟ و بعد به نظرم رسید که گول خوردم. به فکرم رسید که شاید ساختن این دالون ها هم کار خودشونه...دارن منو به دست خودم از بین می برن... زیر آوار شن توی این فکر ها بودم که صدای کثافت خس و خس نفس کشیدشون رو شنیدم. داشتن بهم نزدیک می شدن ولی من نمی تونستم حرکت کنم. نمی تونستم دیگه به گریز ادامه بدم. مطمئن نبودم کار درستی باشه...بهم کلک زده بودن، راه فرار در واقع دامی بود که خودشون برام گذاشته بودن : همه ی راه فرار های منو چشم بسته بلد بودن چون خودشون اونا رو درست کرده بودن. طبق برنامه ی اونا من اون قدر پایین می رفتم که خودم خودم رو زنده به گور می کردم و اونا برنده می شدن...بله، ماجرا همین بود! این ها همش حقه ی اونا بود ...

دیگه فرصتی باقی نمونده بود. یک قدمی من بودن . ریزش شن شدید تر شده بود و هیکل خاک آلود اونا به سمت من حرکت می کرد. کم کم دهنم پر از شن شد و بعد چشم هام و بعد دیگه نتونستم نفس بکشم ... و بعد با احساس خفگی از خواب پریدم. وحشت کرده بودم و بیشتر وحشتم به خاطر کابوسی نبود که دیده بودم. بلکه به این خاطر بود که خوب می دونستم این فقط یک خواب نبود. این یک کابوس مسخره و بی معنی که به خاطر پرخوری شب قبل پیش آمده باشه نبود...

هوا هنوز کاملا روشن نشده بود. سردم بود و دهنم خشک شده بود. دلم خواست به یک نفر زنگ بزنم، خوابم را تعریف کنم تا آرومم کنه...ولی...ترس برم داشت که نکنه این هم یک دالون دیگه به سمت پایین باشه.فکر کردم نکنه این وقت صبح کسی رو بیدار کردن که زود باش منو آروم کن، یک جور جلب ترحم کردن و خودخواهی باشه و از اصل و اساس چیزی تغییر نکنه.باید خودم این کار رو می کردم. باید به هر سختی ای بود خودم خودمو آروم می کردم.چشم هامو بستم و سعی کردم آخرین صحنه ی توی کابوس رو به خاطر بیارم و بقیه اش رو خودم بسازم. نمی دونم چقدر طول کشید، فکر کنم دوباره خوابم برد.وقتی بیدار شدم نور رو می تونستم ببینم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 9:3  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank