سال سوم هنرستان بودیم.دخترانی بودیم ظاهرا بالغ. اما به قول قدیمی ها هنوز عقل رس نبودیم.نمی دانم شاید حالا هم نباشیم...القصه دختری توی کلاسمان داشتیم که تبدیل به تفریح بعضی بچه ها شده بود. دخترک ظاهر دلچسبی نداشت : بیش از اندازه ریز بود، چهره ی غریبی داشت و چشم هایش یک جور عجیبی روشن بود. همیشه هم دور چشم هایش را مداد سیاه می کشید.موقعیت مالی خانواده اش خیلی پایین بود و ما بعضی وقت ها پدرش را که می آمد دنبالش می دیدیم و کم بضاعتی شان خیلی از سر و وضع پدرش معلوم بود.از سر و وضع خودش هم می شد فهمید... فامیلش چند بخشی بود و یکی از بخش هایش هم کلمه ی تقی بود. بچه ها تقی صدایش می کردند.من اینجا می نویسم "میم". دوست ندارم آن اسم را تکرار کنم.
میم دختر خیلی آرام یا درست تر بگویم دختر خیلی افسرده ای بود. با کسی حرف نمی زد. به کسی محل نمی گذاشت و بعدها من فکر کردم شاید به این خاطر بوده که کسی هم به او محل نمی گذاشت و دل کسی نمی خواست با او دوستی کند...
توی دخترهای کلاس ما چند تایی از آن شرورهایی که همه ی کلاس ها و مدرسه ها دارند پیدا می شد. از آنها که از صبح تا بعداز ظهر توی مدرسه دنبال سوژه بودند که دست بگیرند و بخندند.یکی از تفریحاتشان هم این بود که بند می کردند به میم که" تو چقدر خوشگلی، چقدر لوندی، بگذار یک کم آرایشت کنیم ...و حالا پاشو برایمان برقص حال کنیم!"
برمی داشتند دختر بیچاره را آرایش می کردند و می انداختند وسط .دست می زدند و روی میز رِنگ می گرفتند و هلهله می کشیدند و میم هم آن وسط به خیال این که آنها واقعا محو زیبایی و دلبری اش هستند با همه ی توانش می رقصید...صحنه ی خیلی ناراحت کننده ای بود، لااقل برای من که اینطور بود.بچه های کلاس همه از این نمایش مسخره روده بر می شدند و تنها کسی که واقعا نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد دخترک بیچاره بود...
میم یک دوست پسر هم داشت که هر روز قبل از مدرسه توی پارک نزدیک به آنجا با هم قرار می گذاشتند و بچه هایی که مسیرشان از جلو یا توی پارک بود آن ها را با هم دیده بودند.شنیده بودم که چندباری هم همین دسته ی اشرار صبح زود قبل از مدرسه که میم و دوست پسرش توی پارک قدم می زدند، دنبالشان راه می افتادند و مسخره بازی درمی آورند. چرت پرت می گفتند ،متلک می پراندند و بعد هم توی مدرسه گیر می دادند بهش که " عجب دوست پسر توپی داری! از کجا تورش کردی؟ با ما هم دوست می شود یا نه...؟ازش بپرس دوست هایی دارد که عین خودش باشند؟" و از این مزخرفات...از قرار معلوم دوست پسر میم به اصطلاح آن روزهای ما خیلی جواد بود. هر کسی می دیدش می آمد و به مسخره چیزی می گفت...
یک بار یکی از بچه ها که دوست داشت دسته ی اشرار آدم حسابش کنند،محض خود شیرینی، به دروغ به گوش میم رساند که پسرخاله ای دارد که دکتر است و پولدار و خیلی خیلی خوش تیپ، که قصد دارد ازدواج کند و او هم قصد دارد میم را معرفی کند و حتم دارد که پسرخاله اش در یک نظر عاشق او می شود! حتی شنیده بودم که بی انصاف عکس یک هنرپیشه ی خارجی را هم آورده که مثلا این پسرخالمه و یک جوری توی کلاس چرخانده که تقی ببیند.دختر بیچاره مطمئنا صاحب واقعی عکس را نمی شناخت...
میم بی خبر از همه جا ذوق کرده بود و هر روز از آن دختر سراغ پسرخاله اش را می گرفت که کی می آید به خواستگاری او...بچه ها با این قصه ماجراها داشتند و اصلا تبدیل شده بود به یکی از مشغولیات مهمشان که تمام مدت فکر کنند ببینند چه نقشه ای بریزند که آخر این بازی در حد اعلایش خنده دار و مضحک از آب دربیاید.
راستش این داستان ها مدت زیادی بود که اذیتم می کرد. از دست این بچه ها حرص می خوردم و نمی فهمیدم چه کار می شود کرد. تا این که یک روز بالاخره میم را کنار کشیدم و در حالی که سعی می کردم عصبانیتم را کنترل کنم بهش حالی کردم که مدتهاست سوژه ی بچه ها شده و برایش دست گرفته اند و چه و چه. احتمالا از روش خیلی ابتدایی و اشتباهی برای فهماندن این چیزها استفاده کردم چون دختر بیچاره به گریه افتاد و آن هم چه گریه ای!
گوشه ای نشاندمش و سعی کردم آرام آرام حالی اش کنم که تمام آن برنامه هایی که سرش درمی آورند، این که تشویقش می کنند که برقصد، این که از دوست پسرش تمجید می کنند، همه و همه برای لذت و تفریح خودشان است. گریه اش کمی آرام گرفت و من سعی کردم به خیال خودم سوالات جدی تری را در ذهنش ایجاد کنم. مثلا این که چرا اجازه می دهد این رفتار را با او بشود، چرا می گذارد آرایشش کنند، مسخره اش کنند و و و...تا آن جا که رسیدم به این سوال که "اصلا تو چرا یک دوست صمیمی نداری؟" جوابی که داد کاملا دور از تصورم بود، اصلا انتظارش را نداشتم. گفت :" شاید به خاطر اینکه من خیلی مغرورم"!!!!!
چه می توانستم بگویم...؟ذهنم قادر نبود مسئله را حلاجی کند. نمی دانستم چطور می شود گفت این چه غروری ست که این طور خودش را تحقیر می کند؟ نمی فهمیدم چه کنم در مقابل این سدی که داشت برای پذیرفتن واقعیت...ناامید شدم.دمغ شدم.دیدم که نتوانستم کمکی بکنم.
ضربه ی آخر را هم وقتی خوردم که شنیدم چند روز بعد از آن صحبت،باز سراغ آن خواستگار خیالی را گرفته است.
بعدها که خودم در شرایط خاص انعطاف ناپذیری های خودم را در مواجهه با حقایقی که خیلی وقت ها موجب تحقیرم هم بود دیدم، بهتر این مکانیزم را درک کردم و البته این هم دستگیرم شد که اگر خود آدم نخواهد هیچ کس نمیتواند به آدم کمک کند یا ذهن آدم را روشن کند.هیچ سیلی ای آدم را از خواب بیدار نمی کند،مگر آنکه آدم طالب بیداری باشد...
حالا سالهاست که دیگر برای کسی آن جور بالای منبر نمی روم، از بس که در خودم همان خطاهایی را دیدم که دیدنشان در دیگران شگفت زده ام می کرد...
از میم به کل بی خبرم. سرنوشتش را نمی دانم اما از ته دل آرزو می کنم عزت نفسش جایی بیدار شده باشد، خودش را نجات داده باشد و راههای درستی پیش گرفته باشد.حالا خوب می فهمم که خوشبختی مان ممکن نیست الا با به دست آوردن و حفظ عزت نفسمان...