تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

این جوریه دیگه...آدم ها برای هم عادی می شن.بودنشون و نبودنشون. به داشتن هم و به نداشتن هم عادت می کنن.دقایقی رو تجربه می کنن که توش در تب و تاب همدیگه ان و روزهایی هم از راه می رسن که توش حتی یک دقیقه هم به همدیگه فکر نمی کنن.

این جوریه دیگه...یک وقت هایی آدم ها همه ی روزشون رو با هم می گذرونن،همه ی تفریحاتشون، خریدها شون،گشت و گذارهاشون،مهمونی هاشون با همدیگه ست و بعد هم روزهایی از راه می رسن که هیچ از هم خبر ندارن.

بود و نبود بعضی آدم ها توی زندگی آدم اونقدرها فرق نداره. بعضی وقت ها که نبود بعضی ها خیلی از بودنشون بهتره.اما گاهی ـ خیلی به ندرت ـ پیش میاد که بعد از گذشت مدت زمانی از نبود کسی جای خالیش بیشتر به چشم آدم میاد و می فهمه که بودن اون آدم چقدر اساسی بوده و چقدر توی زندگی آدم نقش داشته.

شاید اگه به این ها فکر نمی کردم،شاید اگه خودم تجربه های این چنینی نداشتم، خیلی نمی تونستم حرف های امروزت رو باور کنم وقتی از جای خالی من توی زندگی ات گفتی.چقدر یک روزی تشنه ی شنیدن این حرف ازت بودم و چقدر حالا بی تفاوت بودم نسبت به شنیدنش...

من گاهی از کم رنگ شدن بعضی روابط غصه ام می شه.از اینکه ناگهان ـ یا به تدریج ـ همه چیز رنگ می بازه و کلمات و حرکات رسمی می شن و در بهترین حالت اگه هنوز جایی برای دوستی مونده باشه ، برای احترام به روزها و ساعت هایی که با هم گذروندن یک رابطه ی سرد و کمی متظاهرانه رو پیش می گیرن و همه ی تلاششون رو می کنن که به روی خودشون نیارن که روزی چیزی بینشون بوده.

ولی خب چه می شه کرد...این جوریه دیگه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:21  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 و شب گفت آری

به روز

به تیغ آفتاب...

آیا من تمامی شب را با تو

عشق ورزیدم و

تنها با تو؟

 

من تو را در دندان هایم

پنهان کردم

من مزه ی دهانت را نوشیدم و

حتی قهوه ی تلخ صبحگاه هم

شیرینی زبانت را

از کامم پاک نکرد

 

از این پس دنیا از این قرار است:

مزه ی دهانت را با خودم

به پشت میز کارم

به کوپه های شلوغ قطار

به خیابان های عریض و طویل

به باغ وحش ها

می برم و

زنده ات می کنم

با نفسی گرم

که در بدن تو

می دمم و دیگر

تیغ آفتاب

بستر بی خیالی مان را

نخواهد درید...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:58  توسط ترگل بهرامی 

 

چشم هاشو باز کرد. دماغشو خاروند. لب هاش رو روی هم فشار داد. کفترها روی هره ی پنجره بق بقو می کردن و سایه شون روی پرده ی سفید توری می رقصید.

روی شکم دراز کشید و تلفن پایین تخت رو برداشت. شماره گرفت.با صدای پایین صحبت کرد.

ـ الو...منم.امروز می تونم بیام...می بینمت.

کش و قوسی رفت و توی جاش نشست. انگشت های دستش رو شکست.بلند شد و رفت طرف توالت.چراغ توالت سوخته بود.صورتش رو شست ، حوله رو برداشت و برگشت توی اتاق. توی آینه ی قدی کنار در، زل زد به خودش.

موهاش رو بالای سرش جمع کرد.عطر زد و لاکش رو از کشوی پاتختی دراورد.نشست روی زمین.کسی در زد و پرسید : بیداری؟

ـ بیدارم

مرد چهل و شش و هفت ساله ای اومد تو و در آستانه ی در ایستاد:

ـ صبح به خیر

ـ ...

ـ بابا جان این قدر لاک نزن، ناخن هات خراب می شه ها.

ـ ...

ـ صبحانه نمی خوری؟

ـ نه، میل ندارم.

ـ جایی می خوای بری؟

ـ می رم خونه ی تینا اینا(لبشو گزید)

ـ کاری داری اونجا؟

ـ می خوایم فیزیک بخونیم (دستش لرزید و لاک روی کناره ی ناخن کشیده شد)

ـ خیلی خب.زود برگرد...راستی فردا امتحان ورودی اون دبیرستانه رو داری نه؟اسمش چی بود...؟ کارتت رو گرفتی؟

ـ آره

ـ آماده ای برای امتحان بابا جان؟

ـ آره

ـ باریکلا...من و شهلا جون داریم می ریم بیرون یه دوری بزنیم. تو هم زود برگرد. خب؟...

ـ ...

ـ خداحافظ

ـ ...

 

لاک صدفی، بلوز زرد، شلوار آبی!...بلند شد و دوباره جلوی آینه ایستاد. بلوزش رو دراورد. سینه بندش رو هم. از نیم رخ و تمام رخ خودشو تماشا کرد. سیر که نگاه کرد یه بلوز یقه باز ِ بی آستین سفید رنگ از توی کشو دراورد و بدون سینه بند تنش کرد. زیر بغل هاشو با بلوز زردی که دراورده بود از تنش پاک کرد و بنا کرد دنبال چیزی گشتن. لاک ناخن هاش هنوز خشک نشده بود و می چسبید این ور و اون ور. عصبی شد : اه...کجاست این؟

از زیر تخت اسپری اش رو پیدا کرد. دوباره زیر بغل هاشو خشک کرد و اسپری زد.رژ لب صورتی رنگش رو، روی لب ها و گونه هاش مالید و با دست پخششون کرد.تلفن زنگ زد:

- الو؟...دارم حاضر می شم دیگه. خیلی خب.تحمل کن (لبخند تلخی زد)  تا یک ربع دیگه.پلاک چند بودین؟....خب. خدافظ

به مژه هاش ریمل زد و مانتو و روسری سفیدش رو پوشید و دوباره زل زد توی آینه.

توی آینه پنج سالگی اش با صورت نگران بهش زل زده بود : منو اونجا نبر. نمی خوام بیام.

به پنج سالگی اش اخم کرد و چشم هاش پر اشک شد. ولی خیلی سریع اشک هاشو خشک کرد و به زیر چشم هاش دست کشید تا سیاهی ریمل باقی نمونه.

کوله اش رو برداشت.یک لحظه مردد در آستانه ی در ایستاد و بعد کفش هاشو پوشید و از خونه زد بیرون...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:37  توسط ترگل بهرامی  | 

 

فراغت کافی نداری برای نگاه کردن به صورت من

که به دریایی گذشته از طوفان می ماند حالا

تقصیر تو نیست اما

تقصیر تو نیست...

راه به جایی ندارم در این هزار توی پیچ اندر پیچ ِ تو

و راه هم نمی دهی مرا به هیچ دالانی

اما من می دانم که تقصیر از تو نیست...

تو خانه ای نیستی که در آن مسکن گزینم

یا لانه ای که در آن گرم و امن آشیان کنم

تو آرزوی بر باد رفته ای نیستی

یا آهی که از جگر برآرم

تو به سادگی و به وضوح

تنها یک بدن دیگر هستی

که جایی خارج از من می زید

تو تنها یک " نفر"  هستی،

یک "اسم" یا یک "سایه"

و این همه تقصیر تو نیست

تقصیر هیچ یک از ما نیست

تولدت مبارک و خداحافظ ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:37  توسط ترگل بهرامی  | 

 

بهت می گم که می فهمتت.دروغ نمی گم.بهت می گم تموم می شه، واست می گم از روزهای سخت خودم ، از چیزهایی که به دست نیاوردم و چیزهایی که از دست دادم.بهت می گم که باید درس هاتو بگیری و ماجرا فقط همینه.دروغ نمی گم وقتی اینا رو می گم.

بهت حرف های تلخ می زنم. چهره ی تحقیر شده ای که از خودت ساختی رو برات مجسم می کنم و رنجت می دم. خطاهایی که رو که در حق خودت کردی و باهاشون خودت رو تا مرز ویرونی بردی یکی یکی می شمرم و با این کار اشکت رو درمیارم.بهت نشون می دم که تو از خودت متنفری...کاش زبونم لال بود...چقدر تلخه که دروغ نمی گم...

اما من بلدم که دروغ هم بگم و گفته ام. خیلی زیاد.هزاران بار.به خودم. من در گول زدن و دور زدن خودم سنگ تموم گذاشته ام.من در خوار کردن و دست کم گرفتن خودم از هیچ اقدامی فروگذار نکرده ام!

روزهای زیادی رو به دروغ بافتن برای خودم و راضی کردن خودم به موندن در وضعیت های حقارت بار و خیلی خیلی دون شان خودم مشغول بودم و فقط حالا که در حال بیرون کشیدن خودم از این چاه تیره و بی انتها هستم می تونم بفهمم که چنبره ی این مار بی صدا چطور به تدریج دورت می پیچه و استخون هات رو خرد می کنه...

وقتی بهت می گم دروغ گفتی،دروغ نمی گم. منظورمن دروغ گفتن به آدما نیست که خیلی وقت ها اندازه ی سایه هم تو زندگی مون اثر ندارن...دروغ،خیانت،ظلم،تحقیر چه معنی ای داره بیشتر و فاجعه بارتر از اون کاری که به راحتی روزی ده ها بار در حق خودمون می کنیم؟

چقدر تو عین منی.چقدر داری همون خطاهایی را می کنی که من کرده ام.باهوش باش و زودتر از من بفهم که داری دروغ می گی...دروغ نگو.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:0  توسط ترگل بهرامی  | 

 

عزیزکم...این دردی ست که درمانش هم درد است.تاب بیاور.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:32  توسط ترگل بهرامی 

 

داشتم نگاهشون می کردم.همه شون رو. هیچ کدوم توی حال خودشون نبودن و هیچ وقت هیچ کدومشون رو تا این حد به خودشون نزدیک ندیده بودم.نگاهم روی یکی خیره مونده بود که نمی دیدمش ولی گوش هام همه چیز رو می شنید.ما همه در مورد هم قضاوت می کنیم...

شروع کردیم به آواز خوندن.با ساز.هر چی که بلد بودیم.هر چقدر که بلد بودیم.بعضی وقت ها یه جاهاییش رو که بلد نبودیم ول می کردیم و گاهی هم از وسطهاش شروع می کردیم به همراهی...به هر حال خوش بود حالمون.ما همه داشتیم توی همون لحظه کش و قوس می رفتیم.فکر می کردیم شاید فردا وجود خارجی نداشته باشه. این طور آرزو می کردیم .صدای بعضی هامون خوب و رسا و گوش نواز بود و صدای بعضی هامون هم نه.با این وجود می خوندیم و می خوندیم و می خوندیم.ولی افسوس...ما همه در مورد هم قضاوت می کنیم...

ما همه اونجا بودیم.همه ی ما.با همه ی شادی و رنج هامون.با همه ی حقارت ها و غرورهامون.با همه ی آگاهی و جهلمون.با همه ی مهر و با همه رذالت هامون، با بخل و خودخواهی و بدکاری مون و با مهر و پذیرش و گشاده رویی مون. اون قدر هم رو می پذیرفتیم که در کنار هم آواز می خوندیم و لحظه های طلایی بودن رو درجا با هم شریک می شدیم.اون قدر هم رو دوست داشتیم که گاه گاهی که نگاهمون به هم می افتاد لبخند های گرم و حقیقی نثار هم می کردیم.اون قدر همدیگر رو در طول شب به تمامی دیده بودیم که بفهمیم همه مثل هم مخلوطی از همه چیز هستیم.باورمون شده بودیم که همه انسانیم.

 اما...اما افسوس که فردا صبحی وجود داشت.فردایی که همه گیج و منگ و سنگین از خواب بیدار می شدیم و همدیگر رو قضاوت می کردیم.همه، جز خودمون رو.

آخرین دقایق باقی مونده از شب رو به صورت هم نگاه کردیم.دست های هم رو به گرمی فشردیم.همدیگه رو در آغوش کشیدیم و با لبخند به هم گفتیم "خداحافظ" و همه حتم داشتیم که  در مورد هم قضاوت خواهیم کرد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:10  توسط ترگل بهرامی  | 

 

معنی نون حلال چیه؟وقتی این جور سرچشمه ی همه چیز به انواع و اقسام فسادها آغشته ست و ما هم همه مجبوریم از همین دریا آب برداریم. لابد ما هم یک درصدی به فساد و کثافت آلوده می شیم... یعنی می تونیم بگیم این نونی که داریم درمیاریم صد در صد پاکه و حلاله؟برای امثال مایی که خیلی کارها رو نمی کنیم تا به خیلی رذالت ها و مال مردم خوری ها دست هامون آلوده نشه و از این بابت خیلی وقت ها توی فشار قرار می گیریم گاهی این سوال ها پیش میاد :" برای کی کار کنیم، کجا کار کنیم، چطوری کار کنیم؟"...از شرافت پولی درنمیاد و از به اصطلاح زرنگی هم بوی گند میاد.شاید باید اونقدر توانایی هامون رو بالا ببریم که بدون اونکه که مجبور بشیم وارد سیستم و دسته و مافیایی بشیم  راحت و بدون استرس مالی زندگی کنیم.اگه نخوایم فوری برای تغییر مسئله  بگیم :" اقا باید جمع کنیم بریم از این مملکت خراب شده"، اگه دلمون بخواد توی همین مملکت بمونیم، کار شرافتمندانه بکنیم، چیزهایی رو بسازیم و  آسایش هایی رو به دست بیاریم و مدام توی هول و هراس بی پولی نباشیم،به نظرتون چه چاره ای داریم؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 7:39  توسط ترگل بهرامی  | 

 

لبخند زنان اومد و گفت: س ل اااااا م ! گفتم :سلام. گفت: خیلی وقته ندیدمت. گفتم :آره. گفت: پیدات نیست توی جمع بچه ها؟ گفتم: آره. گفت: کارها خیلی باحالن نه؟ گفتم :ای ی ی ...آ ره . گفت: همه ی سالن ها رو دیدی؟ گفتم: آرّه. گفت : خودش رو هم دیدی؟ گفتم آره ه ه ه ه! گفت: ازش خوشت اومد؟ گفتم: آرررره! گفت: بیشتر از کارهاش ؟ گفتم :آ...ره .گفت :باهاش حرف هم زدی؟ گفتم :خب آآآره.  گفت: راستی من دلم برات خیلی تنگ شده بود. گفتم :آررره؟ گفت :می دونی چند بار می خواستم بهت زنگ بزنم و هر بار یک کاری پیش اومد و نشد؟ گفتم :...آره .گفت:دلم نمی خواد فکر بد راجع به من بکنی. برام خیلی مهمی.می دونی که؟ گفتم: اون که آآآآره! گفت:خودت هیچ وقت نخواستی توضیحی بشنوی . گفتم: آره ه ه...گفت:می دونی هنوزم دوستت دارم؟گفتم : آررره؟گفت: فکر می کنی دارم دروغ می گم؟ گفتم: آره!  گفت: تو اصلن حالت خوبه؟ گفتم: آآآآررره ه ه ه! گفت: زهر مار و آره. آره و آجرپاره . خاک بر سرت بی چاره .منو بگو که دارم خودمو واسه تو می کنم پاره پاره .لیاقتت یه کچل با چشمای تاره. خیال کردی تو این آسمون، تویی تنها ستاره؟برو با این یارو دوست شو که کارش کوک کردن گیتاره،باقی وقتا هم فقط تو نخ ِ دود کردن سیگاره.تو هم مثل اون هستی بد کاره! ایشالا دور هم بگردین مثل دو تا سیاره...و نعره زنان رفت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

همه ی ما حتمن تا به حال حداقل یک رابطه ی عاطفی نافرجام رو تجربه کردیم.شاید حتی بعضی هامون خیلی بیشتر از این ها.بعض وقت ها ترک کردیم و بعضی وقت ها ترک شدیم. تجربه ی این که در رابطه ای کنار گذاشته بشیم  چیز خیلی عجیب و غم انگیزی نیست. لااقل به نظر من. بالاخره روابط نامناسب  باید توسط یکی از دو طرف ماجرا قطع بشه.

اما قطع شدن ها چه از طرف ما باشه چه نه ، معمولن علائمی داره. یک چیزهایی شبیه پیش لرزه. یک جور سردی یا بی تفاوتی یا حالا هر جور علامت دیگه ای که اگه نخواهیم سر خودمون رو کلاه بگذاریم می تونیم حسش کنیم.

بعضی آدم ها برای قطع کردن رابطه دلیل الکی نمی تراشن. صاف می رن سر اصل موضوع و ماجرا رو تموم می کنن یا به هر حال پروسه ی تموم شدنش رو به جریان می اندازن. اما بعضی آدم ها ترجیح می دن از ادبیاتی استعاری تر برای بروز علائم دور شدنشون استفاده کنن. (نظر شخصی منه البته، ولی فکر می کنم این روش خیلی کار نمی کنه و بیشتر باعث گیجی و سوء تفاهم می شه) به عنوان مثال چند روز پیش من با یکی از دوستانم حرف می زدم که مدتیه درگیر رابطه ای با پسریه که اتفاقن اون هم از دوستان خوب منه.دوستم داشت از حس هایی که من اسمش رو پیش لرزه می گذارم حرف می زد. استدلال هایی شنیده بود که به نظرم می رسید معنی ای غیر از اونچه ظاهرن هستن ،دارن و می تونن نشونه های وقوع عنقریب چیزی در رابطه باشن .

همین جور که با دوستم حرف می زدیم و داشتیم حرف های دوست پسرش رو رمز گشایی می کردیم، ایده ی درست کردن یک چیزی شبیه یک دایرة المعارف به ذهنم رسید. مثلاً :

 من آدم تجربه گرایی هستم ولی به فضای خاص خودم احتیاج دارم :  طالب نزدیک شدن به تو و  هم بستری  هستم ولی نباید روی من هیچ حسابی بکنی.

من از آدم های راحت مثل تو خوشم می آید : آدم راحت، راحت با آدم کنار میاد، راحت به آدم پا می دهد، راحت بی خیال آدم می شه. خیلی ازشان خوشم می آید (معمولن این دیالوگ در آغاز یک رابطه گفته می شه )

من به آزادی های فردی با حفظ حریم ها معتقدم : من هر غلطی دلم بخواهد می کنم ولی تو خیلی مواظب باش که حساسیت های مرا تحریک نکنی.

آنقدر درگیرت می شوم که ممکن است رنجت بدهم : آن قدر ذهنت به من درگیر می شود که رنج می کشم و می خواهم از دستت فرار کنم.

تو خیلی آدم خوبی هستی، اشکال از من است : آنقدرها عاشقت نشدم و تقصیر من نیست که این حس به وجود نیامده.

با خودم درگیرم : با تو درگیرم و دراین  فکرم چطور حذفت کنم.

حالم خوب نیست الان حرف نزنیم، حالا هم را نبینیم تا موجب رنجشت نشوم : حوصله ات را ندارم و اگر بخواهم با کسی حرف بزنم آن کس تو نیستی.

جلوی بقیه خوب نیست دستت را بگیرم : نمی خواهم بقیه فکر کنن ماجرای ما خیلی جدی ست.

من خیلی مناسب تو نیستم. تو لیاقتت بیشتر از این هاست : تو مناسب من نیستی. فکر می کنم آدم بهتری از تو برای من وجود دارد.

من نمی خواهم موقعیت های ازدواجت را از تو بگیرم : بهتر است به فکر کس دیگری باشی من رفتنی ام.

….والا آخر...

خاصیت درست کردن چنین چیزی  شاید بتونه این باشه که بعضی وقت ها که خودمون هم نسبت به احساس طرفمون مشکوک شدیم، با مراجعه به مثلن یک چنین دایرة المعارفی بعضی حرف ها رو رمز گشایی کنیم و به دام فریب دادن خودمون نیفتیم. بفهمیم که رابطه مثلن افتاده توی سراشیبی یا یک ایراد اساسی ای وجود داره و همه چی گل و بلبل نیست. البته بهترین کار می تونست این باشه که آدم ها بدون رودربایستی حرفشون رو بزنن و با این دیالوگ های شبه روشنفکرانه به اصطلاح همدیگر رو نپیچونن. ولی حالا که به هزار و یک دلیل چنین چیزی  لااقل برای همه ممکن نیست، بد نیست این دایرة المعارف درست بشه! بامزه ست که هر کی از این جور ترکیب ها یادش میاد ـ که از طرفش شنیده یا به طرفش گفته ـ به این مجموعه اضافه کنه.

و دیگه این که دارم فکر می کنم چه دلایلی وجود دارن که ما به جای اینکه مستقیم احساس و موضعمون رو معلوم کنیم از روش های پیچوندنی استفاده می کنیم؟ شاید بد نباشه یک پست هم راجع به این موضوع که خیلی هامون مبتلا بهش هستیم بنویسم…

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

می گویی آمده ای

از رنگ چشمانم بنوشی

ولی من چای دم کرده ام

تو را به خدا

عطر بهار نارنج را

با بوی تن من اشتباه نگیر

ماجرا ساده تر از این هاست...

 

به بسترم تو را دعوت نخواهم کرد

به خلوتم راهی نداری، اما

به صرف یک عصرانه ی ساده ی

 اندکی دل تنگ

پذیرای تو ام

 

ببین

بمان

نرو

چای دم کرده ام...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:30  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank