تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

ای کاش آب بودم

گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ـ

آدمی بودن

حسرتا!

           مشکلی ست در مرز ناممکن.نمی بینی؟

 

ای کاش آب بودم ـ به خود می گویم ـ

نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

                                      ـ تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند

                                        در آتش سوختن را؟)

یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن

                                 (ـ از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند

                                   به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)

یا به سیراب کردن لب تشنه ئی

رضایت خاطری احساس کردن

                       ( ـ حتی اگرش به زانو نشانده اند

                            در میدانی جوشان از آفتاب و عربده

                          تا به شمشیری گردن اش بزنند؟

 

               حیرت ات را برنمی انگیزد

                قابیل برادر خود شدن

                یا جلاد دیگر اندیشان؟

               یا درختی بالیده نابالیده را

                                               حتا

               هیمه ئی انگاشتن بی جان؟)

*

 

می دانم می دانم می دانم

با این همه کاش ای کاش آب می بودم

گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است

 

آه

کاش هنوز

                به بی خبری

                                  قطره ئی بودم پاک

از نم باری

                به کوه پایه ئی

نه در اقیانوس کشاکش بی داد

سرگشته موج بی مایه ئی.

 

 

 احمد شاملو ـ سروده شده در ۳۰ شهریور ۱۳۶۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:50  توسط ترگل بهرامی 

 

تمام روز همه چیز روی قلبت سنگینی می کند.کارت را می کنی،می آیی،می روی، می شنوی،می بینی، می خوانی،آه از نهادت بلند می شود،درد می کشی...تمام روز از خودت،از بقیه می پرسی "چرا؟" نه خودت می دانی نه کسی می داند چرا...از خودت،از دیگران ،تمام روز،دقیقه به دقیقه می پرسی که چه باید کرد،چه باید بکنیم،کار درست کدام است...؟جوابی نیست.نمی دانی،نمی دانند...

شک می کنی،فکرهای ضد و نقیض در ذهنت یکی پس از دیگری رژه می روند،کمی بعد فکر می کنی که کار درستت را پیدا کرده ای و به ساعتی نمی کشد که باز دودل می شوی: کار درستی ست؟فایده ای دارد؟

ترس داری...آره.می ترسی.می ترسی موج تو را با خودش ببرد و این فقط یک موج باشد.پازل دلایلت در ذهنت کامل نمی شود،هیجان و احساسات و خشم، مشت به قفسه ی سینه ات می کوبد،بغض گلوگاهت را می چلاند،اشک چشمانت را می سوزاند و همچنان بسیاری از چیزها را نمی دانی و از این ندانستگی می ترسی...

هزار حرف می شنوی در طول یک روز،هزار کابوس می بینی در طول شب،هزار سیاه چاله و سر گیجه وقت بیداری ات را تاریک می کند و تو می هراسی و چشم به آینده می دوزی.به فردا و از خودت، از دیگری می پرسی : چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟...کسی نمی داند.هیچ کس نمی داند.

با خودت می گویی جای شکرش باقیست که خدا هنوز وجود دارد.جای شکرش باقیست که خدا را انسان نیافریده تا بتواند به یک چشم بر هم زدن از سر بددلی یا کینه یا حرص به آتشش بکشد یا خونش را بریزد...

جای شکرش باقیست.خدا هنوز خداست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط ترگل بهرامی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:5  توسط ترگل بهرامی 

ترگل دقایقی بعد از ماجرا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:20  توسط ترگل بهرامی 

 

ساعت ده شب .جلوی در ورودی سینما آزادی .خیابان عباس آباد: شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به رنگ سبز.دست به سینه ایستاده ام روی پله ها و تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...

*** 

ده و پانزده دقیقه.طبقه ی پنجم سینما آزادی. داخل سالن تاریک.تیتراژ فیلم : "درباره الی"

*** 

از روزهایی که من عشق سینما بودم و توی صف های عریض و طویل جشنواره می ایستادم برای دیدن یک فیلم مثل ارتفاع پست خیلی گذشته. از آن روزهایی که رخشان بنی اعتماد را در زیر پوست شهر تعقیب می کردم و رد پای سینایی را در نخلستان های عروس آتشش می جستم... سینما فقط کمی بعد تبدیل به چیزی مبتذل شد.پرده ای بزرگ برای نمایش پیش روی ِ فساد در اندیشه.فسادی که باید پول می دادی تا تماشایش کنی.انگارحتی برای مسموم شدن هم باید هزینه کرد...

 ***

شاید از کم فهمی من باشد ولی سینمای خودمان را وقتی که در جای خودش، حرف خودش را، به شیوه ی خودش به دور از ادا و اصول می زند همیشه خیلی بیشتر از بهترین و بزرگترین شاهکارهای سینما دوست داشته ام.به سینمای خودمان وقتی از زندگی واقعی ِ امروزمان، از چیزی که هستیم ـ دقیقا از همین چیزی که بیشترمان هستیم ـ حرف می زندخیلی وقت ها بالیده ام.درباره الی یک چنین فیلمی ست.

درباره الی بیش از هر چیز پیچیدن و تابیدن است در صدای شدید و غریب امواج قصه ای که در کنار دریا اتفاق می افتد.دریایی که برای آسودن در کنارش هستی و ناگهان آنچنان بی رحم می شود که همه چیز را در خود می بلعد.تمام فیلم فشاری ست که زندگی اش می کنی.تمام مدت می دانی که اگر این خود زندگی بود و اگر فلانی خود تو بودی، دقیقا همین کارها را می کردی،همین ترس ها را می داشتی، همین شک ها را می کردی، همین قدر بیچاره می شدی، همین قدر مستاصل می ماندی و بعد می بینی دیگر توانی برای قضاوت نداری...می بینی بین امواج سهمگین رها شده ای و با قصه می روی و در دلت به کسی که این طور موفق می شود تو را با خودش این سو و آن سو ببرد، در صدای کر کننده ی امواجش غرقت کند، گاهی سرت را زیر آب نگه دارد و بعد از تو بپرسد :" خب درباره الی چه فکر می کنی؟" آفرین می گویی. دلت نمی آید فیلم را با هیچ مدلی مقایسه کنی.فیلم مال توست.مال تو شده حالا.خوب یا بد، قوی یا ضعیف دیگر معنی ندارد. مهم نیست چند ستاره به آن دادند. حتی دیگر آنقدر حواست نیست که به خودت بگویی :" هی!ستاره؟راجع به چی حرف می زنی؟ فیلم، خرس نقره ای بهترین کارگردانی از جشنواره ی برلین را دارد!" تنها چیزی که به نظرت مهم می آید این است که یک نفر آدم که مثل همه ی ما در این خاک به دنیا آمده، درمحله های همین شهر زندگی کرده ،پشت چراغ قرمز همین چهارراه ها ایستاده، این چیزها را نوشته و ساخته.این قصه را گفته و چقدر هم خوب گفته. این امیدوارت می کند و تو امید داشتن را دوست داری...

 ***

اگر از من بپرسید" بلافاصله بعد از تمام شدن فیلم با شروع تیتراژ پایانی، بعد از دیدن فیلمی که این همه ادعا می کنی از دیدنش لذت بردی، به اولین چیزی که فکر کردی چه بود ؟" در جواب برایتان تعریف می کنم که دوستی داشتم که به دلایل نامعلومی توی سالن سینما به محض خاموش شدن چراغ ها و شروع فیلم حالت تهوع می گرفت.کمی به خودش می پیچید و بعد تا پایان فیلم از سالن سینما بیرون می رفت.این ماجرا آنقدر جدی بود که بعد از مدتی فهمید که اصولا نمی تواند برای تماشای فیلم به سینما برود.بعد از تمام شدن فیلم ، فیلمی که واقعا از دیدنش لذت برده بودم ،اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که چقدر خوشبختم که گرفتار عارضه ای که دوستم به آن مبتلاست نیستم و می توانم بنشینم،حالت تهوع نگیرم و در تماشای فیلمی غرق شوم.

***

 از سالن بیرون می آیم. از سینمای آزادی خارج می شوم.دوباره جلوی سینما می ایستم، دست به سینه نگاه می کنم :خیابان عباس آباد همچنان شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به  رنگ سبز. تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...ساعت دوازده شب.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:57  توسط ترگل بهرامی  | 

 

یک نفر وبلاگ ننویس خطاب به یک نفر وبلاگ بنویس در یک مکالمه ی تلفنی : تو چرا این روزها هیچی در مورد انتخابات نمی نویسی؟

وبلاگ بنویس : علمش رو ندارم. مطلع نیستم.

وبلاگ ننویس : مگه علم می خواد؟

وبلاگ بنویس : خب این قدر باید بدونی که بتونی تحلیلی از خودت بدی.

وبلاگ ننویس : علمش رو نداری، نظری هم نداری؟

و.ب  :همین قدرکه تصمیم بگیرم خودم باید چی کار کنم و به کی رای بدم که اون هم فقط به درد خودم می خوره.

و.ن : ولی توی این روزهای مهم هر کسی از هر تریبونی که داره باید همه رو آگاه کنه.در این مورد مسئوله. باید تبلیغات کنه.

و.ب : من در این زمینه آگاهی خاصی ندارم.

و.ن : تو که در طول روز کلی وبلاگ می خونی. مناظره ها رو هم که تماشا می کنی ،چطوری می گی آگاهی نداری؟

و.ب : خب این ها که کافی نیست.

و.ن : یعنی چی؟

و.ب : خب برای این که آدم برداره توی وبلاگش راجع به موضوعی بنویسه، بتونه ماجرا رو بسط بده، بتونه از جهت های مختلف بررسیش کنه لازمه به چیزی پرداخته باشه.براش مسئله ی ذهنی شده باشه. مدت ها روش فکر کرده باشه.اطلاعاتش رو برده باشه بالا.من در این مورد شرط های لازم رو ندارم.

و.ن : یعنی یک جو عقل هم تو سرت نیست ازهمین هایی که می شنوی و می خونی و می بینی یه نتیجه ای بگیری و توی این فضا راجع بهش حرف بزنی؟

و.ب : این مسئله ربطی به عقل نداره.من به قدر کافی مطلع نیستم.

و.ن : آره...بهانه ی خوبیه. تو در مورد دیدار با یک عشق قدیمی که دود سیگارشو می ده سمت آدم بیشتر مطلع هستی نه؟!

و.ب : خب لااقل در اون مورد چهار تا حرف دارم که بزنم.در مورد انتخابات چیز معقول و مستدلی نمی تونم بگم.

و.ن : یعنی همه می تونن راجع به انتخابات حرف بزنن فقط تو نمی تونی!

و.ب : بقیه رو نمی دونم.من که بلد نیستم...اصلا تو چرا خودت برنداشتی یک وبلاگ راه بندازی و مخصوص انتخابات توش نظراتت رو بنویسی؟

و.ن: من؟! من که اصلا به این کارها اعتقاد ندارم!

و.ب : !

و.ن : به نظر من آدم بهتره سرش به کار خودش باشه.این قدر بدم میاد از این ها که جو گیر می شن زنده باد مرده باد راه می اندازن...

و.ب :...!!

و.ن : من که وقتم رو برای این کارها تلف نمی کنم.مگه من بی کارم؟

و.ب :!!!

و. ن :والا! خب دیگه کاری نداری؟خدافظ

و.ب : !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط ترگل بهرامی  | 

 

بعد از دو سه سال  قرار است یک آدمی را ببینی. آدمی را که یک وقت دوستش داشتی و برایش ارزش قائل بودی.توی زندگی ات یک جای اختصاصی برایش تعریف کرده بودی و عادت داشتی روز را با فکر کردن به او شروع کنی.حالا دیگر هیچ کدام از این حس ها را نداری و خیلی هم از این بابت خوشحالی.خودمانیم، "بی تفاوتی" نسبت به کسی که نسبت به تو بی تفاوت نیست خیلی مزه دارد.بخصوص اگر احساسات داغت در زمان دوستی تان از یک جایی به بعد با بی تفاوتی و سردی او     رو به رو شده باشد و بگی نگی کینه اش را به دل گرفته باشی.

بعد از مدت ها قرار است همدیگر را ببینید و قهوه ای چیزی بخورید. راجع به خودتان حرف بزنید، راجع به دوست های مشترکتان، راجع به انتخابات و صحبت از یک جایی منحرف می شود به یادآوری خاطره ها و گذشته ها. این که چقدر روزهای خوبی بوده، چقدر خوش می گذشته، چقدر بد که تمام شده و بعد می رسید به جایی که او شروع می کند توضیح دادن این که چی شد و چطور شد...

تو با خودت حرف می زنی تمام مدت.تمام مدتی که او دارد برایت حرف می زند.از خودت می پرسی چه چیز را در او دوست داشتی؟...آن موقع از حرف زدنش لذت می بردی،از این که کار هنری اش خوب بود، از این که وقتی با هم کار می کردید به ایده های نابی می رسیدید، از این که... دیگر چیزی به ذهنت نمی رسد.انگار چیز زیادی نبوده.ولی یک چیز را از قلم انداخته ای و آن هم یک چیز خیلی اساسی را. دوست نداری قبول کنی که این یک دلیل، خیلی مهم بوده، ولی باید بپذیری : "دوستش داشتی چون از تو خوشش آمده بود.چون ادعا می کرد که تو را دوست دارد."

آدم هایی توی زندگی آدم می آیند که ما بلافاصله نقش واسطه را بهشان می دهیم.واسطه ای برای آن که خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم.واسطه ای که کمک می کند فکر کنیم دوست داشتنی هستیم، ارزشمندیم،باهوشیم، خوشگلیم  و  و  و ....

حالا او یک قهوه ی دیگر سفارش داده و سیگارش را روشن می کند و تو همان طور که به او خیره شده ای از خودت می پرسی :" دلم می خواهد باز هم از او به عنوان واسطه استفاده کنم و شروع کنم به دوست داشتنش؟" و بعد به فکر می افتی که شاید تو هم برای او واسطه بوده ای و احتمالا نقشت را هم خیلی خوب ایفا می کردی.خیلی حس گرفته بودی و لابد که بهتر از تو واسطه ای به تورش نخورده  این چند سال...

دود سیگارش را که به طرف تو می آید با دست کنار می زنی و این طوری انگار این فکرها را هم از خودت دور می کنی...رابطه این طور بیشتر شبیه معامله است : اگر دوستم داشته باشی دوستت خواهم داشت/ چون دوستم داری فکر می کنم خیلی برایم مناسبی/ حالا که می گویی دوستم داری چرا باید به دنبال دلیل دیگری برای بودن با تو بگردم؟/ ...

اما این چیزها معامله برنمی دارد. با یک دورغ که به خودمان می گوییم یا با یک فرصت صبورانه برای بهتر دیدن خودمان و دیگری که ـ از خودمان و از دیگری ـ دریغ می کنیم شروع می شود و بعد چون آنقدر صبر نکرده ایم که واقعا چیزی ببینیم، ماجرا جوری پیش می رود که سرنخ را به کل گم می کنیم : چه چیز را در او دوست داشتم؟

سیگارش را خاموش می کند و  کمی روی صورتم مکث می کند و می پرسد تمام این مدت که حرف می زده من به چه چیزی فکر می کرده ام  و من خنده ام می گیرد و می گویم :" به همه ی چیزهایی که باید دو سه سال قبل بهشان فکر می کردم!" و من هم یک قهوه ی دیگر سفارش می دهم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به جستجوی نور در ظلمت

خود را میازار

ترا بسیار فرصت است

تا ستارگان را بنگری

هنگام که کرمها با فراغ می خوردندت...

 

 

فدریکو گارسیا لورکا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:22  توسط ترگل بهرامی 

 

وقتی قصه ای به پایان می رسد

باید کتاب را بست...

باید کتاب را بست

و شاید

کتاب دیگری را گشود

و خواند

"کسی بود و کسی نبود"...

با قصه ای که به سر آمد

و کلاغی که به خانه اش نرسید

نمی شود

نمی شود

حتی جمله ای را دنبال کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:18  توسط ترگل بهرامی 

 

امروز تولد یک آدم خوبه.یک دوست خوب.دوستی که خیلی وقت ها بدون این که تصمیمی برای تاثیر گذاری داشته باشه،اثرات اساسی روی اطرافیانش می گذاره.دوستی با این آدم خیلی زیاد ارزشمنده و گاهی هم خیلی سخت.اما سختی و دشواری دوستی باهاش که شاید تا مقدار زیادی مربوط به دقت این آدم روی مسایل و اظهار نظرهای بی پرده و بی تعارفشه، به همه ی لطف و چیزهای منحصر به فرد  ارتباط می ارزه.ارتباطی که رشدت می ده و خیلی وقت ها باعث می شه فکر کنی دوستی واقعی یعنی همین : داشتن رابطه ای که در اون از جایی که هستی جلوتر بری.

هادی صباغ عزیز ممنون از دوستی تون و تولدتون مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:24  توسط ترگل بهرامی 

 

به خدا همه چیز کاملا اتفاقی پیش اومد.این که من علی رغم میلم مجبور شدم قبل از اینکه مطمئن بشم ،تصمیم بگیرم به کی رای بدم رو می گم.دیر وقت توی یوسف آباد راه می رفتم.همه جا تاریک بود و پرنده پر نمی زد. صدای آب جاری توی جوی رو می شنیدم که داشت پا به پای من میومد.تند تر از من البته. عجله ای نداشتم.از تنهایی نمی ترسیدم از تاریکی هم همین طور. شلوغی انگار همیشه بیشتر وحشت زده ام کرده...خب از اصل ماجرا دور نیفتم. داشتم می گفتم که همه چیز خیلی اتفاقی پیش اومد. مثل متهمی که توی اتاق تاریک بازجویی ناگهان نور لامپی رو روی صورتش می اندازن، نور گرد و سفید ماه یکهو تمام صورتم رو پوشوند.چشم هام از شدت روشنی ناخودآگاه بسته شد. دستم رو گرفتم جلوی صورتم.به نظرم خود ِماه بود که با صدای بمی که بگی نگی یک لرزه ای به حریر ابرها انداخت پرسید : "سیگار داری؟" دستم رو از جلوی صورتم برداشتم و سعی کردم به صورت ماه نگاه کنم. گفتم : "نه". گفت : "ای دروغگو...دستت رو بکن توی جیب راستت و اون یک نخ سیگار رو ، رو کن".با گیجی دستم رو کردم توی جیب راستم و یک نخ سیگار ته جیبم پیدا کردم و با تعجب کشیدمش بیرون. گفت : "خب حالا از توی جیب چپت فندک رو هم درآر و آتیش کن سیگار رو ،بده دستم". همین جور هاج و واج سیگار رو روشن کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم و با این که باورش در هر حال سخته دستم به دهنش رسید و سیگار رو کاشتم درست کنار لبش.بین دو تا لبش.اگه اصولا می شد گفت لب و دهنی در کار هست یا نه. توده ای بود یکدست نورانی و سفید که سایه روشنی حتی ، از وجود برجستگی روی صورت دیده نمی شد.

ماه پک عمیقی زد و از جایی که ظاهرا دهنش محسوب می شد ابر سفید غلیظی بیرون داد که رفت و به یک ور آسمون چسبید. گفت : "چیه با دهن باز به من نگاه می کنی؟تو مدرسه بهتون یاد ندادن ابرها چطوری تشکیل می شن؟"

دهن بازم رو به خاطر تذکری که داده بود بستم و احساس کردم هر چه بیشتر به صورتش زل می زنم انگار سِحر می شم...جادوی قرص کامل و پر نورش حسابی داشت گرفتارم می کرد و من هیچ مقاومتی نمی تونستم بکنم...

ابر دیگه ای از دهنش فوت کرد بیرون و گفت : "خب...شنیدم توی وبلاگت نوشتی که می خوای رای بدی..."

گفتم :" آره". بفهمی نفهمی لبخندی زد. صورتش رو  اورد جلوتر و با صدای محکم اما یواش تری گفت: "می دونی که باید به کی رای بدی؟"

جواب دادم : "نه، هنوز خیلی مطمئن نیستم.تصمیم قطعی رو نگرفتم". سرشو عقب کشید و آمرانه گفت :"چرا می دونی...من الان با تبلیغاتم قانعت می کنم و تو همین الان تصمیمت رو می گیری" .گفتم : "نه .آخه همین جوری که نمی شه .باید بیشتر بررسی کنم و..." همچنان که این جمله ها رو به زبون می اوردم حس می کردم روشنی سحرآمیزش داره مثل یک مخدر توی تموم رگ هام حرکت می کنه.مطمئن نبودم منظورش از تبلیغات همینه یا نه ولی من داشتم اختیارم رو به کلی از دست می دادم. سعی کردم ادامه بدم ولی صدام داشت عوض می شد : "باید بیشتر فکر کنم ..."گفت : "بی خیال بابا!تو همین الان هم می دونی که باید به کی رای بدی .مگه نه؟"خواستم بگم نه.خواستم بگم این اسمش انتخاباته باید نداره که. خواستم بگم این چه جور تبلیغاتیه؟خواستم بگم ماهی که بگه بی خیال نوبره والا.خیلی چیزا خواستم بگم ولی عوض همه ی اونا صدای مسخ شده ی خودم رو شنیدم :" آره می دونم باید به کی رای بدم." گفت:" خوبه".آخرین پک رو به سیگارش زد و ته سیگار رو انداخت جلوی پام. ابر گنده ای از دهنش بیرون داد و پشت اون غیب شد. به خودم که اومدم دیدم هنوز توی تاریکی کوچه ام و همچنان فقط صدای باد میاد و جلوی پام آتیش ته سیگار داشت کم کمک خاموش می شد.یه جورایی تنم سنگین بود و تازه وحشت کرده بودم از اتفاقی که افتاده بود.به سرعت راه خونه رو پیش گرفتم.نمی دونم چرا نمی تونستم این فکر رو که تحت یک هیبنوتیزم تبلیغاتی قرار گرفتم از سرم بیرون کنم.

حتی همین حالا هم که دارم ماجرا رو براتون تعریف می کنم بند بندم داره می ی ی لر ر ر زه...از من به شما گفتن. نصفه شب تاریک، تک و تنها پا نشین برین یوسف آباد رو گز کنین. ماهش به کوچیک و بزرگ رحم نمی کنه. رای تون رو می زنه.جرئت هم ندارین نه بیارین.سر قوز هم نیفتین که بگین من می رم تک و تنها راه می افتم تو تاریکی گرگ پاره کن ِ نصف شب ِ یوسف آباد ببینم کی می خواد بیاد رای منو بزنه. چون بی برو برگرد با یک عامل تبلیغاتی کاملا غیرمنتظره که فقط توی افسانه ها ممکنه تا این حد بهتون نزدیک بشه، طرف می شین.من نمی دونم چطوری اینطوری شده ولی لابد یکی دم ماه رو هم دیده و به خدا من وحشت دارم از صبح که بلند بشم و ببینم خورشید دستشو زده به کمرش و ابروهای کمونیش رو مثل دو تا شمشیرزهرآلود از رو بسته  و داره برام خط و نشون می کشه که "فلان فلان شده تو که اونقدر رای زپرتی و آبکی ای داشتی می گفتی ما زودتر احوالی ازت بپرسیم" و مجبورم کنه دوباره یه یک رای دیگه فکر کنم...

راستش حالا که خوب فکر می کنم می بینم این ماجرا از جنبه ی تبلیغاتیش درس های آموزنده ای می تونه داشته باشه که کم به درد ماهایی که شغلمون تبلیغاته نمی خوره :  موقع تبلیغات از هیچ کوششی نباید فروگذار کرد.نه تنها حرف های زیادی می شه زد و نه تنها تقریبا هر حرفی رو می شه زد،بلکه این حرف رو به وسیله ی خیلی چیزها می شه گفت.حتی اگه اون چیز واقعن چیز دست نیافتنی ای به نظر برسه .همون جور که از قدیم هم گفتن : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو تبلیغاتی کنی و به غفلت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:20  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ماجرا از اونجا شروع می شه که این دو نفر با هم  توی ستاد انتخاباتی آشنا می شن. پسرک موهای سیخ سیخی داره و شلوارش هم داره از پاش می افته. حرف زدنش مثل همه ی جوونک های جَوگیر این روزهاست.تراکت ها رو با هیجان پخش می کنه وموقع پخششون با حرارت تبلیغ  نامزد انتخاباتیش رومی کنه، به خیال خودش با همه بحث سیاسی می کنه واز این حرف ها.زودتر از دخترک فعالیتش رو اینجا شروع کرده.هم سن و سال هستن،حدود هفده هجده، گیرم دخترک یک کمی کمتر جو گیره.

برای من با هیجان از روزی حرف می زنه که پسرک در یکی از استراحت هاشون بهش پیشنهاد می کنه با هم "رفیق فابریک" بشن. جوونک این طور می گه و منتظر جواب می مونه. دخترک مکثی می کنه چون نمی دونه چی باید جواب بده. چون خیلی مطمئن نیست. پسرک "بچه قرتیه " و این خیلی از نظر اون نقطه ی دلچسبی نیست.قبلا هم فهمیده که خیلی چیزهای دیگرشون شباهتی به هم نداره. دختر اهل خیلی چیزهاست که پسر نیست و بالعکس. ولی خب...می تونم این رو بفهمم که خود ِ اینکه یه پسری بهت پیشنهاد اینجوری بده یعنی این که ازت خوشش اومده باشه خیلی جذابه. لااقل توی این سن و سال اونقدر جذاب هست که نتونه بلافاصله "نه" بگه.بنابراین در جواب فقط می گه  به نظرش توی خیلی چیزها تفاهم ندارن. پسرک بلافاصله جواب می ده :" مهم ترین تفاهممون اینه ما هر دومون به یک نفر رای می دیم!"

از من می پرسید "باهاش دوست بشم یا نه". خب سخت می شه وقتی سادگی های بچه های نوجوون رو می بینی خنده ات رو جمع کنی و یادت بیاری که تو خودت هم یک روزی همین قدر ساده و شایدم هم ساده تر از این بودی.دلم نمی خواست براش برم روی منبر و حرف های قلمبه سلمبه ی تحویلش بدم. حتی دلم نمی اومد قشنگی این حسی که رو آدم ها موقع تجربه ی اولین دفعاتش خیلی لطیف و شکننده و احساساتی می شن توی ذهنش خراب کنم. ولی چون از من پرسیده بود باید جواب درستی می دادم. چیزی که هم واقع بینانه باشه هم شکل موعظه و نصیحت نداشته باشه.ازش خواستم به چیزی که به گفته ی پسرک مهم ترین" تفاهمشونه" بیشتر فکر کنه. ببینه آیا اونقدر اساسی و موندگار هست که بعد از این که انتخابات تموم شد هم بشه روش حساب کرد؟ به نظرم رسید که همین دو جمله ی کوتاه کلیدی رو در ذهنش روشن کرد.کلیدی که وقتی زده می شه علاوه بر جوابی که به دست میاد سوالهای بیشتری رو هم روشن می کنه...

وقتی باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم به فکر افتادم که من چند بار توی روابطم سر تفاهمات جزئی پافشاری کرده ام برای اینکه باور نکنم رابطه ی نامناسبی رو انتخاب کرده ام؟ سعی کردم به خاطر بیارم چند تا رابطه بوده که توی اونها من بیش از اونکه به شباهت ها یا توافق های اساسی با طرف مقابلم فکر کنم به چیزهایی مثل: هر دومون گرافیک می خونیم، هر دومون تماشای فیلم رو دوست داریم، هر دومون شلوار جین می پوشیم، هر دومون توی یک ماه به دنیا اومدیم یا هر دومون به یک نفر رای می دیم ،بها داده ام...و نتیجه شگفت زده ام کرد! باورم نمی شد که چقدر این ماجرا با شدت و ضعف در سطوح مختلف و دوران های مختلف زندگیم تکرار شده باشه...و بعد با خودم فکر کردم که چقدر نیاز دارم به درست کردن یک لیست از تفاهمات اساسی که کمکم کنه به وارد شدن در روابط سالم تر و رسیدن به یک دید واقع بینانه از چیزهایی که دلم می خواد داشته باشم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:31  توسط ترگل بهرامی  | 

 

خاطره های سبز آخرین روز

سورتمه های پر از گیلاس

این دشت رویای توست

این دامان پرچین ِ خامه ای

این جشن عروسی توست!

آیا که خورشید همواره

بر فراز آن کاج بلند

تن طلایی اش را

با سخاوت به چشم های ما خواهد بخشید؟

آن کس که لیوان ها را برق می انداخت

چشم هایش پر از ترک های نور بود

و نگاهی ، لبخندی  و قلب تو لرزید...

آیا صدای آبشار روز

سکوت ماه را نوازش خواهد داد

آنچنان که دست های آن مرد

اندام عشق آگین تو را...؟

 

ناهار حاضر است

بنفشه ها پشت پنجره و

گربه های خواب آلود ِ تابستان

زیر پایه های میز

تو آوازت را بریدی و لبانت

بعد از یک هجای کوتاه بازماندند

و پنجره ها از عطر او مرطوب شد...

آیا...آیا باز هم بوی خوش می دهی

وقتی که او از کار می آید

با میوه و نان و خستگی؟

آیا تو باز هم ترک های نور را

در چشمان روزنامه خوان او خواهی یافت؟

 

گفتی ای کاش انتظار بمیرد

گفتم این محال است

گفتم کاش دیگر منتظر کسی نمانی

گفتی این محال است،محال

دل می بازیم و بیش از آن عادت می کنیم

به صدایی  به نگاهی

به وسعت خوبی ها  به تمام بدی ها

و هیچ یادمان نمی ماند

که بی انتظاری عاشق بمانیم

همه ی عمر عاشقانه منتظر می مانیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:31  توسط ترگل بهرامی 

 

هیچ چیز بیشتر از تظاهر به رشد جلوی رشد آدم را نمی گیرد.این روزها فکر می کنم سکوت در مورد اتفاق های درونی لااقل تا جایی که تثبیت شوند و به قولی آدم مقیم آن مرحله و مرتبه شود خیلی بهتر است تا لحظه به لحظه گزارش فاتحانه از جنگی که آدم اصرار دارد بگوید در هر حال در آن موفق و پیرزو خواهد شد.چندین ماه پیش وقتی که من دقیقا در میانه ی طوفان های روحی و درونی ام گرفتار بودم و هنوز ساحل امنی نمی دیدم، فقط به این خاطر که آرزوی دگرگون شدن وضعم را داشتم به دوست نازنینی گفتم که احساس می کنم تغییر کرده ام و او جواب داد : تا زمانی که در موردش حرف می زنی یعنی هنوز اتفاق محکمی نیفتاده. حق داشت. من تنها آرزوی تغییر داشتم و با تلاش زیاد هم سعی می کردم ایجادش کنم.اما من هنوز "تغییر" نکرده بودم.آن دگرگونی از وضعی که آزارم می داد و انرژی هایم مسدود می کرد به شرایطی که بر مسائلی مسلط شوم هنوز رخ نداده بود.انگار میوه ای هنوز نرسیده بود و من به جای صبوری کردن و صادق بودن با خودم تا حد امکان،می گفتم میوه رسیده است.

فکر می کنم تا ما درست و حسابی در دردمان ننشینیم،تمام تلخی و فشارش را با صبوری و بخصوص با سکوت تاب نیاوریم نتیجه ی حقیقی نمی گیریم.خیلی وقت ها هست که آدم فکر می کند دارد درد می کشد ولی واقعیت این است که آه وناله اش خیلی بیشتر از میزان درد است.اصلن یک وقت هایی آدم آن قدر زبان می گیرد و فغان می کند یا به مبارزه اش ابعاد اسطوره ای می دهد که خودش هم درست نمی فهمد درد از کجا می آید و چقدر است.آنقدر توانایی بشر در فریب دادن خودش بالاست که پیش می آید در هنگام درد دنبال تماشاچی بگردد،حتی یک نفر، تا از رنجی که می کشد و شمشیری که می زند خبر لحظه به لحظه بدهد.شاید این طور به نظر برسد که نفس این کار به خودی خود بد نیست.شاید آدم نیاز داشته باشد برای آنکه گاهی  سبک تر شود حرف بزند و از آنچه در درونش اتفاق می افتد بگوید.اما...چون برای خودم پیش آمده می گویم این به اصطلاح درد دل یا خالی کردن خود در پیش روی دیگران ـ دور یا نزدیک ـ این خطر را دارد که به جای اصل درمان به روش های مسکنی پناه ببریم و بدتر از آن اینکه گاه در میان این مکالمات بخصوص آنجا که به ورطه ی "من درد می کشم پس خیلی می فهمم" یا " من رنج می برم پس بیشتر هستم" می افتیم، به کلی از مسیر شناسایی هسته ی اصلی مشکلمان و در نتیجه ریشه یابی و پاکسازی دور بیفتیم.انگار بعد از مدتی دادن یک تصویر قهرمان گونه از خودمان ـ به دیگری و به خودمان ـ جای آن نبرد واقعی که ما را به حقیقتمان می رساند می گیرد.قهرمانی که بیش از هر چیز رجز خوانی می کند و در مدح و ستایش زخم هایی که برمی دارد و در وصف اژدها و مارهای خطرناکی که به سمتش حمله ورند شعرهای طولانی می سراید و در این میان راه و بیراهه اش را گم می کند...از تنهایی عمیق و مهیبش می گوید، حال آنکه به درستی آن تنهایی را لمس نمی کند.در خودش نیاز مطلقا فاصله گرفتن، دیده نشدن،حرف نزدن و سکوت اختیار کردن را می بیند و با این حال از این تنهایی کامل وحشت دارد و تا حد امکان دوری می کند.

این همه را نوشتم برای خاطر دوستی که این روزها زیاد با من حرف می زند و غیر از آن اینجا را هم می خواند و با وجود آگاهی و هوشش مدتی ست به این شیوه از نشستن کامل در دردش سر باز می زند. از آنجایی که خوش سخن است و نفوذ کلام دارد ابعاد رنجش را به شکلی بیان می کند که خودش و دیگران را دچار این توهم می کند که "متفاوت است و این تفاوت به خاطر مبارزه ی پیروزمندانه ایست که در وجودش جاریست".قصد کرده بود به یک دوره ی تنهایی و سکوت که آن را هم تاب نیاورد...

راستی کدام یک از ما هستیم که کم و زیاد درگیر مبارزه هایی با خودمان نیستیم؟این مبارزه ای نیست که به خاطرش آدم خیلی احساس دانستگی یا متفاوت بودن بکند،هست؟نمی دانم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:21  توسط ترگل بهرامی  | 

 

یک روز از روزهای هفته ای که گذشت من مدام تکرار می کردم"من رای می دم.مطمئن باش،خیالت راحت ،من رای می دم ..."و دیگه داشت حالم به هم می خورد. جزو علایق زندگیم نیست اینکه مجبور باشم در موعظه های عریض و طویل به کاری تشویق بشم که خودم تصمیم انجامش رو دارم.منظورم اینه که وقتی دلایل خودت برای کاری کامله خیلی خوشایند نیست بی اون که طالب شنیدن دلایل دیگران باشی به سخنرانی های پرحرارتی گوش بدی که کم کم به نظرت مسخره میان و تازه این خطر رو هم داره که کلافه بشی و محض اینکه حال طرف رو بگیری بگی :" اصلن می دونی چیه؟من همین الان با گوش دادن به مانیفست تو به این نتیجه رسیدم که نباید رای بدم،مرسی که منو روشن کردی" و گوشی رو بگذاری.

این رو هم بگم که یک روز دیگه هم از همین هفته ای که حرفش بود یک نفر زنگ زده بود و اصرار داشت با هیجان تکرار کنه که لونا شاد و آرش سبحانی با هم ازدواج کردن و این یک واقعه ی خیلی نادر و مهمیه.یک چیزی شبیه جفت شدن سیمون دوبووار و ژان پل سارتر.این وصلت از نظر اون اهمیت هنری ـ سیاسی ـ اجتماعی ـ تاریخی ـ فرهنگی و اینا داشت داشت.از نظر من فقط اهمیت خاله زنکی داشت.بهش توصیه کردم به جای این حرف ها به اهمیت نقش شرکت افراد یک جامعه در انتخابات فکر کنه.که البته جوابی که گرفتم این بود : برو بابا!

ولی من رای می دم چون : پسرعموم سال دیگه کنکور داره.این شکنجه ی درس خوندن و نگرانی برای نتیجه  رو توامان داره می کشه این روزها. از اول تیر هم دوباره باید بره مدرسه برای شرکت در کلاس های قوی کننده(!).چند سال پیش که پسرخاله ام کنکور داشت از شدت اضطراب خواب دیده بود که یک زنبور توی هوا مرده.همین طور ثابت توی هوا مونده بوده و خونش انگار به شیشه بپاشه به هوا پاشیده بوده.توی خواب علت مرگ این طور معلوم شده بود: چون رتبه اش از روبرتو کارلوس بیشتر شده از فرط ناراحتی سکته کرده! من رای می دم تا قهرمانی به نام رییس جمهور بیاد و علاوه بر همه ی چیزهای دیگه ای که درست می کنه یک فکری هم برای کنکور بکنه...

من رای می دم چون : هفته ی پیش جلسه ی ساختمان خونه ی مادرم به علت پخش سریال جومونگ به درخواست بیش از نیمی از اعضا منحل شد!...من رای می دم چون کثافت و فساد برنامه هایی که از تلویزیون پخش می شه بیش از حد تصور رشد صعودی داشته...

من رای می دم چون : اگه بهمون می گفتم حق رای ندارین هممون می خواستیم رای بدیم.شروع می کردیم به جنگیدن و کشتن و کشته شدن.اعتصاب غذا می کردیم، تظاهرات راه می انداختیم و شعار می دادیم.خب حالا که مجبور نیستیم کشته بشیم یا گرسنگی بکشیم و می تونیم رای بدیم ،که چی که ندیم؟

راستش من دلایل بیشتر و جدی تری هم برای اینکه رای بدم دارم ولی چون به خاطر یک لقمه نون باید بشینم سرکارم مجبورم همین جا تمومش کنم.من رای می دم تا به خاطر دراوردن یک لقمه نون خالی ِ بدون هیچی مجبور نباشم پستم رو نصفه و نیمه ول کنم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:23  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank