این روزها به دلایل مختلفی دل و دماغ نوشتن ندارم... فقط خواستم از همه ی دوست های عزیز دیده و ندیده ام که به شکل های مختلف تولدم را تبریک گفتند تشکر کنم.برایم آنقدر ارزشمند بود که قابل وصف نیست.بگذارید فقط بگم دوستتان دارم...
وقتی ُمردی تازه سی سالت شده بود.چند روز پیشش داشتی به یکی نامه می نوشتی.سرت پایین بود و نور ملایم صبحگاهی، یک مثلث روشن ِ کوچولو روی گونه هات ساخته بود. همون جور که روی تختت دراز کشیده بودم،نگاهت می کردم.شاخ و برگ درخت های توی حیاط گه گاهی با نوازش باد این ور و اون ور می شدن، سایه شون روی پرده ی توری می افتاد و من احساس می کردم تو فقط یک تصویری.
یک هفته بعد آخرین تصویرت جلوی چشمم بود با حرکات کند و نگاه های نافذ و لبخندهای گاه و بی گاه...
اون روز که روی تخت دراز کشیده بودم و نگاهت می کردم برای یک لحظه احساس کردم تو هستم. حرکات دستت موقع نوشتن مفاصلم رو به حرکت در می اورد.کشیدگی بینی ات روی صورتم تیر می کشید و نرمه ی گوشت با اندک نوری روشن شده بود و بناگوشم داشت گرم می شد. اگه من و تو یکی باشیم و این تخت با روتختی اندک زبر قرمز رنگش،همون میز و صندلی چوبی باشه...اگه این ور اتاق با یک چراغ خواب کوچولوی زرد،همون اون ور اتاق باشه با یک کتابخونه ی بزرگ ِ پر از کتاب و اگه من بدونم تو داری چی می نویسی و سه روز دیگه می میری...آخ خدایا! همه ی دنیا به نظرم یک نقطه ی کوچیک ِ درخشان میاد. توی اون نقطه هممون هستیم. همه ی میز و صندلی های دنیا، همه ی کتابخونه های دنیا،همه ی نامه ها،همه ی من ها ،تو ها....
نمی دونم آخرین کلامی که توی فضا پراکنده شد و هر حرفش به یک جایی چسبید رو من گفتم یا تو...نمی دونم آخرین کلام چی بود...آخرین کلمات قبل از مردنت. سه روز بعد دیگه صدات یادم نمیاد .صدا اولین چیزیه که فراموش می شه. هر وقت می خوای به یادش بیاری مثل صابون از دستت لیز می خوره و یک جایی، یک گوشه ای قایم می شه.اینه که تو برای من یک تصویر می شی که حرف می زنی ولی صدات نمی یاد. روی این تصویرهر صدایی می تونم بگذارم.چه چهار فصل ویوالدی، چه صدای بوق و سرسام زندگی ِ شهری وقتی توی تاکسی بین دو تا مرد گنده نشسته ام...
اون روزا خونه تون خیابون ایرانشهر بود و من عادت داشتم بعد از کار بیام اونجا.یک حیاط بزرگ داشتین پر از خرزهره و بوته ی رز و درخت خرمالو. خونه ی قدیمی تون بوی نفتالین می داد و بوی کیک خونگی و بوی هوایی که دیگه لونه ش رو پیدا کرده.هوایی که هر چی هم در و پنجره ها رو باز بگذاری باز هم همون جا می مونه.حالا اون خونه ، یک آپارتمان بدریخت نوساز شده با ده بیست تا بچه مدرسه ای که دیوونه وار توی شصت متر جا،چهار نعل می دون و خودشون رو به در و دیوار می زنن.هوای این جور خونه ها بوی سیمان و نایلون می ده.یک گلدون کم توقع ِ جون سخت به دشواری بتونه یک سال توی این خونه ها عمر کنه.
وقتی مجبور شدین از خونه ی ایرانشهر بلند بشین، مریض شدی.مریضی ات از کمبود آفتاب بود و بوی کیک خونگی و درخت های خرمالو که دکترها نتونستن تشخیص بدن.من هم البته تا روزی که گذاشتیم ات توی اون یک تیکه جا نفهمیدم.تا لحظه ای که هوس کردم بشم تو و یک گوشه ی ساکت برای یکی نامه بنویسم و شاید سه روز بعد بمیرم.بمیرم...چه عبارت غریبی .نمی تونم عمقش رو درک کنم.نمی فهمم تو دیگه نیستی یعنی چی ؟
باید یک کاغذ بردارم و توی نور روز پشت میز جوری بشینم که یک اشعه ی خورشید یک مثلت روشن روی گونه هام بسازم. باید یک نامه بنویسم. شاید برای تو، یعنی برای خودم. برای منی که تو شده و اینجوری شروعش کنم : دیگه مجبور نیستی تحمل کنی...
چند باری با شدت و شاید حتی با نفرت گفت :" محافظه کار! " با نظرش موافق نبودم ولی چرا باید حرفی می زدم وقتی او گوش هایش را بسته بود تا فقط صدای خودش را بشنود؟
چند لحظه ساکت شد و از ظرف میوه ی روی میز یک سیب برداشت و گاز زد و قبل از اینکه دندان هایش کاملاً در سیب فرو برود غرشی کرد : "این خیلی بده.این تصویری نبود که من از تو داشتم..."
سرم را به پشتی مبل تکیه داده بودم.گردنم درد می کرد.چشم هایم را به سقف دوختم و جمع شدن نور روز را از چند ناحیه ی سقف دنبال کردم.
سیب به نصفه رسیده بود گمانم که گفت :" داری چه غلطی می کنی؟" گفتم : "دارم راهنمای تعمیر کارما را در ذهنم مرور می کنم." گفت : "چی؟؟؟اون دیگه چه کوفتیه؟"
گفتم :"۱.غذای کافی برای خوردن گیر بیاورید و بخورید.
۲.جایی برای خوابیدن پیدا کنید که آرام باشد و آن جا بخوابید.
۳.صداهای احساسی و عقلی را کاهش دهید تا به سکوت خودتان برسید و به آن گوش دهید."*
گفت :"همه اش مزخرفه..."
*شعری از ریچارد براتیگان
توانش را دارم
یک آغوش مهمانت کنم
بی آنکه بخواهم بمانی کنارم
توانش را دارم
یک بوسه هدیه دهم
به تو
در روز تولدت
که هیچکس به خاطرش خوشحال نیست
توانش را دارم
به تو
لبخندی بزنم و
سبدهای هلو و گیلاس
تعارفت کنم
تا در دلت
برای یک لحظه
زندگی را به خاطر بیاوری
و بعد
بروی...
بیرون از خانه هستم.در شلوغی و گرمای خیابان های این شهر و به تو فکر می کنم.تقریباً هر روز. چند بار در طول روز.اغلب این طور اتفاق می افتد که بعضی بوها و صداها یاد تو را زنده می کنند.بعضی وقت ها خاطره هایت یک جاهایی از روحم را نوازش می دهد و گاهی هم پیش می آید که از یادآوری چیزهایی گزیده می شوم...و این همه ی قصه است.قصه ای بی شروع و بی پایان.داستانی ست عزیز، که از همان سطر اول هم تمام شده بوده و این در من احساسی از غم ایجاد می کند و در همان حال کمکم می کند اندازه ای که باید دوستت بدارم.
به خانه برمی گردم که ساکت و تاریک و آرام است.کسی برایم پیام گذاشته.پیامی با صدای عجیب گرفته ای که هیچ جور نمی شود گفت غمگین است.پیامی که در آن یک نفر،می گوید این روزها در شلوغی خیابان ها که راه می رود یاد من می افتد.بوها و صداها یاد مرا زنده می کنند و این برایش گاهی روح نواز است و گاه درد آور...می گوید قصه ی بی اول و آخرمان را در ذهنش ویرایش می کند.فکر می کند که قصه ی ما در همان سطر اول هم تمام شده بوده.می گوید که مرا بی اندازه دوست دارد و من از این بابت هیچ احساسی از غم یا شادی ندارم و فقط به نظرم می رسد کاش مجبور نبودم دوست داشتن تو را در چارچوبی بگنجانم،کاش می شد من تو را بی اندازه دوست بدارم...کاش این پیام را با صدای تو می شنیدم... و بعد،فقط کمی بعد از این که "من به یاد تو ام،تو به یاد من نیستی،او به یاد من است،من به یاد او نیستم"، از این صرف به ظاهر ناعادلانه ی فعل دل تنگی، خنده ام می گیرد ...
یک ساعت نشستم و مطلب بلند بالایی با آه و اشک چشم، خطاب به دوستم که دیروز ماجرایی با هم داشتیم نوشتم.بعد به دلایلی متن در سطرهای پایانی اش پرید و نابود شد.مطمئنم که این واقعه دلایلی جز حماقت من هم داشت.اگر به تقدیر اعتقاد نداشتم نمی توانستم این همه مطمئن باشم.خدا را شکر که به تقدیر اعتقاد دارم.
*
از کسی کینه به دل داشتم و چند وقت پیش فهمیدم که عاقبت به خیر نشده.روزها و شب هایی را به خاطر داشتم که اشک ریزان و با خلوص نیت دعا می کردم که خدا جوابش را بدهد چون من هر کاری هم کنم دلم خنک نمی شود.فهمیدم عاقبت به خیر نشده و هر چه منتظر شدم دلم خنک نشد.خیلی حالم گرفته شد...
*
با اشتیاق زیاد رفتم که ببینمش.چیزهایی می خواستم بگویم. از آن حرف های مهم.اما نمی دانم چه شد که درست در موقعیت مناسب مغزم بی حس شد و مه رونده ای فکرهایم را پوشاند و من لال شدم.آنقدر لبخندهای زورکی زدم که دندان درد گرفتم.بعضی وقت ها چقدر دلم می خواهد با خودم قطع رابطه کنم...
*
سر نهار بحث داغ شده بود و همه با حرارت حرف می زدند.از وضع موجود می گفتند،از اخبار،از پیش بینی هایشان.بعضاً رگ گردنی هم می شدند.من مثل یک گاو که با بلاهت تمام در شبدرها بچرد،بی یک کلمه حرف یا اظهار نظر، ناهارم را می خوردم و مطمئن هستم بار آخری بود که آنها مرا به مهمانی ناهارشان دعوت کردند.
*
تمام سالهای خیلی خیلی سخت زندگی ام را در نوجوانی،با فکر کردن به بچه هایی که با شکم برآمده در بیافرا از گرسنگی جان می دهند از سر گذراندم و تلخی را تحمل کردم.شاید بیش از ده بار این موضوع را برای ف که خیلی زندگی زجر آوری دارد تعریف کرده بودم و هربار با یک لبخند تلخ قبول می کرد و موقتا بی خیال رنجهایش می شد.نمی دانم چه شد که بار آخر بعد از اینکه حرف بچه های بیافرایی را پیش کشیدم، مشخصاً گفت :" خفه شو ". بعضی وقت ها فقط همه چیز غیرقابل تحمل می شود.
*
فهمیدم که یک خاطره ای از بچگی ام که نشان می داده من خیلی بچه تیز و بزی بوده ام اصولاً مربوط به دختر دایی ام بوده نه من.سر در نمی آورم چه شده که این خاطره را من اینطور از آن خودم کرده ام.خیلی حقه بازی می خواهد.چقدر هم افتخار کرده ام سالها به این خاطره! تصویر دختربچگی هایم را می بینم که کاپ قهرمانی را ازش گرفته اند و حالا باید برود توی مطبخ کار کند.
*
دلم می خواست این پست خوبی شود.نمی دانم شد یا نشد.این دیگر واقعیتی ست: من وبلاگ نویس متوسط الحالی هستم...
آمدم برای دیدن نوزاد تو که در این روزهای سخت به دنیا آمده.
دخترکت مثل حجم غیر منتظره ای از نور که ناگهان از درون تاریکی فواره بزند غافلگیرم کرد.جرئت نداشتم به این توده سفید و گرد دست بزنم.حتی می ترسیدم زیاد نگاهش کنم و از پاکی اش چیزی کم شود...
بودنش در این دنیا،در این اوضاع آنقدر بی تناسب به نظرم رسید که فوری نگرانش شدم. معصومیت یک کودک در هر زمانی که متولد شود آنقدر با دنیای آلوده اطرافش تضاد ایجاد می کند که هر وقت به دیدن یک نوزاد می روم به جای آنکه دلم شاد شود با قلبی گرفته و سنگین برمی گردم.
تولد هم مثل مرگ خیلی اسرار آمیز است.تولد هم مثل مرگ هیچ وقت عادی نمی شود.شنیدن خبر تولد یک نوزاد هربار ذوق زده ات می کند و شنیدن خبر مرگ هربار،هر بار شوکه ات می کند و دلت انگار می ریزد...
به صورت بهشتی دخترت نگاه می کنم و تمام تصاویر خشنونت باری که در تمام عمرم دیده ام از جلوی چشمم می گذرند و با خودم فکر می کنم همه ما یک روز به همین لطافت به همین پاکی بوده ایم...گریه ام می گیرد.خودم را جمع و جور می کنم و به خودم تشر می زنم : حالا که چی؟آماده ی افتادن بودی و این چند وقته هم تا دلت خواسته بهانه داشتی برای افتادن؟
لبخند می زنم و می گویم : "قدمش خیر باشد برایتان..."
مادربزرگم هر وقت یکی از ما بچه ها یک بادام تلخ دهانش می گذاشت و از شدت مزه ی بد شروع به داد و فریاد و جست و خیز می کرد می گفت :" اووووه!چه خبره؟خب تلخی هم یکی از مزه هاست!"
تلخی زهر مانند این روزها، تمام دقایقم را بدمزه می کند و با این حال سعی می کنم با فکر کردن به اینکه "تلخی هم یکی از مزه هاست" داد و فریاد و جست و خیز نکنم . تاب بیاورم...
چه عصری
سرنوشت این ابرهای رها را
تقدیر هم قلم نتواند زد
تختی خالی
الفبایی بی حروف
آیا دوباره خواهد آمد؟
بر تخت آبی خواهد نشست؟
و آن کلام نخستین را باز بر زبان خواهد آورد؟
خطیبان بیهوده گلو پاره می کنند
شاعران
کلام آخرین را گفتند و خاموش شدند
نگاه کن
چه عصری ...
پ.ن: ممنون وحید عزیزم که این شعر را برایم فرستادی.از صبح به دنبال چند خط شعر مناسب حال آواره ی کتاب ها هستم.شعرت را بعد از سه روز گرفتم و به دل گرفته ام نشست...
*شعر ازمجموعه مشتی نور سرد/ضیاء موحد
