تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

آدم مهربان کسی نیست که به دیگران کمک می رساند یا به درد دل دیگری گوش می سپارد. با این حال آدم مهربان کمک رسان و همدل می شود.

آدم مهربان کسی نیست که به دیگران اظهار علاقه می کند، به آنها لبخند می زند و به کسی هدیه می دهد. با این وجود آدم مهربان این توان را دارد که به راستی دوست بدارد،صمیمانه به روی دیگران لبخند بزند و برای نشان دادن محبتش به دیگری ـ بی چشم داشتی ـ به او هدیه ای دهد.

آدم مهربان کسی نیست که کلام مهر آمیز به زبان می آورد،هیچ کس را نمی رنجاند یا همه را راضی نگه می دارد. با همه ی اینها آدم مهربان کلامش نرم می شود، انتقادش تخریب کننده نیست و بوی تحقیر نمی دهد و آنها که دوستی اش را برمی گزینند با رضایت در کنارش می مانند.

به نظرم تنها، کسی که این توان را بیابد که ـ حقیقتاً ـ  خودش و دیگری را به تیغ تیز قضاوت،سرزنش، حقیر شمردن و ایراد گیری، شرحه شرحه نکند می تواند مهربان باشد و همه ی چیزها : همدلی، ملایمت ، صمیمیت، دلسوزی و دست و دل بازی،لاجرم از پس آن خواهد آمد...

با این تعریف من تا امروز آدم حقیقتاً مهربانی نبوده ام. لااقل نه آنقدر که شایسته ی انسان بودن است...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به بعضی آدمها که به زندگی ام آمده اند، خیلی چیزها گفته ام. رازها یا حرف های عریان که وقتی به زبان می آوری ترسناک می شوند و دیگری را فراری می دهند.از گفتن هیچ یک پشیمان نیستم.

از گذراندن عمر با آنها که با ایشان بوده ام ، خندیده ام یا گریه کرده ام، آنها که با ایشان عشق ورزیده ام یا به بطالت، زمانی را به پرسه و بیهودگی گذارنده ام ، هر چند با ایشان نمانده ام یا ترکم گفته اند یا آنقدر راهشان از من دور بوده که از مسیرم خارج شده اند، پشیمان نیستم.

از فریادهایی که کشیده ام یا بغض هایی که فرو خورده ام،از محبت هایی که بیهوده یا بیش از اندازه نثار کرده ام یا حتی از شفقتی که پاره ای از وقت ها ـ به خاطر ناتوانی ام ـ از کسی دریغ کرده ام و خستی که گاه در راندن کلامی پرمهر به خرج داده ام،پشیمان نیستم.

اما در زندگی ام تا امروز از یک چیز بسیار پشیمانم : از خشونتی که ـ علی رغم همه ی این "پشیمان نیستم " ها ـ در دورنم نسبت به خودم روا داشته ام و چیزی عایدم نشده مگر روحی که گاه حتی رغبت نگاه کردن به صورت حقیقی خودش را هم ندارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط ترگل بهرامی  | 

 

دخترک رفته بود یک گوشه ی اتاق ِ کار من و پچ پچ می کرد.گاهی خنده های ریز کم صدایی می زد و گاهی هم بعضی جاهای حرفهایش انگار کشش محسوسی پیدا می کرد. من فقط آهنگ حرف زدنش را حس می کردم و این برایم طنین اولین ماجراجویی های عاطفی هر دختر پانزده شانزده ساله ای را داشت. کاری که می کرد آنقدر به نظرم طبیعی می آمد که ته دلم حتی کمی هیجان زده شده بودم.هر چند که این کار در یک فرهنگ فاسدْ انگار ِ سیاه بین که مردمش گناهکاران ابدی ازلی هستند، اسمش باشد لاس زدن : این ترکیب نفرت انگیز و بی رحمانه  که وقتی در مورد ظهور احساسات تازه ی یک دختر نوجوان به کار برود خشونتی صد چندان دارد.

تلفنش که تمام شد از اتاق آمد بیرون و لبخند شرمگینی زد. انگار که من توضیحی خواسته باشم گفت : توی این شلوغ پلوغی ها با هم آشنا شدیم (شاید اینجور می خواست ثابت کند که طرفش آدم حسابی ست) مامان هم می داند! / لبخندی زدم : مگر من چیزی پرسیدم؟ / بلافاصله و با دستپاچگی گفت : نه! خودم دلم خواست بگم! (نتوانستم جلوی این فکرم را بگیرم  که اگر پسر بود شاید توضیحی نمی داد...)

***

به پانزده شانزده سالگی خودم فکر کردم و دیدم چقدر خاطراتم از این لذت های پنهانی و نوظهور، این هیجانات کوچک و پیش پا افتاده در آن سنین مخصوص خالی بوده.شرایط زندگی آن دورانم جوری بوده که انگار رویم نمی شده یا حق خودم نمی دانستم، مثل بیشتر دخترهای هم سن و سال خودم، بروم چهار تا آدم دید بزنم، چهار تا آدم دیدم بزنند، با دوستانم به شوخی های بی مزه ی پسرکان تازه بالغ با صورت های پر جوش و صداهای دو رگه ی مسخره که سعی دارند شماره تلفنشان را به آدم قالب کنند هِر هِر بخندم. نشد که بروم یک گوشه ای پچ پچ کنم و بعد شرم آگین بیایم بیرون و فکر کنم که همه از راز من باخبر شدند. از راز کم کَمََک پیدا شدن زنانگی در من...

امروز البته از بابت نبود این چیزها در آن دوران خاص نه افسوس می خورم نه به خودم می بالم. اما آن روزها چه غصه ای می خوردم ! چه احساس مزخرفی نسبت به خودم داشتم وقتی می دیدم دوستانم مورد توجه فلان پسر محله قرار می گیرند، یا از گروه پسرهای دبیرستانی متلک های شیرینی می شنوند، شماره می گیرند، شماره می دهند، زنگ می زنند، قطع می کنند و ...و...

 ***

به مهمان پانزده شانزده ساله ام نگاه کردم که غرق تماشای یک سریال آبکی شده بود و به نظرم رسید در رازش مرا شریک کرده. در راز کم کمَک پیدا شدن زنانگی اش...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:44  توسط ترگل بهرامی  | 

 

بچه، آلت تناسلی اش را کشف کرده بود. مادرش نیم ساعتی بود که داشت با صدایی بیش از حد یواش  و نگران، مغز مرا به خاطرش می خورد.صدای عصبی ِیک مادر تازه کار که از هر باد گلو زدن بچه ی اولش دچار وحشت می شود ـ بخصوص وقتی شما تجربه ی یکی را هم نداشته باشید ـ تحمل و صبر زیادی می طلبد. گذشته از اینها چه کاری از دست من برمی آمد؟ پیدا شدن یک چنین عضوی به وسیله ی صاحب چهارساله اش نمی توانست آنقدرها هم عجیب باشد. آن هم وقتی که بچه در جهت تعلیمات پر وسواس والدینش برای تبدیل شدن به یک شخصیت مستقل، یاد گرفته باشد به تنهایی به دستشویی برود و فقط در صورتی که کار شماره ۲ را کرده باشد کمک بگیرد.منظورم این است که خب طبیعی ست که نمی شود هر بار توجه بچه به کاشی های کف یا کاسه ی روشویی جلب شده باشد!

چیزی که بیش از همه ی این حرفها داشت اعصابم را خرد می کرد، تاکید مادر نگران روی دختر بودن بچه اش بود.هنوز هم سر درنمی آورم که اشکال این قضیه کجاست؟دختربچه ها نباید از داشتن آلت تناسلی با خبر شوند؟ یا بعد از کشف این پدیده اشکالاتی به وجود می آید که می تواند مسئله ساز شود؟!

تا آنجا که به عقل من می رسید تنها نکته ای که بدون شک می توانست مسئله ساز شود، این طرز برخورد عصبی و خام دستانه با ماجرا بود. خصوصاً که مادر دستپاچه چندباری هم به بچه تشر زده بود و با این کار موفق شده بود دختر کوچک را نسبت به موضوع حساس تر کند.

این بود که برای آنکه چیزی گفته باشم و آن چیز، چیز به دردبخوری هم باشد چندباری گفتم که به نظر من این اتفاق وحشتناکی نیست و شاید حتی طبیعی هم باشد. اما مادر،پچ پچ کنان توی حرفم می پرید و اصرار داشت که احساس می کند خطری زندگی آینده ی فرزندش را تهدید می کند...

بالاخره بعد از مقادیری بحث و جدل در مورد مسئله ی کشف شده، پرسیدم که چه کمکی از دست من برمی آید. می خواستم بدانم جز درد دل حرف دیگری هم هست یا نه و آنجا بود که متوجه شدم مادر می خواهد به روش "شتر دیدی ندیدی" متوسل شود، چون از من پرسید: به نظر تو باید چه کار کنم تا از سرش بیفتد؟ یادش برود؟ حواسش پرت بشود؟

با تعجب گفتم که چه چیزی باید از سرش بیفتد و چرا اصولا باید چیزی را فراموش کند؟ به او نگفتم ولی، به نظرم رسید که این برخورد تنها از میل شدید برای پاک کردن صورت مسئله ـ شاید از سر ترس و استیصال ـ برمی آید. گفتم که به احتمال زیاد دخترک او اولین بچه ای نیست که آلتش را کشف کرده و حتماً این مسئله  راه حلهایی دارد. توصیه کردم که ماجرا با یک روانشناس متخصص کودک در میان بگذارد و راه و چاه را از او جویا شود چون این قضیه ای نیست که با نظرخواهی از امثال من بتواند به جواب درستی برای آن برسد.

گوشی را که گذاشتم متوجه شدم خیلی بیش از حد عصبی شده ام و کمی زمان کافی بود تا بفهمم که آنچه این جور کلافه ام کرده این واقعیت تلخ است که سانسور تا مغز استخوان ما رسوخ کرده و در همه ی بخش های زندگی شخصی و اجتماعی مان ریشه دوانده...از مسئله ی کشف آلت تناسلی بچه ی خانم فلان گرفته تا انتقادات سیاسی آقای بهمان...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:25  توسط ترگل بهرامی  | 

 

حکایت من و صمیمی ترین دوستم در این روزها ـ که یک جوری همه کلافه و افسرده و بی تاب هستند ـ حکایت آن دو خواهر پیر اصفهانی ـ که برایتان خواهم گفت ـ شده : دلتنگ هم می شویم ،به هم زنگ می زنیم، سلام می کینم،احوال هم را می پرسیم، برای آنکه بیشتر حرف زده باشیم احوال همه ی کسان ِ هم را به دقت جویا می شویم و بعد می مانیم که با این همه بی حوصلگی که هر دو دچارش هستیم، اصلن چرا با هم تماس گرفته ایم. یک کمی سکوت می کنیم در دو طرف خط و بعد یکی مان می پرسد : ببینیم هم رو؟ / و آن یکی جواب می دهد : حالا که نه، یک وقت که حوصله ی هم را داشتیم/ و بعد هر دو نفس راحتی می کشیم که با این حال و روز مجبور نیستیم با هم قرار بگذاریم و هر دو بی حوصلگی هم را درک می کنیم و به دوستی مان ربطش نمی دهیم.

دیروز که دوباره یکی از همین دست مکالمه ها را با هم داشتیم، یاد ماجرای آن دو خواهر اصفهانی افتادم که کسی برایم تعریف کرده بود و خنده ام گرفت. آن آشنا ماجرا را اینطور روایت می کرد که ویژگی خاص این دو خواهر ـ که خانه ی یکی شان در همسایگی آشنای ما قرار داشته ـ این بوده که با هیچ کس جز خودشان معاشرت نمی کرده اند. گاهی این یکی خانه ی آن یکی می رفته و گاهی آن یکی خانه ی این یکی می آمده.تا این که در یکی از روزهایی که این دو خواهر در ایوان نشسته بودند آن یکی آهی از ته دل می کشد و به این یکی می گوید :

ـ اُ خوار! مَنا دلم می خواست هیچکِس تو این دنیا نبود، آ فقط من بودم و تو!

و آن یکی خواهر آه غلیظ تری می کشد و جواب می دهد:

ـ اما مَنا، دلم می خواست تووَم نبودی!

 ماجرای دو خواهر را که برای دوستم تعریف کردم ،خندید و گفت :" می تونیم هر وقت در این حال بودیم به هم بگیم با اینکه دلم برات تنگ شده اما می خوام تووَم نباشی!" و من فکر کردم که گاهی پیش می آید که لازم است برای آنکه دوستی مان را به کسی اثبات کنیم، واقعن کمی "نباشیم".

اما جدا از همه ی اینها، داشتن دوستی ای که درآن به وقت بی حوصلگی و افسردگی مجبور نباشید از ترس آنکه دوستتان برنجد یا دچار سوء تفاهم شود ـ با همان حال گندی که دارید ـ خودتان باشید، نعمت کمیابی ست و واقعن در دوستی حقیقی چه چیزی می تواند مهم تر از به موقع فهمیدن و به موقع فهمیده شدن باشد ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:15  توسط ترگل بهرامی  | 

 

کسی چه می داند تو کی میمیری

و من چقدر وقت خواهم داشت

 که سیر تماشایت کنم؟

 

کسی چه می داند من کی میمیرم

و تو، که این همه حرف به گوشم خواندی

نمی خواهی یک لحظه نگاهم کنی...

 

چقدر مردن مسخره است

وقتی ما خیلی زودتر از موعد

نزد هم، میمیریم

 

چقدر مسخره است

نوشتن این سطرها خطاب به تو

وقتی تنها  نگاهی بهشان می اندازی

و بعد این صفحه را می بندی...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:8  توسط ترگل بهرامی  | 

 

بچه که بودم، مثل هر بچه ی پنج شش ساله ای، زیاد پیش می آمد که اتاقم را به هم بریزم .کوهی از کاغذ بسازم ، تپه ای از عروسک های بی دست و پا با موهای قیچی شده درست کنم و این کار را تا جایی ادامه بدهم که کسی نتواند پا توی اتاق بگذارد بی آنکه چیزی در پایش فرو برود.

خب مادر من هم ،مثل مادرِ هر بچه ی پنج شش ساله ی نامرتبی صدایش درمی آمد از آن همه بی نظمی و به زبان های مختلف از من می خواست که اتاقم را مرتب کنم. پدرم هم در جهت هم صدایی با آن صدای برحق همیشه فقط یک جمله می گفت :" اتاقت را جوری نگه دار که اگر در لحظه برق رفت، بدانی هر چیز را باید از کجا برداری."

اما هر چقدر به هم ریختن و شلوغ بازی برایم لذت بخش بود، منظم کردن کار شاق و عذاب آوری به حساب می آمد که حتی گاهی فکرش به گریه ام می انداخت.مجبور که می شدم به جمع و جور کردن، برای آن که کار را برای خودم آسان تر کنم، شروع می کردم به قصه پردازی. به خودم می گفتم :" این جا اتاق تو نیست. تو در این خانه یک خدمتکاری و یکی از وظایفت هم جمع کردن شلخته بازی های دختربچه ی این خانواده است." و به این ترتیب من می رفتم در جلد یک سیندرلای زحمت کش که ظریف و زیبا ـ و حتی مو طلایی! ـ بود و همان طور که به کار تمیز کردن مشغول بود با صدایی لطیف آواز می خواند و پرنده ها به شنیدن ترانه اش روی هره ی پنجره ها صف می کشیدند...و این طور بود که کار سر و سامان دادن به آشفتگی های اتاق نه فقط آسان که حتی دلپذیر می شد.

در این سال های اخیر که مدام دنبال راه هایی برای ساده کردن شرایط سخت و نا خواسته ای که درشان واقع می شدم ـ گیرم جدی تر و دشوارتر از منظم کردن اتاق ـ بودم، یاد خاطراتی از این دست افتادم و بعد این فکر در من تقویت شد که خوب می شد اگر می توانستم گاهی در موقعیت ها و شرایطی که مجبور به پذیرش وضعیتی هستم ـ که در بیشتر مواقع هم تنها راه رسیدن من به موفقیت هایی بود ـ خودم را همان کارگزار زحمت کش تصور کنم که سخت ترین و دوست نداشتنی ترین کارها را با بذل آخرین حد صبوری انجام می دهد و حتی می تواند در آن میان آوازی هم ـ هر چند نه با صدایی به خوشی سیندرلای قصه ها ـ سر دهد...

 

چیزهای ساده ی معمولی از این دست، چیزهایی ست که این روزها مشغولشان هستم...همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank