بچه، آلت تناسلی اش را کشف کرده بود. مادرش نیم ساعتی بود که داشت با صدایی بیش از حد یواش و نگران، مغز مرا به خاطرش می خورد.صدای عصبی ِیک مادر تازه کار که از هر باد گلو زدن بچه ی اولش دچار وحشت می شود ـ بخصوص وقتی شما تجربه ی یکی را هم نداشته باشید ـ تحمل و صبر زیادی می طلبد. گذشته از اینها چه کاری از دست من برمی آمد؟ پیدا شدن یک چنین عضوی به وسیله ی صاحب چهارساله اش نمی توانست آنقدرها هم عجیب باشد. آن هم وقتی که بچه در جهت تعلیمات پر وسواس والدینش برای تبدیل شدن به یک شخصیت مستقل، یاد گرفته باشد به تنهایی به دستشویی برود و فقط در صورتی که کار شماره ۲ را کرده باشد کمک بگیرد.منظورم این است که خب طبیعی ست که نمی شود هر بار توجه بچه به کاشی های کف یا کاسه ی روشویی جلب شده باشد!
چیزی که بیش از همه ی این حرفها داشت اعصابم را خرد می کرد، تاکید مادر نگران روی دختر بودن بچه اش بود.هنوز هم سر درنمی آورم که اشکال این قضیه کجاست؟دختربچه ها نباید از داشتن آلت تناسلی با خبر شوند؟ یا بعد از کشف این پدیده اشکالاتی به وجود می آید که می تواند مسئله ساز شود؟!
تا آنجا که به عقل من می رسید تنها نکته ای که بدون شک می توانست مسئله ساز شود، این طرز برخورد عصبی و خام دستانه با ماجرا بود. خصوصاً که مادر دستپاچه چندباری هم به بچه تشر زده بود و با این کار موفق شده بود دختر کوچک را نسبت به موضوع حساس تر کند.
این بود که برای آنکه چیزی گفته باشم و آن چیز، چیز به دردبخوری هم باشد چندباری گفتم که به نظر من این اتفاق وحشتناکی نیست و شاید حتی طبیعی هم باشد. اما مادر،پچ پچ کنان توی حرفم می پرید و اصرار داشت که احساس می کند خطری زندگی آینده ی فرزندش را تهدید می کند...
بالاخره بعد از مقادیری بحث و جدل در مورد مسئله ی کشف شده، پرسیدم که چه کمکی از دست من برمی آید. می خواستم بدانم جز درد دل حرف دیگری هم هست یا نه و آنجا بود که متوجه شدم مادر می خواهد به روش "شتر دیدی ندیدی" متوسل شود، چون از من پرسید: به نظر تو باید چه کار کنم تا از سرش بیفتد؟ یادش برود؟ حواسش پرت بشود؟
با تعجب گفتم که چه چیزی باید از سرش بیفتد و چرا اصولا باید چیزی را فراموش کند؟ به او نگفتم ولی، به نظرم رسید که این برخورد تنها از میل شدید برای پاک کردن صورت مسئله ـ شاید از سر ترس و استیصال ـ برمی آید. گفتم که به احتمال زیاد دخترک او اولین بچه ای نیست که آلتش را کشف کرده و حتماً این مسئله راه حلهایی دارد. توصیه کردم که ماجرا با یک روانشناس متخصص کودک در میان بگذارد و راه و چاه را از او جویا شود چون این قضیه ای نیست که با نظرخواهی از امثال من بتواند به جواب درستی برای آن برسد.
گوشی را که گذاشتم متوجه شدم خیلی بیش از حد عصبی شده ام و کمی زمان کافی بود تا بفهمم که آنچه این جور کلافه ام کرده این واقعیت تلخ است که سانسور تا مغز استخوان ما رسوخ کرده و در همه ی بخش های زندگی شخصی و اجتماعی مان ریشه دوانده...از مسئله ی کشف آلت تناسلی بچه ی خانم فلان گرفته تا انتقادات سیاسی آقای بهمان...