تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

چند بار این جمله را شنیده اید ؟ " دلم برایت تنگ شده. "

چند بار به کسی گفتیده اید که دلتان برایش تنگ شده؟

چند بار در جواب کسی که گفته دلم برایت تنگ شده گفته اید من هم و چند بار در جواب ابراز دلتنگی تان برای کسی همین را شنیده اید؟

چند بار راست گفته اید وقتی گفته اید من هم ؟

این جور چیزها وقتی راست باشد و از صمیم دل آدم، را زنده می کند و اگر تصنعی باشد و دلخوش کُنَک آدم را می سوزاند...

 

اگر دلت واقعاً برایم تنگ نشده نگو من هم.اینطور من هم می توانم هر وقت دلم برایت تنگ نبود مجبور نباشم همین را بگویم. معامله ی منصفانه ایست ،نه ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:26  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ما در طول زندگی مان به بسیاری از سرزمین ها سفر می کنیم.سرزمین های دور و نزدیک، غریبه و آشنا و اگر هوشیار باشیم می شود که نواهایی را دریابیم، زمزمه هایی، رازهایی که به ما می گویند برای چه چیزی به این سفر می رویم و در این سفر باید در پی دست یافتن به چه چیزی باشیم. در پی کشف چه چیزی.

هر سفری حرکتی ست به درون. تمرینی ست برای نزدیک تر شدن به بخش پنهان وقایع. گذر کردن از شکل ظاهری اتفاقات و آماده شدن برای در آغوش کشیدن حقایق بزرگی که ناگاه از دل تاریکی بیرون می آیند و اگر پذیرایشان باشیم چنان ما را به تمامی دربر می گیرند که ابیات شعری ناتمام می شویم که آرامش و آگاهی ما را می سرایند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:55  توسط ترگل بهرامی  | 

 

موهبتی ست گاه بی تفاوت شدن نسبت به بعضی آدم ها و رها کردن آن دست از روابط که آزارمان می دهند و اگر نه، دست کم وقتمان را تلف می کنند. موهبتی ست نشنیدن ِ آن حرف های نیش دار ِ تلخ که در جهت هیچ سازندگی و کمکی گفته نمی شوند. دست کشیدن از تلاش برای به دست آوردن رضایت آدم های تا ابد ناراضی یا گدایی ِ تایید از آدم های ایراد گیر ِ تند که به کمترین چیزی از کوره درمی روند.

موهبتی ست که بتوانیم حرف تلخ و نیش دار نزنیم، خودمان را برتر ندانیم و به ادای آدم ناراضی بودن تا آخر عمر نبالیم.

موهبتی ست که توان آن را بیابیم که گاه یکدیگر را به خاطر اشتراکات ِ انسان بودن بفهمیم و یکدیگر را قضاوت نکنیم.

موهبتی ست توان اینکه از سر ِ راه های بیراه کنار برویم و میدانی را که در آن بازی ِ بیهوده ای در جریان است ترک گوییم.

موهبتی ست که بدانیم چقدر اِشکال در وجودمان هست و با این حال همچنان علاقه مندانه و با ملاطفت خودمان را در طی کردن مسیر و دست یابی به موهبت های ریز و درشت همراهی کنیم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:12  توسط ترگل بهرامی  | 

وقتی زندگی چیزی ساده و بدیهی را  که به نوعی از نیازهای اولیه مان محسوب می شود از ما دریغ می دارد، یا بر اثر یک حادثه یا اتفاق ناخوشایند چیزهایی را از دست می دهیم ، اگر هوشیار باشیم و به خواب بی رویای نا امیدی گرفتار نیاییم، محتمل است که برای ساختن یا بازیابی آن چیزهای نداشته یا از دست رفته به حرکات یا فکرهای خلاقانه  ـ و گاه نبوغ آمیز ـ دست یابیم.

مانند کسی که عاشق نقاشی کردن است و به طور مادرزاد از نعمت داشتن دست محروم شده و با وجود چنین نقص به ظاهر بزرگی، به تدریج کشف می کند که چطور با پاهایش بهترین و زیباترین تصاویر را نقاشی کند.

به نظرم می رسد در مورد زندگی درونی آدم هم این ماجرا صدق می کند : وقتی که به دلایل گوناگون از نعمت ِ داشتن ِ احساس امنیت، حرمت به خود ، اعتماد به نفس ، شجاعت، انعطاف پذیری، شادی و امیدواری و بسیاری از این دست احساس ها  ـ که شاید بشود گفت نیازهای اولیه و بدیهی روح ما هستند ـ محروم می شویم، شاید با اندکی هوشیاری، با مبارزه با نا امیدی ، بتوانیم راه های خلاقانه ای بیابیم برای رها شدن از چرخه ی نمی توانم ها و نمی شود های تکراری مان که عمرمان را تلف می کنند بی آنکه فرصتمان دهند توان آن را بیابیم که با وجود همه ی کمبودها و محرومیت ها، از آنجایی که هستیم گامی فراتر رویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:57  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در عشق آنهایی از همه بدترند که دمای عشق ورزی شان، نوسان های شدید و غریب دارد : گاه با داغی شان تو را می سوزانند و گاه از سردیشان منجمدت می سازند.

آنها که در ابراز محبت ناتوانند، از پذیرش دلتنگی کسی که دوستشان می دارد هراسان می شوند و بی اعتمادی را امن ترین پناه خود می یابند.

آنها که نزدیک می آیند و به ناگاه ـ گویی که چیزی را به خاطر آورده باشند یا از خوابی پریده باشند ـ فاصله می گیرند و برای بازیافتن امنیت خود،دور می شوند.

در عشق آنهایی از همه بدترند که به رغم نیازمندی انسانی و خواست قلبی شان به دوستی کردن و عشق ورزیدن، خود را در غار تنهایی شان محبوس ِ ترس ها و ناباوری های خود می سازند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 7:29  توسط ترگل بهرامی  | 

 

از هر چیزی که فرار کردم به سرم آمد.این بار هم استثنا نبود...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:8  توسط ترگل بهرامی 

 

تغییرات عموماً پیش می آیند. بخواهیم یا نخواهیم.انتظارشان را داشته باشیم یا غافلگیر شویم. تغییرات، زندگی بیرونی و زندگی درونی ما را دچار تحول می کنند.گاهی سرعت تغییر و تحولات در این یکی از آن یکی پیشی می گیرد و پاره ای از وقت ها آن یکی بیش از این یکی دستخوش ماجراها و فراز و نشیب هایی می شود.

اما زمان هایی هم هست که روزها و روزگار ما بی ماجرا و راکد می مانند. زندگی مان ـ درونی و بیرونی ـ روی یک خط مستقیم، با یک نظم کسل کننده و بسیار معمولی پیش می رود.گاهی حتی این خط صاف از فرط حرکت یکنواختش سیری نزولی پیدا می کند و آن وقت هاست که با یک بغض بی دلیل از خواب بیدار می شویم، با دلزدگی و بی رویایی به خواب می رویم،اتفاقات خوب را نمی بینیم،اتفاقات ناگوار متلاشی مان می کند و بی آنکه از این وقایع دچار تغییر و تحول عمیق یا اثر بخشی شویم ،ناامیدانه به این اصل می رسیم که سهمی از آسایش و شادی جهان نداریم.

شاید بشود گاهی برای شفا یافتن از بیماری بسیار شایع روزمرگی منتظر خدا و معجزاتش نماند.چشم از این دری که قرار است شور و آرامش مثل دوقلوهای افسانه ای از آن وارد شوند و ما را شهریار روزگار و زندگی خود کنند، برداشت و با همه ی سختی اش،یک کار ساده ی غیر معمولی کرد.

من راه های زیادی بلد نیستم.اما گاهی خودم را به یک شام دعوت می کنم،ساعتی را به آشپزی و چیدن میز شام می گذرانم، با خودم می گویم که این رنگ بیشتر از آن همیشگی به تو می آید، به خودم پیشنهادهای نه چندان بی شرمانه می دهم و بعد به نظرم می رسد کمی علاج یافته ام...  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:55  توسط ترگل بهرامی  | 

 

کسی که بیش از همه دوستم داشت،

همانی بود که هیچ وقت نگفت. 

حیف. دیر شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:59  توسط ترگل بهرامی  | 

درخت زیبای من

درخت به شکل عجیبی همه چیز داشت : چشم، بینی،دهان و حتی یک طره ی گیسو. همه ی اینها را خودش داشت نه به واسطه ی خراشیده شدن با تیغ...درخت های این بخش ازجنگل های سه هزار  که در بالای یک دامنه ی تند کوه ـ جایی که هنوز به آثار حیوانی آدم ها آلوده نشده بود ـ فراوان و سبز و استوار بودند، همه چشم داشتند.گیرم که این یکی شاید به خاطر زلف رها شده اش بیشتر دل مرا برد و و وادارم کرد از دلرباییش عکس بگیرم...

 

 

 

*عنوان پست برگرفته از کتابی به همین نام نوشته ی ژوزه مائوروده واسکوسلوس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:0  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank