تغییرات عموماً پیش می آیند. بخواهیم یا نخواهیم.انتظارشان را داشته باشیم یا غافلگیر شویم. تغییرات، زندگی بیرونی و زندگی درونی ما را دچار تحول می کنند.گاهی سرعت تغییر و تحولات در این یکی از آن یکی پیشی می گیرد و پاره ای از وقت ها آن یکی بیش از این یکی دستخوش ماجراها و فراز و نشیب هایی می شود.
اما زمان هایی هم هست که روزها و روزگار ما بی ماجرا و راکد می مانند. زندگی مان ـ درونی و بیرونی ـ روی یک خط مستقیم، با یک نظم کسل کننده و بسیار معمولی پیش می رود.گاهی حتی این خط صاف از فرط حرکت یکنواختش سیری نزولی پیدا می کند و آن وقت هاست که با یک بغض بی دلیل از خواب بیدار می شویم، با دلزدگی و بی رویایی به خواب می رویم،اتفاقات خوب را نمی بینیم،اتفاقات ناگوار متلاشی مان می کند و بی آنکه از این وقایع دچار تغییر و تحول عمیق یا اثر بخشی شویم ،ناامیدانه به این اصل می رسیم که سهمی از آسایش و شادی جهان نداریم.
شاید بشود گاهی برای شفا یافتن از بیماری بسیار شایع روزمرگی منتظر خدا و معجزاتش نماند.چشم از این دری که قرار است شور و آرامش مثل دوقلوهای افسانه ای از آن وارد شوند و ما را شهریار روزگار و زندگی خود کنند، برداشت و با همه ی سختی اش،یک کار ساده ی غیر معمولی کرد.
من راه های زیادی بلد نیستم.اما گاهی خودم را به یک شام دعوت می کنم،ساعتی را به آشپزی و چیدن میز شام می گذرانم، با خودم می گویم که این رنگ بیشتر از آن همیشگی به تو می آید، به خودم پیشنهادهای نه چندان بی شرمانه می دهم و بعد به نظرم می رسد کمی علاج یافته ام...