به خودم، به تصاویری از خودم نگاه می کنم.عکس هایی که در سال های خیلی دوری هم گرفته نشده اند. تصاویری از خودم در کنار دیگرانی که بعضی امروز دیگر در زندگی ام نیستند.
می بینم که چقدر خودم در این عکس ها برای خودم غریبه ام. بعضی جاها اصلاً به نظرم می آید آن دختری که آن گوشه ی سمت راست کادر ایستاده یا آن یکی که دست در گردن فلانی انداخته یا آن یکی که دارد شکلکی در می آورد، منم؟
همیشه فکر می کردم تماشای عکس های گذشته یک سر، کاری دلچسب و خاطره انگیز است و حالا ـ حداقل برای لحظات کوتاهی این کار به نظرم هولناک می رسد، وقتی که دختر توی عکس ها اینطور به نظرم غریبه می آید...
با این وجود، بعد از رد شدن این موج بلند و ناگهانی، با خودم فکر می کنم که شاید یکی از چیزهای دل نشین در مورد تماشای عکس های قدیمی همین باشد که آدم خودِ دیروز و خودِ امروزش را با هم مقایسه کند و بعد از خودش بپرسد" کدام یک از این دو نفر بیشتر به من نزدیک است؟کدام یک آرام تر است؟کدام یک کم تر در پی خودنمایی ست؟ کدام یک بیشتر خودش است؟" و منصفانه اگر قضاوت کند آدم در مورد خودش و به نظرش برسد خود ِ امروزم نزدیک تر است به خود حقیقی ام، ماجرا دلچسب تر هم می شود، نمی شود؟
دلم می خواهد سال دیگر که به تصاویر امروز خودم نگاه می کنم باز هم به نظرم برسد این ترگلی که نشسته و دارد ترگل یک سال پیش خودش را ورق می زند، بیشتر به خودش و به آن چیزها که دلش می خواهد باشد نزدیک شده است.
کاش بشود.کاش بشود...