تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

کلاس دوم ابتدایی- دبستان هجرت

اندکی سرما خورده ام. دیروز را در خانه استراحت می کردم.امروز از صبح که آمده ام مدرسه شیطنت کرده ام و سر به سر بچه ها گذاشته ام. معلم مان هنوز نیامده است. سمانه مبصر کلاس، اسمم را توی  بدها می نویسد.

در همین گیر و دار مادرم وارد کلاس می شود و با لحن ِ  نیمه شوخی نیمه شماتت باری  می گوید که دستمال کاغذی هایم را جا گذاشته ام. خانه ی ما از مدرسه فقط چند قدم فاصله دارد.

مادر نگاهش به تخته می افتد و اسم تنها بد کلاس را روی تخته می بیند که زیر یک خط افقی ِ سنگین گردن کج کرده : یک ترگل ِ بد.

 نگاه و لحنش بیشتر از قبل شکل شوخی می گیرد و به سمانه می گوید:" اِ ! ترگل رو توی بدها نوشتی؟!"

سمانه خجالت کشیده و با کم رویی لبخند می زند. اسمم را از بدها پاک می کند.

 

سوم راهنمایی- مدرسه راهنمایی دخترانه حضرت زینب

برای من سال ِ سختی ست. زندگی مان آشفته شده و من در هیچ کاری تمرکز ندارم. بزرگترین سوال زندگی ام   هنوز این است که چرا باید هر روز به جایی چنین دوست نداشتنی بیایم : مدرسه  یا  زندان...؟ اسمش هر چه می خواهد باشد ، از همه چیزش متنفرم...

بعضی معلم ها نفرتم را نسبت به مدرسه تشدید می کنند . مثلن یکی از آن ها که خیال می کند به زودی به مقام پیغمبری نایل می شود و مدام سعی می کند با لحن مصلحانه تو را از بعضی چیزها که دوست داری نهی کند و به چیزهایی که دوست نداری تشویق کند. از آن ها که دو سوم کلاس را به شرح دادن معجزات و  بسط میزان ِ بردباری و بخشش شان مشغولند، و مخت را با دندان های خیرخواهشان می جوند.

اشتباه می کند و یک بار برای این که محبوب تر شود، می گوید که ناراحتی ریه دارد و به همین خاطر دست به گچ و تخته پاک کن نمی زند. اشتباه می کند و می گوید جلسه ی بعد – که دو روز دیگر باشد- کل کتاب را امتحان می گیرد. دو روز بعد من فضای کلاس را پر از گرد ِ گچ می کنم و تخته پاک کن گچی را مثل بال فرشتگان در حال پروازی که برای آزمودن آموزگار نمونه ی ما در حال پروازند، در همه جا می رقصانم و بر دوش هر ذره از هوای کلاس یک خروار گرد سپیدِ گچی سوار می شود. معلم متظاهر دماغ و دهانش  را با مقنعه ی سیاهش می پوشاند و با خشم و نفرت فریاد می زند و از بچه ها می پرسد که کدام خطاکاری مسبب این جنایت شده است؟

قبل از این که کسی چیزی بگوید خودم را معرفی می کنم و مسئولیت خرابکاری را بر عهده می گیرم. معلم روحانی (!) سرم داد می کشد، بخششی در کار نیست، بالاخره پیغمبر خدا هم انسان است، فرشته که نیست!!! نگاه بچه ها رویم سنگینی می کند ، آن ها خوب می دانند: اسم من را باید توی بدها نوشت...

 

سال سوم دانشکده ی هنر و معماری - کلاس ارتباط تصویری چهار

 با یک استاد معروف و کارکشته که به سخت گیری هم زبان زد است، این واحد را برداشته ام.

 جلسه ی اول به خاطر "مشکلات زنانه" موفق نمی شوم در کلاس حاضر شوم. جلسه ی بعد آقای استاد  قبل از هر چیزی شروع می کند به بازخواست کردن غایب های جلسه ی پیش. تهدید می کند و با لحن توهین آمیزی می گوید تنبل هایی که برای جلسه ی اول ِ کلاس او احترام قائل نبوده اند، بهتر است همین حالا  گروهشان را عوض کنند ، چون او به هیچ وجه زیر بار شلخته بازی ها و بی مسئولیتی های دانشجویان لاقید نخواهد رفت. اضافه می کند که اصولن هم جز " گواهی فوت" ، هیچ چیز دلیل و مدرکی برای غیبت پذیرفته نیست.

 دو سه نفری به جز من غیبت کرده اند که با مقادیری عز و جز و مبالغی چشم و ابرو مسئله را به شکلی فیصله می دهند. قول می دهند بچه های خوبی باشند و دیگر این کار زشت را تکرار نکنند. من اما نمی توانم برای کار بدی که کرده ام تعهدی مبنی بر عدم تکرار بدهم!!

کاغذ و خودکاری برمی دارم و به استاد گرامی عارض می شوم که لطف کند و یادداشت لازم برای انتقال من به گروه دیگری را بنویسد. نگاه تمسخرآمیزی می کند و با لبخند کجی  به طعنه می گوید که بعضی ها چه خوب خودشان را می شناسند و از ذات راحت طلبشان آگاهی دارند...

احساس می کنم گوش هایم داغ شده اند. تمام " نباید " هایی که ظاهرن  باید درطی تمام این سال ها توی کله ام فرو می رفته ، در ذهنم طنین می اندازند." نباید" هایی که حالا می فهمم در هیچ جای وجودم جا نیفتاده و به خودم می گویم : چرا نگویم ؟ چرا باید سکوت کنم و طعنه بشنوم و ناروا تحقیر شوم؟

 صدای خودم را می شنوم که توی کلاس ساکت می پیچید : "استاد، تا امروز چیزی در مورد " عادت ماهیانه " شنیده اید؟

این بار نوبت ایشان است که داغ و قرمز شوند. با عصبانیت روی کاغذ یادداشتی می نویسد و به دستم می دهد.

به آرامی برمی گردم ، وسایلم را جمع می کنم و در میان نگاه های خیره و متعجب دانشجویان کلاس را ترک می کنم.

توی راهرو به سمت کلاس جدیدم که استادش خوشبختانه  یک " زن" است قدم برمی دارم و صدای مادرم را می شنوم  که با لحنی نیمه شوخی و نیمه شماتت بار می گوید : اِ! اسم ترگل را توی بدها نوشتید؟...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط ترگل بهرامی  | 

" اونی که عاشق آسمونه حتمن زمین می خوره."

کتاب با این جمله شروع می شد. ساده و کامل.همین یک جمله در یک صفحه ی کتاب.

بانک شلوغ بود ، طبیعتاً. اول ماه بود.

 یک پرده از یک نمایش خنده آور، نمونه ی کامل نتیجه ی هیاهوی بسیار برای هیچ انباشتن. جا به جا کردن ِ هیچ ، همه چیز تحت تاثیر ِ یک هیچ ِ گنده ی همه کاره...

 

خوندم : "هر کسی رو دوست داریم می کنیم تو قفس تا برامون آواز بخونه در عوض کسایی که ازشون متنفریم آزادانه قار قار می کنن."

کتابی که شماره صفحه نداره مثل دنیایی می مونه که بانک ها توش بی معنی ان. خوشم آمده بود از آن دو صفحه ی رو به رو و ترکیب بندی و نوع طراحی حروف. یک صفحه ی سیاه با نوشته ی سفید ، یک صفحه ی سفید با نوشته ی سیاه...

گمونم روشنی بی حد یک جفت چشم که رویم زوم شده بود مجبورم کرد سر بلند کنم : یک مرد نسبتاً جوان عضلانی با چشم های سبز خیلی روشن. یک نمونه ی نیمه فانتزی ازخانواده ی مردان آهنین  با بینی عمل کرده.

زل زده بود توی چشم هام.

زن ِ مصنوعی ِ نوار ضبط شده گفت : شماره ی سیصد و نود و دو.

 

"آدم هایی که نصیحت می کنند باید حتماً تنبیه بشن. آدم هایی که تنبیه می کنند باید نصیحت بشن."

یادم بود که از دوستانش شنیده بودم به شوخی می گفتن که ساعد یک کاغذ رو از وسط تا می کنه و کتاب می سازه و شنیده بودم که ساعد مشکی به جِد گفته بود کتاب باید ارزون در بیاد تا مردم بهانه ای برای نخریدن نداشته باشن ، کتاب بخرن و کتاب بخونن. حرف حساب بود. کتاب ِ کوچک با  طراحی و صفحه آرایی ِ خاص و بدیعش خواندن کاریکلماتورهایی را که گاهی خیلی شیرین و گاهی خیلی تلخ بودن رو، دلچسب تر می کرد. وقتی هوشمندی وجود داشته باشه نیاز به ابزار خاصی نیست...

 شماره ی من چهارصد و دوازده بود. گفتم که ، بانک حسابی شلوغ بود.

 

روی آخرین صندلی از سمت راست یک ردیف چهارتایی نشسته بودم و چهار صندلی به هم وصل بودن. یک ردیف هم جلوی این قرار داشت. چهارتایی، متصل به هم.

 نفهمیدم چطور خزیده بود و خودشو رسونده بود به صندلی کناری ِ من. آخرین جمله ی اون صفحه رو که داشت می گفت :" چیزهایی که بهم نزدیکند ازم دورند. چیزهایی که ازم دورند بهم خیلی نزدیکند"  رو می خوندم که حس کردم بازوی عضلانی ش رو به من می ماله.

بهش نگاه کردم. بهم نگاه کرد. چشماش یه جور احمقانه ای روشن بود و خالی. هیچ چیز توش نبود : نه شعور، نه فکر، نه حتی دلگی یا شهوت. انگار داشت یک کاری رو از روی وظیفه یا عادت انجام می داد.

همیشه دوست داشتم ببینم آدمی که این کار رو می کنه توی روحش چه اتفاقی می افته و از اون جایی که چشم رو دریچه ی روح می دونم نمی تونستم چشم از چشم های بی رنگ و سردش بردارم.

چقدر گذشت نمی دونم. هیچی دستگیرم نشد. پاشدم و جام رو عوض کردم اما سنگینی و سردی نگاه سربی ش رو  هنوز روی خودم احساس می کردم. نگاهی که بیانگریا خواستار ِ هیچ چیز نبود. نگاهی که صاحب ِ مریضی داشت. مرض ِ عادت به هرزگی از حقیر ترین نوعش ، اون هم اول برج ، توی یک بانک شلوغ ، میون اون همه آدم...

صدای زن مصنوعی به خودم اورد که داشت با طمانینه عدد چهارصد و دوازده رو می خوند و در تمام مدتی که منتظر بودم کارمند بانک کارم رو راه بیندازه به این فکر می کردم که این صدا چقدر مناسب ِ اون نگاهه.

صدای خالی از شعور، نگاه خالی از درک و کتابی سراسر خلاقیت همه ی اون چیزهایی بودن که توی اون لحظه از ذهنم می گذشتن و پارادوکسی که جنس ِ اون صدا و نگاه با جملات و صفحه بندی کتاب ایجاد می کرد کل ِ قضیه رو هم کمیک و هم تراژیک می کرد...

 

از بانک که اومدم بیرون کتاب رو از جایی که علامت گذاشته بودم باز کردم :

"هیچ وقت یک متفکر عضلانی یا یک عضلانی متفکر ندیده ام."

کمیک یا تراژیک از یک چیز مطمئن بودم :

آقای نگاه سردِ عضلانی فاقد هر جور تفکر و  ساعد مشکی یا ابوالفضل ابراهیم شاهی  فاقد هر جور عضله ی پرورش یافته بودن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* تصویر از کتاب " پرسیدن راه رو دورتر می کنه" ـ ابوالفضل ابراهیم شاهی 

  طراح گرافیک ساعد مشکی ـ نشر ماه ریز

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:47  توسط ترگل بهرامی  | 

حالا که خوب فکر می کنم، می بینم انگار ما آدم ها خیلی وقت ها به خیال خودمان آمادگی مردن را داریم.

شنیده ایم زیاد، از همدیگر و بسیار هم  گفته ایم که : چنان حالی دارم  که اگر همین الآن بگویند بمیر با کمال میل می میرم!

اما اگر واقعاً بگویند  "بیست و چهار ساعت دیگر زندگی کن و بعد هم مجبوری با کمال میل بمیری "چه خواهیم  کرد ؟

بازی جدیدی که به آن دعوت شده ام...:

 

یک - حتماً دقایقی برای خاطر مرگ خودم و جدا شدن از همه ی چیزها و آدم های خوبی که دوستشان داشته ام و همه ی اتفاقات بدی که عذابم داده اند ، ولی حالا با آگاهی به بی اهمیتی شان در تقابل با نابودی و مرگ،  یک لطف خاص و احمقانه پیدا کرده اند، گریه می کنم.

 

دو - اشک هایم را پاک می کنم و آخرین فین ِ غلیظ زندگیم را می کنم!

 

سه - چون  پس از مرگم مجبور به پرداخت قبض تلفن نیستم، می نشینم و با همه ی آدم هایی که می شناسم (به جز آن دسته ای که در تمام طول زندگی ام حرص هم را در آورده ایم و مطمئنم بعد از مرگم پشت سرم بد گویی می کنند و باز هم حرصم را در می آورند) تماس می گیرم، حالشان را جویا می شوم و تا جایی که بتوانم سر به سرشان می گذارم و شوخی می کنم.

 

چهار - به آدم هایی که به نحوی از من سوء استفاده کرده اند بی آن که هیچ وقت واقعاً دوستم بدارند، دروغ گفته اند و بازی ام داده اند زنگ می زنم و احساس واقعی ام را می گویم و تاکید می کنم چنانچه همین امشب بمیرم از آن ها ناراضی ام و به هیچ وقت قصد بخشیدنشان را ندارم، حتی اگر روح سرگشته ام به جرم ناتوانی در" بخشش و رها کردن " به شکل یک آفتابه ی گلی رنگ در کنج موالی از یاد رفته دوباره به این دنیا بازگردد!

 

پنج - رخت های چرکم را می شویم و روی بند پهن می کنم ، بعد یک چهار پایه می گذارم و یک ربع به این منظره چشم می دوزم.(اصولا در تمام زندگی هیچ کاری بیشتر از تماشای بند رخت و لباس های رنگ و وارنگ آویزان بر آن، برایم تداعی کننده " زندگی " نبوده است.)

 

شش - ناهار را با عمو زاده هایم در رستوارن ِ دهکده  می خورم.

 

هفت - همه ی پس اندازم را گل می خرم و تمام خانه را پر از گل می کنم.

 

هشت - در سکوت در میان گل ها می نشینم و کتاب  فراتر از بودن  را باز می کنم :

" واقعه ی مرگ تو، تمام وجود مرا از هم پاشید، همه ی وجود جز قلبم را. قلبی که تو ساخته ای. قلبی که تو هنوز می سازی...ژیسلن ، دوستت دارم. محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم..."

 و در ذهنم تصور می کنم که پس از آن که بمیرم، مردی برایم کتابی چنین شکوهمند در رثای زندگی و مرگ  بی بدیلم خواهد نوشت ، از این فکر غرق در لذت می شوم و اشتیاقی برای مرگ  در خود احساس می کنم...

 

ُنه - حمام می کنم، بهترین لباسم را می پوشم و با یک دسته از همان گل ها به دیدن مادر و برادرم می روم و قبل از شام به خانه ام برمی گردم ، در حالی که تمام راه را اشک می ریزم و به خاطر می آورم که سهمیه ی فین ِ غلیظم را همان صبح مصرف کرده ام و بنابراین دماغم را بالا می کشم در خانه را بازکنم و داخل می شوم تا آخرین ساعات " بودن" را تجربه کنم...

 

 ده  - ...و سرانجام  مرگ در حالی که آخرین داستان سورئال زندگی ام را می نویسم و هنوز نیمه کاره است، از کشاله ی رانم بالا می آید و کم کم قفسه ی سینه ام را تنگ می کند و انگشتانم را می خشکاند و من پیش از آن که به خواب ابدی ام فرو بروم، به جهان ِ بی سر و تهی که حتی نصفه و نیمه هم نشناختمش" شب به خیر" خواهم گفت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس نوشت اول- وای چقدر همه چیز ناگهان واقعی به نظرم رسید... می خواهم زنده بمانم!

پس نوشت آخر- هر کس که دوست دارد به این بازی دعوت است، ما همه در برابر مرگ برابریم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:2  توسط ترگل بهرامی  | 

شما رو به خدا بهم بگید که تا حالا براتون پیش اومده از خودتون بپرسین :چطوری می شه  باور کرد این جمله ی لگد مال شده ی دوستت دارم  رو؟

و بگید  که سخته قبول کردن بعضی واژه ها ی مثلاً  محبت آمیز رو  که با خصمانه ترین رفتارها  از نفس افتادن...

 

بعضی وقت ها علاقه های ظاهراً عمیقمون خیلی راحت ناپدید می شن و به  ثانیه ای  با هم دشمن  می شیم.

نمی تونیم همدیگر رو ببخشیم و فقط به انتظاری که داشتیم و برآورده نشده فکر می کنیم.

دوست داشتن  واقعی  یعنی چی؟

چند صد تعریف مختلف تا حالا شنیدیم از دوست داشتن؟ کدومشون درست بودن؟

من نمی دونم...

 

سر در نمیارم وقتی بعضی وقت ها این همه با هم ناراستیم، این همه خودخواهیم ، این همه فرصت طلبیم چه طوری ادعا می کنیم کسی رو دوست داریم ؟ دوست داشتن با این مختصات از نظر من یک مفهوم داره: "دوستت دارم چون توقعاتم رو برآورده می کنی. دوستت دارم چون خودخواهیم رو ارضا می کنی. دوستت دارم چون از هر نظر یک فرصت و موقعیت ایده آلی برای لذت بردن من..."

شاید این ها تعریف های واقعی باشه از دوست داشتن. شاید ما اصلاً کنار هم قرار می گیریم که به هم لذت بدیم و انتظارات همدیگر رو برآورده کنیم. شاید درسته این که همه چیز یک معامله است و روابط انسانی هم از این قاعده مستثنا نیست.

اما اگه من فقط دهنده باشم و کفه ی ترازو سمت من سنگین تر باشه، اگه همیشه درک کنم ودر مقابل دستی که از سر نیاز به درک شدن دراز می کنم، چیزی دریافت نکنم ، اگه خیال کنم که بیشتر از اونی که دوست داشته شدم ، دوست می دارم...اگه همیشه پر از نارضایتی بشم از بودن با کسی که ظاهراً دوستم داره و ظاهراً دوستش دارم...این ارتباط اسمش چیه؟ دوستیه؟ وقت گذرونیه؟ لنگه کفش کهنه چسبیدن در بیابانه؟

من نمی دونم...

 

شما رو به خدا بهم نگید که جواب این سوال ها خیلی معلومه. بهم نگید که هیچ وقت پیش نیومده در دوست داشتن یا دوست داشته شدنتون تردید کنید...نگید که تا حالا به ندرت دلسرد شدید و به ندرت ترک شدید و به ندرت توی روابطی بودید که ارزش واقعی تون حفظ نشده...

و لطفاً این جمله ی کلیشه ای رو هم که مال ِ فرهنگ های متعادل و متمدن و متعالیه تکرار نکنید که : در هر چیزی میانه روی خوبه...

در فضایی که همه با یک عالمه پیش داوری، یک دنیا خواسته ی سرکوب شده ، هزار تا توقع و نیاز، با ذهنی پر از تعریف های غلط و با زبانی که در بعضی مواقع فقط و فقط ابزاری برای درست کردن سو ء تفاهمه با هم رابطه عاطفی برقرار می کنیم و انتظار شادی و آرامش رو هم می کشیم، چه طوری می شه یکدست فکر کرد، متعادل رفتار کرد و تعریف شفاف و روشنی از هر پدیده ای ارائه داد...؟

 

بعضی وقت ها واقعاً گیج می شم.

بعضی وقت ها واقعاً نا امید می شم.

بعضی وقت ها واقعاً غیر واقعی می شم...

 

باز هم جای شکرش باقیست که ما آدم ها فقط بعضی وقت ها به سرمون می زنه و توی همه چیز شک می کنیم...

فقط  بعضی وقت ها همه ی تعریف هامون زیر سوال می ره و به نظرمون می رسه :

 عجب خری هستیم!

 

باز هم جای شکرش باقیست که فقط بعضی وقت ها اون قدر قاطی می کنیم که برمی داریم وبلاگمون رو بی رودر بایستی  پر از استفراغ های روحیمون می کنیم و بعد هم این جوری وجدان خودمون رو آروم می کنیم که : همه گاهی بالا میارن...حالا یا درست وسط وبلاگستان یا یک کم اون ور تر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:2  توسط ترگل بهرامی  | 

 

مدتی پیش نویسنده ی وبلاگ "بودن و مجازی بودن" پیشنهاد داد  مطلبی با موضوع  " دردسر زن بودن "بنویسم.

موضوع آن قدر برایم جذاب بود که درجا چندین ایده به ذهنم رسید. " دردسرهای زن بودن" که یکی دو تا هم  نبودند  حرفی تازه بود و دریافت پیشنهاد ِ نشستن و  نوشتن با این عنوان از جانب ِ یک مرد جذاب ترش هم می کرد.

چند روز پیش بالاخره فرصتی شد تا مطلب کوتاهم را بنویسم و بفرستم.

قرار گیری چند مطلب مختلف پیرامون این دردسر خاص زنانه – هر یک از زبان یک زن- ایده ی بسیار خوبیست که به همت هادی صباغ  عملی شده است.

خواندن ِ " بودن و مجازی بودن" همیشه برای من به خوردن غذایی بسیار لذیذ می ماند که به دست ِ آشپزی بسیار اصولی ودقیق پخته شده باشد.( شنیده ام نویسنده ی وبلاگ آشپز زبردستی هم هست.)

بنابراین می توانید حدس بزنید چقدر برایم خوشایند بود که مطلبی برای این وبلاگ ِ بسیار خاص بنویسم ، وبلاگی به شدت منظم ، دقیق و حساب شده که نویسنده اش، مو را از ماست بیرون می کشد، اشتباهاتت را تذکر می دهد و به موقع تشویقت می کند. بی آن که متوجه باشی همه ی حرکات ِ نوشتاری و فکری ات را زیر نظر می گیرد و هر حرکت برایش کُدی ست که با آن شناسایی ات می کند.

 " به من نگاه می کنی" و سایر مطالب مربوط به موضوع " دردسر زن بودن"  پیشنهاد امشب من است.

ضمناْ چنانچه زن هستید و  پیرامون گرفتاری های جنسیتی تان حرفی برای گفتن دارید خوب است که دست به کار شوید و بنویسد. مجموعه ی جالبی خواهد شد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط ترگل بهرامی  | 

سه روز، فرصتِ خوبی  بود برای این که به این نتیجه برسم که بیش از هر چیزی دلم می خوا هد به خانه ام برگردم.

به مجرد این که از جذابیت های سفر اشباع شدم و جادوی جا به جا شدن اثر خودش را از دست داد به صرافت افتادم که احتمالاً باید نسبت ِ دوری با " دوک دِز اِسنتِ"  هویسمانس  داشته باشم که از زبان ِ  آلن دوباتن  در کتاب ِ هنر سیر و سفر  مختصری راجع به دلشوره هایش در بابِ سفر خوانده بودم.

"قهرمان شل و وارفته و مردم گریزی که در جریان تدارکات مقدمات سفر به تحلیلی بیش از حد خوش بینانه از تفاوت آن چه ما از مکانی که در تصور داریم و اتفاقاتی که با رسیدن آن جا رخ می دهد، رسید".تحلیلی که من در میانه ی سفر به شکلی هر چند متفاوت به آن رسیدم.

همه چیز عالی بود، از آب و هوا و همسفران بسیار همراه ، تا خوردنی ها و نوشیدنی های بی نظیر. آسمان، آسمان بود و شالیزار به حد کفایت سبز، باران مست کننده و مِه شگفت آور...

بیدار شدن با صدای آن همه پرنده و خوابیدن با قصه ی شب ِآن همه جیرجیرک هر چند به رویا می مانست، اما  نمی توانست این واقعیت را که من هم مثل جناب دوک خیلی زود دچار دل تنگی ناشی از دور شدن از خانه و اتاقم شده بودم و این که این دل مشغولی کم کم مرا از غرق شدن در لذات سفر باز می داشت ، تغییر دهد.

و این جور بود که در پایان روز دوم  با کمی شرمنده گی و سرزنش شمارش معکوسم  برای بازگشت به خانه شروع شد و بالاخره وقتی سفرمان به پایان رسید از هیجانی که ته دلم موج می زد دستگیرم شد که در تمام طول  سفر هیچ لحظه ای  برایم لذت بخش تر از ساعات فرساینده ای که کف ِ جاده های سنگین و پر ترافیک جان می دادند، نبوده است و این بار تصمیم گرفتم  به جای آن که خود را به زحمت بیندازم و به خاطر این فکر خودم را سرزنش کنم ، تمام حواسم را روی لحظه ی  رسیدن به" خانه" متمرکز کنم.

خانه ای که اگر همان قدر آرام و دلچسب که می باید باشد ، بود  این جذبه را خواهد داشت که همیشه دلتنگش شوی و بخواهی به سویش بازگردی.

 

 

راستش هیچ  سر از کار آدم هایی که می گویند دوست دارند "همیشه" در جمع باشند یا "همواره" اوقات فراغتشان را در کنار دوستانشان  بگذرانند ، درنمی آورم و برایم همان قدر غیرقابل درک هستند که احتمالاً من برای آن ها.

شنیده ام که می گویند عادت به تنهایی از خود تنهایی بدتر است. حقیقت داشته باشد یا نه ، من که عاشق تنهایی ام هستم و به آن احتیاج  دارم ، بیشتر حجم آرامشی که نیاز دارم به دست آورم ، در تنهایی است که محقق می شود، در بودن با خودم، حتی در ساعاتی که تلخم و غیر قابل تحمل...

 

 

هنوز خسته ی سفرم و مشتاق رختخوابم که وقتی امروز صبح خیلی زود بعد از پنج روز خودم را در آغوشش انداختم نزدیک بود گریه ام بگیرد.

چند خط نوشتم چون این جا هم ، خانه ی من است و دلم برای این گفتن ِ مکتوب هم پر می زد.

...

 

و حالا شب به خیر همسایه ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط ترگل بهرامی  | 

 من و ریچارد داریم می ریم سفر. با چند تا دوست خیلی خوب. جاتون رو خالی میکنم. تا شنبه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط ترگل بهرامی 

از زمانی که فهمیدم خیلی چیزها " تقصیر" خدا نیست و خیلی چیزها هم فقط " لطف" خدا نیست، زندگیم هم راحت تر شد هم پیچیده تر.

با قبول کردن این که قانون دنیا عمل و عکس العمل است، هم خیالم راحت شد هم ترس برم داشت.

 به مجرد این که  دستگیرم شد از دستِ خدا برای ماست مالی کردن ِ خطاهایی که کرده بودم و آسیب هایی که زده بودم – به خودم یا دیگران- ، کاری برنمی آید و این "ماست مالی" کردن اصولاً ربطی به لطف خدا یا رحمان و رحیم بودنش ندارد ،  فهمیدم که تصویرم از خدا موجودی بوده  که خیلی بی منطق وبی دلیل هر کاری دلش بخواهد می کند : توی کشوری که بچه های بور را  حتی اگر احمق و بی خاصیت باشند می پرستند، آدم را با پوست سبزه و موی مشکی به دنیا می آورد ،  کاری می کند که مادر و پدرِ آدم از هم جدا شوند ، کاری می کند به دلیل بعضی ناسازگاری ها و اشتباهات سیستماتیک ِ آموزش و پرورش از مدرسه متنفر شوی و به زور درس بخوانی و با این اوصاف می اندازتت صاف وسط خانواده ای  که همه تیزهوش و ژنی هستند و رتبه هایشان در کنکور بین  یک و دو و سه  دور می زند  و از همه بدتر با همه بلاهایی که سرت می آورد همیشه هم باید ممنونش باشی و تشکر کنی که اوضاع  بدتر از این نیست  و از ترس بلرزی که نکند به خاطر این که یک بار ازروی عصبانیت از خودت پرسیده ای : " اصلا خدا وجود دارد یا نه؟ " ، در حال رد شدن از روی پل هوایی درست در یک لحظه که فقط تو روی پل هستی – یا نهایتاً چند نفر کفرگوی دیگر – پل از وسط دو تا شود و تو درجا نمیری و مجبور شوی  چهل و هشت ساعتی  را که طبیعتاً طول می کشد  تا گروهِ امداد و هلیکوپتر و جرثقیل و بقیه تجهیزات کمک رسانی برسند، جان بکنی و تمام کارهای بدت مثل فیلم از جلوی چشمت رد شوند و صدای خدا هم هی توی گوَشت بپیچد  که : این سزای خطاکاران و کفار است!!

برای خودم قضیه را این طور حلاجی کردم که این طرز فکر و این تعریف از خدا توجیه خوبی است برای آدم وقتی که می خواهد یک سوم وقتش را درس بخواند و دو سوم مالش را نذر کند  تا در دانشگاه قبول شود.

این جور شاید از جنبه هایی زندگی راحت ترهم باشد ، چون آدم می تواند  در خانه بنشیند  و به دعا کردن بپردازد و به روی خودش هم نیاورد که صدای قار و قور شکم زن و بچه اش یا داد و فریاد صاحب خانه اش را می شنود و همیشه هم ورد زبانش باشد : خدا بزرگ است!

صرف نظر از اندازه گیری و محاسبه ی دقیق ابعاد " خداوند"، این طرز تفکر به راحتی می توانست مرا از فکر کردن به واقعیت های محتوم و جاری ِ زندگی – که در اکثر مواقع یک حساب دو دو تا چهار تای ساده دارد- و کاری سهل اما دشوار است – از آن رو دشوار که نیازمند واقع گرایی و پذیرش زیادیست- نجات دهد :

فهمیدن این که اگر با یک مرد معتاد یا  زن باز ازدواج کنی حتماً با یک مرد ورزشکار و متعهد ازدواج نکرده ای  یا  اگر عاشق یک دزد شوی  نمی توانی انتظار داشته باشی شرافت را سرلوحه امور ِ زندگی اش کند ، یا  اگر درس نخوانی نمی توانی به مدارج علمی که منظور نظرت است برسی ، یا اگر بچه ات را  لوس و پرتوقع بار بیاوری،  بیست سال بعد باید همه دارایی ات را به پایش بریزی و باز هم طلبکارت باشد و آدم هم حسابت نکند، مسئله ای روشن بود که به خدایی که به آدم عقل را به عنوان ویژگی متمایز کننده عطا کرده هم هیچ ربطی نداشت.

 نهایتاً به شکلی بسیار عینی رسیدم به مفهوم جدیدی از خدا  که این مفهوم را من همیشه به عنوان یک شعور مطلق قبول داشته ام، مفهومی عمیق و آرامش دهنده نه مبهم و ترسناک.

وقتی رشته ی  توهماتی را که می دانم خیلی از ما نسبت به مفهوم و موجودیت "خدا" داریم دنبال می کنم می بینم  قاعدتاً همین باید باشد : وقتی بهترین سال های عمرمان از لحاظ آمادگی برای یادگیری و آموزش ، صرف فرو کردن توهماتی از این دست – ساختن تصویر موجودی جبار و سخت گیر که گاهی هم مهربان می شود اما به شرطا و شروطها – در ذهنمان می شود  و کودکانه ترین " خطاهایمان"  با ترس از عذاب الهی تبدیل به شب ادراری هایی از وحشت ِ"جهنم" می شود  یا  تحت تاثیر تبلیغات ، متظاهرانه ترین و دروغی ترین "خوبی " هایمان تنها با هدف  دست یابی به " بهشت" صورت می گیرد، چطور در بزرگسالی می توان تصویر و تصور درستی از شعور مطلق یا خودآگاهی  یا دست کم میل و رغبتی برای جستجو و یافتن تعریفی برای این مفهوم داشت؟

شاید همه آن چه گفتم به نظر پیش پا افتاده باشد اما قرار نیست همیشه مسائل خیلی جدید یا ظاهراً پیچیده ذهن آدم را درگیر کند و بد نیست بعضی چیزها  امروز و دوباره بازنگری شوند. باید از خودمان بپرسیم که به چه چیزهایی اعتقاد داریم و تعریف آن ها چیست. باید بتوانیم از اعتقاداتمان حرف بزنیم یا دفاع کنیم.

حتی با یک نگاه ساده ی " از سر ِ اتفاق " به آدم ها و فضای اطرافمان هم می توانیم دریابیم که " انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست " و شاید خودِ  ما – به آن شکل آگاهش – ناجی و منجی خود ِ ما  باشد و لاغیر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط ترگل بهرامی  | 

اول این که : بازی ای که توکای مقدس ابداع کند ، حتما ارزش شرکت کردن را دارد ، بخوصوص اگربه طور مستقیم از طرف مبدع ِ مقدسش دعوت شده باشی.(این پز دادن نیست ، افتخار کردن است)

دوم این که : این روزها سرگرم نوشتن مطلبی برای نشریه ای هستم و کارم با" ضرب المثل" ها و "اصطلاحات رایج زبان فارسی" افتاده. فکر و ذکرم ، خواب و خوراکم شده این ها .فکر کردم بد نیست اگر بازی توکای مقدس را با بازی خودم ادغام کنم. به این صورت که :

در مقابل نام هر وبلاگی اصطلاحی رایج  آورده شده که با اول حرف اسم وبلاگ یا صاحب وبلاگ شروع می شود ( مثلا شادی- تمام ضرب المثل ها یا اصطلاحات با شین)و ضمناً در بردارنده برداشت من از آن فرد و فضای نوشتاری اوست :

 

شادی بیضایی – شادی اهل " شات و شوت کردن نیست" ، نه " شاخ و شونه می کشد" نه " شاخ توی جیب" کسی می گذارد، شادی شیرین است و اتفاقا از آن مواردیست که حتی با حلوا حلوا کردنش – یا با خواندن حلوا حلوا  کردنش- دهن شیرین می شود. وبلاگ خوب که "شاخ و دم " ندارد!

 

سیب سفید – "سال تا سال" پست نمی گذارد و شنیده ام که گاهی می گوید : "سایه خودش می آید" ،" سرش توی لاک خودش" است ، من زیاد" سر به سرش" می گذارم ولی وقت ندارد با من " سر و کله بزند". خوبیش این است  که" سر و گوشش نمی جنبد" و توی "سر و همسر" " سرش را بالا می گیرد".

 

لیلی نیکو نظر – بیشتر وقت ها در حال کولی بازی کنار آتش !

لیلی را درچند حالت می شود دید :" لُند لُند کردن ، لن ترانی گفتن ، لب برچیدن ، له و په کردن (یا) شدن، لِفت دادن."

لیلی را در این حالت ها هرگز نمی بینید :" لُنگ انداختن ، لو دادن کسی ، لفت و لیس کردن، لا سبیلی در کردن."

ضمنا شنیده ام که دیدن "لیلی از چشم مجنون "هم حالی دارد!

 

توکای مقدس – تا به حال ندید ه ام "تیرش به سنگ بخورد "، دست به" تیشه اش" خوب است اما انصاف بدهید ...به ریشه نمی زند!

 خدا آن روز را نیاورد که" توی کوک کسی برود" ، کار طرف تقریبا تمام می شود!

"توی بحر همه چیز می رود" ،" توی هچل می اندازد" اما "توی کاسه کوزه نمی زند" .

تا "ته و توی چیزی را در نیاورد" " توی ذوق کسی نمی زند" ، اگر هم بزند تمیز می زند!!

 

روزانه های من – "راست و حسینی" می نویسد. پیچش واچشی در کار نیست".روده درازی نمی کند" و" رجز هم نمی خواند".

 

گلزار ادب – دو گلزار برای گفتن و یاد دادن. ساده ، صمیمی، بی ریا ، وزین  " گرت نیست باور بیا و ببین" !

 

یادداشتهای یک پستاندار – نمی دانم چرا در در پستاندار بودنش شک دارم!(نخواستم" پشت سرت" بگویم به خدا!

حالا می خواهی" پوستم را بکنی"؟!)

 

ابزوتاس – به جای هر توضیحی همین جا از نویسنده وبلاگ می خواهم یک شعر کوتاه ابزوتاسی در مورد خودشان بسرایند تا من جایگزین این تعریف کنم.من به همین حد بسنده می کنم که :" اسبابِ خانه به صاحب خانه اش می رود."

 

زن قد بلند – حالا که ایشان به نسخه مونث توکای مقدس" زبان زد شده اند"،" زبان ما بسته شده" و کار ما سخت!