کلاس دوم ابتدایی- دبستان هجرت
اندکی سرما خورده ام. دیروز را در خانه استراحت می کردم.امروز از صبح که آمده ام مدرسه شیطنت کرده ام و سر به سر بچه ها گذاشته ام. معلم مان هنوز نیامده است. سمانه مبصر کلاس، اسمم را توی بدها می نویسد.
در همین گیر و دار مادرم وارد کلاس می شود و با لحن ِ نیمه شوخی نیمه شماتت باری می گوید که دستمال کاغذی هایم را جا گذاشته ام. خانه ی ما از مدرسه فقط چند قدم فاصله دارد.
مادر نگاهش به تخته می افتد و اسم تنها بد کلاس را روی تخته می بیند که زیر یک خط افقی ِ سنگین گردن کج کرده : یک ترگل ِ بد.
نگاه و لحنش بیشتر از قبل شکل شوخی می گیرد و به سمانه می گوید:" اِ ! ترگل رو توی بدها نوشتی؟!"
سمانه خجالت کشیده و با کم رویی لبخند می زند. اسمم را از بدها پاک می کند.
سوم راهنمایی- مدرسه راهنمایی دخترانه حضرت زینب
برای من سال ِ سختی ست. زندگی مان آشفته شده و من در هیچ کاری تمرکز ندارم. بزرگترین سوال زندگی ام هنوز این است که چرا باید هر روز به جایی چنین دوست نداشتنی بیایم : مدرسه یا زندان...؟ اسمش هر چه می خواهد باشد ، از همه چیزش متنفرم...
بعضی معلم ها نفرتم را نسبت به مدرسه تشدید می کنند . مثلن یکی از آن ها که خیال می کند به زودی به مقام پیغمبری نایل می شود و مدام سعی می کند با لحن مصلحانه تو را از بعضی چیزها که دوست داری نهی کند و به چیزهایی که دوست نداری تشویق کند. از آن ها که دو سوم کلاس را به شرح دادن معجزات و بسط میزان ِ بردباری و بخشش شان مشغولند، و مخت را با دندان های خیرخواهشان می جوند.
اشتباه می کند و یک بار برای این که محبوب تر شود، می گوید که ناراحتی ریه دارد و به همین خاطر دست به گچ و تخته پاک کن نمی زند. اشتباه می کند و می گوید جلسه ی بعد – که دو روز دیگر باشد- کل کتاب را امتحان می گیرد. دو روز بعد من فضای کلاس را پر از گرد ِ گچ می کنم و تخته پاک کن گچی را مثل بال فرشتگان در حال پروازی که برای آزمودن آموزگار نمونه ی ما در حال پروازند، در همه جا می رقصانم و بر دوش هر ذره از هوای کلاس یک خروار گرد سپیدِ گچی سوار می شود. معلم متظاهر دماغ و دهانش را با مقنعه ی سیاهش می پوشاند و با خشم و نفرت فریاد می زند و از بچه ها می پرسد که کدام خطاکاری مسبب این جنایت شده است؟
قبل از این که کسی چیزی بگوید خودم را معرفی می کنم و مسئولیت خرابکاری را بر عهده می گیرم. معلم روحانی (!) سرم داد می کشد، بخششی در کار نیست، بالاخره پیغمبر خدا هم انسان است، فرشته که نیست!!! نگاه بچه ها رویم سنگینی می کند ، آن ها خوب می دانند: اسم من را باید توی بدها نوشت...
سال سوم دانشکده ی هنر و معماری - کلاس ارتباط تصویری چهار
با یک استاد معروف و کارکشته که به سخت گیری هم زبان زد است، این واحد را برداشته ام.
جلسه ی اول به خاطر "مشکلات زنانه" موفق نمی شوم در کلاس حاضر شوم. جلسه ی بعد آقای استاد قبل از هر چیزی شروع می کند به بازخواست کردن غایب های جلسه ی پیش. تهدید می کند و با لحن توهین آمیزی می گوید تنبل هایی که برای جلسه ی اول ِ کلاس او احترام قائل نبوده اند، بهتر است همین حالا گروهشان را عوض کنند ، چون او به هیچ وجه زیر بار شلخته بازی ها و بی مسئولیتی های دانشجویان لاقید نخواهد رفت. اضافه می کند که اصولن هم جز " گواهی فوت" ، هیچ چیز دلیل و مدرکی برای غیبت پذیرفته نیست.
دو سه نفری به جز من غیبت کرده اند که با مقادیری عز و جز و مبالغی چشم و ابرو مسئله را به شکلی فیصله می دهند. قول می دهند بچه های خوبی باشند و دیگر این کار زشت را تکرار نکنند. من اما نمی توانم برای کار بدی که کرده ام تعهدی مبنی بر عدم تکرار بدهم!!
کاغذ و خودکاری برمی دارم و به استاد گرامی عارض می شوم که لطف کند و یادداشت لازم برای انتقال من به گروه دیگری را بنویسد. نگاه تمسخرآمیزی می کند و با لبخند کجی به طعنه می گوید که بعضی ها چه خوب خودشان را می شناسند و از ذات راحت طلبشان آگاهی دارند...
احساس می کنم گوش هایم داغ شده اند. تمام " نباید " هایی که ظاهرن باید درطی تمام این سال ها توی کله ام فرو می رفته ، در ذهنم طنین می اندازند." نباید" هایی که حالا می فهمم در هیچ جای وجودم جا نیفتاده و به خودم می گویم : چرا نگویم ؟ چرا باید سکوت کنم و طعنه بشنوم و ناروا تحقیر شوم؟
صدای خودم را می شنوم که توی کلاس ساکت می پیچید : "استاد، تا امروز چیزی در مورد " عادت ماهیانه " شنیده اید؟
این بار نوبت ایشان است که داغ و قرمز شوند. با عصبانیت روی کاغذ یادداشتی می نویسد و به دستم می دهد.
به آرامی برمی گردم ، وسایلم را جمع می کنم و در میان نگاه های خیره و متعجب دانشجویان کلاس را ترک می کنم.
توی راهرو به سمت کلاس جدیدم که استادش خوشبختانه یک " زن" است قدم برمی دارم و صدای مادرم را می شنوم که با لحنی نیمه شوخی و نیمه شماتت بار می گوید : اِ! اسم ترگل را توی بدها نوشتید؟...
