به اندازه ی حرف هایی که نمی شود گفت، باید سکوت کنم : فعلاً نمی نویسم.
فهمیدن آنکه چقدر خطا رفته ای،چقدر دردناک و چقدر مبارک است.
آزمون های من این روزها،یکی بعد از دیگری و پس دادن درس هایی که گذرانده ام تا به کلاس بالاتر بروم...اما امان از وقتی که امتحان از خود درس برای آدم مهم تر می شود...
فکر می کردم حالم خوش نیست.فکر می کردم خوشحال نیستم.به خیالم اوضاع خراب بود. به خیالم داشتم گم می شدم.
باید می فهمیدم.باید می فهمیدم این رنج از قدم گذاشتن در راهی ست که مدت ها، روزها و سال ها، آرزویش را در سر می پروراندم. باید می فهمیدم که رنج این روزها، این هفته ها، رنج مبارکی ست که همین دردش علامت ورودم است.
حالا می دانم که آرزویم دارد برآورده می شود و سختی راه تازه پیش روست.
خیال نمی کنم. باور دارم. من نمی ترسم.
در زندگی آدم گاهی ـ اگر بخت یار باشد ـ دوستی هایی شکل می گیرد که نامی بر آنها نمی توان نهاد.دوستی هایی سوای همه ی آنچه در ذهن و خاطرمان داریم.چیزی بی تعریف، ورای قواعد مرسوم که قوانین خودش را دارد.
این دوستی چونان گنجی ست، بزرگ و نیازمند پاسداری.چونان زمینی ست حاصلخیز که آب و آفتابش می باید داد.چونان مزرعی ست نیازمند بذلِ توجه و جان و دل پای خاکش گذاشتن.
چنین رفاقتی، اگر بخت با شما یار شد و از راه رسید،بازش شناسید و قوانینش را نگه دارید.فضایی بزرگ باز کنید در قلبتان برای کشور گشایی اش که این مهر، بلند پروازی ها دارد و به ماندن در فضایی تنگ، خرده نور و اندک هوایی رضایت نمی دهد.
اگر زد و یک روز دوستی ای این گونه خارج از قاعده و این چنین قانون مند،این چنین بزرگ و بی انتها، این چنین در دسترس و دست نیافتنی از پس گذر روزها، امتحانش را پس داد و خودش را بر شما ثابت کرد، دیگر خودتان را به جریانش رها کنید و به شعورش بسپارید و خیالتان خوش باشد.شما بخت یار بوده اید!
به خودم، به تصاویری از خودم نگاه می کنم.عکس هایی که در سال های خیلی دوری هم گرفته نشده اند. تصاویری از خودم در کنار دیگرانی که بعضی امروز دیگر در زندگی ام نیستند.
می بینم که چقدر خودم در این عکس ها برای خودم غریبه ام. بعضی جاها اصلاً به نظرم می آید آن دختری که آن گوشه ی سمت راست کادر ایستاده یا آن یکی که دست در گردن فلانی انداخته یا آن یکی که دارد شکلکی در می آورد، منم؟
همیشه فکر می کردم تماشای عکس های گذشته یک سر، کاری دلچسب و خاطره انگیز است و حالا ـ حداقل برای لحظات کوتاهی این کار به نظرم هولناک می رسد، وقتی که دختر توی عکس ها اینطور به نظرم غریبه می آید...
با این وجود، بعد از رد شدن این موج بلند و ناگهانی، با خودم فکر می کنم که شاید یکی از چیزهای دل نشین در مورد تماشای عکس های قدیمی همین باشد که آدم خودِ دیروز و خودِ امروزش را با هم مقایسه کند و بعد از خودش بپرسد" کدام یک از این دو نفر بیشتر به من نزدیک است؟کدام یک آرام تر است؟کدام یک کم تر در پی خودنمایی ست؟ کدام یک بیشتر خودش است؟" و منصفانه اگر قضاوت کند آدم در مورد خودش و به نظرش برسد خود ِ امروزم نزدیک تر است به خود حقیقی ام، ماجرا دلچسب تر هم می شود، نمی شود؟
دلم می خواهد سال دیگر که به تصاویر امروز خودم نگاه می کنم باز هم به نظرم برسد این ترگلی که نشسته و دارد ترگل یک سال پیش خودش را ورق می زند، بیشتر به خودش و به آن چیزها که دلش می خواهد باشد نزدیک شده است.
کاش بشود.کاش بشود...
چند بار این جمله را شنیده اید ؟ " دلم برایت تنگ شده. "
چند بار به کسی گفتیده اید که دلتان برایش تنگ شده؟
چند بار در جواب کسی که گفته دلم برایت تنگ شده گفته اید من هم و چند بار در جواب ابراز دلتنگی تان برای کسی همین را شنیده اید؟
چند بار راست گفته اید وقتی گفته اید من هم ؟
این جور چیزها وقتی راست باشد و از صمیم دل آدم، را زنده می کند و اگر تصنعی باشد و دلخوش کُنَک آدم را می سوزاند...
اگر دلت واقعاً برایم تنگ نشده نگو من هم.اینطور من هم می توانم هر وقت دلم برایت تنگ نبود مجبور نباشم همین را بگویم. معامله ی منصفانه ایست ،نه ؟
از هر چیزی که فرار کردم به سرم آمد.این بار هم استثنا نبود...
تغییرات عموماً پیش می آیند. بخواهیم یا نخواهیم.انتظارشان را داشته باشیم یا غافلگیر شویم. تغییرات، زندگی بیرونی و زندگی درونی ما را دچار تحول می کنند.گاهی سرعت تغییر و تحولات در این یکی از آن یکی پیشی می گیرد و پاره ای از وقت ها آن یکی بیش از این یکی دستخوش ماجراها و فراز و نشیب هایی می شود.
اما زمان هایی هم هست که روزها و روزگار ما بی ماجرا و راکد می مانند. زندگی مان ـ درونی و بیرونی ـ روی یک خط مستقیم، با یک نظم کسل کننده و بسیار معمولی پیش می رود.گاهی حتی این خط صاف از فرط حرکت یکنواختش سیری نزولی پیدا می کند و آن وقت هاست که با یک بغض بی دلیل از خواب بیدار می شویم، با دلزدگی و بی رویایی به خواب می رویم،اتفاقات خوب را نمی بینیم،اتفاقات ناگوار متلاشی مان می کند و بی آنکه از این وقایع دچار تغییر و تحول عمیق یا اثر بخشی شویم ،ناامیدانه به این اصل می رسیم که سهمی از آسایش و شادی جهان نداریم.
شاید بشود گاهی برای شفا یافتن از بیماری بسیار شایع روزمرگی منتظر خدا و معجزاتش نماند.چشم از این دری که قرار است شور و آرامش مثل دوقلوهای افسانه ای از آن وارد شوند و ما را شهریار روزگار و زندگی خود کنند، برداشت و با همه ی سختی اش،یک کار ساده ی غیر معمولی کرد.
من راه های زیادی بلد نیستم.اما گاهی خودم را به یک شام دعوت می کنم،ساعتی را به آشپزی و چیدن میز شام می گذرانم، با خودم می گویم که این رنگ بیشتر از آن همیشگی به تو می آید، به خودم پیشنهادهای نه چندان بی شرمانه می دهم و بعد به نظرم می رسد کمی علاج یافته ام...
درخت به شکل عجیبی همه چیز داشت : چشم، بینی،دهان و حتی یک طره ی گیسو. همه ی اینها را خودش داشت نه به واسطه ی خراشیده شدن با تیغ...درخت های این بخش ازجنگل های سه هزار که در بالای یک دامنه ی تند کوه ـ جایی که هنوز به آثار حیوانی آدم ها آلوده نشده بود ـ فراوان و سبز و استوار بودند، همه چشم داشتند.گیرم که این یکی شاید به خاطر زلف رها شده اش بیشتر دل مرا برد و و وادارم کرد از دلرباییش عکس بگیرم...
*عنوان پست برگرفته از کتابی به همین نام نوشته ی ژوزه مائوروده واسکوسلوس.
دخترک رفته بود یک گوشه ی اتاق ِ کار من و پچ پچ می کرد.گاهی خنده های ریز کم صدایی می زد و گاهی هم بعضی جاهای حرفهایش انگار کشش محسوسی پیدا می کرد. من فقط آهنگ حرف زدنش را حس می کردم و این برایم طنین اولین ماجراجویی های عاطفی هر دختر پانزده شانزده ساله ای را داشت. کاری که می کرد آنقدر به نظرم طبیعی می آمد که ته دلم حتی کمی هیجان زده شده بودم.هر چند که این کار در یک فرهنگ فاسدْ انگار ِ سیاه بین که مردمش گناهکاران ابدی ازلی هستند، اسمش باشد لاس زدن : این ترکیب نفرت انگیز و بی رحمانه که وقتی در مورد ظهور احساسات تازه ی یک دختر نوجوان به کار برود خشونتی صد چندان دارد.
تلفنش که تمام شد از اتاق آمد بیرون و لبخند شرمگینی زد. انگار که من توضیحی خواسته باشم گفت : توی این شلوغ پلوغی ها با هم آشنا شدیم (شاید اینجور می خواست ثابت کند که طرفش آدم حسابی ست) مامان هم می داند! / لبخندی زدم : مگر من چیزی پرسیدم؟ / بلافاصله و با دستپاچگی گفت : نه! خودم دلم خواست بگم! (نتوانستم جلوی این فکرم را بگیرم که اگر پسر بود شاید توضیحی نمی داد...)
***
به پانزده شانزده سالگی خودم فکر کردم و دیدم چقدر خاطراتم از این لذت های پنهانی و نوظهور، این هیجانات کوچک و پیش پا افتاده در آن سنین مخصوص خالی بوده.شرایط زندگی آن دورانم جوری بوده که انگار رویم نمی شده یا حق خودم نمی دانستم، مثل بیشتر دخترهای هم سن و سال خودم، بروم چهار تا آدم دید بزنم، چهار تا آدم دیدم بزنند، با دوستانم به شوخی های بی مزه ی پسرکان تازه بالغ با صورت های پر جوش و صداهای دو رگه ی مسخره که سعی دارند شماره تلفنشان را به آدم قالب کنند هِر هِر بخندم. نشد که بروم یک گوشه ای پچ پچ کنم و بعد شرم آگین بیایم بیرون و فکر کنم که همه از راز من باخبر شدند. از راز کم کَمََک پیدا شدن زنانگی در من...
امروز البته از بابت نبود این چیزها در آن دوران خاص نه افسوس می خورم نه به خودم می بالم. اما آن روزها چه غصه ای می خوردم ! چه احساس مزخرفی نسبت به خودم داشتم وقتی می دیدم دوستانم مورد توجه فلان پسر محله قرار می گیرند، یا از گروه پسرهای دبیرستانی متلک های شیرینی می شنوند، شماره می گیرند، شماره می دهند، زنگ می زنند، قطع می کنند و ...و...
***
به مهمان پانزده شانزده ساله ام نگاه کردم که غرق تماشای یک سریال آبکی شده بود و به نظرم رسید در رازش مرا شریک کرده. در راز کم کمَک پیدا شدن زنانگی اش...
بچه، آلت تناسلی اش را کشف کرده بود. مادرش نیم ساعتی بود که داشت با صدایی بیش از حد یواش و نگران، مغز مرا به خاطرش می خورد.صدای عصبی ِیک مادر تازه کار که از هر باد گلو زدن بچه ی اولش دچار وحشت می شود ـ بخصوص وقتی شما تجربه ی یکی را هم نداشته باشید ـ تحمل و صبر زیادی می طلبد. گذشته از اینها چه کاری از دست من برمی آمد؟ پیدا شدن یک چنین عضوی به وسیله ی صاحب چهارساله اش نمی توانست آنقدرها هم عجیب باشد. آن هم وقتی که بچه در جهت تعلیمات پر وسواس والدینش برای تبدیل شدن به یک شخصیت مستقل، یاد گرفته باشد به تنهایی به دستشویی برود و فقط در صورتی که کار شماره ۲ را کرده باشد کمک بگیرد.منظورم این است که خب طبیعی ست که نمی شود هر بار توجه بچه به کاشی های کف یا کاسه ی روشویی جلب شده باشد!
چیزی که بیش از همه ی این حرفها داشت اعصابم را خرد می کرد، تاکید مادر نگران روی دختر بودن بچه اش بود.هنوز هم سر درنمی آورم که اشکال این قضیه کجاست؟دختربچه ها نباید از داشتن آلت تناسلی با خبر شوند؟ یا بعد از کشف این پدیده اشکالاتی به وجود می آید که می تواند مسئله ساز شود؟!
تا آنجا که به عقل من می رسید تنها نکته ای که بدون شک می توانست مسئله ساز شود، این طرز برخورد عصبی و خام دستانه با ماجرا بود. خصوصاً که مادر دستپاچه چندباری هم به بچه تشر زده بود و با این کار موفق شده بود دختر کوچک را نسبت به موضوع حساس تر کند.
این بود که برای آنکه چیزی گفته باشم و آن چیز، چیز به دردبخوری هم باشد چندباری گفتم که به نظر من این اتفاق وحشتناکی نیست و شاید حتی طبیعی هم باشد. اما مادر،پچ پچ کنان توی حرفم می پرید و اصرار داشت که احساس می کند خطری زندگی آینده ی فرزندش را تهدید می کند...
بالاخره بعد از مقادیری بحث و جدل در مورد مسئله ی کشف شده، پرسیدم که چه کمکی از دست من برمی آید. می خواستم بدانم جز درد دل حرف دیگری هم هست یا نه و آنجا بود که متوجه شدم مادر می خواهد به روش "شتر دیدی ندیدی" متوسل شود، چون از من پرسید: به نظر تو باید چه کار کنم تا از سرش بیفتد؟ یادش برود؟ حواسش پرت بشود؟
با تعجب گفتم که چه چیزی باید از سرش بیفتد و چرا اصولا باید چیزی را فراموش کند؟ به او نگفتم ولی، به نظرم رسید که این برخورد تنها از میل شدید برای پاک کردن صورت مسئله ـ شاید از سر ترس و استیصال ـ برمی آید. گفتم که به احتمال زیاد دخترک او اولین بچه ای نیست که آلتش را کشف کرده و حتماً این مسئله راه حلهایی دارد. توصیه کردم که ماجرا با یک روانشناس متخصص کودک در میان بگذارد و راه و چاه را از او جویا شود چون این قضیه ای نیست که با نظرخواهی از امثال من بتواند به جواب درستی برای آن برسد.
گوشی را که گذاشتم متوجه شدم خیلی بیش از حد عصبی شده ام و کمی زمان کافی بود تا بفهمم که آنچه این جور کلافه ام کرده این واقعیت تلخ است که سانسور تا مغز استخوان ما رسوخ کرده و در همه ی بخش های زندگی شخصی و اجتماعی مان ریشه دوانده...از مسئله ی کشف آلت تناسلی بچه ی خانم فلان گرفته تا انتقادات سیاسی آقای بهمان...
حکایت من و صمیمی ترین دوستم در این روزها ـ که یک جوری همه کلافه و افسرده و بی تاب هستند ـ حکایت آن دو خواهر پیر اصفهانی ـ که برایتان خواهم گفت ـ شده : دلتنگ هم می شویم ،به هم زنگ می زنیم، سلام می کینم،احوال هم را می پرسیم، برای آنکه بیشتر حرف زده باشیم احوال همه ی کسان ِ هم را به دقت جویا می شویم و بعد می مانیم که با این همه بی حوصلگی که هر دو دچارش هستیم، اصلن چرا با هم تماس گرفته ایم. یک کمی سکوت می کنیم در دو طرف خط و بعد یکی مان می پرسد : ببینیم هم رو؟ / و آن یکی جواب می دهد : حالا که نه، یک وقت که حوصله ی هم را داشتیم/ و بعد هر دو نفس راحتی می کشیم که با این حال و روز مجبور نیستیم با هم قرار بگذاریم و هر دو بی حوصلگی هم را درک می کنیم و به دوستی مان ربطش نمی دهیم.
دیروز که دوباره یکی از همین دست مکالمه ها را با هم داشتیم، یاد ماجرای آن دو خواهر اصفهانی افتادم که کسی برایم تعریف کرده بود و خنده ام گرفت. آن آشنا ماجرا را اینطور روایت می کرد که ویژگی خاص این دو خواهر ـ که خانه ی یکی شان در همسایگی آشنای ما قرار داشته ـ این بوده که با هیچ کس جز خودشان معاشرت نمی کرده اند. گاهی این یکی خانه ی آن یکی می رفته و گاهی آن یکی خانه ی این یکی می آمده.تا این که در یکی از روزهایی که این دو خواهر در ایوان نشسته بودند آن یکی آهی از ته دل می کشد و به این یکی می گوید :
ـ اُ خوار! مَنا دلم می خواست هیچکِس تو این دنیا نبود، آ فقط من بودم و تو!
و آن یکی خواهر آه غلیظ تری می کشد و جواب می دهد:
ـ اما مَنا، دلم می خواست تووَم نبودی!
ماجرای دو خواهر را که برای دوستم تعریف کردم ،خندید و گفت :" می تونیم هر وقت در این حال بودیم به هم بگیم با اینکه دلم برات تنگ شده اما می خوام تووَم نباشی!" و من فکر کردم که گاهی پیش می آید که لازم است برای آنکه دوستی مان را به کسی اثبات کنیم، واقعن کمی "نباشیم".
اما جدا از همه ی اینها، داشتن دوستی ای که درآن به وقت بی حوصلگی و افسردگی مجبور نباشید از ترس آنکه دوستتان برنجد یا دچار سوء تفاهم شود ـ با همان حال گندی که دارید ـ خودتان باشید، نعمت کمیابی ست و واقعن در دوستی حقیقی چه چیزی می تواند مهم تر از به موقع فهمیدن و به موقع فهمیده شدن باشد ؟
این روزها به دلایل مختلفی دل و دماغ نوشتن ندارم... فقط خواستم از همه ی دوست های عزیز دیده و ندیده ام که به شکل های مختلف تولدم را تبریک گفتند تشکر کنم.برایم آنقدر ارزشمند بود که قابل وصف نیست.بگذارید فقط بگم دوستتان دارم...
چند باری با شدت و شاید حتی با نفرت گفت :" محافظه کار! " با نظرش موافق نبودم ولی چرا باید حرفی می زدم وقتی او گوش هایش را بسته بود تا فقط صدای خودش را بشنود؟
چند لحظه ساکت شد و از ظرف میوه ی روی میز یک سیب برداشت و گاز زد و قبل از اینکه دندان هایش کاملاً در سیب فرو برود غرشی کرد : "این خیلی بده.این تصویری نبود که من از تو داشتم..."
سرم را به پشتی مبل تکیه داده بودم.گردنم درد می کرد.چشم هایم را به سقف دوختم و جمع شدن نور روز را از چند ناحیه ی سقف دنبال کردم.
سیب به نصفه رسیده بود گمانم که گفت :" داری چه غلطی می کنی؟" گفتم : "دارم راهنمای تعمیر کارما را در ذهنم مرور می کنم." گفت : "چی؟؟؟اون دیگه چه کوفتیه؟"
گفتم :"۱.غذای کافی برای خوردن گیر بیاورید و بخورید.
۲.جایی برای خوابیدن پیدا کنید که آرام باشد و آن جا بخوابید.
۳.صداهای احساسی و عقلی را کاهش دهید تا به سکوت خودتان برسید و به آن گوش دهید."*
گفت :"همه اش مزخرفه..."
*شعری از ریچارد براتیگان
بیرون از خانه هستم.در شلوغی و گرمای خیابان های این شهر و به تو فکر می کنم.تقریباً هر روز. چند بار در طول روز.اغلب این طور اتفاق می افتد که بعضی بوها و صداها یاد تو را زنده می کنند.بعضی وقت ها خاطره هایت یک جاهایی از روحم را نوازش می دهد و گاهی هم پیش می آید که از یادآوری چیزهایی گزیده می شوم...و این همه ی قصه است.قصه ای بی شروع و بی پایان.داستانی ست عزیز، که از همان سطر اول هم تمام شده بوده و این در من احساسی از غم ایجاد می کند و در همان حال کمکم می کند اندازه ای که باید دوستت بدارم.
به خانه برمی گردم که ساکت و تاریک و آرام است.کسی برایم پیام گذاشته.پیامی با صدای عجیب گرفته ای که هیچ جور نمی شود گفت غمگین است.پیامی که در آن یک نفر،می گوید این روزها در شلوغی خیابان ها که راه می رود یاد من می افتد.بوها و صداها یاد مرا زنده می کنند و این برایش گاهی روح نواز است و گاه درد آور...می گوید قصه ی بی اول و آخرمان را در ذهنش ویرایش می کند.فکر می کند که قصه ی ما در همان سطر اول هم تمام شده بوده.می گوید که مرا بی اندازه دوست دارد و من از این بابت هیچ احساسی از غم یا شادی ندارم و فقط به نظرم می رسد کاش مجبور نبودم دوست داشتن تو را در چارچوبی بگنجانم،کاش می شد من تو را بی اندازه دوست بدارم...کاش این پیام را با صدای تو می شنیدم... و بعد،فقط کمی بعد از این که "من به یاد تو ام،تو به یاد من نیستی،او به یاد من است،من به یاد او نیستم"، از این صرف به ظاهر ناعادلانه ی فعل دل تنگی، خنده ام می گیرد ...
یک ساعت نشستم و مطلب بلند بالایی با آه و اشک چشم، خطاب به دوستم که دیروز ماجرایی با هم داشتیم نوشتم.بعد به دلایلی متن در سطرهای پایانی اش پرید و نابود شد.مطمئنم که این واقعه دلایلی جز حماقت من هم داشت.اگر به تقدیر اعتقاد نداشتم نمی توانستم این همه مطمئن باشم.خدا را شکر که به تقدیر اعتقاد دارم.
*
از کسی کینه به دل داشتم و چند وقت پیش فهمیدم که عاقبت به خیر نشده.روزها و شب هایی را به خاطر داشتم که اشک ریزان و با خلوص نیت دعا می کردم که خدا جوابش را بدهد چون من هر کاری هم کنم دلم خنک نمی شود.فهمیدم عاقبت به خیر نشده و هر چه منتظر شدم دلم خنک نشد.خیلی حالم گرفته شد...
*
با اشتیاق زیاد رفتم که ببینمش.چیزهایی می خواستم بگویم. از آن حرف های مهم.اما نمی دانم چه شد که درست در موقعیت مناسب مغزم بی حس شد و مه رونده ای فکرهایم را پوشاند و من لال شدم.آنقدر لبخندهای زورکی زدم که دندان درد گرفتم.بعضی وقت ها چقدر دلم می خواهد با خودم قطع رابطه کنم...
*
سر نهار بحث داغ شده بود و همه با حرارت حرف می زدند.از وضع موجود می گفتند،از اخبار،از پیش بینی هایشان.بعضاً رگ گردنی هم می شدند.من مثل یک گاو که با بلاهت تمام در شبدرها بچرد،بی یک کلمه حرف یا اظهار نظر، ناهارم را می خوردم و مطمئن هستم بار آخری بود که آنها مرا به مهمانی ناهارشان دعوت کردند.
*
تمام سالهای خیلی خیلی سخت زندگی ام را در نوجوانی،با فکر کردن به بچه هایی که با شکم برآمده در بیافرا از گرسنگی جان می دهند از سر گذراندم و تلخی را تحمل کردم.شاید بیش از ده بار این موضوع را برای ف که خیلی زندگی زجر آوری دارد تعریف کرده بودم و هربار با یک لبخند تلخ قبول می کرد و موقتا بی خیال رنجهایش می شد.نمی دانم چه شد که بار آخر بعد از اینکه حرف بچه های بیافرایی را پیش کشیدم، مشخصاً گفت :" خفه شو ". بعضی وقت ها فقط همه چیز غیرقابل تحمل می شود.
*
فهمیدم که یک خاطره ای از بچگی ام که نشان می داده من خیلی بچه تیز و بزی بوده ام اصولاً مربوط به دختر دایی ام بوده نه من.سر در نمی آورم چه شده که این خاطره را من اینطور از آن خودم کرده ام.خیلی حقه بازی می خواهد.چقدر هم افتخار کرده ام سالها به این خاطره! تصویر دختربچگی هایم را می بینم که کاپ قهرمانی را ازش گرفته اند و حالا باید برود توی مطبخ کار کند.
*
دلم می خواست این پست خوبی شود.نمی دانم شد یا نشد.این دیگر واقعیتی ست: من وبلاگ نویس متوسط الحالی هستم...
مادربزرگم هر وقت یکی از ما بچه ها یک بادام تلخ دهانش می گذاشت و از شدت مزه ی بد شروع به داد و فریاد و جست و خیز می کرد می گفت :" اووووه!چه خبره؟خب تلخی هم یکی از مزه هاست!"
تلخی زهر مانند این روزها، تمام دقایقم را بدمزه می کند و با این حال سعی می کنم با فکر کردن به اینکه "تلخی هم یکی از مزه هاست" داد و فریاد و جست و خیز نکنم . تاب بیاورم...
چه عصری
سرنوشت این ابرهای رها را
تقدیر هم قلم نتواند زد
تختی خالی
الفبایی بی حروف
آیا دوباره خواهد آمد؟
بر تخت آبی خواهد نشست؟
و آن کلام نخستین را باز بر زبان خواهد آورد؟
خطیبان بیهوده گلو پاره می کنند
شاعران
کلام آخرین را گفتند و خاموش شدند
نگاه کن
چه عصری ...
پ.ن: ممنون وحید عزیزم که این شعر را برایم فرستادی.از صبح به دنبال چند خط شعر مناسب حال آواره ی کتاب ها هستم.شعرت را بعد از سه روز گرفتم و به دل گرفته ام نشست...
*شعر ازمجموعه مشتی نور سرد/ضیاء موحد
تمام روز همه چیز روی قلبت سنگینی می کند.کارت را می کنی،می آیی،می روی، می شنوی،می بینی، می خوانی،آه از نهادت بلند می شود،درد می کشی...تمام روز از خودت،از بقیه می پرسی "چرا؟" نه خودت می دانی نه کسی می داند چرا...از خودت،از دیگران ،تمام روز،دقیقه به دقیقه می پرسی که چه باید کرد،چه باید بکنیم،کار درست کدام است...؟جوابی نیست.نمی دانی،نمی دانند...
شک می کنی،فکرهای ضد و نقیض در ذهنت یکی پس از دیگری رژه می روند،کمی بعد فکر می کنی که کار درستت را پیدا کرده ای و به ساعتی نمی کشد که باز دودل می شوی: کار درستی ست؟فایده ای دارد؟
ترس داری...آره.می ترسی.می ترسی موج تو را با خودش ببرد و این فقط یک موج باشد.پازل دلایلت در ذهنت کامل نمی شود،هیجان و احساسات و خشم، مشت به قفسه ی سینه ات می کوبد،بغض گلوگاهت را می چلاند،اشک چشمانت را می سوزاند و همچنان بسیاری از چیزها را نمی دانی و از این ندانستگی می ترسی...
هزار حرف می شنوی در طول یک روز،هزار کابوس می بینی در طول شب،هزار سیاه چاله و سر گیجه وقت بیداری ات را تاریک می کند و تو می هراسی و چشم به آینده می دوزی.به فردا و از خودت، از دیگری می پرسی : چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟...کسی نمی داند.هیچ کس نمی داند.
با خودت می گویی جای شکرش باقیست که خدا هنوز وجود دارد.جای شکرش باقیست که خدا را انسان نیافریده تا بتواند به یک چشم بر هم زدن از سر بددلی یا کینه یا حرص به آتشش بکشد یا خونش را بریزد...
جای شکرش باقیست.خدا هنوز خداست...
یک نفر وبلاگ ننویس خطاب به یک نفر وبلاگ بنویس در یک مکالمه ی تلفنی : تو چرا این روزها هیچی در مورد انتخابات نمی نویسی؟
وبلاگ بنویس : علمش رو ندارم. مطلع نیستم.
وبلاگ ننویس : مگه علم می خواد؟
وبلاگ بنویس : خب این قدر باید بدونی که بتونی تحلیلی از خودت بدی.
وبلاگ ننویس : علمش رو نداری، نظری هم نداری؟
و.ب :همین قدرکه تصمیم بگیرم خودم باید چی کار کنم و به کی رای بدم که اون هم فقط به درد خودم می خوره.
و.ن : ولی توی این روزهای مهم هر کسی از هر تریبونی که داره باید همه رو آگاه کنه.در این مورد مسئوله. باید تبلیغات کنه.
و.ب : من در این زمینه آگاهی خاصی ندارم.
و.ن : تو که در طول روز کلی وبلاگ می خونی. مناظره ها رو هم که تماشا می کنی ،چطوری می گی آگاهی نداری؟
و.ب : خب این ها که کافی نیست.
و.ن : یعنی چی؟
و.ب : خب برای این که آدم برداره توی وبلاگش راجع به موضوعی بنویسه، بتونه ماجرا رو بسط بده، بتونه از جهت های مختلف بررسیش کنه لازمه به چیزی پرداخته باشه.براش مسئله ی ذهنی شده باشه. مدت ها روش فکر کرده باشه.اطلاعاتش رو برده باشه بالا.من در این مورد شرط های لازم رو ندارم.
و.ن : یعنی یک جو عقل هم تو سرت نیست ازهمین هایی که می شنوی و می خونی و می بینی یه نتیجه ای بگیری و توی این فضا راجع بهش حرف بزنی؟
و.ب : این مسئله ربطی به عقل نداره.من به قدر کافی مطلع نیستم.
و.ن : آره...بهانه ی خوبیه. تو در مورد دیدار با یک عشق قدیمی که دود سیگارشو می ده سمت آدم بیشتر مطلع هستی نه؟!
و.ب : خب لااقل در اون مورد چهار تا حرف دارم که بزنم.در مورد انتخابات چیز معقول و مستدلی نمی تونم بگم.
و.ن : یعنی همه می تونن راجع به انتخابات حرف بزنن فقط تو نمی تونی!
و.ب : بقیه رو نمی دونم.من که بلد نیستم...اصلا تو چرا خودت برنداشتی یک وبلاگ راه بندازی و مخصوص انتخابات توش نظراتت رو بنویسی؟
و.ن: من؟! من که اصلا به این کارها اعتقاد ندارم!
و.ب : !
و.ن : به نظر من آدم بهتره سرش به کار خودش باشه.این قدر بدم میاد از این ها که جو گیر می شن زنده باد مرده باد راه می اندازن...
و.ب :...!!
و.ن : من که وقتم رو برای این کارها تلف نمی کنم.مگه من بی کارم؟
و.ب :!!!
و. ن :والا! خب دیگه کاری نداری؟خدافظ
و.ب : !!!!
بعد از دو سه سال قرار است یک آدمی را ببینی. آدمی را که یک وقت دوستش داشتی و برایش ارزش قائل بودی.توی زندگی ات یک جای اختصاصی برایش تعریف کرده بودی و عادت داشتی روز را با فکر کردن به او شروع کنی.حالا دیگر هیچ کدام از این حس ها را نداری و خیلی هم از این بابت خوشحالی.خودمانیم، "بی تفاوتی" نسبت به کسی که نسبت به تو بی تفاوت نیست خیلی مزه دارد.بخصوص اگر احساسات داغت در زمان دوستی تان از یک جایی به بعد با بی تفاوتی و سردی او رو به رو شده باشد و بگی نگی کینه اش را به دل گرفته باشی.
بعد از مدت ها قرار است همدیگر را ببینید و قهوه ای چیزی بخورید. راجع به خودتان حرف بزنید، راجع به دوست های مشترکتان، راجع به انتخابات و صحبت از یک جایی منحرف می شود به یادآوری خاطره ها و گذشته ها. این که چقدر روزهای خوبی بوده، چقدر خوش می گذشته، چقدر بد که تمام شده و بعد می رسید به جایی که او شروع می کند توضیح دادن این که چی شد و چطور شد...
تو با خودت حرف می زنی تمام مدت.تمام مدتی که او دارد برایت حرف می زند.از خودت می پرسی چه چیز را در او دوست داشتی؟...آن موقع از حرف زدنش لذت می بردی،از این که کار هنری اش خوب بود، از این که وقتی با هم کار می کردید به ایده های نابی می رسیدید، از این که... دیگر چیزی به ذهنت نمی رسد.انگار چیز زیادی نبوده.ولی یک چیز را از قلم انداخته ای و آن هم یک چیز خیلی اساسی را. دوست نداری قبول کنی که این یک دلیل، خیلی مهم بوده، ولی باید بپذیری : "دوستش داشتی چون از تو خوشش آمده بود.چون ادعا می کرد که تو را دوست دارد."
آدم هایی توی زندگی آدم می آیند که ما بلافاصله نقش واسطه را بهشان می دهیم.واسطه ای برای آن که خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم.واسطه ای که کمک می کند فکر کنیم دوست داشتنی هستیم، ارزشمندیم،باهوشیم، خوشگلیم و و و ....
حالا او یک قهوه ی دیگر سفارش داده و سیگارش را روشن می کند و تو همان طور که به او خیره شده ای از خودت می پرسی :" دلم می خواهد باز هم از او به عنوان واسطه استفاده کنم و شروع کنم به دوست داشتنش؟" و بعد به فکر می افتی که شاید تو هم برای او واسطه بوده ای و احتمالا نقشت را هم خیلی خوب ایفا می کردی.خیلی حس گرفته بودی و لابد که بهتر از تو واسطه ای به تورش نخورده این چند سال...
دود سیگارش را که به طرف تو می آید با دست کنار می زنی و این طوری انگار این فکرها را هم از خودت دور می کنی...رابطه این طور بیشتر شبیه معامله است : اگر دوستم داشته باشی دوستت خواهم داشت/ چون دوستم داری فکر می کنم خیلی برایم مناسبی/ حالا که می گویی دوستم داری چرا باید به دنبال دلیل دیگری برای بودن با تو بگردم؟/ ...
اما این چیزها معامله برنمی دارد. با یک دورغ که به خودمان می گوییم یا با یک فرصت صبورانه برای بهتر دیدن خودمان و دیگری که ـ از خودمان و از دیگری ـ دریغ می کنیم شروع می شود و بعد چون آنقدر صبر نکرده ایم که واقعا چیزی ببینیم، ماجرا جوری پیش می رود که سرنخ را به کل گم می کنیم : چه چیز را در او دوست داشتم؟
سیگارش را خاموش می کند و کمی روی صورتم مکث می کند و می پرسد تمام این مدت که حرف می زده من به چه چیزی فکر می کرده ام و من خنده ام می گیرد و می گویم :" به همه ی چیزهایی که باید دو سه سال قبل بهشان فکر می کردم!" و من هم یک قهوه ی دیگر سفارش می دهم.
امروز تولد یک آدم خوبه.یک دوست خوب.دوستی که خیلی وقت ها بدون این که تصمیمی برای تاثیر گذاری داشته باشه،اثرات اساسی روی اطرافیانش می گذاره.دوستی با این آدم خیلی زیاد ارزشمنده و گاهی هم خیلی سخت.اما سختی و دشواری دوستی باهاش که شاید تا مقدار زیادی مربوط به دقت این آدم روی مسایل و اظهار نظرهای بی پرده و بی تعارفشه، به همه ی لطف و چیزهای منحصر به فرد ارتباط می ارزه.ارتباطی که رشدت می ده و خیلی وقت ها باعث می شه فکر کنی دوستی واقعی یعنی همین : داشتن رابطه ای که در اون از جایی که هستی جلوتر بری.
هادی صباغ عزیز ممنون از دوستی تون و تولدتون مبارک!
ماجرا از اونجا شروع می شه که این دو نفر با هم توی ستاد انتخاباتی آشنا می شن. پسرک موهای سیخ سیخی داره و شلوارش هم داره از پاش می افته. حرف زدنش مثل همه ی جوونک های جَوگیر این روزهاست.تراکت ها رو با هیجان پخش می کنه وموقع پخششون با حرارت تبلیغ نامزد انتخاباتیش رومی کنه، به خیال خودش با همه بحث سیاسی می کنه واز این حرف ها.زودتر از دخترک فعالیتش رو اینجا شروع کرده.هم سن و سال هستن،حدود هفده هجده، گیرم دخترک یک کمی کمتر جو گیره.
برای من با هیجان از روزی حرف می زنه که پسرک در یکی از استراحت هاشون بهش پیشنهاد می کنه با هم "رفیق فابریک" بشن. جوونک این طور می گه و منتظر جواب می مونه. دخترک مکثی می کنه چون نمی دونه چی باید جواب بده. چون خیلی مطمئن نیست. پسرک "بچه قرتیه " و این خیلی از نظر اون نقطه ی دلچسبی نیست.قبلا هم فهمیده که خیلی چیزهای دیگرشون شباهتی به هم نداره. دختر اهل خیلی چیزهاست که پسر نیست و بالعکس. ولی خب...می تونم این رو بفهمم که خود ِ اینکه یه پسری بهت پیشنهاد اینجوری بده یعنی این که ازت خوشش اومده باشه خیلی جذابه. لااقل توی این سن و سال اونقدر جذاب هست که نتونه بلافاصله "نه" بگه.بنابراین در جواب فقط می گه به نظرش توی خیلی چیزها تفاهم ندارن. پسرک بلافاصله جواب می ده :" مهم ترین تفاهممون اینه ما هر دومون به یک نفر رای می دیم!"
از من می پرسید "باهاش دوست بشم یا نه". خب سخت می شه وقتی سادگی های بچه های نوجوون رو می بینی خنده ات رو جمع کنی و یادت بیاری که تو خودت هم یک روزی همین قدر ساده و شایدم هم ساده تر از این بودی.دلم نمی خواست براش برم روی منبر و حرف های قلمبه سلمبه ی تحویلش بدم. حتی دلم نمی اومد قشنگی این حسی که رو آدم ها موقع تجربه ی اولین دفعاتش خیلی لطیف و شکننده و احساساتی می شن توی ذهنش خراب کنم. ولی چون از من پرسیده بود باید جواب درستی می دادم. چیزی که هم واقع بینانه باشه هم شکل موعظه و نصیحت نداشته باشه.ازش خواستم به چیزی که به گفته ی پسرک مهم ترین" تفاهمشونه" بیشتر فکر کنه. ببینه آیا اونقدر اساسی و موندگار هست که بعد از این که انتخابات تموم شد هم بشه روش حساب کرد؟ به نظرم رسید که همین دو جمله ی کوتاه کلیدی رو در ذهنش روشن کرد.کلیدی که وقتی زده می شه علاوه بر جوابی که به دست میاد سوالهای بیشتری رو هم روشن می کنه...
وقتی باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم به فکر افتادم که من چند بار توی روابطم سر تفاهمات جزئی پافشاری کرده ام برای اینکه باور نکنم رابطه ی نامناسبی رو انتخاب کرده ام؟ سعی کردم به خاطر بیارم چند تا رابطه بوده که توی اونها من بیش از اونکه به شباهت ها یا توافق های اساسی با طرف مقابلم فکر کنم به چیزهایی مثل: هر دومون گرافیک می خونیم، هر دومون تماشای فیلم رو دوست داریم، هر دومون شلوار جین می پوشیم، هر دومون توی یک ماه به دنیا اومدیم یا هر دومون به یک نفر رای می دیم ،بها داده ام...و نتیجه شگفت زده ام کرد! باورم نمی شد که چقدر این ماجرا با شدت و ضعف در سطوح مختلف و دوران های مختلف زندگیم تکرار شده باشه...و بعد با خودم فکر کردم که چقدر نیاز دارم به درست کردن یک لیست از تفاهمات اساسی که کمکم کنه به وارد شدن در روابط سالم تر و رسیدن به یک دید واقع بینانه از چیزهایی که دلم می خواد داشته باشم...
هیچ چیز بیشتر از تظاهر به رشد جلوی رشد آدم را نمی گیرد.این روزها فکر می کنم سکوت در مورد اتفاق های درونی لااقل تا جایی که تثبیت شوند و به قولی آدم مقیم آن مرحله و مرتبه شود خیلی بهتر است تا لحظه به لحظه گزارش فاتحانه از جنگی که آدم اصرار دارد بگوید در هر حال در آن موفق و پیرزو خواهد شد.چندین ماه پیش وقتی که من دقیقا در میانه ی طوفان های روحی و درونی ام گرفتار بودم و هنوز ساحل امنی نمی دیدم، فقط به این خاطر که آرزوی دگرگون شدن وضعم را داشتم به دوست نازنینی گفتم که احساس می کنم تغییر کرده ام و او جواب داد : تا زمانی که در موردش حرف می زنی یعنی هنوز اتفاق محکمی نیفتاده. حق داشت. من تنها آرزوی تغییر داشتم و با تلاش زیاد هم سعی می کردم ایجادش کنم.اما من هنوز "تغییر" نکرده بودم.آن دگرگونی از وضعی که آزارم می داد و انرژی هایم مسدود می کرد به شرایطی که بر مسائلی مسلط شوم هنوز رخ نداده بود.انگار میوه ای هنوز نرسیده بود و من به جای صبوری کردن و صادق بودن با خودم تا حد امکان،می گفتم میوه رسیده است.
فکر می کنم تا ما درست و حسابی در دردمان ننشینیم،تمام تلخی و فشارش را با صبوری و بخصوص با سکوت تاب نیاوریم نتیجه ی حقیقی نمی گیریم.خیلی وقت ها هست که آدم فکر می کند دارد درد می کشد ولی واقعیت این است که آه وناله اش خیلی بیشتر از میزان درد است.اصلن یک وقت هایی آدم آن قدر زبان می گیرد و فغان می کند یا به مبارزه اش ابعاد اسطوره ای می دهد که خودش هم درست نمی فهمد درد از کجا می آید و چقدر است.آنقدر توانایی بشر در فریب دادن خودش بالاست که پیش می آید در هنگام درد دنبال تماشاچی بگردد،حتی یک نفر، تا از رنجی که می کشد و شمشیری که می زند خبر لحظه به لحظه بدهد.شاید این طور به نظر برسد که نفس این کار به خودی خود بد نیست.شاید آدم نیاز داشته باشد برای آنکه گاهی سبک تر شود حرف بزند و از آنچه در درونش اتفاق می افتد بگوید.اما...چون برای خودم پیش آمده می گویم این به اصطلاح درد دل یا خالی کردن خود در پیش روی دیگران ـ دور یا نزدیک ـ این خطر را دارد که به جای اصل درمان به روش های مسکنی پناه ببریم و بدتر از آن اینکه گاه در میان این مکالمات بخصوص آنجا که به ورطه ی "من درد می کشم پس خیلی می فهمم" یا " من رنج می برم پس بیشتر هستم" می افتیم، به کلی از مسیر شناسایی هسته ی اصلی مشکلمان و در نتیجه ریشه یابی و پاکسازی دور بیفتیم.انگار بعد از مدتی دادن یک تصویر قهرمان گونه از خودمان ـ به دیگری و به خودمان ـ جای آن نبرد واقعی که ما را به حقیقتمان می رساند می گیرد.قهرمانی که بیش از هر چیز رجز خوانی می کند و در مدح و ستایش زخم هایی که برمی دارد و در وصف اژدها و مارهای خطرناکی که به سمتش حمله ورند شعرهای طولانی می سراید و در این میان راه و بیراهه اش را گم می کند...از تنهایی عمیق و مهیبش می گوید، حال آنکه به درستی آن تنهایی را لمس نمی کند.در خودش نیاز مطلقا فاصله گرفتن، دیده نشدن،حرف نزدن و سکوت اختیار کردن را می بیند و با این حال از این تنهایی کامل وحشت دارد و تا حد امکان دوری می کند.
این همه را نوشتم برای خاطر دوستی که این روزها زیاد با من حرف می زند و غیر از آن اینجا را هم می خواند و با وجود آگاهی و هوشش مدتی ست به این شیوه از نشستن کامل در دردش سر باز می زند. از آنجایی که خوش سخن است و نفوذ کلام دارد ابعاد رنجش را به شکلی بیان می کند که خودش و دیگران را دچار این توهم می کند که "متفاوت است و این تفاوت به خاطر مبارزه ی پیروزمندانه ایست که در وجودش جاریست".قصد کرده بود به یک دوره ی تنهایی و سکوت که آن را هم تاب نیاورد...
راستی کدام یک از ما هستیم که کم و زیاد درگیر مبارزه هایی با خودمان نیستیم؟این مبارزه ای نیست که به خاطرش آدم خیلی احساس دانستگی یا متفاوت بودن بکند،هست؟نمی دانم...
یک روز از روزهای هفته ای که گذشت من مدام تکرار می کردم"من رای می دم.مطمئن باش،خیالت راحت ،من رای می دم ..."و دیگه داشت حالم به هم می خورد. جزو علایق زندگیم نیست اینکه مجبور باشم در موعظه های عریض و طویل به کاری تشویق بشم که خودم تصمیم انجامش رو دارم.منظورم اینه که وقتی دلایل خودت برای کاری کامله خیلی خوشایند نیست بی اون که طالب شنیدن دلایل دیگران باشی به سخنرانی های پرحرارتی گوش بدی که کم کم به نظرت مسخره میان و تازه این خطر رو هم داره که کلافه بشی و محض اینکه حال طرف رو بگیری بگی :" اصلن می دونی چیه؟من همین الان با گوش دادن به مانیفست تو به این نتیجه رسیدم که نباید رای بدم،مرسی که منو روشن کردی" و گوشی رو بگذاری.
این رو هم بگم که یک روز دیگه هم از همین هفته ای که حرفش بود یک نفر زنگ زده بود و اصرار داشت با هیجان تکرار کنه که لونا شاد و آرش سبحانی با هم ازدواج کردن و این یک واقعه ی خیلی نادر و مهمیه.یک چیزی شبیه جفت شدن سیمون دوبووار و ژان پل سارتر.این وصلت از نظر اون اهمیت هنری ـ سیاسی ـ اجتماعی ـ تاریخی ـ فرهنگی و اینا داشت داشت.از نظر من فقط اهمیت خاله زنکی داشت.بهش توصیه کردم به جای این حرف ها به اهمیت نقش شرکت افراد یک جامعه در انتخابات فکر کنه.که البته جوابی که گرفتم این بود : برو بابا!
ولی من رای می دم چون : پسرعموم سال دیگه کنکور داره.این شکنجه ی درس خوندن و نگرانی برای نتیجه رو توامان داره می کشه این روزها. از اول تیر هم دوباره باید بره مدرسه برای شرکت در کلاس های قوی کننده(!).چند سال پیش که پسرخاله ام کنکور داشت از شدت اضطراب خواب دیده بود که یک زنبور توی هوا مرده.همین طور ثابت توی هوا مونده بوده و خونش انگار به شیشه بپاشه به هوا پاشیده بوده.توی خواب علت مرگ این طور معلوم شده بود: چون رتبه اش از روبرتو کارلوس بیشتر شده از فرط ناراحتی سکته کرده! من رای می دم تا قهرمانی به نام رییس جمهور بیاد و علاوه بر همه ی چیزهای دیگه ای که درست می کنه یک فکری هم برای کنکور بکنه...
من رای می دم چون : هفته ی پیش جلسه ی ساختمان خونه ی مادرم به علت پخش سریال جومونگ به درخواست بیش از نیمی از اعضا منحل شد!...من رای می دم چون کثافت و فساد برنامه هایی که از تلویزیون پخش می شه بیش از حد تصور رشد صعودی داشته...
من رای می دم چون : اگه بهمون می گفتم حق رای ندارین هممون می خواستیم رای بدیم.شروع می کردیم به جنگیدن و کشتن و کشته شدن.اعتصاب غذا می کردیم، تظاهرات راه می انداختیم و شعار می دادیم.خب حالا که مجبور نیستیم کشته بشیم یا گرسنگی بکشیم و می تونیم رای بدیم ،که چی که ندیم؟
راستش من دلایل بیشتر و جدی تری هم برای اینکه رای بدم دارم ولی چون به خاطر یک لقمه نون باید بشینم سرکارم مجبورم همین جا تمومش کنم.من رای می دم تا به خاطر دراوردن یک لقمه نون خالی ِ بدون هیچی مجبور نباشم پستم رو نصفه و نیمه ول کنم!
و شب گفت آری
به روز
به تیغ آفتاب...
آیا من تمامی شب را با تو
عشق ورزیدم و
تنها با تو؟
من تو را در دندان هایم
پنهان کردم
من مزه ی دهانت را نوشیدم و
حتی قهوه ی تلخ صبحگاه هم
شیرینی زبانت را
از کامم پاک نکرد
از این پس دنیا از این قرار است:
مزه ی دهانت را با خودم
به پشت میز کارم
به کوپه های شلوغ قطار
به خیابان های عریض و طویل
به باغ وحش ها
می برم و
زنده ات می کنم
با نفسی گرم
که در بدن تو
می دمم و دیگر
تیغ آفتاب
بستر بی خیالی مان را
نخواهد درید...
بهت می گم که می فهمتت.دروغ نمی گم.بهت می گم تموم می شه، واست می گم از روزهای سخت خودم ، از چیزهایی که به دست نیاوردم و چیزهایی که از دست دادم.بهت می گم که باید درس هاتو بگیری و ماجرا فقط همینه.دروغ نمی گم وقتی اینا رو می گم.
بهت حرف های تلخ می زنم. چهره ی تحقیر شده ای که از خودت ساختی رو برات مجسم می کنم و رنجت می دم. خطاهایی که رو که در حق خودت کردی و باهاشون خودت رو تا مرز ویرونی بردی یکی یکی می شمرم و با این کار اشکت رو درمیارم.بهت نشون می دم که تو از خودت متنفری...کاش زبونم لال بود...چقدر تلخه که دروغ نمی گم...
اما من بلدم که دروغ هم بگم و گفته ام. خیلی زیاد.هزاران بار.به خودم. من در گول زدن و دور زدن خودم سنگ تموم گذاشته ام.من در خوار کردن و دست کم گرفتن خودم از هیچ اقدامی فروگذار نکرده ام!
روزهای زیادی رو به دروغ بافتن برای خودم و راضی کردن خودم به موندن در وضعیت های حقارت بار و خیلی خیلی دون شان خودم مشغول بودم و فقط حالا که در حال بیرون کشیدن خودم از این چاه تیره و بی انتها هستم می تونم بفهمم که چنبره ی این مار بی صدا چطور به تدریج دورت می پیچه و استخون هات رو خرد می کنه...
وقتی بهت می گم دروغ گفتی،دروغ نمی گم. منظورمن دروغ گفتن به آدما نیست که خیلی وقت ها اندازه ی سایه هم تو زندگی مون اثر ندارن...دروغ،خیانت،ظلم،تحقیر چه معنی ای داره بیشتر و فاجعه بارتر از اون کاری که به راحتی روزی ده ها بار در حق خودمون می کنیم؟
چقدر تو عین منی.چقدر داری همون خطاهایی را می کنی که من کرده ام.باهوش باش و زودتر از من بفهم که داری دروغ می گی...دروغ نگو.
عزیزکم...این دردی ست که درمانش هم درد است.تاب بیاور.
داشتم نگاهشون می کردم.همه شون رو. هیچ کدوم توی حال خودشون نبودن و هیچ وقت هیچ کدومشون رو تا این حد به خودشون نزدیک ندیده بودم.نگاهم روی یکی خیره مونده بود که نمی دیدمش ولی گوش هام همه چیز رو می شنید.ما همه در مورد هم قضاوت می کنیم...
شروع کردیم به آواز خوندن.با ساز.هر چی که بلد بودیم.هر چقدر که بلد بودیم.بعضی وقت ها یه جاهاییش رو که بلد نبودیم ول می کردیم و گاهی هم از وسطهاش شروع می کردیم به همراهی...به هر حال خوش بود حالمون.ما همه داشتیم توی همون لحظه کش و قوس می رفتیم.فکر می کردیم شاید فردا وجود خارجی نداشته باشه. این طور آرزو می کردیم .صدای بعضی هامون خوب و رسا و گوش نواز بود و صدای بعضی هامون هم نه.با این وجود می خوندیم و می خوندیم و می خوندیم.ولی افسوس...ما همه در مورد هم قضاوت می کنیم...
ما همه اونجا بودیم.همه ی ما.با همه ی شادی و رنج هامون.با همه ی حقارت ها و غرورهامون.با همه ی آگاهی و جهلمون.با همه ی مهر و با همه رذالت هامون، با بخل و خودخواهی و بدکاری مون و با مهر و پذیرش و گشاده رویی مون. اون قدر هم رو می پذیرفتیم که در کنار هم آواز می خوندیم و لحظه های طلایی بودن رو درجا با هم شریک می شدیم.اون قدر هم رو دوست داشتیم که گاه گاهی که نگاهمون به هم می افتاد لبخند های گرم و حقیقی نثار هم می کردیم.اون قدر همدیگر رو در طول شب به تمامی دیده بودیم که بفهمیم همه مثل هم مخلوطی از همه چیز هستیم.باورمون شده بودیم که همه انسانیم.
اما...اما افسوس که فردا صبحی وجود داشت.فردایی که همه گیج و منگ و سنگین از خواب بیدار می شدیم و همدیگر رو قضاوت می کردیم.همه، جز خودمون رو.
آخرین دقایق باقی مونده از شب رو به صورت هم نگاه کردیم.دست های هم رو به گرمی فشردیم.همدیگه رو در آغوش کشیدیم و با لبخند به هم گفتیم "خداحافظ" و همه حتم داشتیم که در مورد هم قضاوت خواهیم کرد...
معنی نون حلال چیه؟وقتی این جور سرچشمه ی همه چیز به انواع و اقسام فسادها آغشته ست و ما هم همه مجبوریم از همین دریا آب برداریم. لابد ما هم یک درصدی به فساد و کثافت آلوده می شیم... یعنی می تونیم بگیم این نونی که داریم درمیاریم صد در صد پاکه و حلاله؟برای امثال مایی که خیلی کارها رو نمی کنیم تا به خیلی رذالت ها و مال مردم خوری ها دست هامون آلوده نشه و از این بابت خیلی وقت ها توی فشار قرار می گیریم گاهی این سوال ها پیش میاد :" برای کی کار کنیم، کجا کار کنیم، چطوری کار کنیم؟"...از شرافت پولی درنمیاد و از به اصطلاح زرنگی هم بوی گند میاد.شاید باید اونقدر توانایی هامون رو بالا ببریم که بدون اونکه که مجبور بشیم وارد سیستم و دسته و مافیایی بشیم راحت و بدون استرس مالی زندگی کنیم.اگه نخوایم فوری برای تغییر مسئله بگیم :" اقا باید جمع کنیم بریم از این مملکت خراب شده"، اگه دلمون بخواد توی همین مملکت بمونیم، کار شرافتمندانه بکنیم، چیزهایی رو بسازیم و آسایش هایی رو به دست بیاریم و مدام توی هول و هراس بی پولی نباشیم،به نظرتون چه چاره ای داریم؟
همه ی ما حتمن تا به حال حداقل یک رابطه ی عاطفی نافرجام رو تجربه کردیم.شاید حتی بعضی هامون خیلی بیشتر از این ها.بعض وقت ها ترک کردیم و بعضی وقت ها ترک شدیم. تجربه ی این که در رابطه ای کنار گذاشته بشیم چیز خیلی عجیب و غم انگیزی نیست. لااقل به نظر من. بالاخره روابط نامناسب باید توسط یکی از دو طرف ماجرا قطع بشه.
اما قطع شدن ها چه از طرف ما باشه چه نه ، معمولن علائمی داره. یک چیزهایی شبیه پیش لرزه. یک جور سردی یا بی تفاوتی یا حالا هر جور علامت دیگه ای که اگه نخواهیم سر خودمون رو کلاه بگذاریم می تونیم حسش کنیم.
بعضی آدم ها برای قطع کردن رابطه دلیل الکی نمی تراشن. صاف می رن سر اصل موضوع و ماجرا رو تموم می کنن یا به هر حال پروسه ی تموم شدنش رو به جریان می اندازن. اما بعضی آدم ها ترجیح می دن از ادبیاتی استعاری تر برای بروز علائم دور شدنشون استفاده کنن. (نظر شخصی منه البته، ولی فکر می کنم این روش خیلی کار نمی کنه و بیشتر باعث گیجی و سوء تفاهم می شه) به عنوان مثال چند روز پیش من با یکی از دوستانم حرف می زدم که مدتیه درگیر رابطه ای با پسریه که اتفاقن اون هم از دوستان خوب منه.دوستم داشت از حس هایی که من اسمش رو پیش لرزه می گذارم حرف می زد. استدلال هایی شنیده بود که به نظرم می رسید معنی ای غیر از اونچه ظاهرن هستن ،دارن و می تونن نشونه های وقوع عنقریب چیزی در رابطه باشن .
همین جور که با دوستم حرف می زدیم و داشتیم حرف های دوست پسرش رو رمز گشایی می کردیم، ایده ی درست کردن یک چیزی شبیه یک دایرة المعارف به ذهنم رسید. مثلاً :
من آدم تجربه گرایی هستم ولی به فضای خاص خودم احتیاج دارم : طالب نزدیک شدن به تو و هم بستری هستم ولی نباید روی من هیچ حسابی بکنی.
من از آدم های راحت مثل تو خوشم می آید : آدم راحت، راحت با آدم کنار میاد، راحت به آدم پا می دهد، راحت بی خیال آدم می شه. خیلی ازشان خوشم می آید (معمولن این دیالوگ در آغاز یک رابطه گفته می شه )
من به آزادی های فردی با حفظ حریم ها معتقدم : من هر غلطی دلم بخواهد می کنم ولی تو خیلی مواظب باش که حساسیت های مرا تحریک نکنی.
آنقدر درگیرت می شوم که ممکن است رنجت بدهم : آن قدر ذهنت به من درگیر می شود که رنج می کشم و می خواهم از دستت فرار کنم.
تو خیلی آدم خوبی هستی، اشکال از من است : آنقدرها عاشقت نشدم و تقصیر من نیست که این حس به وجود نیامده.
با خودم درگیرم : با تو درگیرم و دراین فکرم چطور حذفت کنم.
حالم خوب نیست الان حرف نزنیم، حالا هم را نبینیم تا موجب رنجشت نشوم : حوصله ات را ندارم و اگر بخواهم با کسی حرف بزنم آن کس تو نیستی.
جلوی بقیه خوب نیست دستت را بگیرم : نمی خواهم بقیه فکر کنن ماجرای ما خیلی جدی ست.
من خیلی مناسب تو نیستم. تو لیاقتت بیشتر از این هاست : تو مناسب من نیستی. فکر می کنم آدم بهتری از تو برای من وجود دارد.
من نمی خواهم موقعیت های ازدواجت را از تو بگیرم : بهتر است به فکر کس دیگری باشی من رفتنی ام.
….والا آخر...
خاصیت درست کردن چنین چیزی شاید بتونه این باشه که بعضی وقت ها که خودمون هم نسبت به احساس طرفمون مشکوک شدیم، با مراجعه به مثلن یک چنین دایرة المعارفی بعضی حرف ها رو رمز گشایی کنیم و به دام فریب دادن خودمون نیفتیم. بفهمیم که رابطه مثلن افتاده توی سراشیبی یا یک ایراد اساسی ای وجود داره و همه چی گل و بلبل نیست. البته بهترین کار می تونست این باشه که آدم ها بدون رودربایستی حرفشون رو بزنن و با این دیالوگ های شبه روشنفکرانه به اصطلاح همدیگر رو نپیچونن. ولی حالا که به هزار و یک دلیل چنین چیزی لااقل برای همه ممکن نیست، بد نیست این دایرة المعارف درست بشه! بامزه ست که هر کی از این جور ترکیب ها یادش میاد ـ که از طرفش شنیده یا به طرفش گفته ـ به این مجموعه اضافه کنه.
و دیگه این که دارم فکر می کنم چه دلایلی وجود دارن که ما به جای اینکه مستقیم احساس و موضعمون رو معلوم کنیم از روش های پیچوندنی استفاده می کنیم؟ شاید بد نباشه یک پست هم راجع به این موضوع که خیلی هامون مبتلا بهش هستیم بنویسم…
جلو اومد.خودش رو معرفی کرد. اسمش رو می دونستم.بهش گفتم که اسمش رو می دونم.لبخند زد. لبخندش قبلا هم نظرم رو جلب کرده بود.صورتش رو خیلی شیرین می کرد.شروع کرد به حرف زدن. نظرم رو راجع به کارها پرسید.روی چندتایی که ازشون خوشم اومده بود حرف زدیم.حرف هاش درست و دقیق و بامطالعه بود.بعد سکوت.از اون سکوت ها که توشون آدم ها توی نخ و کوک ِ هم هستن بدون اینکه که واقعا به هم نگاه کنن .از اون سکوت ها که آدم توش داره به خودش و به اون دروغ می گه که حالتش خیلی عادیه و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. بعد پرسید به چه کاری مشغولم این روزها.کمی از مشغولیات من حرف زدیم.صورتش برام دوست داشتنی بود، بخصوص وقتی این جور با دقت گوش می داد.بعد دوباره سکوت. از اون سکوت ها که مثل جامپ کات عمل می کنه. از اون سکوت ها که مکالمه رو ناگهان به جایی غیرمنتظره پرتاب می کنه.از اون سکوت هایی که برای من خیلی آشنا هستن. پرسید چقدر وقت دارم. پرسیدم برای چه کاری؟ گفت برای یک قهوه مهمان او.سکوت کردم.از اون سکوت ها که آدم پژواک صدای پیشنهاد دهنده رو توی وجودش می شنوه.پژواک صدا رو کم کردم تا ازاین سکوت استفاده کنم برای گوش دادن به صدای خودم.که بفهمم چی دلم می خواد. یک قهوه مهمان او...؟ گفتم : شاید وقتی دیگر...لبخند زد و گفت : باشه . یک لحظه دلم خواست همان جا بهش بگم که لبخندهاش خیلی دوست داشتیه. اما سکوت کردم. از اون سکوت های به جا که آدم رو نجات می دن و جلوی خیلی اتفاقات زود تر از موعد یا اتفاقات بی مورد را می گیرن.بعد من هم لبخند زدم و گفتم خداحافظ. گفت به امید دیدار و ما از هم جدا شدیم.
از اولین طلاق رسمی که در این مرز و بوم اتفاق افتاده چقدر، چند سال می گذرد، نمی دانم...ولی می دانم و می بینم که طلاق به چیز شایعی تبدیل شده که آمار و ارقامش به شکلی روز افزون بالا می رود.کمتر خانواده ای را سراغ دارم که در کل فامیلشان حداقل یک مورد طلاق اتفاق نیفتاده باشد.دیشب یکی از دوستان که خودش یک زن مطلقه است می گفت که در کلاس سی نفری دخترش در مدرسه شان پنج نفر به اصطلاح بچه های طلاق هستند.نمی خواهم عدد و آمارش را دربیاورم که برای این منظور منابع حتما موجود هست.قصد هم ندارم بگویم اه اه طلاق چقدر چیز بدی است، چون خودم به عنوان یکی از آن به اصطلاح بچه های طلاق ـ که من اصولاً با این ترکیب مشکل دارم ـ نه تنها از این بابت ناراحت نیستم و احساس کمبود نمی کنم بلکه فکر می کنم در مواردی که خانواده پرتشنج،ناآرام و پرتضاد است و را ه های دیگر هم برای حفظ کانون خانواده جواب نداده، طلاق می تواند روشی برای بهتر شدن زندگی همه ی افراد خانواده باشد.
طلقی و طرز نگاه جامعه به آدم های بعد از طلاق و به طور خاص زنان مطلقه چیزی ست که می خواهم ازش حرف بزنم.به ویژه زنانی که بعد از طلاق به هر دلیل ازدواج نمی کنند و این بار" زن مطلقه بودن" را با همه ی نا امنی ها و سوء تعبیرهایش حمل می کنند.
سالها پیش یکی از زنان مطلقه ی فامیل ما به همراه چند نفر از دوستان زنش که هیچ کدام شوهر نداشتند ـ یا جدا شده بودند یا اصلا ازدواج نکرده بودند ـ به ویلای پدر یکی از این خانوم ها می روند تا چند روزی استراحت کنند. در بدو ورودشان پدر صاحب ویلا ـ که عاقله مردی سابقاً نظامی بوده ـ از دخترش سوال می کند که خانم ها شوهرهایشان کجا هستند و چرا همراهشان نیستند.آن خانم برای پدرش توضیح می دهد که مهمان هایشان به هر صورت هیچ کدام شوهر ندارند.آقا هم با لحن پرمعنایی می فرمایند :" پس خانم ها بلا متصدی هستند! "
این طرز تلقی جدا از جنبه ی طنزش خیلی هم شایع بوده و هست. هر چند که من فکر می کنم اصولاً زن های طلاق در این سالهای اخیر خیلی سدها را شکسته اند و خیلی تعریف ها را عوض کرده اند.زنی که می خواهد بعد طلاقش زندگی آزادی داشته باشد و خودش را ملزم نمی داند که صرفاً برای امن شدن زیر سایه ی یک مرد دیگر قرار بگیرد.
شاید چون دیشب در جمعی بودم که چند زن جوان مطلقه حضور داشتند ذهنم به این چیزها بیشتر معطوف شد و دلم خواست چیزکی بنویسم درباره شان.شاید چون می دانم که این صفحه را می خوانند دلم خواست یک جوری بهشان بگویم که خیلی به نظرم محکم آمدند و خدا می داند هیچ چیز جز نترسیدن از ناشناخته ها یا تحمل سختی انتخاب های این چنینی به قیمت به دست آوردن آرامش و عزت نفس، نمی تواند باعث پیشرفت ـ چه در ابعاد فردی چه اجتماعی ـ بشود.
حالا فکر نکنید من دارم می گویم طلاق چیز خوبی ست، نه. قطعاً طلاق هم آسیب های خودش را می زند و وضعیتی مطلوب نیست. شاید گاهی فقط انتخابی ست بین بد و بدتر.فقط دارم می گویم که تحسین می کنم زن هایی را که با وجود باید نباید های تاریخی و اجتماعی مان وضعیت بدشان را تغییر می دهند و با وجود همه ی مسائل ریز و درشتی که همه می دانیم پس از بلامتصدی شدن در انتظار آن هاست، به سمت بهتر شدن و از نو ساختن می روند.
خواستم بگویم دست مریزاد!
همین.
سال سوم هنرستان بودیم.دخترانی بودیم ظاهرا بالغ. اما به قول قدیمی ها هنوز عقل رس نبودیم.نمی دانم شاید حالا هم نباشیم...القصه دختری توی کلاسمان داشتیم که تبدیل به تفریح بعضی بچه ها شده بود. دخترک ظاهر دلچسبی نداشت : بیش از اندازه ریز بود، چهره ی غریبی داشت و چشم هایش یک جور عجیبی روشن بود. همیشه هم دور چشم هایش را مداد سیاه می کشید.موقعیت مالی خانواده اش خیلی پایین بود و ما بعضی وقت ها پدرش را که می آمد دنبالش می دیدیم و کم بضاعتی شان خیلی از سر و وضع پدرش معلوم بود.از سر و وضع خودش هم می شد فهمید... فامیلش چند بخشی بود و یکی از بخش هایش هم کلمه ی تقی بود. بچه ها تقی صدایش می کردند.من اینجا می نویسم "میم". دوست ندارم آن اسم را تکرار کنم.
میم دختر خیلی آرام یا درست تر بگویم دختر خیلی افسرده ای بود. با کسی حرف نمی زد. به کسی محل نمی گذاشت و بعدها من فکر کردم شاید به این خاطر بوده که کسی هم به او محل نمی گذاشت و دل کسی نمی خواست با او دوستی کند...
توی دخترهای کلاس ما چند تایی از آن شرورهایی که همه ی کلاس ها و مدرسه ها دارند پیدا می شد. از آنها که از صبح تا بعداز ظهر توی مدرسه دنبال سوژه بودند که دست بگیرند و بخندند.یکی از تفریحاتشان هم این بود که بند می کردند به میم که" تو چقدر خوشگلی، چقدر لوندی، بگذار یک کم آرایشت کنیم ...و حالا پاشو برایمان برقص حال کنیم!"
برمی داشتند دختر بیچاره را آرایش می کردند و می انداختند وسط .دست می زدند و روی میز رِنگ می گرفتند و هلهله می کشیدند و میم هم آن وسط به خیال این که آنها واقعا محو زیبایی و دلبری اش هستند با همه ی توانش می رقصید...صحنه ی خیلی ناراحت کننده ای بود، لااقل برای من که اینطور بود.بچه های کلاس همه از این نمایش مسخره روده بر می شدند و تنها کسی که واقعا نمی فهمید چه اتفاقی دارد می افتد دخترک بیچاره بود...
میم یک دوست پسر هم داشت که هر روز قبل از مدرسه توی پارک نزدیک به آنجا با هم قرار می گذاشتند و بچه هایی که مسیرشان از جلو یا توی پارک بود آن ها را با هم دیده بودند.شنیده بودم که چندباری هم همین دسته ی اشرار صبح زود قبل از مدرسه که میم و دوست پسرش توی پارک قدم می زدند، دنبالشان راه می افتادند و مسخره بازی درمی آورند. چرت پرت می گفتند ،متلک می پراندند و بعد هم توی مدرسه گیر می دادند بهش که " عجب دوست پسر توپی داری! از کجا تورش کردی؟ با ما هم دوست می شود یا نه...؟ازش بپرس دوست هایی دارد که عین خودش باشند؟" و از این مزخرفات...از قرار معلوم دوست پسر میم به اصطلاح آن روزهای ما خیلی جواد بود. هر کسی می دیدش می آمد و به مسخره چیزی می گفت...
یک بار یکی از بچه ها که دوست داشت دسته ی اشرار آدم حسابش کنند،محض خود شیرینی، به دروغ به گوش میم رساند که پسرخاله ای دارد که دکتر است و پولدار و خیلی خیلی خوش تیپ، که قصد دارد ازدواج کند و او هم قصد دارد میم را معرفی کند و حتم دارد که پسرخاله اش در یک نظر عاشق او می شود! حتی شنیده بودم که بی انصاف عکس یک هنرپیشه ی خارجی را هم آورده که مثلا این پسرخالمه و یک جوری توی کلاس چرخانده که تقی ببیند.دختر بیچاره مطمئنا صاحب واقعی عکس را نمی شناخت...
میم بی خبر از همه جا ذوق کرده بود و هر روز از آن دختر سراغ پسرخاله اش را می گرفت که کی می آید به خواستگاری او...بچه ها با این قصه ماجراها داشتند و اصلا تبدیل شده بود به یکی از مشغولیات مهمشان که تمام مدت فکر کنند ببینند چه نقشه ای بریزند که آخر این بازی در حد اعلایش خنده دار و مضحک از آب دربیاید.
راستش این داستان ها مدت زیادی بود که اذیتم می کرد. از دست این بچه ها حرص می خوردم و نمی فهمیدم چه کار می شود کرد. تا این که یک روز بالاخره میم را کنار کشیدم و در حالی که سعی می کردم عصبانیتم را کنترل کنم بهش حالی کردم که مدتهاست سوژه ی بچه ها شده و برایش دست گرفته اند و چه و چه. احتمالا از روش خیلی ابتدایی و اشتباهی برای فهماندن این چیزها استفاده کردم چون دختر بیچاره به گریه افتاد و آن هم چه گریه ای!
گوشه ای نشاندمش و سعی کردم آرام آرام حالی اش کنم که تمام آن برنامه هایی که سرش درمی آورند، این که تشویقش می کنند که برقصد، این که از دوست پسرش تمجید می کنند، همه و همه برای لذت و تفریح خودشان است. گریه اش کمی آرام گرفت و من سعی کردم به خیال خودم سوالات جدی تری را در ذهنش ایجاد کنم. مثلا این که چرا اجازه می دهد این رفتار را با او بشود، چرا می گذارد آرایشش کنند، مسخره اش کنند و و و...تا آن جا که رسیدم به این سوال که "اصلا تو چرا یک دوست صمیمی نداری؟" جوابی که داد کاملا دور از تصورم بود، اصلا انتظارش را نداشتم. گفت :" شاید به خاطر اینکه من خیلی مغرورم"!!!!!
چه می توانستم بگویم...؟ذهنم قادر نبود مسئله را حلاجی کند. نمی دانستم چطور می شود گفت این چه غروری ست که این طور خودش را تحقیر می کند؟ نمی فهمیدم چه کنم در مقابل این سدی که داشت برای پذیرفتن واقعیت...ناامید شدم.دمغ شدم.دیدم که نتوانستم کمکی بکنم.
ضربه ی آخر را هم وقتی خوردم که شنیدم چند روز بعد از آن صحبت،باز سراغ آن خواستگار خیالی را گرفته است.
بعدها که خودم در شرایط خاص انعطاف ناپذیری های خودم را در مواجهه با حقایقی که خیلی وقت ها موجب تحقیرم هم بود دیدم، بهتر این مکانیزم را درک کردم و البته این هم دستگیرم شد که اگر خود آدم نخواهد هیچ کس نمیتواند به آدم کمک کند یا ذهن آدم را روشن کند.هیچ سیلی ای آدم را از خواب بیدار نمی کند،مگر آنکه آدم طالب بیداری باشد...
حالا سالهاست که دیگر برای کسی آن جور بالای منبر نمی روم، از بس که در خودم همان خطاهایی را دیدم که دیدنشان در دیگران شگفت زده ام می کرد...
از میم به کل بی خبرم. سرنوشتش را نمی دانم اما از ته دل آرزو می کنم عزت نفسش جایی بیدار شده باشد، خودش را نجات داده باشد و راههای درستی پیش گرفته باشد.حالا خوب می فهمم که خوشبختی مان ممکن نیست الا با به دست آوردن و حفظ عزت نفسمان...
قربون خدا بروم که هر وقت بنده اش طلب کمک می کند بی معطلی نیروهایش را می فرستد.
این نامه را سرگشاده برایت می نویسم چون نمی دانم چرا فکر می کنم لطف نامه ی سرگشاده بیشتر است و یک جورایی اعلام این است که ایهاالناس فلانی را من خیلی دوست دارم و برایم خیلی عزیز است…
نمی توانی تصور کنی که نامه ات که در آن دقیقا همان چیزهایی را که می خواستم بشنوم نوشته بودی، چقدر نجاتم داد، چقدر سرشارم کرد و چقدر جواب سوال هایی بود که پیدا کردن جوابشان می توانست سردرگمم کند. آن سطرهایت که آن طور با مهر نوشتی برایم و از ته دل از تجربه هایت گفتی آن قدر به وجدم آورد که نمی توانستم آرام روی صندلی بنشینم و مدام جلوی مونیتور وول می زدم و با خودم می گفتم که چه افتخاری ست با تو دوست بودن و با تو حرف زدن…
دوستی هایی در جهان هست که هیچ چیز کم رنگشان نمی کند، از سکه نمی اندازدشان و حتی روز به روز با ارزش تر می شوند. کم پیش می آید برای آدم که بعد از گذشت زمان طولانی همچنان احساس کند که رابطه اش تر و تازه مانده و وجد آور است هنوز.دوستی با تو از این دست دوستی هاست.
آدم با هر کسی نباید درد دل کند. درد را درد کشیده می فهمد و تو حرف درست را از دردکشیده ای که دلسوزت است فقط می توانی بشنوی. حرفی که حساب باشد و به جای آنکه برای زخمت مثل یک مسکن، تسکینی موقت باشد، شفایت دهد و سوزشت را ناگهان آرام کند…
شاید در دوستی تشکر به آن مفهوم رسمی اش وجود نداشته باشد. به جای تشکر بگذار خدا را شکر بگویم که دوستی ات را دارم و بگذار دعا کنم که داشته باشمت، در همه ی روزهای آینده.خودت، شعورت و عشقت را.
تولد پسرت هم پیشاپیش مبارک.خوش به حالش که تو مادرش هستی . خوش به حالش…
اونا بدن ها ی شنی داشتن و صورتشون هر دقیقه شکل عوض می کرد.درشت اندام بودن و موقع حرکت صدای مشمئز کننده ای شبیه نفس نفس زدن ازشون شنیده می شد. نمی دونم چند تا بودن اما می دونستم به محضی که دستشون بهم برسه من رو با خاک یکسان می کنن. من رو هم تبدیل به شن می کنن.جایی که بودیم شبیه دالون های تو در تویی بود با حفره هایی این جا و اون جا و من می دونستم از توی این سوراخ ها و لابه لای این دالون ها باید خودم رو از دستشون نجات بدم.به نظرم می رسید زیر زمین هستیم. زیر خاک. موجودات زیر زمینی از در و دیوار بالا می رفتند و هوا اصلا به اندازه ای نبود که بشه خیلی دوام اورد، این جوری بود که تعقیب و گریز وحشتناکی شروع شد. من توی حفره ها می پریدم و از توی اون سوراخ های تنگ خودم رو بیرون می کشیدم و به یک دالان دیگه می رسیدم با یک عالم پیچ و حفره ی دیگه و اونا مثل گردبادی از شن دنبالم بودن. سوراخ ها به ظاهر خیلی کوچک و تنگ می اومدن و هر بار که می خواستم توی یکی شون بپرم مطمئن نبودم که بدنم جا می شه و می تونم از اون حفره رد بشم یا نه و هر بار هم رد می شدم و می رفتم توی دالون بعدی.یک جایی متوجه شدم که من دارم پایین تر می رم. یعنی هر حفره منو به عمق بیشتری از زمین می بره و هوا هم مدام داره کم و کمتر می شه ، نور هم همین طور. به فکرم رسید که دارم راه رو غلط می رم و این جوری قبل از این که دست اون هیولاهای شنی بهم برسه از خفگی می میرم...ولی چه راه دیگه ای داشتم؟ این راهروهای تنگ و تو در تو ظاهرا تنها مسیرهایی بود که وجود داشتن.فرصت این رو نداشتم که بایستم و اطراف رو خوب بررسی کنم تا ببینم مسیری جز این حفره های پیچ در پیچ ، مثلا روزنی به بالا، به سمت نور وجود داره یا نه. اونا با سرعت سرسام آوری در تعقیبم بودن و من بیش از اون می ترسیدم که جز حرکت در گورهای تو در تویی که در مسیرم بودن جرئت نگاه کردن و پیدا کردن یک راه دیگه رو به خودم بدم.
به جایی رسیدم که تقریبا تاریک تاریک شد و شن ها شروع به ریزش کردن. داشتم زیر خاک دفن می شدم...باورم نمی شد. از خودم می پرسیدم مگه این راه های فرار از دست اونا نبود؟ مگه این دالون ها برای نجات من ساخته نشدن؟ و بعد به نظرم رسید که گول خوردم. به فکرم رسید که شاید ساختن این دالون ها هم کار خودشونه...دارن منو به دست خودم از بین می برن... زیر آوار شن توی این فکر ها بودم که صدای کثافت خس و خس نفس کشیدشون رو شنیدم. داشتن بهم نزدیک می شدن ولی من نمی تونستم حرکت کنم. نمی تونستم دیگه به گریز ادامه بدم. مطمئن نبودم کار درستی باشه...بهم کلک زده بودن، راه فرار در واقع دامی بود که خودشون برام گذاشته بودن : همه ی راه فرار های منو چشم بسته بلد بودن چون خودشون اونا رو درست کرده بودن. طبق برنامه ی اونا من اون قدر پایین می رفتم که خودم خودم رو زنده به گور می کردم و اونا برنده می شدن...بله، ماجرا همین بود! این ها همش حقه ی اونا بود ...
دیگه فرصتی باقی نمونده بود. یک قدمی من بودن . ریزش شن شدید تر شده بود و هیکل خاک آلود اونا به سمت من حرکت می کرد. کم کم دهنم پر از شن شد و بعد چشم هام و بعد دیگه نتونستم نفس بکشم ... و بعد با احساس خفگی از خواب پریدم. وحشت کرده بودم و بیشتر وحشتم به خاطر کابوسی نبود که دیده بودم. بلکه به این خاطر بود که خوب می دونستم این فقط یک خواب نبود. این یک کابوس مسخره و بی معنی که به خاطر پرخوری شب قبل پیش آمده باشه نبود...
هوا هنوز کاملا روشن نشده بود. سردم بود و دهنم خشک شده بود. دلم خواست به یک نفر زنگ بزنم، خوابم را تعریف کنم تا آرومم کنه...ولی...ترس برم داشت که نکنه این هم یک دالون دیگه به سمت پایین باشه.فکر کردم نکنه این وقت صبح کسی رو بیدار کردن که زود باش منو آروم کن، یک جور جلب ترحم کردن و خودخواهی باشه و از اصل و اساس چیزی تغییر نکنه.باید خودم این کار رو می کردم. باید به هر سختی ای بود خودم خودمو آروم می کردم.چشم هامو بستم و سعی کردم آخرین صحنه ی توی کابوس رو به خاطر بیارم و بقیه اش رو خودم بسازم. نمی دونم چقدر طول کشید، فکر کنم دوباره خوابم برد.وقتی بیدار شدم نور رو می تونستم ببینم.

نمی دانم برای شما هم همین طور هست یا نه، ولی من امسال اصلا هیچ حسی از آمدن بهار نداشتم. هیچ هیجانی برای استقبال از سالی نو، هیچ ذوقی ، هیچی شعفی که آرام آرام بخزد زیر پوستم، هیچ!
نمی دانم به خاطر این ناگهان گرم شدن هوا، بی زمستانی و بی برف و بارانی ست که امسال دچارش بودیم یا به خاطر این است که من با گرفتاریهای کاری مختلفی که آخر سالی دستم را بند کرده بودند نرسیده ام خانه تکانی اساسی بکنم، یا مال بیماری ست که این روزها خانه نشینم کرد یا به خاطر چیزهای جهانی تر و عمومی تری ست.مثلا این رکود اقتصادی ای که بناست در سال پیش رو پدرمان را دربیاورد، یا به خاطر جنگ که این چندماهه ی اخیر با آن آمار و اخبار وتصویر و تفسیرهای دهشتناکش حال همه مان را گرفت، یا انتخاباتی که هر چه مقدماتش پیش رفت کم تر امید بخش شد...
اما وقتی بهتر متوجه وخامت بی حالی و شدت بی تفاوتی ام نسبت به پدیده ی نوروز این سال شدم، که تنها مهمانی خانوادگی مان ـ که در آن تنها بازمانده های مهاجرت نکرده ی خانواده، طبق یک رسم چند ده ساله شب اول عید را دور هم جمع می شوند ـ به هم خورد. انگار که بار سنگینی از دوش من بردارند. انگار که برگزاری کامل و آبرومندانه ی این مهمانی در تمام این سالها وظیفه ای بر دوش من بوده است!! آن قدر از شنیدن خبر به هم خوردن مهمانی خوشحال شدم که تصورش را هم نمی توانید بکنید! ولی زمانیکه فهمیدم جوان های دیگر فامیل چقدر از این موضوع دلخور، عصبانی یا حتی غیرتی شده اند، با خودم گفتم ترگل انگار وضعت خیلی خراب است!
امروز از صبح که بیدار شده ام با خودم فکر می کنم آخر این طور که نمی شود. بالاخره باید یک راهی برای اشتیاق ایجاد کردن وجود داشته باشد! این بهار کهنسال دارد از راه می رسد و یعنی من حتی نمی توانم به حرمت موی سپیدش چند گلدان گل پشت پنجره ام بگذارم؟ پارسال در فقط می نویسم برای نوروز یک شعر نوشتم و امسال هیچ؟!
حالا تصمیم دارم یک تکانی بخورم. دور و برم را جمع و جور کنم و بزنم بیرون. بروم چند تا گلدان کوچک بخرم، چند تا عیدی برای کوچک ترهای فامیل، ماهی های بیچاره ی توی تشت ها را کنار خیابان دید بزنم و با نگاه کردن به سبزه ها و سنبل ها که دم مغازه ها چیده شده اند به خودم یادآوری کنم که دارد یک اتفاق هایی می افتد. فارغ از آن همه دیوانه بازی های قبل عید، آن همه جنون خرید ِ مردمی که مدام هم از بی پولی می نالند، آن همه شلوغی و ترافیک و بزن بکش، بالاخره یک سال گذشته است و من اگر اندازه ی یک استقبال مختصر و محقر از بهار ، اشتیاق ورود به سال نو را در خودم ایجاد نکنم ، در این سال سخت ِ پیش رو با کدام انگیزه و توان می توانم پیش بروم؟ آن هم با این همه آرزویی که برای رشد درونی و بیرونی خودم کرده ام و این طلسمی که آخر سالی افسونش را شکسته ام تا در روزهای آینده به بارش بنشانم...
باید از جایم بلند شوم و کاری بکنم در جستجوی اشتیاق از دست رفته ی ناب این روزها...
پی نوشت : برای این پست دلم می خواست یک عکس خوب بهاری بگذارم، آرشیوم را زیر و رو می کردم و انگار برای آن که خوب از بی رمقی این روزهایم خجالت زده شوم ،برخوردم به این عکس که مرا در حال شستن شیشه ها در آستانه ی سال ۸۷ نشان می دهد!
حرف اول ـ بالاخره خیریه ی روز پنجشنبه برگزار شد و تجربه ی خوبی هم بود. برای این روز خیلی زحمت کشیدم، بی خوابی داشتم و این وسط مریض هم شدم.برایتان که گفتم، قرار بود کارت تبریک طراحی کنم. بالاخره کارت ها حدود پنجاه عدد شد و شکر خدا که بیشترش هم فروش رفت...
خسته شدم، ولی خستگی به تنم نماند.هر چند به خاطر این بیماری همچنان کمی کسل هستم اما از این که کاری را که برایم به همان دلایلی که گفته بودم برایتان، سخت شده بود، به سرانجام درست و درمانی رساندم راضی هستم.گاهی ارزش کاری که آدم را درگیر می کند به پولی که قرار است از آن به دست آید نیست، انگار فقط شکستن سدهایی ست که شاید از بیرون خیلی هم چیزهای عجیب و غریبی به نظر نیایند و فقط خدا می داند که در درون آدم چه ابعاد غول آسایی دارند.
حرف دوم ـ مشغول خواندن کتاب لیلی گلستان از مجموعه کتاب های تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران هستم و شفافیت این زن مجذوبم کرده است. از خودش،مادر و پدرش،از حال و هوا و نظرات و عقایدش آزادانه و بدون نگرانی حرف می زند.یک بار با یکی از بچه های وبلاگستان حرف می زدیم و در طول گفت و گو من راجع به نظراتی که مادر و پدرم در مورد پست های مختلفم داده بودند می گفتم که با تعجب پرسید :" مگر آنها هم فقط می نویسم را می خوانند؟" جوابم مثبت بود. با افسوس گفت :" پس مجبوری خیلی خودت را سانسور کنی! " راستش هر چند از همان ابتدای تولد این وبلاگ ایده ام برای نوشتن با اسم و رسم واقعی به چالش کشیدن همین خود سانسور کردن ها بود، اما پیش آمده بود که با خودم فکر کنم اگر قرار باشد یک چیز واقعی از زندگی ام به خصوص از مادر و پدرم بنویسم، آیا به این ورطه ی سانسور خواهم افتاد؟ یا آن قدر جسارت و انصاف و فهم خواهم داشت که همه جانبه ببینم و قضاوت کنم؟ به هر شکل...نوع نگاه خانم لیلی گلستان که نگاهی پخته و عمیق است و منصفانه از همه چیز صحبت می کند امیدوارم کرد به این که آدم می تواند خودش باشد و با درک این حقیقت که انسان ها ملغمه ای از بد و خوب و ضعف و قوت هستند تصویری واقعی و درست از خودش و آدم هایی که با آن ها زیسته ارائه دهد.
حرف سوم ـ ...این یکی را دلم می خواهد خطاب به تو و برای تو بنویسم که این روزها درگیر جنگ با هشت پاهایت در درونی ترین و پنهان ترین لایه های وجودت هستی و این نبردی ست که خودت با خودت در آن تنها هستی. مادرم همیشه موقع بیماری به ما می گفت :" تب علامت خوبی ست، نباید از آن ترسید. بدن در حال جنگ با بیماری ست." حالا تو را در تب می بینم که صبورانه تحملش می کنی و من با خودم فکر می کنم که این هم نشانه ی مبارکی ست. تو زنده ای و زندگی جنگی دائمی در بیرون و درون ماست.و من تنها می توانم نظاره ات کنم در دردت و آرزو کنم که این مرحله را هم به سلامت بگذرانی. وانگهی می گذرانی...می دانم.
آن سال ها می دادم انشایم را پدرم می نوشت.اصلا به فکرم خطور نمی کرد که خودم هم می توانم بنویسم.برمی داشتم انشای حاضر و آماده را را با خط خرچنگ و قورباغه می نوشتم و می بردم سر جلسه ی امتحان که مثلا چرک نویسمه. امتحان املا که تمام می شد، برگ برنده ام را رو می کردم.
یکی از معلم هایمان – گمانم معلم ادبیاتمان- تعریف می کرد که یک سالی موضوع انشای امتحان نهایی "ریسک" بوده و یکی از بچه ها برداشته بوده روی برگه ی امتحانی اش پشت و جلویش را، یک ریسک ِ گنده نوشته،همین. کل ماجرا همین بوده.شورا ی تصحیح برگه های امتحانی هم آخرش به این نتیجه رسیده اند که این بچه از هر لحاظ نمره ی کامل را می گیرد : خطش که خوش است، برگه اش که تمیز است و موضوع را هم که خیلی عالی فهمیده است و بنابراین حقش نمره ی بیست است!
نمی دانم چرا من در آن سن فکر می کردم که انشایی که پدرم برایم بنویسد حتما خیلی بهتر از انشایی ست که خودم بنویسم. بعدها بخت یار شد و گرفتاری های پدرم زیاد تر از آن شد که وقت کند جای من انشا بنویسد و من ناچار خودم شروع کردم به نوشتن و دیدم مثل این که ناتوان نیستم و بیست های خودم را می توانم بگیرم.
فقط می نویسم را اصلا با این ایده راه انداختم که جایی باشد که موظفم کند منظم و مرتب تمرین نوشتن کنم و از آن جایی که نوشتن برایم کار لذت بخشی ست شروع کردم به تمرین و تمرین. تازگی ها اما برای این روند تمرینی ام اتفاقی افتاد که فکر کنم برای خیلی از وبلاگ نویس ها حداقل یک بار پیش می آید، آدم فکر می کند دارد به تکرار خودش می افتد و می نشیند به زور زدن تا بتوانند آن خلاقیت نابش را بیدار کند و به کار گیرد و به قدرتی خدا یک ذره هم نتیجه نمی دهد این همه زور زدن. نمی خواستم به خاطر یک ضعف این جوری، که حتم داشتم از یک مشکل بزرگ تر نشات می گیرد، کرکره ی فقط می نویسم را پایین بکشم . پس فقط می نویسم را برای مدتی کمی کردم فقط نمی توانم بنویسم تا بشود یک مدت از دست این زوری که می زدم برای بهترین چیز و خلاقانه ترین چیز را نوشتن نجات پیدا کنم و نفسی تازه کنم.
ماجرای ننوشتن را فعلا تا همین جا داشته باشید تا یک چیز دیگر بگویم. برای یک کار خیریه، موسسه ای از من خواست که تعدادی کارت به مناسبت نوروز تهیه کنم و بدون آن که سوالی بکنند فقط گفتند فلان روز،فلان جا، میز شماره ی فلان مال توست.بهتر از این دیگر نمی شد! تصور کنید با یک ذهن درگیر که مدام هم در حال سرزنش خودش در همه ی ساحت های زندگی درونی و بیرونی اش است و با یک خلاقیت خشک شده، یک کاری را بر عهده ات می گذارند که دقیقا با خلاقیتت سر و کار دارد...هر وقت می نشستم پای کار کردن بعد از ساعاتی کلنجار رفتن به شیوه ی اسکارلت اوهارایی با خودم می گفتم فردا بهش فکر می کنم. تمام آن شب ها کابوس می دیدم که یک عده برایم دست می زنند و تصویر سازی هایی را نشان می دهند که گویا مال است ولی من هیچ به خاطر ندارم که چنین چیزهایی طراحی کرده باشم. با اصرار به مخاطبان می گویم : "باور کنید که این ها کارهای من نیست من عرضه ی این چنینی در خودم سراغ ندارم ! "و مردم دیوانه وار دست می زنند و من با صدای کف زدن های ممتد که به شکلی ترسناک لحظه به لحظه بیشتر می شود از خواب می پریدم.
یکی از همین روزها که طبق روال عادی ام برای بیشتر کردن فشار روی خودم، اسلحه روی شقیقه ی خودم گذاشته بودم که "یالا خلاق باش، زود باش بهترین کارت تبریک های عالم بشریت را طراحی کن" و این ها، آن نیروی عاصی دورنم که دیگر ذله شده بود از دست این بخش شکنجه گر وجودم ،بلند شد فریاد کشید و گفت" نمی کنم! کار نمی کنم! هر کاری دلم بخواهد می کند" و بعد رفت و جعبه ی قلم فلزی و آب مرکب ام را که مدت ها بود خاک می خورد برداشت و ساعت ها آن جور که دلش می خواست کار کرد.انگار که نه سفارش دهنده ای و نه مسئولیتی در کار است.
جنگی که اتفاق افتاده بود نیروهایی را که مدت ها از ترس همان اسلحه بیرون نمی آمدند آزاد کرد و به معجزه شبیه بود این که فردای آن روز ناگهان ده ها ایده به ذهنم رسید و عجیب تر آن که هیچ کدام را تحقیر نمی کردم، سرکوب یا مسخره نمی کردم. بعد از مدت ها بود – شاید چند سال – که سر ایده هایم را به محض ظهور با این بهانه که به قدر کافی خوب و خلاقانه نیستند گوش تا گوش نمی بریدم.
این ماجرا به فکرم انداخت که چرا این قدر سخت؟ چرا این همه پیچیده؟ شاید منتظر هستم پدرم بیاید انشایم را برایم بنویسد و بیست خودش را بگیرد...؟
امروز صبح گفتم : خب...می نویسم! قرار نیست شاهکار خلق کنم، قرار نیست بهترین قلم را داشته باشم، قرار نیست جایزه ای را ببرم! فقط می نویسم!
نتیجه ی نوشتنم یا مثلا همین طراحی هایی که گفتم برایتان، ممکن است چیز خیلی خاص و درخشانی نباشد اما برای من از این جنبه که یک جورایی با جنگ و خونریزی به وجود آمدند، خیلی اهمیت دارد. یک روز دوستی که حالا هنرمند به نامی شده است می گفت" آدم برای رسیدن به یک چیزهایی باید از خودش شهید بدهد" و من حالا معنی این شهید دادن را بهتر می فهمم.
خلاصه که برگشته ام به این صفحه و حالا هدفم شاید بیشتر از موظف شدن برای تمرین منظم نوشتن، تمرین رها کردن خود باشد و تمرین اسلحه نگذاشتن روی شقیقه ی خودم که خدا می داند چقدر تمرین سختی ست و چقدر از نوشتن یا ننوشتن ، طراحی کردن یا نکردن مهم تر است.
راستش حالا عنوان وبلاگم برایم یک معنی دیگر پیدا کرده است.فقط می نویسم حالا یک کار سهل و ممتنع شده است که انجامش جز با شهید دادن از درون خودم ممکن نیست.
و... دیگر این که داشتم فکر می کردم عنوان وبلاگم چقدر برای من درست دارد کار می کند و خیلی دوست دارم بدانم در ذهنت چه گذشت، شادی بیضایی عزیزم، وقتی که موقع ساختن وبلاگ با لحن شیرین و ساده ات گفتی : "خب فعلا اسمش را می گذاریم فقط می نویسم."
همین.
خب دستم نمی رود به نوشتن،چه کنم؟ هر چقدر به جان خودم غر می زنم و خودم را بابت این چیزی که نمی دانم چیست و مانع نوشتنم می شود سرزنش می کنم اوضاع بدتر می شود.
فکر کنم بهتر است فعلا سکوت کنم.حرف زیاد دارم برای گفتن ولی انگار جایی گیر کرده...لابد برای همه تان پیش آمده و نباید بیماری مهلکی باشد.احتمالا نمی کشد آدم را و بعد از طی کردن دوره ی نقاهتش تمام می شود.
پس عجالتا ما فقط نمی توانم بنویسم هستیم.
ارادتمند.
این روزها برای من همه چیز با سرعت در حال تغییر است.به ناگاه وزیدن باد بهاری می ماند و پیچیدن عطر مرطوب گیاهان در گوشه کنار خانه. خانه ای که دارد تکانده می شود و این خانه تکانی هر چند سخت و سنگین و دشوار است، اما لطفش به صفایی ست که آخرسر آینه ی دل پیدا می کند و سروری که روح را به پرواز در می آورد...
نمی توانی فرار کنی. همه اش همین است : باید تاب بیاوری.
انگار که یک جایی،یک وقتی- که هیچ یادت نیست کی و کجا - خواسته ای که آگاهانه زندگی کنی،رضایت کامل داشته ای و امضا کرده ای پای درخواستی را. حالا به استناد همان حکم نانوشته گاهی باید سخت بگذرد بر تو . تحمل کنی خودت را،دشواری روزهایت را و این طور فکر کنی که درد نشانه ی خوبی ست.
"درد نشانه ی خوبی ست..." این را با خودت می گویی و همان لحظه که ادایش می کنی هم، درد می کشی.اما همه اش همین است : باید تاب بیاوری.
برای تغییر ایجاد کردن باید از چیزهایی دست بکشی و چیزهای دیگری را با آغوش باز، پذیرا شوی. دست کشیدن از عادات و لذات و تعریف هایی که در دوره ای تو را ایمن می داشته و حالا دیگر در مسیر تعالی باید از آن ها گذر کنی. اما می بینی که انگار آغوش گشودن برای پذیرفتن و یافتن چیزهای جدید هم، کم دردناک نیست. به حرکت دادن دست هایی می ماند که خشک و ناورزیده اند.دست هایی که در گشوده شدن و سینه را فراخ کردن، ترسان و ناشی اند.
با این وجود...اگر خواهان آنی که به آگاهی دست یابی گمانم راه دیگری نداری جز آن که بی وحشت از سقوط ، دست هایت را که زنجیر شده اند به پوسیدگی ریسمان های کهنه، حتی با ترس و لرز، آزاد کنی و آغوش بگشایی . و این کار با هر میزان دردی که همراه باشد،به لذت آزاد شدن از بندهایی که توان حرکت دادنت را به نطقه ای بهتر ندارند،می ارزد ...
اگر به تحمل درد برای یافتن آگاهی و آزادی، جایی در حکمی نانوشته، "بله" گفته ای، دیگر نمی توانی فرار کنی : باید تاب بیاوری!
یک روز دیر دارم اعلام می کنم ولی به هر حال بهتر از اصلا اعلام نکردن است.تاخیرم را بگذارید به پای گرفتاری و خستگی شدید این روزها، هر چند این اصلا بهانه ی خوبی نیست و هیچ بچه ای نمی پذیرد که مادر و پدرش با چنین بهانه ای روز تولدتش را با تاخیر تبریک بگویند...
علی ایحال تولد یک سالگی ات مبارک "فقط می نویسم" عزیزم! از بودنت خوشحالم...همین.
این یادداشت را دیروز در حال خانه تکانی از بین کاغذهای قدیمی پیدا کردم و نمی دانم چرا دلم خواست این جا ثبتش کنم.شاید به خاطر جنگ و کشتاری ست که در غزه در جریان است، شاید به خاطر دل گرفتگی ام است از دنیایی که خیلی تیره و تار شده است و شاید در تقدیس کودکی ست که در تقابل با جنگ و خشونت در چشم من درخشش بیشتری می یابد...
"امروز نهم دی ماه ۱۳۸۵ و سی ام دسامبر ۲۰۰۶ است.امروز صدام حسین اعدام شد. من در کنار شاگردهای کوچکم در کلاس نقاشی نشسته ام و آن ها مشغول درست کردن لباس برای آدمک هایی هستند که با مقوا ساخته اند.
بیست و پنج سال پیش کودکانی شبیه همین فرشته های کوچکی که روی صندلی های رنگی این کلاس نشسته اند به خاک و خون کشیده شده اند. کودکانی در همین سن و سال خانواده شان را از دست دادند. کودکانی آواره شده اند.در میان آن جهنم خونین و آتشین و وحشت زا مرگ شاید موهبتی بوده است.
به دست های کوچک شاگردهایم نگاه می کنم که هنوز در گرفتن مداد مهارتی ندارند. چشم هایشان به شدت متمرکز به صفحه ی کاغذ دوخته شده و جوری در نقاشی شان غرق شده اند گویی در کل جهان هیچ کاری مهم تر از ساختن دامن دخترکی مقوایی وجود ندارد.
چیز احمقانه ای ست این که دلم می خواهد به این بچه ها ی معصوم بگویم : بچه ها صدام حسین اعدام شد! و بعد برایشان تعریف کنم که وقتی در سن و سال آن ها بودم شب ها با نواخته شدن آژیر خطر از جا می جستیم، پدرم، برادرم را که نوزاد بود بغل می گرفت و مادرم دست مرا می گرفت و به سوی پناه گاه می دویدیم. آن موقع، همان شب ها که مادرم از اضطراب برافروخته می شد و پدرم با فشار دادن فک هایش روی هم سعی می کرد ظاهر آرامش را حفظ کند، از رادیو می شنیدم که خبر می داد: صدام حسین حمله ی موشکی جدیدی به خاک ایران آغاز کرد و من درست نمی فهمیدم که صدام حسین یعنی چه؟ یک چیز است یا یک ماجراست یا مثل توی قصه ها یک هیولای سیاه ترسناک و شکست ناپذیر؟ امروز که در دنیا تمام خبرگزاری ها در مهم ترین عنوان خبری خود اعدام او را اعلام می کنند، یاد ذهن کودکی ام می افتم که نمی دانسته صدام یک انسان بوده است و نمی دانسته که انسان گاهی چقدر از یک هیولای سیاه و ترسناک در یک قصه ی خیالی، خطرناک تر و بی رحم تر می تواند باشد.
می دانم احمقانه ست این که دلم می خواهد برای بچه ها تعریف کنم که امروز چه روزی ست. این که صدام ـ که یک چیز نیست ـ اعدام می شود و این به چه معناست.زبان کودکی شان فرسنگ ها از ادبیات این دنیای آلوده ی ما فاصله دارد. وانگهی خیلی زود این ادبیات کثیف را خواهند آموخت و خیلی زود صدام های جهان را خواهند شناخت...کودکان، چراغ های روشن این دنیای تاریک هستند که با بزرگ شدن کم نور و کم نور تر می شوند.کاش می توانستم در این روزی که در تاریخ ثبت شده است، تاریکی جهان را در پرتوی نورافشانی ایشان برای دقایقی حتی فراموش کنم...ولی دیگر چطور؟ من صدام را می شناسم و جنگ را و می دانم سیاهی های جهان به دامن عروسک های مقوایی هم رحم نخواهد کرد..."
اول ـ این روزها حال همه یک جورایی از حملات اسرائیل و کشتار بی رحمانه در غزه و این بی عکس العملی قدرت های بزرگ دنیا گرفته است. هر روز اخبار به هر طریق می رسد: از روزنامه ها،از رادیو و تلویزیون، این جا در وبلاگستان و خلاصه هر روز کاممان تلخ می شود، نفس بلندی می کشیم و به فکر فرو می رویم.
دوم ـ ساعت هشت صبح است و دارم می چرخم در دنیای مجازی. در صفحه ی نظرات تایید نشده ام یک نفر با اسم حمید آمده و برای پست قبلی ام ـ برای روزهای برفی ـ نوشته :" زشت بود مثل خودت!"
در این صفحه همان طور که صد بار گفته ام خیلی بدتر از این ها را ثبت می کنند بعضی ها، که تعدادی از آن ها را حتی نمی شود منعکس کرد.ممکن است بگویید تو هنوز این مسئله برایت عادی نشده است؟هنوز گیر این ماجرا هستی دختر جان؟ و من به نظرم می رسد که مگر می شود این چیزها برای آدم عادی شود؟
سوم ـ از پنجره به حیاط نگاه می کنم که در نور ملایم روز کم کم روشن می شود و به این همه آرامش که لابه لای این چهارتا درخت بی برگ می چرخد و بعد تصور می کنم اصابت یک موشک ناگهان چقدر راحت می تواند زیبایی یک صبح زمستانی را به چهره ی زشت و آتش باری بدل کند و بعد فکر می کنم خشونت ورزی و جنگ افروزی چقدر کار آسانی ست. دشمنی ورزیدن حتی دلیل نمی خواهد،ساده است به همان سادگی که صفحه ای را باز کنی و بی جهت برای کسی که نمی شناسی بنویسی : "زشت بود مثل خودت! "
اگر این پست را خوانده باشید،در جریان مسئله ای که چندی پیش نویسنده ی بودن و مجازی بودن طرح کرده بود هستید.هادی اولین قدم جدی را در پیگیری ماجرا برداشته و فارغ از آن که قضاوت ها در مورد این اولین قدم چیست،برای من ـ علاوه بر آن که اصولاْ با اصل موضوع هم داستان هستم و موافق ـ این پیگیری و جستجو ارزشمند و پر قدر و قیمت است و محترم.
هر چند معمولاً این گونه ماجراها با حواشی بی ربط و نسبتاً جنجال آفرینی از مسیر درستشان منحرف می شوند و این مطلب هم از این قاعده مستثنی نبود،اما نویسنده ی مجازی بودن با برداشتن قدم بعدی هسته ی اصلی اعتراض را مصون نگه داشت .
به نظر من رسید معنی حقیقی بی تفاوت نبودن این می تواند باشد.مبتلا نشدن به شعار زدگی صرف که بیماری شایع این روزهاست در بین همه ی ما...
این پست را نوشتم در ادامه ی حمایت از آن اعتراض و نیز در ستایش عملگرایی.
در باب آن قضاوت ها و حواشی که گفتم خواندن پست آخر مجازی بودن توصیه می شود.
به این تصویر روی جلد نگاه کنید. روی دکه ی روزنامه فروشی هاست، با افتخار(!) و در معرض دید عموم و دختر بچه ای را با آرایش و لباسی نشان می دهد که با یک نگاه می توان گفت که برای قشنگی به این صورت درش نیاورده اند.لطفاً نگویید که این طور نیست.
برای چندمین بار به تصویر نگاه می کنم و احساس می کنم به زنانگی ام، به حرمت و انسانیتم توهین شده است. از عوامل سبب ساز معیارهای تحمیلی ای که از زن تصویر یک عروسک خوشگل و مامانی را ارائه می دهد، این چیزهای یه ظاهر ساده و کم اهمیت را نباید نادیده گرفت.لطفاً نگویید سخت نگیرید، این به آن چه ربطی دارد؟! توقع مردان جامعه از زن تصویری خواهد بود که خود جامعه آن را به تدریج و از راه های گوناگون القا خواهد کرد.
تعارف که نداریم . وقتی دختر بچه ای را این جور بزک می کنند و با یک ژست کاملاً حساب شده ی غیر کودکانه روی جلد یک مجله ی پرفروش قرار می دهند زمینه های چیزهایی فراهم می شود که عرف و تعلیمات جامعه در جهت مخالف آن کار می کنند. چیزی را اشاعه می دهند که قبیح،شنیع و غیر انسانی ست.مگر تجاوز شاخ و دم دارد؟! وجود منع ها و خط قرمزها دلیل موجهی ست برای این که دختربچه ای را به شکل یک زن عرضه کنیم و به این شکل منافعی به جیب زنیم؟
مقامات مسئول در وزارت ارشاد یا فعالان حقوق کودک و زن نسبت به چنین انحرافاتی چه موضعی خواهند داشت؟ لطفاً نگویید این انحراف نیست،سخت می گیرید، مردم باید شاد شوند، چیز قشنگ ببینند، روحشان تازه شود! تصاویر این چنین نمایشی ست از فساد در اعماق تفکر یک گروه از جامعه و جولان دادن بی اخلاقی و بی احترامی در زیر پوسته ای خوش و آب و رنگ و بزک کرده.
در آخر نباید نادیده گرفت والدینی را که کودکشان را احتمالاً با اشتیاق روی این صندلی ها می نشانند، روبه روی دوربین هایی که با سودجویی در تلاش برای ثبت تصویری غیر انسانی از یک موجود بی گناه و پاک هستند، که این ها خود از بزرگترین عوامل پیش برنده ی چنین وقایعی هستند.
ما که نوشتیم. هادی این بحث را شروع کرد، فرهاد جعفری هم مطلبی نوشت. من هم گفتم. اگر شما هم حرفی دارید، مطلع هستید، راه حلی قانونی می دانید برای به ثمر نشستن این اعتراض ساکت نمانید،گاهی سکوت ما عواقب جبران ناپذیری را در طولانی مدت به بار می آورد.همین.
