تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

بچه که بودم، مثل هر بچه ی پنج شش ساله ای، زیاد پیش می آمد که اتاقم را به هم بریزم .کوهی از کاغذ بسازم ، تپه ای از عروسک های بی دست و پا با موهای قیچی شده درست کنم و این کار را تا جایی ادامه بدهم که کسی نتواند پا توی اتاق بگذارد بی آنکه چیزی در پایش فرو برود.

خب مادر من هم ،مثل مادرِ هر بچه ی پنج شش ساله ی نامرتبی صدایش درمی آمد از آن همه بی نظمی و به زبان های مختلف از من می خواست که اتاقم را مرتب کنم. پدرم هم در جهت هم صدایی با آن صدای برحق همیشه فقط یک جمله می گفت :" اتاقت را جوری نگه دار که اگر در لحظه برق رفت، بدانی هر چیز را باید از کجا برداری."

اما هر چقدر به هم ریختن و شلوغ بازی برایم لذت بخش بود، منظم کردن کار شاق و عذاب آوری به حساب می آمد که حتی گاهی فکرش به گریه ام می انداخت.مجبور که می شدم به جمع و جور کردن، برای آن که کار را برای خودم آسان تر کنم، شروع می کردم به قصه پردازی. به خودم می گفتم :" این جا اتاق تو نیست. تو در این خانه یک خدمتکاری و یکی از وظایفت هم جمع کردن شلخته بازی های دختربچه ی این خانواده است." و به این ترتیب من می رفتم در جلد یک سیندرلای زحمت کش که ظریف و زیبا ـ و حتی مو طلایی! ـ بود و همان طور که به کار تمیز کردن مشغول بود با صدایی لطیف آواز می خواند و پرنده ها به شنیدن ترانه اش روی هره ی پنجره ها صف می کشیدند...و این طور بود که کار سر و سامان دادن به آشفتگی های اتاق نه فقط آسان که حتی دلپذیر می شد.

در این سال های اخیر که مدام دنبال راه هایی برای ساده کردن شرایط سخت و نا خواسته ای که درشان واقع می شدم ـ گیرم جدی تر و دشوارتر از منظم کردن اتاق ـ بودم، یاد خاطراتی از این دست افتادم و بعد این فکر در من تقویت شد که خوب می شد اگر می توانستم گاهی در موقعیت ها و شرایطی که مجبور به پذیرش وضعیتی هستم ـ که در بیشتر مواقع هم تنها راه رسیدن من به موفقیت هایی بود ـ خودم را همان کارگزار زحمت کش تصور کنم که سخت ترین و دوست نداشتنی ترین کارها را با بذل آخرین حد صبوری انجام می دهد و حتی می تواند در آن میان آوازی هم ـ هر چند نه با صدایی به خوشی سیندرلای قصه ها ـ سر دهد...

 

چیزهای ساده ی معمولی از این دست، چیزهایی ست که این روزها مشغولشان هستم...همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط ترگل بهرامی  | 

 

وقتی ُمردی تازه سی سالت شده بود.چند روز پیشش داشتی به یکی نامه می نوشتی.سرت پایین بود و نور ملایم صبحگاهی، یک مثلث روشن ِ کوچولو روی گونه هات ساخته بود. همون جور که روی تختت دراز کشیده بودم،نگاهت می کردم.شاخ و برگ درخت های توی حیاط گه گاهی با نوازش باد این ور و اون ور می شدن، سایه شون روی پرده ی توری می افتاد و من احساس می کردم تو فقط یک تصویری.

یک هفته بعد آخرین تصویرت جلوی چشمم بود با حرکات کند و نگاه های نافذ و لبخندهای گاه و بی گاه...

اون روز که روی تخت دراز کشیده بودم و نگاهت می کردم برای یک لحظه احساس کردم  تو  هستم. حرکات دستت موقع نوشتن مفاصلم رو به حرکت در می اورد.کشیدگی بینی ات روی صورتم تیر می کشید و نرمه ی گوشت با اندک نوری روشن شده بود و بناگوشم داشت گرم می شد. اگه من و تو یکی باشیم و این تخت با روتختی اندک زبر قرمز رنگش،همون میز و صندلی چوبی باشه...اگه این ور اتاق با یک چراغ خواب کوچولوی زرد،همون اون ور اتاق باشه با یک کتابخونه ی بزرگ ِ پر از کتاب و اگه من بدونم تو داری چی می نویسی و سه روز دیگه می میری...آخ خدایا! همه ی دنیا به نظرم یک نقطه ی کوچیک ِ درخشان میاد. توی اون نقطه هممون هستیم. همه ی میز و صندلی های دنیا، همه ی کتابخونه های دنیا،همه ی نامه ها،همه ی من ها ،تو ها....

نمی دونم آخرین کلامی که توی فضا پراکنده شد و هر حرفش به یک جایی چسبید رو من گفتم یا تو...نمی دونم آخرین کلام چی بود...آخرین کلمات قبل از مردنت. سه روز بعد دیگه صدات یادم نمیاد .صدا اولین چیزیه که فراموش می شه. هر وقت می خوای به یادش بیاری مثل صابون از دستت لیز می خوره و یک جایی، یک گوشه ای قایم می شه.اینه که تو برای من یک تصویر می شی که حرف می زنی ولی صدات نمی یاد. روی این تصویرهر صدایی می تونم بگذارم.چه چهار فصل ویوالدی، چه صدای بوق و سرسام زندگی ِ شهری وقتی توی تاکسی بین دو تا مرد گنده نشسته ام...

اون روزا خونه تون خیابون ایرانشهر بود و من عادت داشتم بعد از کار بیام اونجا.یک حیاط بزرگ داشتین پر از خرزهره و بوته ی رز و درخت خرمالو. خونه ی قدیمی تون بوی نفتالین می داد و بوی کیک خونگی و بوی هوایی که دیگه لونه ش رو پیدا کرده.هوایی که هر چی هم در و پنجره ها رو باز بگذاری باز هم همون جا می مونه.حالا اون خونه ، یک آپارتمان بدریخت نوساز شده با ده بیست تا بچه مدرسه ای که دیوونه وار توی شصت متر جا،چهار نعل می دون و خودشون رو به در و دیوار می زنن.هوای این جور خونه ها بوی سیمان و نایلون می ده.یک گلدون کم توقع ِ جون سخت به دشواری بتونه یک سال توی این خونه ها عمر کنه.

وقتی مجبور شدین از خونه ی ایرانشهر بلند بشین، مریض شدی.مریضی ات از کمبود آفتاب بود و بوی کیک خونگی و درخت های خرمالو که دکترها نتونستن تشخیص بدن.من هم البته تا روزی که گذاشتیم ات توی اون یک تیکه جا نفهمیدم.تا لحظه ای که هوس کردم بشم تو و یک گوشه ی ساکت برای یکی نامه بنویسم و شاید سه روز بعد بمیرم.بمیرم...چه عبارت غریبی .نمی تونم عمقش رو درک کنم.نمی فهمم تو دیگه نیستی یعنی چی ؟

باید یک کاغذ بردارم و توی نور روز پشت میز جوری بشینم که یک اشعه ی خورشید یک مثلت روشن روی گونه هام بسازم. باید یک نامه بنویسم. شاید برای تو، یعنی برای خودم. برای منی که تو شده و اینجوری شروعش کنم : دیگه مجبور نیستی تحمل کنی... 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:6  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ساعت ده شب .جلوی در ورودی سینما آزادی .خیابان عباس آباد: شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به رنگ سبز.دست به سینه ایستاده ام روی پله ها و تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...

*** 

ده و پانزده دقیقه.طبقه ی پنجم سینما آزادی. داخل سالن تاریک.تیتراژ فیلم : "درباره الی"

*** 

از روزهایی که من عشق سینما بودم و توی صف های عریض و طویل جشنواره می ایستادم برای دیدن یک فیلم مثل ارتفاع پست خیلی گذشته. از آن روزهایی که رخشان بنی اعتماد را در زیر پوست شهر تعقیب می کردم و رد پای سینایی را در نخلستان های عروس آتشش می جستم... سینما فقط کمی بعد تبدیل به چیزی مبتذل شد.پرده ای بزرگ برای نمایش پیش روی ِ فساد در اندیشه.فسادی که باید پول می دادی تا تماشایش کنی.انگارحتی برای مسموم شدن هم باید هزینه کرد...

 ***

شاید از کم فهمی من باشد ولی سینمای خودمان را وقتی که در جای خودش، حرف خودش را، به شیوه ی خودش به دور از ادا و اصول می زند همیشه خیلی بیشتر از بهترین و بزرگترین شاهکارهای سینما دوست داشته ام.به سینمای خودمان وقتی از زندگی واقعی ِ امروزمان، از چیزی که هستیم ـ دقیقا از همین چیزی که بیشترمان هستیم ـ حرف می زندخیلی وقت ها بالیده ام.درباره الی یک چنین فیلمی ست.

درباره الی بیش از هر چیز پیچیدن و تابیدن است در صدای شدید و غریب امواج قصه ای که در کنار دریا اتفاق می افتد.دریایی که برای آسودن در کنارش هستی و ناگهان آنچنان بی رحم می شود که همه چیز را در خود می بلعد.تمام فیلم فشاری ست که زندگی اش می کنی.تمام مدت می دانی که اگر این خود زندگی بود و اگر فلانی خود تو بودی، دقیقا همین کارها را می کردی،همین ترس ها را می داشتی، همین شک ها را می کردی، همین قدر بیچاره می شدی، همین قدر مستاصل می ماندی و بعد می بینی دیگر توانی برای قضاوت نداری...می بینی بین امواج سهمگین رها شده ای و با قصه می روی و در دلت به کسی که این طور موفق می شود تو را با خودش این سو و آن سو ببرد، در صدای کر کننده ی امواجش غرقت کند، گاهی سرت را زیر آب نگه دارد و بعد از تو بپرسد :" خب درباره الی چه فکر می کنی؟" آفرین می گویی. دلت نمی آید فیلم را با هیچ مدلی مقایسه کنی.فیلم مال توست.مال تو شده حالا.خوب یا بد، قوی یا ضعیف دیگر معنی ندارد. مهم نیست چند ستاره به آن دادند. حتی دیگر آنقدر حواست نیست که به خودت بگویی :" هی!ستاره؟راجع به چی حرف می زنی؟ فیلم، خرس نقره ای بهترین کارگردانی از جشنواره ی برلین را دارد!" تنها چیزی که به نظرت مهم می آید این است که یک نفر آدم که مثل همه ی ما در این خاک به دنیا آمده، درمحله های همین شهر زندگی کرده ،پشت چراغ قرمز همین چهارراه ها ایستاده، این چیزها را نوشته و ساخته.این قصه را گفته و چقدر هم خوب گفته. این امیدوارت می کند و تو امید داشتن را دوست داری...

 ***

اگر از من بپرسید" بلافاصله بعد از تمام شدن فیلم با شروع تیتراژ پایانی، بعد از دیدن فیلمی که این همه ادعا می کنی از دیدنش لذت بردی، به اولین چیزی که فکر کردی چه بود ؟" در جواب برایتان تعریف می کنم که دوستی داشتم که به دلایل نامعلومی توی سالن سینما به محض خاموش شدن چراغ ها و شروع فیلم حالت تهوع می گرفت.کمی به خودش می پیچید و بعد تا پایان فیلم از سالن سینما بیرون می رفت.این ماجرا آنقدر جدی بود که بعد از مدتی فهمید که اصولا نمی تواند برای تماشای فیلم به سینما برود.بعد از تمام شدن فیلم ، فیلمی که واقعا از دیدنش لذت برده بودم ،اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که چقدر خوشبختم که گرفتار عارضه ای که دوستم به آن مبتلاست نیستم و می توانم بنشینم،حالت تهوع نگیرم و در تماشای فیلمی غرق شوم.

***

 از سالن بیرون می آیم. از سینمای آزادی خارج می شوم.دوباره جلوی سینما می ایستم، دست به سینه نگاه می کنم :خیابان عباس آباد همچنان شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به  رنگ سبز. تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...ساعت دوازده شب.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:57  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به خدا همه چیز کاملا اتفاقی پیش اومد.این که من علی رغم میلم مجبور شدم قبل از اینکه مطمئن بشم ،تصمیم بگیرم به کی رای بدم رو می گم.دیر وقت توی یوسف آباد راه می رفتم.همه جا تاریک بود و پرنده پر نمی زد. صدای آب جاری توی جوی رو می شنیدم که داشت پا به پای من میومد.تند تر از من البته. عجله ای نداشتم.از تنهایی نمی ترسیدم از تاریکی هم همین طور. شلوغی انگار همیشه بیشتر وحشت زده ام کرده...خب از اصل ماجرا دور نیفتم. داشتم می گفتم که همه چیز خیلی اتفاقی پیش اومد. مثل متهمی که توی اتاق تاریک بازجویی ناگهان نور لامپی رو روی صورتش می اندازن، نور گرد و سفید ماه یکهو تمام صورتم رو پوشوند.چشم هام از شدت روشنی ناخودآگاه بسته شد. دستم رو گرفتم جلوی صورتم.به نظرم خود ِماه بود که با صدای بمی که بگی نگی یک لرزه ای به حریر ابرها انداخت پرسید : "سیگار داری؟" دستم رو از جلوی صورتم برداشتم و سعی کردم به صورت ماه نگاه کنم. گفتم : "نه". گفت : "ای دروغگو...دستت رو بکن توی جیب راستت و اون یک نخ سیگار رو ، رو کن".با گیجی دستم رو کردم توی جیب راستم و یک نخ سیگار ته جیبم پیدا کردم و با تعجب کشیدمش بیرون. گفت : "خب حالا از توی جیب چپت فندک رو هم درآر و آتیش کن سیگار رو ،بده دستم". همین جور هاج و واج سیگار رو روشن کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم و با این که باورش در هر حال سخته دستم به دهنش رسید و سیگار رو کاشتم درست کنار لبش.بین دو تا لبش.اگه اصولا می شد گفت لب و دهنی در کار هست یا نه. توده ای بود یکدست نورانی و سفید که سایه روشنی حتی ، از وجود برجستگی روی صورت دیده نمی شد.

ماه پک عمیقی زد و از جایی که ظاهرا دهنش محسوب می شد ابر سفید غلیظی بیرون داد که رفت و به یک ور آسمون چسبید. گفت : "چیه با دهن باز به من نگاه می کنی؟تو مدرسه بهتون یاد ندادن ابرها چطوری تشکیل می شن؟"

دهن بازم رو به خاطر تذکری که داده بود بستم و احساس کردم هر چه بیشتر به صورتش زل می زنم انگار سِحر می شم...جادوی قرص کامل و پر نورش حسابی داشت گرفتارم می کرد و من هیچ مقاومتی نمی تونستم بکنم...

ابر دیگه ای از دهنش فوت کرد بیرون و گفت : "خب...شنیدم توی وبلاگت نوشتی که می خوای رای بدی..."

گفتم :" آره". بفهمی نفهمی لبخندی زد. صورتش رو  اورد جلوتر و با صدای محکم اما یواش تری گفت: "می دونی که باید به کی رای بدی؟"

جواب دادم : "نه، هنوز خیلی مطمئن نیستم.تصمیم قطعی رو نگرفتم". سرشو عقب کشید و آمرانه گفت :"چرا می دونی...من الان با تبلیغاتم قانعت می کنم و تو همین الان تصمیمت رو می گیری" .گفتم : "نه .آخه همین جوری که نمی شه .باید بیشتر بررسی کنم و..." همچنان که این جمله ها رو به زبون می اوردم حس می کردم روشنی سحرآمیزش داره مثل یک مخدر توی تموم رگ هام حرکت می کنه.مطمئن نبودم منظورش از تبلیغات همینه یا نه ولی من داشتم اختیارم رو به کلی از دست می دادم. سعی کردم ادامه بدم ولی صدام داشت عوض می شد : "باید بیشتر فکر کنم ..."گفت : "بی خیال بابا!تو همین الان هم می دونی که باید به کی رای بدی .مگه نه؟"خواستم بگم نه.خواستم بگم این اسمش انتخاباته باید نداره که. خواستم بگم این چه جور تبلیغاتیه؟خواستم بگم ماهی که بگه بی خیال نوبره والا.خیلی چیزا خواستم بگم ولی عوض همه ی اونا صدای مسخ شده ی خودم رو شنیدم :" آره می دونم باید به کی رای بدم." گفت:" خوبه".آخرین پک رو به سیگارش زد و ته سیگار رو انداخت جلوی پام. ابر گنده ای از دهنش بیرون داد و پشت اون غیب شد. به خودم که اومدم دیدم هنوز توی تاریکی کوچه ام و همچنان فقط صدای باد میاد و جلوی پام آتیش ته سیگار داشت کم کمک خاموش می شد.یه جورایی تنم سنگین بود و تازه وحشت کرده بودم از اتفاقی که افتاده بود.به سرعت راه خونه رو پیش گرفتم.نمی دونم چرا نمی تونستم این فکر رو که تحت یک هیبنوتیزم تبلیغاتی قرار گرفتم از سرم بیرون کنم.

حتی همین حالا هم که دارم ماجرا رو براتون تعریف می کنم بند بندم داره می ی ی لر ر ر زه...از من به شما گفتن. نصفه شب تاریک، تک و تنها پا نشین برین یوسف آباد رو گز کنین. ماهش به کوچیک و بزرگ رحم نمی کنه. رای تون رو می زنه.جرئت هم ندارین نه بیارین.سر قوز هم نیفتین که بگین من می رم تک و تنها راه می افتم تو تاریکی گرگ پاره کن ِ نصف شب ِ یوسف آباد ببینم کی می خواد بیاد رای منو بزنه. چون بی برو برگرد با یک عامل تبلیغاتی کاملا غیرمنتظره که فقط توی افسانه ها ممکنه تا این حد بهتون نزدیک بشه، طرف می شین.من نمی دونم چطوری اینطوری شده ولی لابد یکی دم ماه رو هم دیده و به خدا من وحشت دارم از صبح که بلند بشم و ببینم خورشید دستشو زده به کمرش و ابروهای کمونیش رو مثل دو تا شمشیرزهرآلود از رو بسته  و داره برام خط و نشون می کشه که "فلان فلان شده تو که اونقدر رای زپرتی و آبکی ای داشتی می گفتی ما زودتر احوالی ازت بپرسیم" و مجبورم کنه دوباره یه یک رای دیگه فکر کنم...

راستش حالا که خوب فکر می کنم می بینم این ماجرا از جنبه ی تبلیغاتیش درس های آموزنده ای می تونه داشته باشه که کم به درد ماهایی که شغلمون تبلیغاته نمی خوره :  موقع تبلیغات از هیچ کوششی نباید فروگذار کرد.نه تنها حرف های زیادی می شه زد و نه تنها تقریبا هر حرفی رو می شه زد،بلکه این حرف رو به وسیله ی خیلی چیزها می شه گفت.حتی اگه اون چیز واقعن چیز دست نیافتنی ای به نظر برسه .همون جور که از قدیم هم گفتن : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو تبلیغاتی کنی و به غفلت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:20  توسط ترگل بهرامی  | 

 

چشم هاشو باز کرد. دماغشو خاروند. لب هاش رو روی هم فشار داد. کفترها روی هره ی پنجره بق بقو می کردن و سایه شون روی پرده ی سفید توری می رقصید.

روی شکم دراز کشید و تلفن پایین تخت رو برداشت. شماره گرفت.با صدای پایین صحبت کرد.

ـ الو...منم.امروز می تونم بیام...می بینمت.

کش و قوسی رفت و توی جاش نشست. انگشت های دستش رو شکست.بلند شد و رفت طرف توالت.چراغ توالت سوخته بود.صورتش رو شست ، حوله رو برداشت و برگشت توی اتاق. توی آینه ی قدی کنار در، زل زد به خودش.

موهاش رو بالای سرش جمع کرد.عطر زد و لاکش رو از کشوی پاتختی دراورد.نشست روی زمین.کسی در زد و پرسید : بیداری؟

ـ بیدارم

مرد چهل و شش و هفت ساله ای اومد تو و در آستانه ی در ایستاد:

ـ صبح به خیر

ـ ...

ـ بابا جان این قدر لاک نزن، ناخن هات خراب می شه ها.

ـ ...

ـ صبحانه نمی خوری؟

ـ نه، میل ندارم.

ـ جایی می خوای بری؟

ـ می رم خونه ی تینا اینا(لبشو گزید)

ـ کاری داری اونجا؟

ـ می خوایم فیزیک بخونیم (دستش لرزید و لاک روی کناره ی ناخن کشیده شد)

ـ خیلی خب.زود برگرد...راستی فردا امتحان ورودی اون دبیرستانه رو داری نه؟اسمش چی بود...؟ کارتت رو گرفتی؟

ـ آره

ـ آماده ای برای امتحان بابا جان؟

ـ آره

ـ باریکلا...من و شهلا جون داریم می ریم بیرون یه دوری بزنیم. تو هم زود برگرد. خب؟...

ـ ...

ـ خداحافظ

ـ ...

 

لاک صدفی، بلوز زرد، شلوار آبی!...بلند شد و دوباره جلوی آینه ایستاد. بلوزش رو دراورد. سینه بندش رو هم. از نیم رخ و تمام رخ خودشو تماشا کرد. سیر که نگاه کرد یه بلوز یقه باز ِ بی آستین سفید رنگ از توی کشو دراورد و بدون سینه بند تنش کرد. زیر بغل هاشو با بلوز زردی که دراورده بود از تنش پاک کرد و بنا کرد دنبال چیزی گشتن. لاک ناخن هاش هنوز خشک نشده بود و می چسبید این ور و اون ور. عصبی شد : اه...کجاست این؟

از زیر تخت اسپری اش رو پیدا کرد. دوباره زیر بغل هاشو خشک کرد و اسپری زد.رژ لب صورتی رنگش رو، روی لب ها و گونه هاش مالید و با دست پخششون کرد.تلفن زنگ زد:

- الو؟...دارم حاضر می شم دیگه. خیلی خب.تحمل کن (لبخند تلخی زد)  تا یک ربع دیگه.پلاک چند بودین؟....خب. خدافظ

به مژه هاش ریمل زد و مانتو و روسری سفیدش رو پوشید و دوباره زل زد توی آینه.

توی آینه پنج سالگی اش با صورت نگران بهش زل زده بود : منو اونجا نبر. نمی خوام بیام.

به پنج سالگی اش اخم کرد و چشم هاش پر اشک شد. ولی خیلی سریع اشک هاشو خشک کرد و به زیر چشم هاش دست کشید تا سیاهی ریمل باقی نمونه.

کوله اش رو برداشت.یک لحظه مردد در آستانه ی در ایستاد و بعد کفش هاشو پوشید و از خونه زد بیرون...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:37  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در یک روز آفتابی بودیم و با هم به سمتی حرکتی می کردیم. اون یکسره غر می زد و من هم یک بادکنک قرمز دستم بود. توی سرزمین ما این موقع سال یعنی اول بهار، درخت های وارونه عجیب پرشکوفه می شن.ما از معروف ترین جاده ی شهر رد می شدیم که به بهشت دوقلو معروفه. من دست اون رو که همچنان غر می زد با مهربونی گرفتم و فشار دادم. آخه خیلی دوستش داشتم. حتی با این که داشت خیلی غر می زد.

باد ملایمی می اومد و کمی گرد و غبار توی هوا بود. روی بال های کوچولوش چند تا شکوفه ی کوچک نشسته بود که خیلی هم بهش می اومد. با تحسین نگاهش کردم.همیشه جذابیتش مجذوبم می کرد.با بدخلقی گفت : به چی این طور زل زدی؟ لابد داره از بال های کج و کوله ی من حالت بهم می خوره نه؟ خیال کردی بال های خودت چه شکلی ست؟ زشت! از مال من هم زشت تر!

لبخندی زدم. بادکنک قرمزم با وزش ملایم باد رقص خوشگلی می کرد.

به قسمتی از جاده رسیدیم که رودخونه ی موج پروانه ای از میون اون عبور می کرد. این بزرگترین رودخونه ی این حوالی بود و پروانه های رنگی از درونش می جوشیدن و موج های رنگینی ایجاد می کردن. چند صد سال پیش این رودخونه به دهان اژدها معروف بود و در حقیقت باتلاقی بود پر از مارهای سمی و موجودات لزج وحشی که در تاریکی قل قل می زدن و بوی تعفن در همه جا پراکنده می کردن و بعد مثل همه ی قصه هایی که از روز اول به دنیا اومدن جهان - که فقط خدا می دونه کی بوده - یک قهرمان پیدا شده و سالیان درازی با همه ی پلیدی های سرزمین ما جنگیده تا بالاخره این جا به این شکل امروزی اش در آرامش و زیبا درآمده.هر بار از روی رودخونه ی موج پروانه ای مان پرواز می کردیم من یاد استادم می افتادم که می گفت دهان اژدها در زیر این رود زیبا هنوز وجود داره و اگر توازن به هم بخوره مارها به جای پروانه ها از زیر زمین می جوشن.

من و کوچولوی غرغرو  هم چنان به راهمان ادامه دادیم.کوچولوی غرغرو هم همچنان به غر زدنش ادامه می داد.سرزنشش نمی کردم.می دانستم به خاطر یک چیزهایی غصه اش شده و دلش سوخته. جایی ایستادیم. زیر درختی که به درخت حیات معروف بود و فرشته های دوقلوی متاترون و شکینا نگهبان هاش بودن.بغلش کردم. بهش گفتم که به وجودش ،به زیبایی هاش افتخار می کنم.گفتم که لطف بال هاش به اینه که چند تا شکوفه ی کوچک سرگردونی که روشون می نشینه زیباترشون می کنه...گریه کرد و بعد آروم گرفت.بعد لبخند زد و بادکنک قرمز رو از دستم قاپید و مشغول بازی شد.

استادم هیشه می گفت : هیچ وقت به ظاهر وقایع اعتماد نکن.گاهی زیر رودی مملو از اژدها و مار امواج رنگینی از پروانه های رقصان در جریان است.

راست می گفت.

زل زدم به بادکنک قرمز خوشگل که در هوا می چرخید.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط ترگل بهرامی  | 

 

"دارم بهت می گم. شب حرکت کنیم بهتره."

من لباس هام رو توی چمدونم می چینم. چمدون من آلبالوییه. مال اون آبیه. آبی تیره.

موهاش رو شاه بلوطی کرده. من مشکی اش را بیشتر دوست داشتم. قراره بریم عشق اون رو ببینیم. عشقش موی شاه بلوطی دوست داره. من عشقی ندارم. موهام هم سیاهه.یک کم هم تاب داره.

با هم  توی کلاردشت قرار گذاشتن. پسرک خونه اش اون جاست.اهل این جاست البته. مشکل قلبی داره.زندگی در آب و هوای تمیز تجویز پزشکه.

من راننده ی خوبی هستم. در جاده و در شب، مشکلی ندارم. با احتیاط می رونم و چابک.

"شب حرکت کنیم.جاده خلوته" من اصرار دارم. دخترک شاه بلوطی خب ولی معلومه که دلش می خواهد همین حالا حرکت کنیم. چند روز آینده تعطیلاته. می دونم گیر می کنیم توی جاده. ولی حرف به گوشش نمی ره.

وقتی توی راه هستیم با هیجان از عشقش حرف می زنه. از خونه ی رویایی  و کوچولوش ، باغچه اش و سبزی هایی که کاشته و چه و چه. جاده همون طور که حدس می زدم شلوغه.من یک سیب گاز می زنم و سرم رو با آهنگی که  توی پخش ماشین گذاشته و نمی دونم چیه  تکون می دم.

 غروب می رسیم. آدرس رو پیدا می کنیم. بالکن خونه رو که از دور می بینه بلند و باهیجان می گه :" اون جاست، اون جاست!" نگاهش می کنم و از خودم می پرسم چرا زن های عاشق این قدر زیبا می شن؟

نزدیک که می رسیم عشقش از توی بالکن ما رو می بینه و دست تکون می ده.  تا چشمش به عشقش می افته دوباره می گه :" اوناهاش اوناهاش!" چرا زن های عاشق همه چیز را دو بار تکرار می کنن؟!

دو نفر به استقبالمون اومدن.عشق او و مردی که من نمی شناسمش.چمدون هامون رو می برن داخل. خونه ی عشقش راستی هم که دلچسب و دوست داشتنیه.

 کمر و پاهام از رانندگی طولانی درد گرفته و نمی دونم چرا نگاه این مردی که نمی شناسمش این قدر برام مطبوعه .نگاه ملایمی که آدم رو فراری نمی ده.کم کم حتی احساس می کنم نگاه گاه و بی گاه ِ دزدانه اش مثل جریان زلال یک چشمه ی آب گرم تسلی می ده منو. از جام  بلند می شم و بی خودی توضیح می دم : "می رم چمدونم را باز کنم ." مرد ناشناس با لبخند شرمناکی که سعی داره پنهانش کنه،بی خودی توضیح می ده : "من داشتم می رفتم ،ولی فکر کنم حالا جاده خیلی شلوغ باشه. فکر کنم بهتره یک کم دیگه هم بمونم . من هم می رم چمدونم را باز کنم."

شاه بلوطی چشماش می خنده و انگار می گه : "خوب شد شب حرکت نکردیم، نه؟"

چمدون من آلبالوییه. چمدون اون مرد سبزه. سبز سیر.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 8:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

درد دارد و از دست من کاری ساخته نیست. همین قدر که چمباتمه بزنم کنارش و فضای سنگین اتاقش را تنفس کنم و به ناخن های نامرتب انگشت های پایم خیره شوم.

درد دارد و من نمی دانم از چیست، از کجاست، چه شده و چقدر است. همین قدر از دستم برمی آید که زل بزنم به ابروهای گره خورده اش و اشک هایی که روی گونه هایش می چکد و به این فکر کنم که چقدر صورتش زیباست...

بچه که بودم فکر می کردم مگر زن های زیبا هم غصه می خوردند یا درد می کشند؟مگر کسی پیدا می شود که یک زن زیبا را دوست نداشته باشد یا ولش کند و برود؟ مگر زن زیبا هیچ وقت تنها می ماند؟ و مگر چه چیزی بیشتر از تنهایی درد دارد آن قدر که آدم هیچ کاری نتواند بکند و گریه اش بگیرد از تنهایی خودش و دلش برای خودش بسوزد؟ وقتی بزرگ شدم، گفتم : ای بچه ی احمق...

 هنوز درد دارد. جراحتش جایی درون روحش است. به چشم دیده نمی شود. شاید فقط خودش می تواند ببیندش. من که چیزی نمی بینم. من دوستش دارم و به این خاطر کنارش می نشینم تا گریه کند. تا جلوی یک نفر دیگر برای خودش دلسوزی کند. یک نفر که به جانش غر نزند و مدام به خاطرش نیاورد که باید قوی باشد،باید بلند شود برود دست و صورتش را بشوید و برود بیرون یک کم راه برود.من می دانم از این که همیشه باید قوی باشد خسته شده.من حرفی نمی زنم. بیرون برف می بارد.بی صداست.مثل اشک ریختن او.

خیلی خب زن زیبای من، از نگاه کردن به صورت غمگینت خسته شدم... می خواهم بروم قهوه ای چایی چیزی درست کنم. وقتی برف می بارد که نمی شود همین جور دست روی دست گذاشت. گیرم عالم در بدترین وضعیتش است و ابرهای سیاه سرتاسر آسمانش را پوشانده.گیرم که بدترین بلا سرت آمده باشد.چای در شب زمستانی می چسبد.

روی پنجره ی بخارگرفته ی آشپزخانه با انگشتم نقاشی می کنم.آب جوش می آید که صدایت را می شنوم از توی دستشویی که داد می زنی :" برویم یک کم راه برویم." لبخندی می زنم. زیر کتری را خاموش می کنم.بیرون هنوز برف می بارد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:31  توسط ترگل بهرامی  | 

برایم جذاب بود. ساز می زد و چیزکی هم می خواند. حالش را دوست داشتم وگرنه ، نه آن قدرها خوب می نواخت نه آن قدرها خوب می خواند. هر چه بود خودش بود و تظاهر نمی کرد. این ساز می چرخید بین همه ی آدم های آن جا.اما هیچ کس مثل او بی شیله پیله نبود.با این که نه مسابقه ای در کار بود نه رقابتی و هیچ کس هم بیشتر از یکی دو ترانه چیزی بلد نبود همه را یک جورهایی " جو گرفته بود" ، همه را جز او.

اتفاقی آمده بودم و بعد از مدت ها خودم هم چیزکی خوانده بودم. حالم...نه خوب بود، نه بد. ولی خیلی حضور داشتم و دلم می خواست از این فراتر هم بروم. از زمان بگذرم . در جایی دیگر حضور یابم.

ترانه ای که من خوانده بودم، اولین چیزی بود که به ذهنم رسیده بود.همان یکی را خوانده بودم و همان قدر هم کافی به نظر می رسید.

برایم جذاب بود.نگاهش گیرا به نظرم آمده بود. اما می دانستم دوامی ندارد. ماه ، شب چهارده بود. افسون ماه کامل همه چیز را شکل دیگری کرده بود. خود مرا هم همین طور.

در یکی از وقفه ها بلند شدم. آن ها تا صبح می نشستند، اما من باید می رفتم. من یکی از آن ها نبودم. عالم خودشان را داشتند آن ها، من مال خودم را.

گفتم خداحافظ . نگاهش به من افتاد، برای لحظاتی روی من ماند و من دوباره گفتم خداحافظ .

توی کوچه های تاریک در هوای پاک شب، زیر افسون موقت ماه راه می رفتم و حالم...نه خوب بود، نه بد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:29  توسط ترگل بهرامی  | 

 

دور هم نشسته اند و از جنایت های عادی ِ دنیا حرف می زنند. از گلوله های سربی و گورهای دسته جمعی.در فاصله ی حرف زدن  با زبان لای دندان هایشان را پاک می کنند. یک لحظه احساس کردم گوشت تن یک قربانی لای دندانشان گیر کرده.دلم بهم خورد.

پاشدم رفتم توی آشپزخانه و یک لیوان آب سرد خورم.

اتو کشیده و تر و تمیزن. درست حرف می زنند و لحن صداهاشان عین همدیگر است.

مثل همه ی شب ها محو تماشای این جعبه ی کثافت و دروغی ست.

تخته ی گوشت را می گذارم روی اُپن آشپزخانه. چاقو را تیز می کنم.مرغ نسبتاً درشتی ست. سفید و لیز با چشم های نیمه باز. بچه که بودم از این چشم های بی حال می ترسیدم و گریه کنان فرار می کردم.حالا از دل و جگر مرغ جقول بقول درست می کنم، بدون گریه.

کله ی مرغ را هم باید نگه  داریم. برای گربه ی عزیز کرده ی ایشان. گربه عاشق کله خوردن است.

سرش را می خاراند و یک پوزخند پر صدا می زند :" شام چی داریم؟"

انگشتم بریده ، پیاز که خرد می کنم خیلی می سوزد. با قاشق چوبی تکه های مرغ را تفت می دهم و سیگاری روشن می کنم و دودش را به سمت هود بیرون می دهم. می گویم :" صبح مهسا رو کتک زدم، اون قدر که خودم خسته شدم..."

کانال را عوض می کند. مجری  لبخند می زند و یک چیزهایی می گوید.

سیگارم را زیر شیر ظرف شویی می گیرم و خاموش می کنم. درِ ماهیتابه را می گذارم و هود را خاموش می کنم.

به طرف راهرو می روم. در می زنم و وارد اتاق کوچک ِ دوست داشتنی اش می شوم. صدایم می لرزد :

- مهسا جون...مامان، شام حاضره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:9  توسط ترگل بهرامی  | 

من یک عروسکم. موقتی هستم.اگر خوشبخت باشم، امروز دست شما هستم، فردا دست یکی دیگر.

من یک عروسکم. یک عروسک معمولی، نه خیلی قشنگ ، نه خیلی استثنایی. امروز از من خوشتان می آید و فردا برایتان عادی می شوم.

من انتخاب کرده ام که عروسک باشم. کار راحتی ست.من کارهای راحت را بیشتر دوست دارم.

من یک عروسکم : از من توقع خیلی چیزها را نمی توانید داشته باشید، در عوض من هم فقط از شما توقع دارم مرا بخرید. بهایم هم چندان گران نیست.من در دستان شما، در خانه ی شما، در گنجه ی شما، در میان انبوه عروسکان دیگر احساس آرامش می کنم.جای زیادی لازم ندارم، جای زیادی نمی گیرم.

هر حرفی را می شنوم و جوابی نمی دهم، هر رفتاری را می پذیرم و اعتراضی هم ندارم، خواسته ام که عروسک باشم و اندازه هایم را می دانم.

من دلم نمی گیرد، غصه دار نمی شوم، دلخور نمی شوم، چون اصلن دلی در کار نیست.

من نیاز به احترام یا توجه یا نوازش ندارم. من به شما نیاز دارم. همین  که مرا از دست هم بازی تان بکشید و بعد هم به گوشه ای پرتاب کنید برایم کافی ست.

من یک عروسکم. می دانم بیش از یک حدی نمی شود دوستم داشت، می دانم بیش از یک حدی نمی شود با من بازی  کرد.ممکن است سر و دستم را بشکنید یا موهایم را قیچی کنید، با این حال نگهم دارید، دورم نیدازید!

شما را به خدا دورم نیدازید!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:50  توسط ترگل بهرامی  | 

 

درست می شود ، درست می شود... با خودم این را تکرار می کنم و راه می روم.خیلی وقت است دارم راه می روم. از روی ساعت شاید دو ساعت، در واقع شاید خیلی بیشتر از این ها. مقصدی در نظر نگرفته ام، مسیر مرا با خودش می برد و من در حال مبارزه ام.

از مردی که دارد از کنارم می گذرد و چند ساقه ی کرفس در دست دارد می پرسم:" فکر می کنی حالم چطور است؟"

نگاهم می کند :" نور دارد روی صورتت بازی می کند، می رقصد. نگاه کن!" و به جایی اشاره می کند، کسی آن جا راه می رود که شبیه من است. کسی که شبیه آینده های من است و دارد به طرف من می آید.

زنی در حدود چهل و پنج سال جلویم می ایستد، موهایش زود جوگندمی شده.

مردی که ساقه ی کرفس در دست دارد از کنار ما می گذرد:" برای ناهار منتظرتان هستم، آن یکی خواهرتان هم می آید."

من از دیدن خودم با صورتی که شادابی جوانی اش در حال زوال است اما نگاهش عمیق تر شده و چین های ملایم صورتش برایم دوست داشتنی ست، احساس غریبی دارم. چه باید بگویم؟ چه بپرسم؟

چهل و پنج سالگی ام لبخند می زند:"آن یکی خواهرمان کجاست؟" صدایم این جور کمی بم تر شده است.

با حنجره ی امروزم می گویم: " گم شده. من نمی دانم کجاست."

فقط می گوید:" بیا راه برویم."

نمی دانم چرا دست هایم این قدر کوچک شده است. کوچک تر از همیشه.نمی دانم چرا خیابان ها این همه بلند و طولانی به نظرم می آید...نمی دانم چرا نمی ترسم. نمی دانم چرا با خودم تکرار نمی کنم : درست می شود، درست می شود...

می رسیم. خواهر چهل و پنج ساله ام می گوید :" رسیدیم."

نمی دانم چرا می خواهم گریه کنم...نمی دانم چرا می خواهم مدام گریه کنم...

به یک خانه رسیده ایم، خانه ای که دیوارهایش با گیاه های رونده پوشانده شده. از پله های پیچ در پیچ بالا می رویم، همان مرد در را باز می کند. می شناسمش، چهره اش برایم آشناست.

می رویم داخل. پنجره های بزرگ ِ باز، درخت های حیاط آمده اند توی اتاق. زیر برگ های یک بلوط قدیمی میز چیده اند.یک زن پشت میز نشسته و سالاد کرفس می خورد. مرد می گوید :" خواهرتان از شما زودتر رسید. "

زن برمی گردد. جوان است. در حدود بیست و پنج سال. خواهر چهل و پنج ساله ام در آغوش می گیردش و چیزی در گوشش می گوید. بیست و پنج ساله می آید سمت من. زانو می زند.صورتم را می بوسد و آرام در گوشم نجوا می کند :" درست می شود...درست می شود." من پنج ساله ام و هنوز آن مرد را به جا نیاورده ام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 12:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 

من دیگر با آن مرد نسبتی نداشتم.آن وقت ها نگاهش که می کردم، نمی فهمیدم چرا چشم هایم هی تار می شد.

می دانستم که دیگر من را دوست ندارد، یک روز به صدای بلند این را اعلام کرده بود و نفهمیده بودم چرا گوش هایم ناگهان سوت کشیده بودند.

مهم نبود. خیابان شلوغ و آدم های خسته، پیاده رو های کلافه و قصه های سربسته.چیزهای تکراری بی نهایت واقعی احاطه ام کرده بودند.

من حالا خالی بودم و با این حال هنوز در قلبم چیزی را با خود حمل می کردم.به نظرم حتی کل ماجرا خنده آورهم  بود.

رسیدم خانه و فکر کردم که حوصله ی ناهار درست کردن ندارم. بطری آب را از توی یخچال برداشتم و جرعه ای نوشیدم. نشستم روی راحتی توی هال.هوا کمی گرفته بود.

جایزه ای برای سومین کتاب شعرم برده بودم که توی کتابخانه خودنمایی می کرد.تندیس یک پرنده که نوکش شکل یک قلم بود.چقدر برایم دست زده بودند.فکر می کردند من بااستعدادم و من چقدر خجالت کشیده بودم.

سرم را به پشت راحتی تکیه دادم و نفس بلندی کشیدم. دوباره با خودم فکر کردم :" من دیگر با آن مرد نسبتی ندارم." شاید باید به خودم اعتراف می کردم که در واقع هرگز با آن مرد نسبتی نداشتم. وقتی کسی دوستت ندارد با هیچ عنوانی به هم وصل نمی شوید.

فکر کردم بلند شوم بروم چند دسته گل بخرم و خانه را پر از گل کنم. گرد و غبار روی میزها را بگیرم، زنگ بزنم به یک نفر، بیاید یک چای با هم بخوریم. دیروز کیک پخته بودم.

بچه که بودم فکر می کردم کیک پختن زن را زیبا می کند. اولین باری که بعد از زن شدنم کیک پختم خنده ام گرفت، زیبا نشده بودم.

خب... چه می شود کرد. وقتی کسی تصمیم گرفته که برود نمی شود جلویش را گرفت...

 برای روی میز ناهار خوری آنیمون می خریدم و برای روی میز کارم فریزیا، چند شاخه رز سفید و زرد جلوی میز توالت و چند تایی هم جلوی آینه ی راهرو.

روی راحتی جابه جا شدم. در بطری آب را بستم و لبخندی پر صدا زدم. باز نگاهم به کتابخانه افتاد، سرم را برگرداندم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره را گرفتم. کسی را برای پر کردن سکوت، سکوت آزار دهنده ی روز تولدم نیاز داشتم.

مردی که هنوز دوستش داشتم رفته بود و من جایزه ی اول شعر را برده بودم.

 پیش خودمان بماند، با همه ی اوصاف  به خودم افتخار می کردم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:30  توسط ترگل بهرامی  | 

خونی توی بدنم باقی نمانده بود، سرم رو زیر پتو کرده بودم تا از دست آن جانوران خونخوار در امان باشم.

لعنتی های مفت خور. میلیون ها اتفاق در بدن یک موجود زنده می افتد تا یک قطره خون ساخته شود و به ارگان های مختلف برسد و آن وقت این پشه های کوچک زشت به ثانیه ای نیش کوفتی شان را فرو می کنند و مجانی و با خیال راحت قورت قورت از خون آدم می خورند.

بالای سرم از زیر پتو صدای دوتا پشه را که برای خوردن خون من به جان هم افتاده بودند می شنیدم. سر هم عربده ها می کشیدند و فحش های پشه ای رد و بدل می کردند.چند لحظه بعد دست به یقه شدند و یکی شان مشت محکمی توی صورت آن یکی زد. دماغ آن یکی که کتک خورده بود به خون افتاد و خون با شدت پاشید روی سر مورچه ای که آرام آرام داشت به زیر پتوی من نفوذ می کرد تا انگشت های دستم  را گاز بزند. مورچه فریاد خشمگینی زد و به نوبه ی خود با پشه ها وارد دعوا شد.

بی جان تر از آن بودم که جدایشان کنم یا حتی به صرافت بیفتم که این حشرات موذی ِ آدم خوار توی بستر تمیز من چه می خواهند و از کجا می آیند. با بی حالی و ضعف بالش و پتویم را برداشتم و رفتم روی کاناپه ی جلوی تلویزین دراز کشیدم.

پشه ها و مورچه دست بردار نبودند. سر و صدایی راه انداخته بودند که بیا و ببین. اصلاً نمی توانستم بخوابم.

فکر کردم تهدیدشان کنم که به پلیس زنگ می زنم، ولی پر واضح بود که احمقانه ترین فکری بود که درتمام عمرم از ذهنم گذشته بود.

تلویزیون را روشن کردم و کانال چهار را گرفتم .خدا را شکر! برنامه ای بود در مورد زندگی حشرات کثافتی مثل آن ها که نمی گذارند آدم های مریض که یک قطره خون هم توی بدنشان باقی نمانده استراحت کنند.

با همه ی ناتوانی ام داد زدم : "بچه ها بیاین! تلویزیون داره اقوامتون رو نشون می ده!"

به ثانیه ای ده ها پشه و مورچه و سوسک با بسته های چیپس فلفلی و پاپ کورن جمع شدند جلوی تلویزیون من و زل زدند به برنامه ای که از صمیم قلبم آرزو می کردم تا خود صبح ادامه پیدا کند.

به لشگر حشرات نفرت انگیز خانه ی نوسازم خیره شدم که خرپ خرپ می کردند و بدون هیچ سر و صدای اضافه ای با دقت نوابغ حشره شناسی به زندگی هم نوعانشان نگاه می کردند. اشتیاقشان برای خودشناسی قابل تقدیر بود و باید سرمشق ما انسان ها قرار می گرفت.

کم کم پلک هایم سنگین شد. فردا روز مهمی بود، باید به یک سم پاش تلفن می زدم. یک خوبش را سراغ داشتم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:45  توسط ترگل بهرامی  | 

زمستان ها این جا خاطره برانگیز تر است. یک جور آدم را به مقاومت و پایداری ترغیب می کند، نمی گذارد از پا بیفتی، حتی وقتی هوا سرد است و برف تندی می بارد.

این جا خیال نیست، هر چند که کسی نمی تواند در و دیوارش را ببیند. امسال برای پنجره هایش پرده های سبز رنگ دوختم.

تنهایی این جا یک رنگ دیگر است، مشتاقش می شوی و بعد هم نمی توانی ازش دل بکنی. آن وقت بعضی ها که دوستت دارند نگرانت می شوند. می ترسند به بیماری آرام و بی صدایی مبتلا شده باشی.

و تو... مبتلا شده ای. زندگی کردن، مبتلا شدن است، آغشته شدن است، مگر می تواند جز این باشد؟

آشپزی کردن در روزهای برفی را این جا توی این خانه ی خیالی دوست دارم و بخار ملایمی که از کتری در حال جوش بلند می شود و رایحه ی ملایم چای دارچین که روی اسباب خانه می نشیند و همه ی درزهای پنجره ها را در آغوش می گیرد و کف دست ذرات سرما را با های ِ گرمش، نرم می کند.

می دانستم که جایم روی آن سیاره نیست.هر سال عده ی معدودی کوچ می کنند. بعضی ها هم عادت دارند به خوشبختی های آن شکلی و چند نفری هم در طی فصل ها خودشان را می کشند.

من اگر به این مهاجرت تن نمی دادم، خودم را می کشتم. حالا دیگر این جایی  هستم.

جایی که ما آمده ایم، من و دو دخترم، چهارفصل دارد، اما زمستان هایش خاطره برانگیزتر است.

وقتی که برف سفید در پالتوی سنگینش برایمان دست تکان می دهد، من و دخترهایم پای پنجره چای می نوشیم و ما هم برایش دست تکان می دهیم.

از مهاجرت ما چند سال گذشته، چه روزی ست یا چه ساعتی، تفاوتی ندارد.

 چای دارچین مطبوع است و من هرگز دختری نداشته ام.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

هیولای کوچک را نشاند روی پایش. زشت بود، خیلی زشت. با پوستی لزج و بد رنگ و بد بو.پاهایش زیاد کوتاه مانده بودند و دهانش زیاد گشاد شده بود. بعضی از دندان هایش برای دریدن و برخی دیگر هنوز شیری بودند.زبانش وقیحانه بیرون می آمد و سرخی ِ تهوع آوری داشت.با این حال کوچک شده بود. کوچک نبود از روز اول.

گفت : هیولای کوچک ِ من که دیو ِ بزرگی بودی ، به یاد دارم که چطور همه ی اندام های مرا در کام خود کشیدی و به یاد دارم با آتشی که از دهانت بیرون می زد پاکی معصومانه ی روزهای مرا سوازندی. من تو را در شکم خود، در همه ی وجود خود پروراندم و وقتی به دنیایت آوردم، جهانم سراسر پلیدی شد و سیاهی.  تو فرزند خود ِ من هستی، زشت شده ی صورت ِ من، و من مدت ها با تو زندگی کردم. اما از روزی که دیگر تو را نخواستم تو شروع به کوچک شدن کردی، کوچک و کوچک و کوچک تر و حالا به اندازه ای هستی که روی زانوانم می نشانمت تا آخرین کلماتم را در گوش تو زمزمه کنم : من دیگر تو را نمی خواهم، ترجیح می دهم که بمیری، هر چند در مورد شما بچه دیوها که ما انسان ها به دنیا می آوریمتان مرگی وجود نخواهد داشت، شما تنها مطابق میل ما بزرگ یا کوچک می شوید.من تو را نمی خواهم، من دیگر تو را نمی خواهم.

همان جور که سر هیولا را نوازش می کرد این کلمات را می گفت، همان طور که در آغوشش بود.هیولا انگار درد می کشید و به خود می پیچید، صداهای گوش خراش از حنجره اش خارج می شد و بزاق کش دارش از کناره های  دهانش آویزان بود. دست ها و پاهایش آب می رفتند وبدنش مثل پوستی خالی چروک بر می داشت. ساعتی بعد هیولای کوچک به اندازه ی زمان نطفه گی اش شد.

او نطفه را که حالا به کرمی بسیار خطرناک می مانست از روی زمین برداشت و در ظرفی شیشه ای انداخت و درش را محکم بست.باید شیشه را جایی جلوی چشم می گذاشت، جایی که هر روز ببیندش، جایی که رشد کردنش را روز به روز تحت نظر بگیرد و ناگهان غافلگیر نشود.

وقتی بچه بود، پدر قصه ای می گفت از کِرم کوچکی که در یک آزمایشگاه عظیم نگهداری می شد تا در زمان خودش تحت آزمایشاتی قرار بگیرد و یک شب به علت بی توجهی و کم دقتی ِ یکی از دانشمندان در ظرف  مخصوص نگهداری اش باز می ماند و کِرم در مجاورت با چیزی  در آزمایشگاه ناگهان شروع به بزرگ و بزرگ شدن می کند، ظرف را می شکند بعد اتاق را نابود می کند و بعد کل ساختمان را فرو می ریزد، در خیابان ها رها می شود و به مردم و شهر آسیب می رساند.همه ی دانشمندان بسیج می شوند تا بفمند که چه چیز ممکن است از آن کرم کوچک چنان هیولایی بسازد... پایان داستان  خوش بود، هر چند که به خوبی به خاطر نداشت که چه بود آن معجزه ی نجات بخش که هیولا را دوباره کوچک کرده بود و می بایست از پدر می پرسید،اما همان قدر کافی بود که افسوس بخورد : من داستان تبدیل شدن یک شبه ی یک کرم حقیر به دیوی سیری ناپذیر را از همان زمان که کودکی بودم می دانستم و همان کاری را کردم که دانشمندان بی توجه با بی دقتی شان بر سر شهر آوردند...

حالا دیگر افسوس خوردن سودی نداشت، بسیاری از شهرهای درونش خراب شده بود و فرو ریخته بود، اما با غصه خوردن چه چیز درست می شد؟ باید هوشیار می ماند و تا آخر عمر به نطفه ی هیولای سیاه که در درون ظرف شیشه ای به خوابی موقتی رفته بود چشم می دوخت.

و یک چیز دیگر : می بایست قصه ها و افسانه ها را جدی می گرفت چون گاه از خود زندگی واقعی تر بودند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:35  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ماجرا از این قرار بود که وحشت کرده بود. از این که دیده بود بدترین زخم ها را در زندگی اش از کسانی خورده که او را به دنیا آورده بودند و او عاشقشان بود، به شکلی دیوانه وار عاشق.

ماجرای بعدی تصمیمش بود برای عوض کردن همه چیز: اسم و فامیلش، هویتش، کارش، دوستانش، شهرش و خلاصه همه ی آن چیزی که تا قبل از آن بود. شاید باید از آن سیاره می رفت، شاید باید پنهانی سوار سفینه ای چیزی می شد و می رفت بین یک مشت آدم سبز رنگ نیم متری زندگی می کرد و کارهای خانه هایشان را انجام می داد یا از نوزادهایشان نگهداری می کرد.

ماجرای تلخی بود، که تصویر والدینش را مو به مو در خودش می دید : همان سهل انگاری ای که از آن متنفر بود، همان خشونتی که از آن آزرده بود، همان خودخواهی و هزار تا چیز دیگر.

شاید راحت تر بود اگر نمی دید، اگر نمی فهمید. اگر نمی فهمید که چرا حرکت دست هایش که هیچ وقت نیتی جز کمک و همراهی را در خود نداشتند گاهی خشونت بار، بی دقت و بی ملاحظه می شد. اما لازم بود که به عملی که انجام می داد نگاه کند و به اثری که نیات بی منظورش می گذاشتند فکر کند.

قتل انجام نداده بود، دزدی نکرده بود، کسی را کتک نزده بود و شاید تمام این کارها را می توانست بکند... بله. با خودش که خوب فکر می کرد می دید انگار ازش برمی آید، کشتن، غارت، تجاوز و چرا ، چطور تا به حال این کارها را نکرده بود؟ و بعد... یادش آمد که مادرش یک بار با دقت کم نظیری کفش هایش را برایش واکس زده بود و با وسواس پیرهنی بی عیب و نقص برایش دوخته بود. یادش آمد که پدرش شب ها برایش قصه می خواند و گاهی هم لالایی و تقریباً همیشه خودش خوابش می برد، همان جا توی رختخواب کوچک او که پاها ی بلند پدر در آن جا نمی گرفت... .

چه کسی در زندگی متحمل هیچ رنجی نیست و یا مرتکب هیچ خطایی؟

شاید لازم نبود از زمین بگریزد. به هر حال از خودش که نمی توانست فرار کند. شاید در جایی دیگر نامی دیگر می داشت، یا روزگار دیگری، اما زندگی پشت سرش چه می شد؟ خودش چه می شد؟ وقتی می خندید چه کسی می خندید؟ و وقتی رنج می کشید چه کسی متحمل بود؟

ماجرا این بود که دهانش پر از تلخی شده بود و زبانش خشک. پاهایش با عصبیت بی وقفه تکان می خوردند و از تصویرهایی که هجوم می آوردند هم  فراری نبود. به خودش گفت :فقط نگاه کن، تو کاری جز این در زندگی نخواهی داشت.

برای تلخی دهانش هم می شد فکری کرد، مثلاً می شد که بیرون بزند و به قنادی محبوبش برود، شیرینی ها را نگاه کند و از هر کدام یکی را بردارد. شاید خوب بود که دوستی را هم  به صرف فنجانی چای و یک شیرینی کمی پرخامه به خلوتش دعوت کند. در راه به مادر و پدرش فکر می کرد که درون او زندگی می کردند و باید با زبان خوش به خانه های خودشان می رفتند.... تصمیمش عوض شده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:10  توسط ترگل بهرامی  | 

 

وقتی به هوش آمدم دهنم مزه ی سیگار می داد. یادم نمی آمد که من سیگاری هستم یا نه ولی دهن و بینی ام پر از طعم و بوی سیگار بود.به سختی چشم هایم را باز کردم. نور، دیدم را کور کرد. بعد از لحظاتی بالاخره موفق شدم  به دور و برم رو نگاه کنم. به نظرم رسید توی بیمارستانم. مردی شاید  سی ساله با موهای یک دست سفید کنار تختم ایستاده بود.سر در نیاوردم چرا موهایش این قدر سفید شده ولی  قیافه اش برام آشنا بود. چشم هاش رو کمی تنگ کرد و به صورت من دقیق شد. به دلایلی که برام روشن نبود بهش حس خوبی نداشتم.

پرسید :" اسمت چیه؟"

 مکث کردم : " یادم نمیاد."

گفت :" خوبه " و پوزخندی زد. دوباره پرسید :" می دونی چرا این جایی؟ "

مکث دوم :" نه. چیزی یادم نمیاد."

 گفت :" می خواستم بکشمت."

پرسیدم : "چرا می خواستی منو بکشی؟"

کمی نزدیک اومد :" زن خوبی نبودی، خودت این جور می گفتی."

پرسیدم :" خب پس چرا هنوز زنده ام؟"

دستی به موهام کشید و گفت :" دوست داشتی می مردی؟"

گفتم :" نمی دونم، ولی حس می کنم همین حالا هم می خوای منو بکشی."

لبخندی زد :" خودت ازم خواستی بکشمت، گفتی خودت جرئتش رو نداری."

با تندی گفتم :" خب من نمی فهمم، پس چرا من زنده ام؟"

قیافه اش جدی شد :" برای این که انگار منم درست حسابی جرئتش رو نداشتم، لحظه ی آخر سست شدم."

گفتم :" عاشقم که نشدی احیاناً  لحظه ی آخر؟"

گفت :" نه بابا."

پرسیدم :" پول هم بهت دادم؟"

جواب داد : " نصفی ش رو دادی ، قرار بود  بعد از تمام شدن کار وکیلت نصف بقیه رو به حسابم واریز کنه."

تکونی به پاهام دادم و خمیازه ای کشیدم و گفتم :" پس فعلن برو بیرون خیلی خوابم میاد، می خوام بخوابم."

راه افتاد به سمت در. قبل از این که بره بیرون برگشت و نگاهم کرد :" مرخص که بشی کارت رو تموم می کنم. بهت قول می دم، می تونی روم حساب کنی، این دفعه دیگه رد خور نداره.تو تمرین اولم بودی، دیگه ترسم ریخته."

پرسیدم :" راستی من سیگاری هستم ؟"

گفت :" از اون قهارهاش!" و رفت بیرون.

 من چشم هامو بستم. خیلی خسته بودم. خیلی خیلی زیاد و تنها چیزی که خیلی خوب در خاطرم بود این بود که از  اول زندگی ِ کوفتی ام از آدم هایی که کارشون رو درست بلد نبودن متنفر بودم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط ترگل بهرامی  | 

دو روز آخر عمرش را فقط آواز خواند. حتم داشت که می میرد. ما هم مطمئن بودیم.

ما فکر می کردیم مردن او باید چیزی شبیه کم کم محو شدنش باشد. می دانستیم که مرده اش را نمی توانیم به همان شکل مرسوم مان دفن کنیم. پیش خودمان می گفتیم لابد باد ذراتش را می برد.

البته جزیره ی کوچک ما آن قدر تنگ بود که جایی به عنوان قبرستان نداشتیم. مرده ها را توی یک قایق کوچک پر از گل های معطر به آب می سپردیم و دور و دورتر شدنش را تماشا می کردیم. اقیانوس گورستان ما محسوب می شد.

او دو روز آخر عمرش را فقط آواز خواند و شادی کرد. آوازها و آهنگ ها را از خودش درمی آورد، تند و تند. بچه ها دورش جمع می شدند و می خندیدند.

 دو روز آخر عمرش شادترین روزهای جزیره ی ما بود.

ما قبیله ی غمگینی بودیم. سالی یک بار هم نمی خندیدیم. مردن از سر بی حوصلگی در میان ما خیلی شایع بود.  نژاد ما این طور بود، به شکلی موروثی ناشاد و سرد بودیم.حتی نوزادهایمان، صورت های افسرده داشتند.با آمدن او بود که ما فهمیدیم غمگین هستیم، با تجربه ی شادی ای که او برایمان به ارمغان آورده بود.با آمدن ناگهانی او روی یک تکه چوب، همه چیز به کل عوض شد.نه، نباید بگویم به کل، چون به گمانم ما شادی را یاد نگرفتیم، به شادی کردن در حضور او و به خاطر حضور او خو کردیم.از این می ترسیدیم که نکند بعد از او، بعد از محو شدنش، مرگش یا هر اسم دیگری که فقدان او داشت؛ دوباره ما بمانیم و اقیانوسی از بی حوصلگی و غم. 

برای آدم هایی مثل ما،که پیش از آن حتی نمی توانستیم یک لبخند خشک و خالی تحویل هم بدهیم، رفتن او به معنی رفتن همه ی آن  شور و حرارت بود و انتظار برای این که شاید اقیانوس دوباره کسی شبیه او را با خود بیاورد، ما این طور مردمی بودیم : همیشه در انتظار.

مرگ او تبدیل شدن جسمش بود به شعله های نورانی در آسمان شب. چیزی که تا آن زمان نظیرش را ندیده بودم و بعدها یاد گرفتیم چطور می شود این کار را با ظلمات کرد.شب تاریک جزیره در لحظه ی مردنش ناگهان مثل روز روشن شد.نور و آتش در آسمان بالا ی سرمان پخش می شد و ما با دهان باز خیره ، به بالای سرمان نگاه می کردیم.

 بچه ها بودند که اولین خنده ی از سر شوق را رها کردند و شروع کردند به دست زدن و فریادهای شادی سردادن.بچه ها بودند که ناگهان امید را در دلمان زنده کردند.هیجان آن ها بود که به ما هم سرایت کرد.

شاید تنها بچه ها، اندکی از راز او سردرآورده بودند و شاید شادی، با کودکی شان که هنوز نرم و منعطف بود، آمیخته شده بود. شاید فقط آن ها پس از این می توانستند روح این جزیره را اندکی دل پذیرتر کنند و یاد ما بیاورند چطور بخندیم، آواز بخوانیم ، ترانه بسازیم.

من هم از مسافری که اسمش را آتش بازی گذاشتیم، کودکی در شکم داشتم و این شاید اوضاع را پس از این بهتر می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:22  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 از یک خانوم پیر مراقبت می کنم، این شغل من است . خانومی ست هشتاد و چهارساله ، با صورتی شبیه فرشته ها.

برای این کار حقوق خوبی دریافت می کنم. خوب یعنی کافی. بیشترش را جمع می کنم.لازمم می شود.

این جا بعد از گذشت سه  سال انگار خانه ی خودم شده است و هر چند که هر روز صبح به خودم یادآوری می کنم که همه چیز موقتی ست و آدمیزاد مالک هیچ چیز نیست، باز هم وقتی دارم  پرده ها را کنار می زنم، یا آب می ریزم پای گلدان های پشت پنجره آشپزخانه یا توی قوری گل قرمزی قدیمی چای بابونه دم می کنم دلم می رود.

پیرزن سه تا دختر دارد، هر کدام یک جای دنیا. پیرزن راضی ست، گله نمی کند.

من از مادرم  یک یادگاری دارم، فقط یکی، اسمم.اسم من آفتاب است.

 غذاهای سبک و آبمیوه.این خوراک هر روز خانومی ست که من بانو صدایش می کنم. به نظرم اسم باشکوهی ست. به نظر هم صمیمی میاد هم محترمانه.بانو از این اسم خوشش آمده است،خیلی زیاد.

درست کردن سوپ به نظر خیلی ها یک فرمول بیشتر ندارد : یک کم آب مرغ، پیاز، سیب زمینی، هویج و شاید چند پر جعفری.من این اعتقاد را ندارم. لیست بلند بالایی دارم از سوپ های ساده، سبک و متنوع.آن را روی در یخچال چسبانده ام. بانو معمولا دوشنبه ها هوس سوپ گشنیز می کند.

 این جا محله ی خلوت و بی سر و صدایی ست.خانه ها بزرگ و اشرافی هستند.تک واحدی، با حیاط بزرگ.بانو هم یک حیاط بزرگ و پر دار و درخت دارد.کار من البته فقط مراقبت از بانو ست. رسیدگی به درخت و گل های حیاط به عهده ی باغبان است.

باغبان هفته ای سه بار می آید. شنبه، دوشنبه، چهارشنبه. امروز دوشبنه ست.

برای خودم و باغبان معمولا غذای ساده ای درست می کنم.کمی برنج، کمی مرغ ، کمی سزیجات پخته. اگر بانو مهمانی داشته باشه غذا، پر رنگ و  لعاب تر می شه، به این چیزها خیلی ها مقیدست.

تمیز کردن خانه ی به این بزرگی جزو  وظایف من نیست.هفته ای دو بار کارگر داریم، یکشنبه ها و پنج شنبه ها.آشپزخانه البته به درخواست من جزو قلمروی موقتی من محسوب می شود، خودم تمیز کاری اش می کنم، به جزییاتش بیشتر واردم.

دامادهای بانو، آدم های مهمی هستند،چون درآمدشان خیلی بالاست.دخترها خواه ناخواه شوهرها را می پرستند.

 من می نویسم . در اوقات بی کاری. یک کامپیوترهم داریم. بانو و دخترهایش را اینترنت به هم وصل می کند، آن ها برای هم ایمیل می زنند و به وسیله ی دیوی کم هر روز یکدیگر را می بینند.بانو به علم بشری اعتقاد دارد.

برای من نوشتن راهی ست برای تحمل زندگی و متمرکز شدن در زمان حال.برای من نوشتن تنها راه امیدوار بودن است.

خواندن هم برایم تسکین دهنده است.توی دنیای مجازی می چرخم و وبلاگ های مردم را می خوانم.بعضی ها را خیلی دوست دارم، بعضی ها به زندگی دقیق نگاه می کنند.کتاب هم می خوانم. گاهی روشنایی بخش اند.

 من مرگ را می شناسم و جدایی برایم خیلی عادی شده است. در زندگی هیچ وقت کسی یا چیزی نداشته ام که مال من باشد.هر چه هم بوده از دستم رفته است.تنها چیز ثابت در زندگی ام تغییر است. هر وقت لازم باشد برای کوچ حاضر می شوم.

 دل بسته ی باغبان شده ام و می دانم که باید سکوت کنم.در زندگی هر وقت به چیزی چنگ زده ام از دستم رفته است. هروقت  خواسته ام مالک چیزی باشم خرابش کرده ام.باغبان عاشق دختر سرایدار است. پاییز با هم ازدواج می کنند.

 سوپ بانو را برایش برده ام.من و باغبان توی آشپرخانه غذا می خوریم. غذا خوردنش را دوست دارم، با طمانینه و دقت لقمه ها را می جود، انگشتانش را هم دوست دارم .سکوتش را هم همین طور. سه هفته دیگر پاییز است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:9  توسط ترگل بهرامی  | 

 دارچین کوچولو، بچه ی من نبود و کم ترین نسبتی هم با من نداشت. بچه ای بود با لب هایی به رنگ مربای تمشک و دماغی که نوکش همیشه ی خدا صورتی بود و چشم های گرد سیاه و گوش های سفید و بزرگ، با این حال- با این که بچه ی من نبود- شبی که اون اتفاق افتاد من از مادرش بهش نزدیک تر بودم .

من مامور بودم پرستارش باشم.

 پدر غواصش در یکی از سفرهای اکتشافی زیراقیانوس، مفقود شده بود. شنیده بودم که دارچین خیلی شبیه پدرش شده، خصوصا از حیث کم حرفی.اون ها برای دارچین پرستاری می خواستن که اون قدر باهاش حرف بزنه تا اون هم به حرف بیاد.من واجد شرایط نبودم، و با این حال انتخاب شدم.

دارچین کوچولوی ِ من سواد خوندن و نوشتن رو مادرزاد داشت و این جور که می گفتن یک روز، وقتی که پسر بچه ی سه ساله ای بوده روی پای پدربزرگ پدری اش نشسته بوده و با صدای بلند کتاب سنگینی رو که بابا بزرگ در مورد تاریخ کشور گشایی در خاور دور مطالعه می کرده، شمرده شمرده و بدون نقص خونده .اون تنها کسی بود که فهمید من سواد ِ زمینی ندارم و شکل ادراکی ام  با انسان های دیگه فرق می کنه. دارچین حتی این رو فهمید که من چرا اون جا هستم، من هیچ دفعه ای نمی فهمیدم.

روزی که من پامو توی خانواده ی آویشن گذاشتم، دارچین کوچولو چهار سالش تموم شده بود.سه سال اون جا موندم.

دارچین عاشق کیک سیب بود که من می پختم ، دوست داشت موهای قرمزش رو لمس کنن و اگه ازش سوالی می پرسیدی همیشه راستش رو می گفت . با این وجود وقتی یک روز صبح با سر و کله ی ژولیده و درهم و دماغی که نوکش از همشه سرخ تر بود توی آشپزخونه ظاهر شد و اعلام کرد که شُش هاش تبدیل به آب شُش شده اند، هیچ کس باور نکرد، به جز من. من خوب می دونستم وقتی ازحقیقت مطلقی حرف می زنه چه شکلی می شه. فقط من بودم که می دونستم در این حالت چونه ش چین می افته.همیشه از این که مادر حالت های بچه اش رو نمی شناخت تعجب می کردم. سر در نمی اوردم که چرا آدم ها عادت دارند انگار از عمد چیزهای مهم زندگی را نادیده بگیرند.

همون شب، وقتی دارچین کوچولو رو بردم توی جاش بخوابانم متوجه شدم سخت نفس می کشه.ازم خواست اون روبه اقیانوسی برسونم که پدرش توی اون ناپدید شده بود.

 من برای اولین بار بعد از سه سال سکونت روی زمین، سورتمه ی طلایی ام رو با نواختن فلوت زیر نور ماه کامل، صدا زدم و دارچین رو بغل کردم تا به اون آبی عمیق ببرمش.

هیچ ایده ای نداشتم که قراره چه اتفاقی بیفته ولی احساسم بهم می گفت این همون چیزیه که به خاطرش به این ماموریت فرستاده شده ام.

ما به اقیانوس رسیدیم که در ماه تاب، اسرار آمیز و بی همتا به نظر می رسید. سورتمه رو کنار ساحل نگه داشتم و دارچین کوچولو رو روی شن ها پیاده کردم. پیش از این که به سمت آب بره برگشت و ازم خواست موهای قرمزش رو لمس کنم. موهای نرمش زیر انگشت هام بود که دم و باله های طلایی در اورد و  بدنش پر از فلس و پولک شد.افتاد روی ماسه ها. بغلش کردم و به سمت آب بردمش. قبل از این که به درون آبی اسرارآمیز سُرش بدم ، بغضم گرفت. از این حالت خودم بیزار بودم که هر بار، آخر کار، این بغض لعنتی راه گلوم رو بند می اورد.  با صدای لرزون ازش پرسیدم :" تو واقعن کیک سیب های منو دوست داشتی، یا واسه دل خوشی من می گفتی؟" آروم جواب داد :" خودتو بیشتر دوست داشتم." جستی زد و بدن درخشانش در سیاهی براق  اقیانوس فرو رفت...خب، این ماموریت من هم تمام شده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط ترگل بهرامی  | 

قاعدتاً روز مهمی بود: سومین سالگرد ازدواجم با مردی که وقتی می خندید یک جفت چال روی گونه هاش می افتاد، البته اگر می خندید.

ایده ی خوبی داشتم : مرغ درسته ی شکم پر برای شام. از آن غذاهای مهمی که فکر می کردم نظر شوهرم رو به خودش جلب می کنه و مطمئنش می کنه که در انتخاب همسر اشتباه نکرده.

تمام این یک سال اخیر، وقت من صرف تصاحب کردن مردی شده بود که مدت ها بود دیگه توجهی به من نداشت و این واقعی ترین چیزی بود که حالا بعد از سه سال زندگی در درستی ِ اون هیچ تردیدی نداشتم.

مرغ رو به دقت شستم و داخل شکمش رو کمی نمک و فلفل پاشیدم. آلوها و گوجه برقانی ها رو توی ظرفی ریختم که یک بار مادر شوهرم برام کادو آورده بود. زن خوبی بود، هر چند که هیچ وقت من رو نپذیرفته بود.

کره رو توی تابه ی روی آتش انداختم و آلوها رو کمی تفت دادم و بعد رفتم سراغ درست کردن شربت کارامل، باید آن قدر شکر رو روی حرارت ملایم بهم زد تا طلایی بشه... طلایی، مثل روزهای طلایی ای که انتظارداشتم با ازدواجم با این مرد از راه برسند.

نصف فنجون آب به شکر کارامل شده اضافه کردم و گذاشتم چند تا جوش بزنه تا نیمی از اون رو با آلوها  و کمی زرشک و سبزی معطر و چرخ کرده ی مغز گردو، مخلوط کنم. چند قاشق آب لیمو، نمک، فلفل، یک کم پودر کاری به مخلوط اضافه می کردم و شکم مرغ رو باهاش پر می کردم و می دوختم.

این همه ی اون چیزی بود که سعی کرده بودم خودمو باهاش توجیه کنم : زندگی مخلوطی از چیزهای مختلفه. بد و خوب. نتیجه گیری ای که برای زندگی یک ساله ی اخیر من، که کمتر چیز واقعاْ خوبی توش پیدا می شد، زیادی خوش بینانه به نظر می رسید.

دوخت و دوز شکم مرغ که تموم شد هوس کردم سیگاری روشن کنم. معمولاْ این طور بود، آشپزی من همیشه با وقفه ای برای سیگار کشیدن همراه بود. عادتی که از ماه سوم ازدواجم دچارش شده بود.از وقتی که یأسم زیاد شده بود.

 دود سیگار رو به سمت هود بیرون دادم و یاد شوهرم افتادم که امروز صبح هم مثل بقیه ی روزها با همون لحن شتاب زده ی بی تفاوت خداحافظی کرده بود. تمام این یک سال حس کرده بودم برای این که داره با من زندگی می کنه مدیونشم... نباید به این چیزها فکرمی کردم، اون هم در روزی به این مهمی...

سیگارم رو خاموش کردم و روغن رو در تابه ی دیگری داغ کردم تا اطراف مرغ ِ شکم پر رو سرخ کنم. صدای جیلز ویلیز سرخ شدن مرغ یکنواخت بود و به تدریج پوست مرغ طلایی می شد...از کی این جوری شد؟ چرا این جوری شد؟ چرا همیشه احساس می کردم دارم اشتباه می کنم؟ با وجود این چرا این کار رو کردم؟...

مرغ سرخ شد و من  دو لیوان آب، چند دسته سبزی معطر، چند حبه سیر، دو تا هویج خرد شده بهش اضافه کردم، شعله رو کم کردم، درِ ظرف رو بستم و گذاشتم تا خوراک آروم بپزه.

بعضی وقت ها برای این که غذایی جا بیفته و طعمش دربیاد باید شعله رو پایین کشید و صبر کرد. حرارت زیاد و عجله برای سِرو کردن بی موقع غذا، هر چند توی گرون ترین و چشم گیرترین ظروف پذیرایی ، نمی تونه طعم بد خوراک رو عوض کنه.

نشستم پشت میز آشپزخونه و یک سیگار دیگه روشن کردم. در تمام روزهای این چند سال، غذا رو با عشق پخته بودم و شاید  فکر می کردم این جادویی ست که علاقه ی شوهرم رو بهم افزون می کنه:" خوردن خوراکی که در تمام مراحل با توجه و بخشندگی ساخته شده."چیزی که باید یه خودم اعتراف می کردم این بود که من چشم هامو بسته بودم و خیلی خوب خودم رو فریب داده بودم. سردی مردی که در کنارم بود رو به حساب خستگی و گرفتاریش گذاشته بودم و بی تفاوتی ش رو به حساب مشکلات و درگیری های روحی ش با خودش .رابطه ای رو که باید زودتر از این ها تموم می شد، چون دیگه مایه ای نداشت و رنگ باخته بود، با اصرار به مسیری انداخته بودم که حالا اگه می خواستم نترسم و با خودم رو راست باشم باید می گفتم : به مرداب تبدیل شده بود، یک مرداب ساکت، که توی اون، ما هر دو نفر دست و پا می زدیم اما به روی خودمون نمی اوردیم.

اواخر پخت مرغ، گوجه ی برقانی رو اضافه کردم. گوجه نباید له می شد، باید شکلش رو حفظ می کرد. دسته ی سبزی های معطر رو هم از ظرف خارج کردم.عطر و طعم رو به غذا داده بود وهمین کافی بود.

بله... کافی بود. باید از توی تابه ی زندگی م سبزی های پلاسیده رو که دیگه عطر و بویی نداشتن خارج می کردم و  شاید گوجه های تازه و زیبایی رو، به وقتش اضافه می کردم. یک چمدان هم کافی بود فعلاْ. بقیه ی چیزها رو بعداْ هم می شد برد.

به عنوان آخرین مرحله باید در نیمه ی شربت کارامل  کمی نمک و فلفل و آبلیمو اضافه کرد و روی مرغ ریخت و گذاشت تا چند جوش بزند. تا یادداشتم را بنویسم، غذا آماده بود.خوش منظره شده بود و خوش عطر. من اون رو توی ظرف کشیدم و رویش را با فویل پوشوندم.

نگاهی به خونه ام، که مدت ها بود دیگه واقعن بهش هیچ حسی نداشتم کردم و از خودم پرسیدم : نکنه دوباره دارم عجله می کنم؟ اما جواب معلوم بود: این مرد مدت هاست دیگه تو رو دوست نداره، همین کافی نیست؟

چرا...کافی بود.

می تونستم توی یادداشت فقط بنویسم : "عزیزم، من رفتم. شام حاضره : مرغ شکم پر." و برم، واقعن برم...یعنی می شد؟

صدای چرخیدن کلیدش توی در ناگهان موجی از اضطراب رو در جونم ریخت، مثل کسی که مشغول کار خلافی باشه دست و پام رو گم کرده بودم . لبخند پر تشویش ِ تصنعی ای زدم و با صدایی لرزان گفتم : سلام عزیزم. شام حاضره : مرغ شکم پر.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:28  توسط ترگل بهرامی  | 

گوش ماهی تمام اون روزش رو هم صرف گوش دادن به حرف های دریا کرده بود که دهنش هی از آب و کف پر و خالی می شد و بعضی کلماتش رو موج ها با خودشون می بردن.

آره...ماجرا این جوری بود که کسی اومده بود و عاشق دریا شده بود. اشک ها ریخته بود پای دریا و گفته بود دیگه بدون اون نمی تونه زندگی کنه. دریا گفته بود "پاشو بیا همین جا کنار من زندگی کن " و طرف برداشته بود یک بطری شیشه ای بزرگ رو به دریا نشون داده بود و گفته بود" نه، تو با من بیا تا با هم زندگی کنیم!"

دریا زده بود زیر خنده و سطح آب برای چند دقیقه ای مواج و پرتلاطم شده بود.گفته بود" کی دیده بشه دریا رو توی یک شیشه کرد و برد؟"

مثلن عاشقه هم نشسته بود به پر کردن شیشه از زلالی دریا که خب  تموم نمی شد یک دریا آب سیال و تموم می شد گنجایش بطری ِ شیشه ای.

اون جور که دریا تعریف می کرد عاشقه نصفی از عمرش رو هم پای پر کردن بطریش گذاشته بود و در تمام این مدت حتی یک کلمه با دریایی که می گفت دیگه نمی تونه بدون اون سر کنه حرف نزده بود. شب و روز وقتش رو به این کار گذرونده بود و بالاخره هم دیوانه و مجنون با مو و ریش دراز سفید شده با یک بطری خالی که حتی یک قطره از آب دریا توش نبود سرگردون و هاج و واج و دیوانه از اون جا رفته بوده در حالی که زیرلب به بزرگی دریا و کوچکی بطریش بد و بیراه می گفته.

دریا گفت :" از این عشاق من زیاد داشته ام تا حالا. از این جور عشاق سینه چاک مثلن. همه خواستن من رو مال خودشون کنن، کسی پای من ننشسته."

گوش ماهی باورش نمی شد دریا به این بزرگی، حسرتی این چنین داشته باشه، اما باورش می شد که دریا باور نکنه عشق یک گوش ماهی کوچک سفید که سال ها توی خیسی ماسه ها کنار پاهاش نشسته و از صبح تا شب دل  داده به بالا پایین شدن های موج های بلند و کوتاهش، چقدر می تونه بزرگ باشه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 

گفت :" خب، لطفن دُنگ غذای منو باهام حساب کن."

هنوز کاملن آماده نشده بود. نشسته بود جلوی آینه تا آرایش مختصری بکنه.این کار رو با آرامش خاصی انجام می داد. حتی وقت هایی که عجله داشت.

مرد حاضر بود و تکیه داده بود به درگاه در و نگاهش می کرد، آروم و دقیق. کوچکترین حرکات دست زن رو دنبال می کرد. لبخند کوچک ِ نوازشگری روی لب هاش نقش بسته بود. یک کم مکث کرد و بعد گفت: "راستش من امروز پول همراهم نبود و اصلن بابت غذاها به موسیو پولی ندادم."

زن پَن کیک رو به آرومی روی صورتش کشید و توی کیفش دنبال رژ لبش گشت. پیداش کرد و درشو بازکرد. لوله ی صورتی رنگ رو جلوی لبش گرفت و قبل از این که اون رو روی لب هاش بماله سرشو به طرف مرد چرخوند. نگاهی از سر قدردانی انداخت و گفت : "خب بالاخره که می خوای باهاش حساب کنی، سهم منو بگیر."

مرد پشت سر زن جلوی آینه ایستاد و دستی به موهاش کشید و یقه ی پیرهنش رو صاف و صوف کرد. به رژلب زدن زن که ملایم و با احتیاط بود با دقت نگاه کرد و گفت : "عجله ای نیست، هر وقت با موسیو حساب کردم دُنگ تو رو هم می گیرم."

زن لوازم آرایشش رو توی کیف گذاشت و زیپشو بست. سرش را توی آینه بلند کرد . نگاه عمیقش روی صورت مرد چرخید و روی چشم ها متوقف  شد. با جدیتی ملاطفت آمیز گفت: "من این جوری فکر می کنم که با من تعارف نمی کنی و می گم باشه. مطمئن باشم بی رودر بایستی می گی؟"

مرد با همون لبخند نوازشگر که دوباره روی لب هاش ظاهر شده بود از توی آینه به زن گفت : "مطمئن باش عزیزم."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط ترگل بهرامی  | 

با خودش گفت :" باید خیلی احمق شده باشم که خودمو انداختم درست وسط ماجرایی که امکان نداره از پسش بربیام."

 

کل ماجرا از این قرار بود که دانشمندان نظریه ی جدیدی ارائه داده بودند مبنی بر این که چطور می شود با ایجاد تغییراتی در مغز انسان از گرفتارآمدن او در پدیده ی ناشناخته ی عشق و دل بستگی جلوگیری کرد و معتبرترین آزمایشگاه در کل سیاره، اعلام کرده بود که مرکز تحقیقات روانی این موسسه با هدف پیاده کردن برنامه ای با عنوان ِ"مهار مرکز عاطفی وجود" به داوطلبینی نیاز دارد  که  خودشان را برای انجام  آزمایشات مفصل و بررسی کامل  نتایج  در اختیار بگذارند.

از قضا نصف بیشتر جمعیت بشری با اشتیاق از این برنامه استقبال کرده بودند و مسئولین  ناچارشدند برای داوطلبین یک جور مصاحبه طرح کنند که قرار بود نهایتاً به انتخاب صد نفر آدم، پنجاه نفر زن و پنجاه نفر مرد، بینجامد.

ازاین میلیون ها آدمی که هر کدام در طول زندگی شان به طور متوسط دو یا سه بار در حد مرگ شکست عاطفی خورده بودند، تنها هزار نفر به قید قرعه به بخش مصاحبه راه پیدا کرده بودند و قرار بود این مصاحبه ها تا انتخاب صد نفرنهایی،  در طی ده ماه آن هم  تحت شدیدترین تدابیر امنیتی در سالن  الف. پ + ن  برگزار شود. انتخاب این سالن به عنوان محل برگزاری مصاحبه بی حکمت نبود : شرایط هوا و دمای این سالن به گونه ای تنظیم شده بود که تاثیر بی برو برگردی روی صراحت و صداقت آدم ها می گذاشت به شکلی که حتی یک جانی ِ شارلاتان حرامزاده آن هم از نوع فوق العاده باهوشش مثل یک بچه ی پنج ساله معصوم و راستگو می شد.

بیرون ساختمان آزمایشگاه در تمام این ده ماه، مملو از خبرنگارها و دوربین های تلویزیونی بود و هر روز سفینه ی جدیدی در یکی از ایستگاه های فضایی به زمین می نشست تا آخرین خبرها از آخرین پدیده ی اکتشافی سیاره ی زمین را مو به مو ثبت  و مخابره کند.

 این قضیه از چند جنبه برای دانشمندان و دولت مردان سیاره های اطراف اهمیت داشت :

1- موجودات فضایی اصولاً فاقد بخشی  به نام  " مرکز عاطفی وجود" در سیستم حسی و عصبی خود بودند واین ماجرا پیش از مهم بودنش به خاطر چگونگی مهار شدن آن از حیث علت و شکل ماهوی  برایشان قابل تامل و بررسی بود.

2- چندین سال بود که محققان کرات دیگر تحقیقات خود مبنی بر اشتباهات مسلم بشر دو پا روی کره ی زمین در زمینه ی علم تغذیه و بخصوص  در مورد استفاده بی رویه از مواد فاسدی که در روی زمین به نام  فست فود شناخته می شد و از قضا طرفداران بسیاری هم  داشت ، به صورت گزارش های مدون و هشدارهای پیاپی خطاب به دانشمندان زمین فرستاده بودند. گزارش ها شامل انواع آزمایشات و استدلال های پیچیده ی علمی بود که ثابت می کرد خوردن این نوع از غذاها در طولانی مدت موجب فساد مغز، شریان های خونی ، قلب و تحلیل رفتن تدریجی استخوان ها و ماهیچه ها می شود. علاوه بر این آن ها نظریه ای ارائه داده و در طی آن توضیح داده بودند که این نوع خاص از تغذیه موجب از دست دادن کنترل بشر روی احساسات و سیستم عصبی او خواهد شد. آن ها امیدوار بودند با مشارکت جستن در آزمایشات اخیر نظریه خود را ثابت کرده و قراردادی برای احداث شعباتی از رستوران های زنجیره ای خود در روی سیاره ی زمین ببندد.

3- و دست آخر این که انسان دو پا به خاطر داشتن پاره ای از ویژگی های منحصر به فردش هم چنان برای دانشمندان کرات دیگر زیر سوال بود. نکته ی اصلی غیرقابل پیش بینی بودن این موجود بسیار باهوش و ناشناخته بود. آن ها دریافته بودند که انسان ها تنها با چیزهایی ارتباط برقرار می کنند که به آن ها اعتماد کنند و از آن جا که چند نفر فیلم ساز و نویسنده ی بی پدر و مادر در روی سیاره همواره چهره ای خشن، مخرب و متجاوز گر از فضایی ها را ارائه داده بودند، دولتمردان کرات دیگر در صدد بودند با جلب اعتماد، آب رفته را به جوی بازگردانند تا با برقراری روابط حسنه با این موجود گریز پا به کشف این راز بزرگ دست یابند :" چگونه موجودی این همه مخرب و مهلک و فتنه برانگیز در طی سالیان موجودیتش، توانسته است به علم و هنر و نبوغ آن هم در اعجاب برانگیزترین شکلش دست یابد؟"

 

به جلوی در ساختمان رسید، از میان غلغه ی جمعیت کارت ورودش را به نگهبان غول پیکر جلوی در نشان داد و با کمک گروه امنیتی و با فشار به داخل ساختمان راهنمایی شد.جایی که سه نفر منتظرش بودند.

یک بار دیگر با خودش تکرار کرد:" باید خیلی احمق شده باشم که خودمو انداختم درست وسط ماجرایی که امکان نداره از پسش بربیام." و به سمت آن سه نفری که به سمتش می آمدند حرکت کرد...

 

 

این داستان احتمالاْ ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:40  توسط ترگل بهرامی  | 

هر شش نفر موهای بلند و فرفری داشتند. هر کدوم یک رنگ. دست هر کدومشان یک "چیز ِ" عجیب بود که از هر کدوم هم صدای یک ساز بیرون می آمد و سمفونی تشکیل می شد از صدای شش ساز مختلف که از گلوی شیپوری اون "چیزها" بیرون می آمدن و با هم ترکیب می شدن.

 

فرفری ِ مو زرد  رو با صدای فلوت می شناختیم، فرفری ِ مو نارنجی رو  با صدای شیپور، فرفری ِ مو قرمز رو با صدای ویلون، فرفری مو بنفش رو با صدای آکاردئون، فرفری ِ مو آبی رو با صدای پیانو و فرفری مو سبز رو با صدای طبل.

 

کله رنگی های ِ فرفری  دوره گرد، صداهای قشنگی برای خوندن داشتن. وقتی می خوندن به آدم این حس دست می داد که زندگی چیز رنگارنگ ِ کوتاهیه که از فراز یک کوه بالا می آد و دم دمای غروب از شیب ِ یک تپه پایین می ره و کم کم ، دور و دورتر می شه ، تا این که مثل یک نقطه ی متحرک توی سرخی ِ تند آسمون حل می شه.

 

اون ها اسمی نداشتن و همین ذهن ما رو حسابی درگیر کرده بود. اون ها تبدیل به پدیده های اسرار آمیزی شده بودن که از اون ور کوه ها می اومدن، بوی اقیانوس می دادن ،اومدنشون اشتهای ما بچه ها رو زیاد می کرد و میلمون رو برای بازی کردن توی کوچه آن هم تا شب شدت می داد. اون ها می اومدن و با اومدنشون دست از هر کاری می کشیدیم و سراپا گوش می شدیم و چشم . زل می زدیم به پیچ و واپیچ ِ موهای رنگی شون و" چیزی" که دستشون بود و شباهتی به هیچ چیز دیگه ای نداشت و ما بعدها فهمیدیم که اسم اون چیز" گرامافون"  بوده.

 

با اومدن اون ها همیشه این احساس رو داشتم که  هیچ کس مجبور نیست اون چیزایی رو که دوست نداره تحمل کنه : سانی کچله می تونست بدون ترس از پدرش که مدیر مدرسه بود تمام وقتش رو به جای درس خوندن از خرده های چوب مجسمه های کوچیک درست کنه و صبح تا شب با اون ها برای ما نمایش بده ، فانی دلقکه می تونست بره به یک کشور دیگه که توش برای دلقک ها احترام قائل بودن  و توی سیرک اون جا مشغول بشه، مانی کوچیکه دیگه مجبور نبود  پدر و زن پدر متظاهرش رو که ادای آدم های خوشبخت و فرهیخته رو در می اوردن رو تحمل کنه و هر روز در مهمانی های مزخرفشون چای و بیسکوییت تعارف کنه، سالی شیطونه مجبور نبود همیشه به خاطر رفتارهاش شرمنده باشه و آنی عینکی مجبور نبود به خاطر عینک ته استکانی ش از بازی با بچه ها کنار گذاشته بشه.

 

بعدها که  هم ما بزرگتر شدیم و هم شهر ما، همون موقع که جنگ ها بیشتر شدن و زمین برای دفن کشته شده ها جا کم اورد و آسمون توی دود خفه شد ، همون موقع که همه شروع کردن از هم پرسیدن که" اصلن معلوم هست چه اتفاقی داره می افته؟ "، همون روزا که" دوستی و عشق" کلمه های اُملی ِ مخصوص به دن کیشوت های هپروتی و عقب افتاده شد و " خودخواهی و بی تفاوتی و فکر نکردن" به اندازه ی مانتوهای چسبون و شلوارهای تنگ ِ کوتاه مُد شد...آره ، درست توی همون روزا بود که فهمیدیم هرگز هیچ کس جز ما اون دوره گردهای گرامافون به دست رو ندیده بوده و این که هرگز هیچ کس حتی یک کلمه راجع به شش تا آوازه خون بی کار که موهاشون رو رنگ های عجیب زده بودن نشنیده...

هیچ کس جز ما ندیده بود که چطور شش نفر آدم با سر و شکل عجیب و غریبشون ، عادت ِ یک شهر رو به هم می زنن و با گرامافون های توی بغلشون که از هر کدوم صدای یک سازی درمیاد، غصه ها رو می برن به جاش قصه ها رو میارن. اون ها رو ترانه می کنن و می خونن.

 

حالا از اون روزها خیلی گذشته و امروز که ما به همه ی اون شش نفر برای تحمل کردن خیلی چیزها احتیاج داریم ، بهمون می گن که که شاید خواب دیده ایم و این که این " گرامافون های شاد" به رویاهای بچه های خیالاتی ای می مونه که قبل از خواب زیادی شکلات خوردن...

 

اگر شما هم مثل من چیزی از اون دوره گردهای کله رنگی یادتون میاد، لطفی کنید و بردارید بنویسید که اون ها وجود داشتن و هنوز هم ممکنه یک جایی پشت رویاهاتون زنده باشن.

بردارید بنویسید و نگذارید همه ی زندگی مون بشه  فقط  همین ها.

نگذارید...

فقط همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:21  توسط ترگل بهرامی  | 

سیگارهای هول هولکی ، فیلم های بی مزه ی آبکی ، سرگرمی های ساده ی الکی... زندگی مون اون روزها تشکیل شده بود از همین چیزهای کوچیک و رنگ می گرفت از اتفاق های مثلن هیجان انگیزِ گاه و بی گاه ِ چُسکی... همون روزها  " سردسته" ازدواج کرد و گروهمون از هم پاشید.همه چیز یهو به نظرمون جدی رسید و نشد که دیگه حال کنیم فقط با خوردن یک پفک نمکی...

.

.

.

.

سردسته با "دامبو" ازدواج کرد، همه می دونستن خیلی وقته این تصمیم رو داره. منعش نکردن، در واقع اون نظر هیچ کس رو نپرسید هیچ وقت. سردسته اضافه وزن نداشت، هیکلش عالی بود. دامبو هم  لنگه نداشت و جیب هاش همیشه خالی بود. بهش می گفتن " دامبو"، چون گوش هاش گنده بود و باسنش قد ِ فیل. سردسته می گفت : ما عین فریدا و دیه گو هستیم ، بهمون می گن" کبوتر و فیل". ولی همه فقط می گفتن :" دلبر و دیو".

.

.

.

.

همیشه حرفش همین بود: " زن های خوشگل توخالی و از خودراضی ان، سبک مغز و بی خاصیتن، بیشتر از یک حدی نمی شه تحملشون کرد." نکته ای که وجود داره اینه انگار رسمه که اکثر آدم ها کارهایی علیه خودشون و عقیده شون بکنن و بنابراین، طبق همین سنت اون با خوشگل ترین کبوتری که می شد به دام انداخت ازدواج کرد. یک سال بعد بهش گفت : هی سردسته! تو واقعن خوشگلی ولی من نذر دارم با یک زن زشت ازدواج کنم...ببخشید که گول ِ بر و روت رو خوردم، تو واقعن عروسک ِ بی کله ای هستی، حالا دیگه خداحافظ!

.

.

.

.

پوست صورتم  وراومد ه بود زیر آفتاب... خیلی وقت بود منتظرش بودم.عاشقش بودم. یک هفته محرومم کرده بود از دیدار و الان با یک دخترِ آشنا اومده بود سر قرار!  گفتم : چرا؟ چرا این جوری؟   گفت : اینم یه جورشه ، بی خیال!

.

.

.

.

خیلی طول کشید تا از خودم بپرسم چرا عاشقش شدم؟ هنوز هم درست نمی فهمیدم عاشق آدم های عوضی شدن از پدر سوختگی ِ اون هاست یا از حماقت خود ِ آدم. هنوز هم دستگیرم نشده بود چی می شه که دست روی هر کی می گذارم می ره و با یکی دیگه می پره...هنوزم باورم نمی شد اون شب دعوت بودم  به عروسی دوتا از نزدیک ترین دوستام. یکیشون عشقم بود و یکی هم سردسته ام...

.

.

.

.

مثل همیشه چای سبز رو به هر نوشیدنی ای ترجیح می داد، من هم همین طور.  هنوز هم موقع تمرکز کردن گوش های گنده ش تکون می خورد و من هنوز هم دلم برای گوش هاش می رفت. آخر سر همون جور که مثل همیشه  وقتی حرف خیلی راستی می زد گلوش می گرفت، با صدای دورگه بهم گفت که وضعیتش الان متعادله و این که فکر می کنه از اول هم باید با من ازدواج می کرده. بهش گفتم که چقدر قلبم رو شکسته و این که برام آسون نیست باهاش دوباره شروع کردن. از اون گذشته من زن زیبایی نیستم و از این بابت همیشه احساس خطر می کنم. دستمو گرفت و زل زد توی چشم هام و گفت :" ببین ملکه! از آدم ها توی زندگی کارهای احمقانه ای سر می زنه که اون ها رو به کل از مسیرشون منحرف می کنه ولی من خیلی زود فهمیدم  دارم راه خوشبختی رو عوضی می رم. تو تنها زنی هستی که می تونم باهاش زندگی کنم، واسه خاطر این که کله ات کار می کنه و مدام هم توی قیافه نیستی ، می دونی که زن های زیبا برای من هیچ وقت جذابیت ماندگاری نداشتن..."می دونستم. حالم خوب بود و باز هم چای سفارش دادیم.

.

.

.

.

.

گمونم چیزی که توی زندگی خیلی اهمیت داره این نیست که دقیقن همون وقتی که می خوای به چیزی که دوست داری برسی، اینه که موفق بشی وبالاخره یک روزی به دستش بیاری و برای این کار کم ترین شلنگ و تخته ای نیندازی! اون وقته که حتی با داشتن یک صورت زشت و یک اندام خیلی معمولی  می تونی کنار باسن بزرگ ترین مرد دنیا  بشینی، گوش های گنده ش رو نوازش کنی و بهش بگی :" هی دامبو! می دونی...تو بدقواره ترین مردی هستی که توی دنیا وجود داره"  و اون بهت بگه :" ملکه! همیشه از این که رو راست هستی خیلی حال کرده م" و با هم به بچه های زشتتون فکر کنین که اگه مثل شما باهوش و با کله از آب دربیان، به هر شکل راه خوشبختی شون رو پیدا می کنن...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:11  توسط ترگل بهرامی  | 

 

خوردن خوراک ِ بوقلمون که با سس پرتقال سرو می شه و یه بطر نوشیدنی اعلای درجه یک همراه با یه موسیقی ملایم که آدمو یاد سواحل مدیترانه می اندازه ، اونم با خوش تیپ ترین مردی که ممکن نیست روی زمین وجود داشته باشه و تنها می تونه جایزه ای باشه برای زن های نیکوکار توی بهشت، بزرگترین آرزویی بود که توی اون لحظه داشتم.

من توی مترو نشسته بودم که یک کم بیش از حد تاریک بود و با بی حوصلگی زل زده بودم به زنی که از توی ساک ِ گنده ش لباس زیرهای رنگ وارنگ می کشید بیرون و می داد دست بقیه ی  زن ها.

زن ها همون جور از روی مانتوهای گشاد مشکی شون ، لباس زیرهای صورتی گل گلی رو به خودشون می گرفتن و همدیگه رو تایید می کردن.

مترو داشت از توی تونل وحشت ایستگاه یکی مونده به آخرت رد می شد و من هنوز هیچ به درستی نمی دونستم که مرده ام  یا زنده.هوای خفه توی واگن این حسو به من می داد توی قبرم.

زنی که کنار دست من نشسته بود به دلایل نامعلومی داشت آبغوره می گرفت و زن ها هم شیشه های آبغوره رو دست به دست می کردن و از پنجره های مترو می پاشیدن بیرون.

ماندانا که واسه هر چیزی دنبال دلیل می گشت دیوونه شده بود از این که هیچ کدوم از این زنا بهش نمی گفتن چرا آبغوره ها رو به بیرون می پاشن ، در حالی که سوال اصلی واسه من این بود که چرا دارن آبغوره می گیرن.

به نظر می رسید همه جز من و ماندانا لال شده بودن .

حتی زن هایی که لباس زیر های گل گلی و توپ توپی رو روی مانتوهاش پوشیده بودن و داشتن یه جور رقص محلی می کردن هم لب می زدن ولی صدایی ازشون درنمی اومد.

تنها مردی که توی کوپه ما بود و کمترین شباهتی به مرد رویاهای من نداشت و ظاهرش از یک بوقلمون پخته نشده هم بدتر بود، از جاش پاشد و به طرف من اومد.

وقتی اون قدر نزدیکم شد که تونستم نفسشو که بوی یه نوشیدنی آشغال می داد حس کنم گفت :

ما به ایستگاه آخرت می رسیم در حالی که هنوز نمرده ایم. این جا کوپه ی زن هاییه که در زمان قبل از اسلام زنده به گور شدن. منم یه دو جنسی ام. ما زنده زنده به ابدیت می پیوندیم.

من آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم که بنابراین باید اشتباهی شده باشه چون من هزار و خرده ای  سال بعد از اسلام به دنیا اومدم و تا جایی که می دونم بدون این که زنده به گور شده باشم ، زندگی کردم ، درس خوندم و دانشگاه رفتم و...

فریاد بلندی زد که آواز ِ کبوتر ممنوع است!

شروع کردم به گریه کردن . به پهنای صورتم اشک می ریختم. کار به جایی رسید که در هر ثانیه نیم لیتر اشک ازم سرازیر می شد و این یعنی چیزی در حدود یک برابر و نیم زن بغل دستی ام که تا چند دقیقه قبل رکورد آبغوره گیری در متروی ابدیت رو داشت...

خلاصه همه زن ها قهرمان شکست خورده رو رها کردن و شروع کردن به شیشه پر کردن از اشک های ناتمام ِ من. حرکاتشون به زودی شبیه یک فیلم تند شده ی صامت شد و هر چه می کردن به گردِ پای فوران ِ آبغوره ای ِ من نمی رسیدن.

خب...طبیعی بود! توی دنیای واقعی ما – ونه یک ایستگاه مانده به آخرت- "فریاد کبوتر ممنوع است " از فحش های آب نکشیده ی ناموسی هم بدتر بود و هیچ کس  حتی «دانلد داک»  زیر بارش نمی رفت.منم این جوری داشتم اعتراضمو اعلام می کردم.

هم زمان با هر چه تندتر شدن ِ حرکت دست زن ها برای هر چه سریع تر خالی کردن شیشه های آبغوره از پنجره های مترو – که کاری کاملا بی فایده بود چون آب کم کم کف مترو رو برداشته بود- سرعت مترو کم و کم تر شد و حرکت از داخل تونل کند و کند تر.

از پچ پچ های ناگهانی و آرومی که دور و برم شنیدم دست گیرم شد که رسیدیم به ایستگاه یکی مانده به آخر.

مرد دو جنسی ِ بوقلمونی ماندانا رو کشید کنار و در حالی که با چشم های ترسیده به من نگاه می کرد چیزی زیر گوشش گفت.

احساس کردم یه اتفاق خوب داره می افته و گریه ام کمی آروم گرفت. تازه چشمم افتاده بود به قهرمان شکست خورده ی بغل دستم که از وقتی اشک های من روشو کم کرده بود با دهن باز داشت منو نگاه می کرد و آب دهنش ریخته بود روی یقه آهار خورده اش و دایره خیس بزرگی درست کرده بود، که ماندانا دستمو گرفت و در  ِ این گورِ تاریک پر از زن ِ زنده ی زنده به گور شده ی لباس زیربه تن، هم زمان با توقف کامل مترو باز شد و نورِ طبیعی روز رخنه کرد به داخل و به دنبالش هوای تازه که بوی سس پرتقال می داد.

زن ها ناگهان شروع کردن به جیغ زدن و خودشون رو از تماس با نوری که داشت پاشیده می شد به داخل پنهان کردن. لابه لای جیغ های گوش خراش، فریاد دوجنسی بوقلمونی رو شنیدم که گفت : زود باشید!زود باشید!

من و ماندانا از واگن پریدیم بیرون ، در بلافاصله بسته شد و قطار به سرعت حرکت کرد.

خوابیدم کف زمین و به آسمون نگاه کردم که عکس یه دنیای دیگه تمام و کمال انگار توش منعکس شده بود. تصویری منعکس شده از چیزی که وجود  نداشت.دنیای کامل و بی نقصی که شک نداشتم یه  گوشه ش یه میز شام پهنه : خوراک ِ بوقلمون که با سس پرتقال سرو می شه و یه بطر نوشیدنی اعلای درجه یک همراه با یه موسیقی ملایم که آدمو یاد سواحل مدیترانه می اندازه وخوش تیپ ترین مردی که ممکن نیست روی زمین وجود داشته باشه و تنها می تونه جایزه ای باشه برای زن های نیکوکارتوی بهشت...

ماندانا تازه بغضش ترکیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط ترگل بهرامی  | 

بدون شک یکی از آدم های توی اون اتاق رو باید می کشتم. یا اون زنه  یا یکی از اون دو تا مرد  رو.

زنه زیادی لطیف و قشنگ بود . انحنای کمرش که از زیر پیرهن نازک سفیدش پیدا بود دلم رو به رحم   می اورد ، مردها هم هر دو  یه جورایی شبیه خودم بودن و هر دوشون زن رو واقعاً دوست داشتن ، گیرم  به دو شکل متفاوت...

مشکل اصلی این بود که ریچارد براتیگان رفته بود جنگل، شکار. یعنی این طور گفته بود ، ولی من می دونستم توی تموم عمرش تنها چیزی رو که تونسته واقعاً هدف قرار بده خودش بوده.

قاعدتاً  یا می خواست تنها باشه و یا این که بره توی کلبه اش و قبل از شام خودشو بکشه. خب...یک جایی خونده بودم که آدمای مرده تا روز رستاخیز می تونن چندین بار دیگه زندگی کنن و بمیرن و این بار همه چیز دست خودشونه و خوبیش به اینه که هیچ مسئله ای دیگه "مرگ و زندگی" نیست. تو مرده ای و خوب دستگیرت شده که زندگی چه چیز ِ عجیب و معجزه آساییه. اگه بتونی یک بار قبل از این که واقعاً وقت باطل شدن شناسنامه ات برسه ، بمیری می فهمی که چه چیزهایی توی زندگی واقعاً جدیه و چه چیزهایی جداً اهمیتی نداره!

به هر حال ریچارد از زمان مرگ واقعی اش تا حالا در هر دوره ی زندگی ِ در فاصله ی رستاخیزش، هر بار خودشو از بین برده بود و قطعاً امشب هم همین کار رو می کرد.

همیشه وقتی بهش احتیاج داشتم پیداش نبود. لازمش داشتم برای این که بفهمم کدوم یک از این سه نفر رو باید بکشم ، باید راجع بهش با هم حرف می زدیم و به نتیجه می رسیدیم. این موضوع خیلی وقت بود که ذهن من رو درگیر کرده بود.

همسایه مون داشت کلم پلو می پخت و من از بوی کلم پلو حالم به هم می خورد.هیچ وقت نمی تونی به همسایه ات حالی کنی که در حال نوشتن یک داستان کوتاهی و برات خیلی مهمه که بتونی در طی دو پاراگراف ِ بعدی یک نفر رو به شایسته ترین شکل به قتل برسونی. ماجرای کلم پلو از ابهت ِ این رخداد ِ مهم کم می کرد و این یکی از معضلات ِ همیشگی من بود. آخرین باری که داشتم برای یکی از داستان هام  یک صحنه ی شدیداً تراژیک می نوشتم ریچارد یک باد گلوی بلند زد!

شخصیت های داستانم از دستم خسته شدن و از اون حالت ثابتی که نگهشون داشته بودم تا بفهمم چه غلطی باید بکنم ، دراومدن. کش و قوسی به خودشون دادن و گفتن که من آدم خنگ و بی استعدادی هستم و بهتره برم یک فکری برای شام بکنم، چون ریچارد بعد از این که خودشو برای هزارمین بار بکشه گرسنه و تشنه برمی گرده و دلش می خواد یک گیلاس شراب و یک غذای چرب و گوشتی بخوره و بره توی رویای بابلش...

نکته ی بدی که راجع به شوهر های مرده وجود داره اینه که هیچ وقت نمی میرن و مطالبات و نیازهاشون عین یک َمردِ  زنده ی بی ملاحظه ست : این که همیشه مثل جوجه دهنشون بازه و غذا می خوان و سایر چیزهایی که همیشه می خوان و البته این که : عزیزم درکم کن ، زن ِ خوبی باش و چیزی نخواه.

در حال تفت دادن ِ پیاز بودم که فهمیدم باید زن رو بکشم و برای این کار لازم بود که اون دوتا مرد عاشق به شکلی ناگهانی دو تا هم جنس باز از آب دربیان که از اتفاق گرایشی هم به کشتن زن های زیبا دارن و در این راستا ترجیح می دن که قبل از قتل طعمه شون رو غافلگیر کنن و با بی رحمی ِ تمام بهش اعتراف کنن که اولین بار که زن اونا رو به هم معرفی کرده – به عنوان دو تا دوست- اون ها عاشق هم شدن! شرح و بسط دادن تمام مراحل ِ عاشقیت و روابطشون با آب و تاب و ریز مسائل، می تونست بخش دلپذیری از مقدمه ی قتل رو تشکیل بده...

راستش داشتم می رفتم توی این فکر که چطوره ترتیبی بدم عشاق هم جنس گرای داستانم نسبتی با قبایل آدم خوار پیدا کنن و معلوم بشه که قراه  بعد از کشتن پری ِ نرم و نازک ، خوراک لذیذی ازش درست کنن و با شراب بخورن... که خانوم همسایه- که نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم خیلی بی ریخته- در زد.

پری ِ داستانک ِ من با یک سینی دم در ایستاده بود. توی سینی یک بشقاب کلم پلو بود و یک ظرف خوراک گوشت.

 خدا لعنتش کنه که با اون صدای نرم و نازک بهم توضیح داد که این کلم پلو با خوراک گوشت ِ عشاق ِ هم جنس باز ِ خیالی خورده می شه و این که بهتره برای شام منتظر ریچارد نباشم چون با اون قرار داره و ازم قول گرفت ریچارد رو در لباس " َبت َمن" وارد داستانم کنم که  پنجره ی اون اتاق ِ کذایی رو می شکنه و میاد خانوم رو در آغوش می گیره و با هم می رن به رستورانی در بابل تا سمبوسه ی داغ با آبجو بخورن...

گمونم بدترین کاری که دراون لحظه می شد کرد خوردن کلم پلو و اون خوراک گوشتی بود و عاقلانه ترین کار اونی بود که من کردم : برای خودم نیمرو درست کردم و ماجرا رو خیلی منطقی بررسی کردم.

این جوریه دیگه...ازدواج کردن با مرد مرده ای که هر غلطی بخواد می کنه این خطر رو داره که قاتلین زن ِ خوشگل ِ توی قصه ات رو قیمه قیمه کنه و به خوردت بده و بعد هم زنه رو بلند کنه و با خودش ببره به یک شب رویایی در سرزمینی که بابل یا غیر بابلش دیگه اصلاً برام فرقی نمی کرد...

به دفترم نگاهی انداختم که همه کلمه ها و جمله های قصه ام توش به هم ریخته بود و به بخت و اقبال خودم  لعنت فرستادم. شاید حق با شما بود...

باید سالینجر رو انتخاب می کردم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط ترگل بهرامی  | 

اشکالی  نداره اگه یک موقعی" خرده جنایتی" مرتکب بشی . وقتی هیچ چاره ای نیست و اتفاق های غیر منطقی می افته ، احمقانه ست که تو عکس العمل های منطقی داشته باشی.

تقصیر من نبود که بارون تندی گرفته بود و تاکسی هم گیر نمیومد.

تقصیر من نبود که پیرمرد لندهور تا گفتم دربست با این که سه تا مسافر عقب لکنته ش داشت جلوی پام ایستاد و سوارم کرد.

تقصیر من نبود که وقتی بهش گفتم شما که مسافر دارین ، گفت عیب نداره و من وقتی برگشتم به صندلی عقب نگاه کردم سه تا عروسک گنده ی آدم نما دیدم.

شما هم بودین از ترس زبونتون بند می اومد و شوکه می شدین. نه می تونستین داد بزنین ، نه می تونستین در ماشینو باز کنین و خودتون رو توی گِل و ُشل خیابون بندازین.

شما هم بودین یادتون می رفت چه جوری باید صلوات فرستاد و نذر کرد واسه رها شدن از این مهلکه و حتما نمی تونستین به خاطر بیارین کدوم امام به نجات اورژانسی ِ آدم ها از موقعیت های خطرناکِ غیرمنتظره شهرت بیشتری داره تا دست به دامن اون بشین.

اگر مثل من بعد از چند دقیقه جرئت می کردین و به نیم رخ درب و داغون راننده زیر چشمی نگاه می کردین و می دیدن گوش نداره و موهای توی دماغش مثل مارهای نازک و سیاه از سوراخ های دماغش بیرون زده بیشتر حالتون بد می شد، به خصوص اگر مثل این یکی یکهو سرفه ناجوری به بلندی غرش یک گودزیلای بازنشسته شده ی  نیست در جهان ِ سیگاری  می کرد و جونورهای سبز رنگ  پرت می کرد روی شیشه ماشین که دیگه مطمئنم سکته می کردین.

مثل پسر بچه های کوچولو نگین که شمشیرتون رو درمی اوردین یا با تارهای مرد عنکبوتی تون اونو به فرمون می چسبوندین و بعد تا می خورد می زدینش، عین قهرمان های " پاور رنجرز ".

حالا بگین ببینم اگه این کارو می کرد چه حالی می شدین و چی کار می کردین : دست راستشو می گذاشت روی پاتون و انگشت های درازش  مثل پنج تا آلتِ حال به هم زن ِ متجاوز کار به قولی: می گشت پرسه پرسه زنان روی سوراخ های نی دنبال خانه اش! ؟

این دیگه غیر قابل گذشت و چشم پوشی  بود!!

حتم دارم همون کاری رو می کردین که من کردم : با دست راستم آروم در کیفم رو باز کردم و ناخن گیرم رو از توش دراوردم. با دست چپم انگشت های دراز راننده ی  بی چشم و رو ی بی گوش و هواس رو گرفتم. آلت هاش ببخشید انگشت هاش از هیجان تکونی خوردن. منم آروم کارمو شروع کردم. بهترین کاری که در حق اون دست ها و ناخن های دراز که زیرشون چرک جمع شده بود می شد کرد...

بنا کردم به اصلاح گوشت های کنار ناخن ها و چیدن و هرس کردن و بریدن و دریدن و خلاصه از این کارای هیجان انگیز... توی فضا صدای بریده شدن پوست و گوشت پیچیده بود و البته نعره ی صاحب دست ها که هیچ شباهتی به صدای شش دانگی که باهاش سرفه کرده بود نداشت. شبیه صدای مورچه ای بود که یک پاش لای در نوشابه گیر کرده باشه و در ضمن در حال ِ بالا اوردن هم باشه. با یک دستش سفت فرمون رو چسبیده بود و به شدت در تلاش بود که ماشین رو کنترل کنه و اون یکی دستش هم که در دست من و من هم که عجیب نمی تونستم از این فکر خلاص بشم که اون این درد رو دوست داره چون هیچ تلاش جدی برای نجات دادن خودش نمی کنه.شاید اصلا داشت یک لذت شهوانی می برد.نمی دونم...

اما من شلوار سفیدم کاملا به خونش آغشته شده بود وهنوز به خونش تشنه بودم.خب...باید اعتراف کنم من هم به نوبه خودم داشتم لذت می بردم....

 به انگشت یکی مونده به آخر از این ور رسیده بودم که راننده کاملا بی حس شد – یا شاید هم کاملا ارضا شد-  اختیارماشین از دستش در رفت و ماشین که در حال حرکت توی بزرگراه بود چند دوری دور ِخودش و خودمون زد و متوقف شد.

باهاش از اول دو و پونصد طی کرده بودم.

واسه این که ایکس لارج بودنم رو نشونش بدم سه تا هزاری انداختم توی ماشین و پیاده شدم. دسته گل پلاسیده ام رو برداشتم و از بین جمعیت و ماشین هایی که ایستاده بودن و هاج و واج نگاهم می کردن رد شدم با ظاهر بی نظیر یه جانی ِ خرده پا با شلوار خونی و دسته گل و لبخندی پیروزمندانه و مغزی که فقط داشت به تیتر روزنامه های فردا فکر می کرد.

 باید به لیلی می گفتم توی روزنامه شون یک خوبشو برام می نوشت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط ترگل بهرامی  | 

بالاخره نتایج انتخاب بهترین پارتنر مرده دنیا برای دم بخت ترین دختر رویایی سال اعلام شد!

از آمار  آرای دوستان و هم وطنان غیور و همیشه در صحنه که بگذریم – خودتان بهتر می دانید که در هیچ جای دنیا رسم نیست که تعداد آرا در نتیجه انتخابات تاثیری بگذارد – سخن پارتنر برگزیده خوش تر است!

خانوم ها ، آقایون!

مفتخرم که اعلام کنم " ریچارد براتیگان" نویسنده نابغه آمریکایی متولد 30 ژانویه 1935 و "خودکشی شده" در 25 اکتبر 1984 ، خالق آثار نبوغ آمیزی چون "در رویای بابل" و "صید قزل آلا در آمریکا" به عنوان پارتنری بی عیب و نقص ارزیابی شد و از آن جا که برعکس رقیب سرسختش " دی. سالینجر" – که به علت کم سوادی نویسنده وبلاگ مرده تلقی شده بود - به طور کامل و بی برو برگرد دار فانی را به انتخاب و خواست خودش بدرود گفته است ، بهترین گزینه ممکن برای دختریست که بارها ختم ِ "در رویای بابل" کرده است!

از "شِل " هم اصلاً نگویید  که دلم  هنوز از اولین و تنها باری که ازدواج کردیم و مرا تک وتنها جلوی هتل استقلال آن هم در مقابل چشم آن همه  اساطیر هنری ترک کرد و رفت ، خون است.(البته اعتراف می کنم ، این "نو که میاد به بازار" و این حرف ها هم بی تاثیر نبود!)

خب...برایتان از زندگی شیرین ِ  در قندِ هندوانه * مان بگویم...

تصویر بالا نمایی داخلی از خانه ماست که   آنتونی گااُدی** آن را به مناسبت  پیوندمان  به عنوان هدیه برایمان طراحی کرده است.زندگی در چنین خانه ای با چنان جفتی زندگی کردن در" بابلی " است که همیشه آرزویش را داشتم.

زندگی کردن با مردی که آن قدر می فهمد که بیشتر اوقات افسرده می شود و چهره شیرین و طنزش را تنها در دستنوشته ها و چرک نویس هایش که شب ها روی میز کارش می یابم و موفق به خواندنشان می شوم- در حالی که خودش روی اقیانوسی کاغذی به خواب رفته -  ، می توانم پیدا کنم.

دلم برایتان بگوید که قرار است برای ماه عسل سری به آن سوی ابرها بزنیم . ریچارد می گوید "مری پاپینز" آن جا ویلایی دارد و در همه فصل ها پذیرای مهمانان زمینی اش است و از آن ها با خوشمزه ترین غذاها و دلپذیر ترین نوشیدنی ها پذیرایی می کند.

ریچارد عاشق یک دیالوگ خاص از مری پاپینز شده و به خاطر همان یک جمله تصمیم دارد این همه راه را برود : "اگر یاد بگیریم در همه چیز جنبه "شوخی" رو پیدا کنیم و پیش بریم ، اون وقت می تونیم بگیم که خوشبخت شدیم!"

ریچارد می گوید  می خواهد "رویای بابلش " را دوباره بسازد و دوباره در آن زندگی کند،  و برای این کار احتیاج دارد ازمعاشرت با دوست هایی که علی رغم " رنجی که ناگزیر زندگی  به دنبال دارد "***  سعی دارند آن " جنبه شوخی" را پیدا کنند ، بهره ببرد. دوست هایی که شربت های تلخ را با چنان ترفندی به آدم می خورانند که ازبهشتی ترین نوشیدنی ها هم گواراتر به نظر می رسد!

من حتی بیش از ریچارد به این سفر خیالی نیاز دارم چون این روزها هیچ چیز بیشتر از " پیدا کردن جنبه شوخی در همه چیز زندگی" نمی تواند کمکم کند از سنگینی و ناخشنودی که منجر به بی انگیزگی و تنبلی ام می شود نجات یابم. 

 این روزها هیچ چیز بیشتر از یک دیالوگ ِ "مری پاپینزی" سرحالم  نمی کند و هیچ چیز به اندازه شربت تلخی که طعم نهرهای رنگارنگ بهشتی را می دهد – اگر اصولاً بهشتی جززندگی آسوده و شاد در لحظه و بر روی زمین وجود داشته باشد- حالم را جا نمی آورد!

 

 

 

 

 

 

 

*عنوان یکی دیگر از آثار براتیگان. ترجمه مهدی نوید.نشر چشمه

**طراح و معمار شهیر اسپانیایی.

*** برگرفته از  کتاب "فراتر از بودن". کریستین بوبن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:29  توسط ترگل بهرامی  | 

پنیری که مزه گچ ِ خیس  می داد ، صبح اول صبحی حالشو حسابی  گرفته بود و با چشم های پف کرده و همون جور که چایی شیرینیشو یک ربعی می شد که هم می زد ، به سطل توالت فکر می کرد که نسبت به کاسه توالت فرنگی در موقعیتی نبود که بشه در حال نشسته، آدم  با یه پاش پدال سطل رو فشار بده و درشو باز کنه و با یه دستش و با مهارتی شبیه  قهرمان های پرتاب دیسک دستمال توالت خیس و مچاله شده رو درست بندازه توی سطل...

" پنیر فقط پنیر ِ تبریز..." اینو زیر لب به گیزلا  گفت که تنها خواهر دو قلو و هووش بود که می تونست باهاش صبحانه بخوره . گیزلا موافق بود، اما مثل همیشه تذکر داد که اصولا خوردن پنیر در دراز مدت آدمو خنگ می کنه و البته بعدش اضافه کرد که همراه کردن چند تا گردو به ترکیب نون و پنیر می تونه اندکی تعادل رو برقرار کنه.

حوصله شوهرشون رو نداشتن که داشت توی دستشویی فین می کرد و مطمئن بودن که بعدش درست کاسه دستشویی رو آب نمی کشه و اونا باید پشت سرش برن و با دستکش و وایتکس بیفتن به جون دست شویی ، البته بعد از این که در دو جمله کوتاه مثل همیشه به شوهرشون حالی  می کردن که اون کثیف ترین مردیه که ممکنه  وجود داشته باشه :" عزیزم ، تو یک کثافت درجه یک هستی و ما حتم داریم توی دنیا لنگه ت پیدا نمی شه."

مرد هم مثل همیشه چیزی حالیش نمی شد و دهن دره ای می کرد و پیشونی شو می خاروند از این که مجبور نبود اَن دماغ های خودشو پاک کنه کلی خوشحال می شد . اَن دماغ های گل گلی ، گل منگولی رنگ وارنگ توی کاسه روشویی لیز می خوردن و بازی می کردن به هم آب می پاشیدن و از این که از خِفت ِ سوراخ دماغ های ابله ترین شوهر ِ دو زنه ی عالم بیرون اومدن کلی شاد بودن. بعد که خسته می شدن  هر کدوم یه وری می چسبیدن و آفتاب می گرفتن و شکمش هاشون رو باد می کردن ، غافل از این که قراره  وسواسی ترین خواهر دوقلوهای عالم که هووی هم بودن با وایتکس و برس تیشه یه ریشه ی ژله ایشون  بزنن و تموم...

 

بچه هاشون- منظورم  بچه های اَن دماغ ها نیست بلکه بچه های اون دو زن و یک مرده -  ازشون متنفر بودن به خصوص از مادرهاشون که از آرنج به هم چسبیده بودن یعنی در واقع فقط  بخشی از پوست ِ آرنج ها به هم جوش خورده بود و جدا سازی شون با این که از آب خوردن هم راحت تر بود اونا هیچ وقت رضایت نداده بودن از هم جدا بشن و حتی شب زفافشون از غلت واغلت زدن های اضافه پرهیز کرده بودن مبادا از هم پاره بشن.

 خلاصه  بچه ها رفته بودن یه جایی رو اجاره کرده بودن . یک سال اول تا تونسته بودن ریخت و پاش کرده بودن و ظرف ها رو هفته ای یک بارهم  نمی شستن. هر چی خورده نمی شد اون قدر در مجاورت هوای آزاد قرار می گرفت تا تبدیل به کمیاب ترین نوع ِ کپک های خودرو می شد و بعد روزی که عمو لویی اومد بهشون سر بزنه متوجه شد که اون ها لااقل هشتاد و چهار نوع باکتری و قارچ متفاوت تولید کردن که نمونه اش در دنیای علم یافت نمی شه. عمو لویی بچه ها و قارچ های دست سازشون رو برد آزمایشگاهش . بچه ها همون جا به عنوان تولید کننده ی قارچ هایی که می شد ازشون به عنوان سوخت موشک استفاده کرد مشغول به کار شدن و عمو لویی از قِبَلشون ثروت ها که به جیب نزد!

همه داشتن خوشبخت می شدن که گیزلا وخواهرش  رو یه دسته از فضایی های بی پدر و مادر دزدیدن ومغزشون رو با یه جور میمون های مریخی عوض کردن و وقتی بعد از پنج ساعت که برابر با پنجاه سال نوری بود برشون گردوندن به سیاره زمین، شوهر ابلهشون  دو تا خواهر دوقلوی دیگه رو  گرفته بود که اون ها هم از گوش به هم چسبیده بودن و همون قدر به هم وابسته بودن که گیزلا و اون یکی. اونا وقتی رسیدن که شوهر سابقشون داشت دیگه می مرد.

 گیزلا و خواهره  گفته بودن به جهنم و از اون جایی که هوش اون میمون های مریخی سه برابر انیشتین ِ ما بود ، در عرض یک سال تونستن مدارج بالای علمی و نظامی و سیاسی  رو طی کنن و برن آمریکا و ایتالیا و فرانسه ، مافیا راه بندازن و نصف دنیا رو نقد از خدا  بخرن و بقیه ش رو هم قسطی با شیطون معامله کنن.

از اون طرف بیماری وسواس توی مریخ شایع شد و مثل یک طاعون ِ ذهنی  آدم فضایی ها رو قلع وقم کرد. اونا از شدت وسواس، کل موجودیت و حیات روی سیاره رو سابیدن و از بین بردن. از اون روز بود که مریخ خالی از سکنه شد و تنها سیاره ای که دوام اورد به دلیل ِ این که کثیف و نامنظم بود و کثافت و بی نظمی به صورت یک فرصت برای دست یابی به ثروت و قدرت  دراومده بود، زمین ِ ما بود.

 

 اما هنوز هم زمین به صورت سطل آشغالی گِرد،  دیوانه وار به دور خورشید می چرخه و خورشید دیوانه وار به این فکر می کنه که  چطوره  یک شعاع جهان سوز از اندام داغ ِ خودشو مثل یه دستمال توالت مچاله شده توی این سطل آشغال بندازه  تا همه چیز آب بشه و بره توی سوراخ توالت و خدا سیفون رو بکشه و شاید این جوری همه چی مثل اولش بشه...

به خاطر گیزلا و خواهرش و هوش مریخی شونه که دنیا هنوز دنیاست و هیلاری ممکنه از اوباما ببره.

 به خاطر گیزلا و خواهرش با اون مغزهای مریخی شونه که قیمت نفت در بازارهای جهانی بالا می ره و گوجه فرنگی و لیمو ترش از دانشگاه آزاد گرون تر می شه.

به خاطر خیانت فضایی هاست که ما تحریم شدیم و اوضاع از این هم بدتر می شه مگر این که سعی کنیم  پنیر رو از برنامه غذایی مون حذف کنیم و با خوردن بی رویه گردوی  کیلویی سیزده هزار تومن مغزمون رو از مغز اون میمون های مریخی فعال تر کنیم ، گیزلا و خواهرشو به درک واصل کنیم واون قدر مستقل بشیم که اَن دماغ هامون رو خودمون از کاسه روشویی پاک کنیم.

به امید روزی که  هوش مصنوعی و امپریالیست ِ جهان خوار از پهنه گیتی خانوم محو بشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 

آیا واقعاْ : 

انسان موجودی اجتماعیه؟

خواستن توانستنه؟

از محبت خارها گل می شه؟

خنده بر هر درد ِ بی درمان دواست؟

خانواده نهادی مقدسه؟

زن و مرد مکمل هم هستن؟

فرزند صالح که گلی است از گل های بهشت، اصولا وجود داره؟

دل شکستن هنر نمی باشد؟

نابرده رنج گنج میسر نمی شود؟

هر که بامش بیش برفش بیشتر؟

ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه؟

از کوزه همان برون تراود که در اوست؟

جوینده یابنده س؟

دل به دل راه داره؟

کاچی بهتر از هیچی؟

دو صد گفته چون  نیم کردار نیست؟

.

.

.

 

وای که چه قدر عصبانیم :

هر چه رشته بودم پنبه شده

از اونجا رونده  از اینجا مونده شدم

نه راه پس دارم نه راه پیش

 

 

مرده شورمو ببرن که هم در لحظه ای که عصبانیم می دونم که :

آش کشک خالمه

دیکته ی ننوشته غلط نداره

زمین بره آسمون  آسمون بیاد زمین همش روز از نو روزی از نو ی لعنتی شروع می شه...

 

ما دیگه غلط بکنیم رو دیوار کسی یادگاری بنویسیم

خری که توی گل می مونه حتما از کرگی دم نداشته

بازم جای شکرش باقیست که : بالاتر از سیاهی رنگی نیست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط ترگل بهرامی  | 

 

موجوداتی  که ده  تا انگشت دست بیشتر از ما داشتن  و اون هم نه روی دستشون بلکه پشت گوششون – پنج تا پشت این گوش پنج تا پشت اون گوش- بهم گفتن : خوب آدم بی خاصیت نظرت چیه؟

کلا نظری نداشتم و می دونستم برای خرید عید لازم نیست حتما تا یکی از سیاره های کهکشان راه شیری اون هم در دورترین نقطه ناممکن همراه این موجوداتِ  گوش انگشتی  برم . سفینه شون رو پشت پنجره م پارک کرده بودن کنار درختچه ای که داشتم فکر می کردم  کی جوونه زد که من متوجه نشدم.

بعد همون جور که توی جام نشسته بودم  چشمامو مالیدم  و گفتم من لباس عید نمی خوام ، من اصلا حوصله این کارهارو ندارم و تازه مگه من پنج سالمه که  داشتن یه  پیرهن پف پفی صورتی و یه جفت کفش شبه خانومانه سفید اون قدر واسم اهمیت به هم برسونه.  گفتم خوابم میاد و خیلی خسته م  چون تمام روز کارگر داشتم و پا به پاش کار کردم و البته در همون لحظه به نظرم رسید که چرا خونه تکونی عید اجتناب ناپذیره  ولی لباس عید لازم نیست...

گفتم بهتره برن سراغ دختر همسایه بغلیمون که اتفاقا خیلی هم اهل خریده و در همین حال چشمم افتاد به پاهاشون که نداشتن. عوض پا روی سه تا چیز شبیه قاشق چوبی سوراخ راه می رفتن. حرفمو خوردم و با دهن باز بهشون زل زدم دقیقا سه نفر و نصفی بودن . گفتم خدایا این دیگه چه برنامه ایه نصفه شبی که یه کاغذ با اسم وآدرس ایمیل و کلمه ورود من دراوردن. بنا کردم به مزخرف سر هم کردن که" توی سیاره ما زمین ، از این ترگل ها با همین آدرس وبلاگ و همین رمز ورود و اینا یک دوجین بلاگر دیگه هم هست..." که دست کردن توی یه جاییشون که نمی دونم کجا بود – چون ما آدما همچون جایی نداریم اصولا- و عکس هایی رو که از خودم توی وبلاگ ِ کوفتیم گذاشته بودم گرفتن جلوی صورتم  و با صدایی شبیه پاک کردن شیشه با روزنامه،  گفتن که از طرف فروشگاه بوسینی شعبه سیاره" آناکارنینا" یا یه همچو چیزی برنده خرید مجانی تا سقف یک میلیون تومن  شدم!!

یه نگاهی به سفینه شون پشت پنجره کردم که شبیه یه کیک یزدی  آبی رنگ بود و هر از چند گاهی صدایی شبیه یه ماده گربه وحشی ِ بی پدر مادر از خودش در می اورد. چیز ترسناکی بود. حتی درختچه نو شکفته من که بد خواب شده بود داشت از ترس تو گلدونش می شاشید و من دیدم که شاش سبز رنگش از زیر گلدون داره میاد بیرون .

تو فکر این بودم که گذاشتن عکس هام توی وبلاگم دیگه چه عواقب وحشتناکی می تونه داشته باشه که سه  نفر و نصفی  موجود  گوش انگشتی ِ پا قاشقی  شروع کردن به جیغ کشیدن. جیغ های وحشتناک ِ غیر قابل تحمل! انگار صد تا میل بافتنی رو هی به هم بمالن و بزنن و به فاصله سه ثانیه بعد سفینه شون هم شروع کرد به جیغ کشیدن و درست در لحظه ای که حتم داشتم واسه همیشه کر می شم  فریادشون تبدیل به صدای  تیک  تاک  آخرین دقایق سال شد و بعد بدون این که واقعا هفت سینی وجود داشته باشه عید شد و فضای اتاق پر از ماهی های قرمزی شد که توی هوا شنا می کردن  و با لبای بسته داشتن هیچی نمی گفتن و من فقط خیال می کردم که دارن راجع به جایزه ویژه من در سیاره آناکارنینا یک جور سرود ملی می خونن.

وقتی خوب و به میزان لازم راجع به تصویر های احمقانه ای که دیده بودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این باید یک جور" افشره  از اتفاقات و شنیده " های من در هفته آخر سال بوده باشه که در اثر تب متحول کننده آخرین دقایق که ناشی از استرس و دلهره "  امسال هم هیچی نشدم!"  بوده ، رخ داده باشه.

وقتی از بوسینی خرید کنی  برای عید و اونم  در حالی که تمام اون روز حداقل صد بار به خودت قول داده باشی که در تعطیلات عید امسال دیگه سر فرصت آناکارنینا رو با دقت تمام می خونی و این که بهترین هدیه واسه سیمین خانومی که اصلا فامیل تو نیست و می شه مامان بزرگ مهتاب قاشق چوبی های سوراخ ِ آخرین مدله ...

آره گمونم یه جایی از بین میلیون ها سیاره یه سفینه بی پدر مادری پیدات می کنه تا حالیت کنه چه غلطی کردی که عکس هاتو هی زرت زرت گذاشتی  توی وبلاگت...

نتایج اخلاقی :

 - فعلا عکسی از خودم نمی گذارم.

- آناکارنینا رو در تعطیلات می خونم

- دیگه هرگز شب عید از بوسینی خرید نمی کنم.

- هدیه مادربزرگ هیچ کسی برام این همه مهم نمی شه.

- سعی می کنم با تمام توانم زور بزنم و امسال دیگه یه چیزی بشم.

و فیلم های فضایی تماشا نمی کنم.

 

لطفا در صورتی که نکات آموزنده و نجات بخش دیگه ای رو فراموش کردم اون ها رو به من یادآوری کنین...

در کمال استیصال و در نهایت قدرشناسی

ت.ب بهار 87

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط ترگل بهرامی  | 

  

 

روزی که تمام مدت تا سر حد مرگ بخندی، تموم امورات دنیا به نظرت یه فیلم مسخره تند شده میاد. حتی وقتی شب خوابت نمی بره و صحنه حمله خرخاکی ها مدام جلو چشمته یا سر توالت فرنگی نشستی و داری عمیقا فکر می کنی چرا آدما ده تا انگشت دست و ده تا انگشت پا دارن.

سر صبحانه  یه تیکه پنیر از دستم افتاد روی زمین. تیکه سفید پنیر مثل یه جزیره ناشناخته روی سرخی قالی قل خورد و زیر دمپایی آبیم له شد. محاله بشه این لک رو به این راحتی ها پاک کرد. نه! محاله...

رادیو بی وقفه از حجم ترافیک و لزوم ورزش صبحگاهی حرف می زنه. فکر کردم : صدای گوینده لابد روی امواج رادیویی جت اسکی بازی می کنه. از تصور اصوات ِ سوار بر امواج رادیویی با مایو دو تیکه و عینک آفتابی خنده ام گرفت و یک آن احساس کردم  دنیا یه چیزی شبیه استودیوی ضبط یه برنامه تلویزیونیه ، پر از دوربین و دکمه و برنامه سازهایی که به خاطر نور پروژکتور که تو صورتته درست نمی بینشون.

- خب برنامه امروزتون چیه؟

- برنامه من؟ کدوم برنامه؟

- برنامه ریزی روزتون از چه قراره ؟ در چند تا جلسه باید شرکت کنید؟  به چه قرارهای باید برسید؟ چند تا چک دارید که باید پاس بشه؟...

- خب نمی دونم درباره چی دارین حرف می زنین ولی یه لک روی قالیه که باید پاکش کنم...لک پنیره.

- شما چه پنیری مصرف می کنید؟

- من ، خوب از پنیر...

- عالیه!  این بهترین نوع پنیره ولی نمی تونیم اسمشو ببریم چون تبلیغ می شه...فکر می کنید چند سال دیگه زنده اید؟

- نمی دونم...شاید ده سال

- و برای این ده سال برنامه ریزی کردین؟

- خب یک کمی...

- بیشتر توضیح  بدید.

- خب...ماجرا اینه که من ده ساله می خوام یه مجموعه شعر چاپ کنم و با این حساب ده سال دیگه هم واسه چاپ کردنش وقت دارم...

- یه مجموعه شعر؟!! اگه شعر گفتنت هم مثل پنیر له کردنت باشه رینگ  رینگ  رینگ  رینگ

با صدای تلفنم از توی این  استودیو درمیام و می رم توی استودیوی ضبط موسیقی. از اون ور خط صدای سردسته گروه سرود کلاس پنجم ب  میاد که داره  با صدای سوپرانوش خطاب به من فریاد می زنه که سازتو بر دار و بیا! همه اینجا معطل تو و سنتورت هستن...

سعی می کنم بهش حالی کنم که منو با علی سنتوری ِ مهرجویی یا بهرام رادان ِ علی سنتوری یا دست کم با اردلان یا اردوان ِ کامکار اشتباه گرفته چون من فقط منم و اصولا قراره تو زندگیم فقط یه مجموعه شعر ...که داد می زنه : اگه شعر گفتنت هم مثل سنتور نزدنت باشه  بوق    بوق     بوق     بوق

- الو؟

با تعجب در جواب صدای نرم و نازکی که داره می گه الو می گم : بله؟

صدای ِ پروانه ای می پرسه : امرتون؟

می گم : شما؟

صدای ِ لطیف قاصدکی می گه: شما تماس گرفتین!

می پرسم : من صبح اول صبحی به کجا ممکنه زنگ زده باشم؟

صدای ِ بهاری می گه : الان ساعت ده ِ  شب ده سال پیشه.

می گم : ببخشید خانوم...همش به خاطر اینه که امروز تا سر حد مرگ خندیدم و تموم امورات دنیا به نظرم یه فیلم تند مسخره ...

صدای ِ شکوفه ای می گه : من خانوم نیستم، من آقام  بوق بوق بوق بوق بوق...

گوشی رو گذاشته اما من کلی شادم و   فقط دارم می خندم آخه الان ساعت ده ِ شب ِ ده سال پیشه و من بیست سال وقت دارم تا مجموعه شعرمو چاپ کنم وداشتن این همه وقت واسه گفتن بهترین تک مجموعه شعری  که تاریخ ادبیات بشری و غیر بشری ممکنه به خودش ببینه عالیه!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:51  توسط ترگل بهرامی  | 

 

این دیوونه نشسته اون جا و داره یه مارمولک شاخدار می کشه که دو تا بال زرین داره بعد یهو سرشو بلند می کنه و با لحن احمقی که همه چیزو می دونه بهم می گه :" چته؟ چی آزارت می ده؟ داری به خط های موازی کاغذی که جلوت گذاشتی و هر کاری می کنی نمی تونی حتی یکیشون رو پر کنی فکر می کنی؟ داری فکر می کنی هر چی نوشتی و هر چی نوشتند با همه خط خوردگی هاش ، قبلا نوشته شده؟ بدون این که اصلا فکر کنی بنویس...مغزتو خاموش کن بذار توی گوشات باد بپیچه و هیچی نشنوی، هیچ کاری نکن . نشنو، گوش بده! و اون وقت هر صدایی توی سرت اومد بنویسش، بدون قضاوت، بدون تعلل!"

من نگاش می کنم که داره یه گاو بزرگ می کشه و دو تا ماهواره روی دو تا شاخش .واسه یه لحظه اصلا فکر نمی کنم، نمی شنوم، قصاوت نمی کنم. دیوونگیه دوست داشتنیش کمکم می کنه گوش بدم  و می نویسم:

کسی در زمان غار چراغ ها رو خاموش کرد

کسی شیرهای آب رو  که چکه می کردن تعمیر می کرد وقتی که کودکی ناپلئون توی کوچه های تنگ آلبالو خشکه می جوید.

از سرایدار افلاطون بپرس که بعد چهارم پلاک چند؟

اگه این سهراب رو دیدی- سهراب سپهری منظورمه- بگو چرا می گه" قلب حقیقت آبیست" وقتی مد امسال سرخابی تنده با طرح های سفید...

دست از  دست ازکار می کشم. توی سرم داره باد میاد. دوباره نگاش می کنم : یه صندلی چرخ دار کشیده که دو تا سگ گله که هر کدوم چهار سر دارن، اونو می کشیدن.

دوباره با بی حواسی تمام در کمال دیوانگی و در فقدان مطلق تفکر می نویسم:

کریستف کلمب مخل آسایش شهروندان بهشت شده، بگو صدای گیم اش رو کم کنه.

باباکرم رقصیدن در مزارع رنگ روغن بدون اجازو موزه لوور ممنوعه مگه این که پارتی پیدا کنی ، اگه خوب بگردی داداش" ونگ گوگ"  رو پیدا می کنی ،همین گوشه کنارا داشت با چسب رازی گوششو می چسبوند...

تخته وایت برد ناصرالدین شاه رو مبهوت کرده تا صبح داشتن با چاپلین" ایکس اُ "  بازی می کردن.

دوباره نگاش کردم: یه لشگر گودزیلای یک شکل کشیده که لباس های سربازی تنشونه . بهم نگاه می کنه و لبخند می زنه.

می نویسم :

هیتلر پسر خوبی بود.

تقصیر اون نبود که مادرش در هنگام زایمان آروغ  گنده ای زد که اشتباها این جوری شنیده شد: های هیتلر!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

 

مادره یهو درو باز کرد واومد و تو و بنا کرد داد و هوار کردن که :" دلم می خواد بدونم شیشه مربا رو کی خالی کرده توی اون شکم کوچولوش! "

وای خدا! هوارایی می زد که نگو! با احتیاط بچه بیچاره ، سرشو از روی نقاشی ش بلند کرد وچشم به مامانش دوخت: گنده و خیکی با یه دهن خیلی خیلی گشاد و لب های قلنبه ترسناک، جوری داد می زد که زبون کوچیکه ته حلقش رو می شد دید!موهای وزوزی حنایی که مثل چنگال های غول از هر طرف کله هندونه ای شکلش به یه وری سیخ شده بودن و انگاری داشتن با هوا کشتی می گرفتن.از چشم هاش آتیش می زد بیرون و آب دهنش باهر نعره ای روی یکی از اسباب بازی ها می پرید و به موجودات لزج مارمولکی شکل تبدیل می شد که می خواستن اسباب بازی ها رو بجون. سینه های گنده تهدید آمیز که روی یه شکم گنده ترسناک افتاده بودن و پیشبند گل گلی آشپزخونه که این همه رو پوشش داده بود، وای خدایا !حتی گل های نارنجی روی پیشبند پر از لک پیاز داغ و شیر

هم دهن های گنده داشتن با دندون های تیز تمساحی و هم زمان با نعره های مادره به شکلی هماهنگ باز و بسته می شدن...بازو ها و ساق های قوی که آدمو یاد نره غول ترین بازیکن فوتبال آمریکایی که هنوز از مادر زاده نشده می انداخت!...یه دستش به کمرش بود و اون یکی دستش یه کفگیر که به اندازه یه اسلحه گرم خطرناک به نظر می رسید.

بچه آب دهنشو که مثل بلور های یخ گوله گوله شده بود قورت داد و با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:" مامان جون خوشگلم...من...من این کار وحشتناک رو انجام دادم...خواهش می کنم...خواهش می کنم...منو ببخش...اون شیطون ترسناک زشت که همیشه می گی دنبال گول زدن ماست- و چه درست می گی مامانی، تو همیشه درست می گی!-  گولم زد...قسم می خورم به جون شما که بهترین چیز روی زمین هستین و من عاشقتون هستم...اگه یه بار دیگه از این غلط ها کردم تمام اسباب بازی ها و مدادرنگی هامو بدین به لولوی سه سر...

اصلا خودمو بدین...خودمو بدین ببره تا با بقیه بچه های بد دنیا تمام عمر کلفتی شو بکنم و زجر بکشم..."

بعد بچه بیچاره از ترس پلک هاشو روی هم فشار داد و لبشو گزید.چند ثانیه صبر کرد و چون اتفاقی نیفتاد چشماشو باز کرد و دید مامانش داره می گه: "حالا که خودت راستشو گفتی و پشیمون هستی از این کار زشتت این دفعه می بخشمت هر چند که کار غیرقابل بخششی کردی و منو خیلی عصبانی کردی..."

بچه بیچاره دهنش وا مونده بود آخه مامانش یهو از اون غول بی شاخ و دم تبدیل به یه باربی زیبا شده بود که موهای لختش روی شونه هاش ریخته بود و دست های نرم و نازکشو به کمر باریکش زده بود.هر چند که لبخند نمی زد ولی معلوم بود که لبخنداش قشنگه و لب های ظریفش بیشتر از یه حدی نمی تونه باز شه.(راستشو بخواین تو این هیری ویری بچه که محو جمال مامان خوشگله ش شده بود واسه یه لحظه به باباش حسودیش شد!) بعد مامان مهربون پیشبند تمیز ووگل گلی شو صاف و صوف کرد، دستی به موهاش کشید و قری به کمرش داد و از اتاق رفت بیرون..

بچه به نظرش رسید که مامان قبل از رفتنش زیرلب با خودش گفت:" خیلی خوب، اینم ازاین!

مطمئن نبود که اینو شنیده یا نه ولی مطمئن بود که دیگه هرگز سر شیشه مربا نمیره، شیشه مربا دیگه نه ، حالا شاید یه چیز دیگه...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط ترگل بهرامی  | 

 

 

آه..." شل سیلوراستاین "عزیزم !

دلم می خواد به این شکل از روح بزرگ و شریفت که دیشب به خواب من اومد تشکر کنم. بذار حتی بیشتر تشکر کنم از این که روح بی همتای دوست داشتنی ت از من خواستگاری کرد! اون هم در جمع بسیاری ازهنرمندان و نویسندگان این مرز و بوم که اجازه ندارم هویتشون رو فاش کنم . 

اومدی جلو و گفتی : هی! تو چرا توی وبلاگت هیچی از من نمی نویسی؟ خوب می دونم که عاشقمی و حالا دیگه وقت اونه که ازت خواستگاری کنم! با من ازدواج می کنی؟

یادمه تنها جوابی که تونستم بدم مزخرفی در این حدود بود : من زبون شما رو می فهمم ؟

یهو همه دست زدن وعروسی شد. بزن و برقص وعاقد اومد وتو هم اون وسط با گیتارت آهنگ" بادا بادا مبارک بادا" رو می زدی، گمونم.

گفتم : آقای استاین... گفتی :" شل" صدام کن!

گفتم :" شل" باورم نمی شه از من خوشت اومده، باورم نمی شه دارم زنت می شم . ما... یعنی همه دنیا فکر می کردن تو دیگه زنده نیستی، ولی ظاهرا اینم یه شوخی دیگه ت بوده ، بازم همه رو  سر کار گذاشتی .تو غیر قابل پیش بینی هستی و من واقعا عاشقتم!!

متاسفانه قبل از این که سوار پژو206 نوک مدادیمون(تنها ماشینی که "شل" واقعا دوست داره) بشیم ودرمیان همهمه و شادی دوستان هنرمندمون از جلوی هتل استقلال به طرف خونه بختمون(واقع در خیابان زعفرانیه) مشایعت بشیم، روح بزرگت که در چارچوب زندگی زناشویی(حتی در خواب) نمی گنجید فهمید داره چه غلطی می کنه و محل رو (خواب من) ترک کرد...

آآآآآآآآآه ...کاش دست کم به اندازه یک ماه عسل کوتاه در کیش در کنار دریای آبی و گرمش و پاساژهای خنکش طاقت می اوردی.

به هر حال من صبح از خواب بیدار شدم در حالی که حلاوت ازدواج بی سرانجامم با تو هم چنان کامم رو شیرین کرده بود و تموم روز به یادت بودم نیمه شوهر نیمه دیوانه نیمه خیالی من!

 

( "شل" ،عزیز دلم  لطفا اگه امکانش برات هست واسم کامنت بذار.)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank