حرف تازه ای بزن
فکر تازه ای بساز
پیراهن تازه ای بپوش
من از همان همیشگی ات
با همه ی لوندی و فریبایی اش
خسته ام و دیگر
صورت بزک کرده نمی خواهم ...
حرف تازه ای بزن
فکر تازه ای بساز
پیراهن تازه ای بپوش
من از همان همیشگی ات
با همه ی لوندی و فریبایی اش
خسته ام و دیگر
صورت بزک کرده نمی خواهم ...
کسی چه می داند تو کی میمیری
و من چقدر وقت خواهم داشت
که سیر تماشایت کنم؟
کسی چه می داند من کی میمیرم
و تو، که این همه حرف به گوشم خواندی
نمی خواهی یک لحظه نگاهم کنی...
چقدر مردن مسخره است
وقتی ما خیلی زودتر از موعد
نزد هم، میمیریم
چقدر مسخره است
نوشتن این سطرها خطاب به تو
وقتی تنها نگاهی بهشان می اندازی
و بعد این صفحه را می بندی...
توانش را دارم
یک آغوش مهمانت کنم
بی آنکه بخواهم بمانی کنارم
توانش را دارم
یک بوسه هدیه دهم
به تو
در روز تولدت
که هیچکس به خاطرش خوشحال نیست
توانش را دارم
به تو
لبخندی بزنم و
سبدهای هلو و گیلاس
تعارفت کنم
تا در دلت
برای یک لحظه
زندگی را به خاطر بیاوری
و بعد
بروی...
وقتی قصه ای به پایان می رسد
باید کتاب را بست...
باید کتاب را بست
و شاید
کتاب دیگری را گشود
و خواند
"کسی بود و کسی نبود"...
با قصه ای که به سر آمد
و کلاغی که به خانه اش نرسید
نمی شود
نمی شود
حتی جمله ای را دنبال کرد...
خاطره های سبز آخرین روز
سورتمه های پر از گیلاس
این دشت رویای توست
این دامان پرچین ِ خامه ای
این جشن عروسی توست!
آیا که خورشید همواره
بر فراز آن کاج بلند
تن طلایی اش را
با سخاوت به چشم های ما خواهد بخشید؟
آن کس که لیوان ها را برق می انداخت
چشم هایش پر از ترک های نور بود
و نگاهی ، لبخندی و قلب تو لرزید...
آیا صدای آبشار روز
سکوت ماه را نوازش خواهد داد
آنچنان که دست های آن مرد
اندام عشق آگین تو را...؟
ناهار حاضر است
بنفشه ها پشت پنجره و
گربه های خواب آلود ِ تابستان
زیر پایه های میز
تو آوازت را بریدی و لبانت
بعد از یک هجای کوتاه بازماندند
و پنجره ها از عطر او مرطوب شد...
آیا...آیا باز هم بوی خوش می دهی
وقتی که او از کار می آید
با میوه و نان و خستگی؟
آیا تو باز هم ترک های نور را
در چشمان روزنامه خوان او خواهی یافت؟
گفتی ای کاش انتظار بمیرد
گفتم این محال است
گفتم کاش دیگر منتظر کسی نمانی
گفتی این محال است،محال
دل می بازیم و بیش از آن عادت می کنیم
به صدایی به نگاهی
به وسعت خوبی ها به تمام بدی ها
و هیچ یادمان نمی ماند
که بی انتظاری عاشق بمانیم
همه ی عمر عاشقانه منتظر می مانیم...
فراغت کافی نداری برای نگاه کردن به صورت من
که به دریایی گذشته از طوفان می ماند حالا
تقصیر تو نیست اما
تقصیر تو نیست...
راه به جایی ندارم در این هزار توی پیچ اندر پیچ ِ تو
و راه هم نمی دهی مرا به هیچ دالانی
اما من می دانم که تقصیر از تو نیست...
تو خانه ای نیستی که در آن مسکن گزینم
یا لانه ای که در آن گرم و امن آشیان کنم
تو آرزوی بر باد رفته ای نیستی
یا آهی که از جگر برآرم
تو به سادگی و به وضوح
تنها یک بدن دیگر هستی
که جایی خارج از من می زید
تو تنها یک " نفر" هستی،
یک "اسم" یا یک "سایه"
و این همه تقصیر تو نیست
تقصیر هیچ یک از ما نیست
تولدت مبارک و خداحافظ ...
می گویی آمده ای
از رنگ چشمانم بنوشی
ولی من چای دم کرده ام
تو را به خدا
عطر بهار نارنج را
با بوی تن من اشتباه نگیر
ماجرا ساده تر از این هاست...
به بسترم تو را دعوت نخواهم کرد
به خلوتم راهی نداری، اما
به صرف یک عصرانه ی ساده ی
اندکی دل تنگ
پذیرای تو ام
ببین
بمان
نرو
چای دم کرده ام...
"عشق (نیز) خوش است زیرا که دشوار است.عشق آدمی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوارترین ریاضت ها باشد.عشق بزرگترین جلوه ی ذات ماست و عملی نهائی است که همه ی اعمال دیگر برای تدارک آنست. به همین سبب جوانان که در همه چیز تازه کارند شیوه ی عاشقی را نمی دانند و باید آن را بیاموزند.(...)خطای بزرگ و دائمی جوانان در این جاست که تا عشق برایشان استیلا یافت کام می جویند، زیرا که ناشکیبی در طبع ایشان است و آنگاه که هنوز روانشان پریشان و ناقص و بی انتظام است خود را در آغوش یکدیگر می افکنند. اما از این آمیزش ِمواد ضایع که ایشان وصل و سعادتش می نامند زندگانی را چه حاصل؟هر دو از معنی کمال و وسایل رسیدن به آن غافل می شوند و عالم خاموشی را که هزاران امید در آن است به پریشانی بی ثمری می فروشند که از آن جز دلزدگی و مسکنت و ناکامی نتیجه ای نمی توان یافت..."*
صدای تو سبز
زبان شهوتناکت
سرخ
چشمان مستی آورت
به رنگ سیاهی شب
انعکاس تصویر من در آن
سپید
مثل ماهتاب
بوسه ات
آبی
آغوشت
بی قراری...
من در تمنیات ما
خودم را بی خود می سازم
و داستانمان را
به یک شب
هوس و عیش
سخت می بازم...
*چند نامه به شاعری جوان/ راینرماریا ریلکه/ ترجمه ی دکتر پرویز خانلری/انتشارات معین
سرما مرا نیش نمی زند
سکوت گوشت هایم را نمی جود
فقدان استخوان هایم را خرد نمی کند
ترس دندان هایم را نمی سابد
من در فاصله ای بین نهایت درد و نهایت پیروزی
سرعت می گیرم
و گذشته در آغوشم جان می کند
اشک چشمانم را نمی پوشاند
درد قلبم را نمی پوساند
فریاد خفته ای روحم را نمی سوزاند
من زنده ام
دیروز هم همین حالا جان داد
اشک های حزینت را می نوشم
پیرهن عریانی ات را می پوشم
خودم را به غصه ای حقیر نمی فروشم
گذشته هفتاد کفنش را پوساند
من زنده ام
فردا هم فرزندی در راه است...
من این جا می نشینم
با یک لیوان ِ بزرگ
چای داغ
و به تو که می باری بی امان
بی درنگ، ناگهان
چشم می دوزم و دل می بازم و
از نیش درد ِ خوشایندی که
خنکی تنت روی داغی ِ زخم هایم می سازد
می سوزم و
می سازم
شعری برای تو
برای تو
ای برف ِ ناگهان که می باری بی درنگ، بی امان...
به صدایت گوش ندادن
مثل دور ریختن آواز چلچله هاست
در بهار
به صدایت گوش سپردن
که از حقیرترین آرزوهایت می گویی
دانه و گرمی انباشتن است
برای روزهای برفی
در زمستان
پیش از آن که
فریادی نامشروع برآوریم
گلوی ذهنمان را
به دشنه ی سکوت می بریم
و بی صدایی
به خون چکه های کلمات ِ خویش
خیره می شویم
و لبخند تلخ ِ پیروزمندانه ای
بر لب هایمان...
باری...
چگونه منع کنم تو را
از راه هایی که به بی راهه می روند
و بازت دارم ازعطشی که به بی راهه رفتن داری...؟
این جا
آن جا
راه هایی هست،
من نمی روم
این جا
آن جا
بی راهه هایی پیداست
...
با من بیا.
آدینه ی تابستانی آرام!
بساط نور می گسترانی بر بام!
می شنوم صدای پایت را بر گرده ی شام...
آدینه ی طلایی آسمان!
کرده ای روشن اندام ِ این بسترِ عریان!
خواب دیده ام نان داغ می پزی برایمان...
آدینه ی تازه نفس ِ آزاد!
نپرس چرا صید می شویم به تور ِ صیاد...
شکارمان کن به دست ترانه ای شاد!
آدینه ی هم خوابگی خستگی با فراغ!
کوتاه می آیی و می ماند بر دلمان این داغ
که روزها ی سخت بیایی و بگیری از ما سراغ...
مغز ِ گندیده ات پیداست
از شکاف ِ پیشانی ات
چرک
چکه می کند
روی
آستین ِ بارانی ات
این لکه
پاک نمی شود
اما خیالت راحت
تا وقتی قلبت کار می کند
دقیق، مثل ساعت
خواهند گفت
تو زنده ای
زنده و سلامت!
چه می شود نوشت
چه می شود گفت
چه حرفی باید زد؟
سایه ام افتاده روی صفحه ی خالی
چه طرحی باید زد؟
صدا می زنم
حنجره ام باش
گم شده ام
راهم باش
آواره ام
خانه ام باش
زخمم
خونم باش
در روزنامه های فردا
عکسی از خودت چاپ کن و
گمشده ام باش.
تصویر:
W.Sitte.calling along
رنگ می زنم قفست را
زیبایش می کنم
پر از گل
پر از ترانه اش می کنم
با من بمان!
تقدیم به کاف و شین که به سختی یکدیگر را دوست می دارند به مناسبت سومین سالگرد اسارت مخصوص به خودشان!
وقتی سیگارت را روشن می کنی
و دود سیگارت با پیچ و تاب موهایم
به عشق بازی می رقصد و می تابد
وقتی در این هوای سرد که کلام
در نیمه راه دهان گرم تو و گوش های یخ زده من
برف می شود و
می بارد
وقتی که رهگذری گام هایش را
بی شتاب
بر سنگفرش این خیابان طویل می کشد
و پنجره ای که ما زیرش لانه کرده ایم
تمام روز
پرده های نارنجی دلبریش را برایمان نمی گشاید
آن وقت...در آن ساعت
تو به من می خندی
و من دراین اندیشه غوطه می خورم
که خنده ات چیز دلربای کمیابیست در این سرما
کفش های تو بیش از حد کهنه اند
و خیابان های من بیش از حد دراز
باز هم خواهی آمد؟
برای الف۰الف که لبخند زد اما نیامد.

می گویند
در رستاخیز
آتش از دهان تو بیرون می ریزد و
چرک از تاول ِ پوست ِ تازیانه خورده ات
ناله ات در سکوتِ آخرالزمان رخنه می کند و
اشک هایت در گور ِ آدمیان
به جای کاشتن ِ دانه در تو
آتش افروختیم و
به جای ساختن ِ لانه در تو
وحشت اندوختیم
امروز دیگر چه توبه و چه افسوس
که برای شنیدن دردت دیگر
نیازی به آیات پیغمبرانمان نیست!
*تصویر : پیش طرح کوروساوا برای فیلم شبح جنگجو
*عنوان شعر با الهام از داستان تقدیم به ازمه با عشق و نکبت نوشته دی.سالینجر
هر روز می کنی فریاد
که عمرمان می رود، ای داد!
می شماری روزهایی را که رفت
اکنون ِ از دست رفته می دهی بر باد
بگذار تقویم ِ مصلوب بر دیوار
که برگ برگ می ماند بیدار
خود کند روزها را یک به یک آوار
تو از روی ترس هایت ِبپّر
و از خیر این همه نباید بگذر
بگو با صدای بلند
بگو با دهان پر لبخند
که آزادی مان دیگر نیست در بند!
مهم است حضور تو
بودن من
نوازش ِ تو
گشایش ِ من
اما اگر پای تو سست باشد
یا دست من بلرزد
یا عشقمان به این همه تلاش نیرزد
دیگرچه بوسه
و چه لبخند
چه هم آغوشی
چه پیوند...
تو کیفت را می بندی
و من کفش هایم را می پوشم
تو لبانت را می بندی
و من اشک هایم را می جوشم
مگر ترانه های خرد و شاد
دهد درد ما را به دست باد
مگر چک چک این نسیم از سقف خواب
بپاشد ماهیان نور را بر آب
مگر پچ پچ ِ سبز ِ این برف با بهار
کند نوروز ترسانمان را بیدار
وگر من بگویم بمانی تو
و تو بخواهی ز من
دگر روز خوش باشد
چو نوروز
به تو به من
زن تنهای من !
دهان ِ باز اندامت را
به دشنامی تلخ ببند
لکه مهتابی را که با تو خوابید از میان پاهای بی رمقت پاک کن
کودک نامشروعت را شیر بده و سپس سر ِبُبر
شعرت را قربانی کن و
خودت را بفروش
خوشبخت می شوی!
***
زینت خانه هایتان
آقایان!
دلبرکان کدبانو ببرید
که در رگبار حوادث
چترهای بلند خوش اندامند
و در سیل بی امان خواست هایتان
قایقی ظریف
که هر چند بر صخره ها می کوبیدشان
شما را به ساحل امن آرامشتان می رسانند!
* برای م.م عزیزم که تلخ خندید و شیرین فروخت.
کنار بگذار آن کتاب را
جهان چشمان توست
قصه نگاه من است
که عمق کلماتت را می جوید
سطر به سطر مرا بخوان
کلمه به کلمه صدایم کن
و هجی کن تمام بوسه هایمان را
کنار بگذار آن کتاب را
جهان دهان ِ تشنه من است
که باران ترانه های تو را می جوید
به شعرت پناه بیاور و
با خود بگو:
من به هیچ کس نیازی ندارم!
چیزی گفتی و دستت بی هدف در فضا رقصی کرد
چیزی گفتم و آخرین هجای کلماتم
روی فنجان قهوه نشست
و ما راه به جایی نبردیم
ما راه به جایی نبردیم و تو گفتی
که می بینی... قهوۀ آخر تلخ تر نیست
من کلامت را با شکر شیرین می کنم
و سیاهی این آخرین قهوه را
با شیر سپیدتر
فنجانم را برمی دارم
و به چشمان تو نگاه می کنم
چشمانی که می گویند:
شیر و شکر دروغ های تلخ آخرین دقایق است...
برای آن چه هستی
آن کس که هستی
همان لبخند یا اشک
همان ناتوانی یا هراس یا رشک
برای همان چشم ها
همان گیسوان نازک و نرم
یا دمپایی های کهنه
یا لبان ِکوچک و گرم
برای آن صدای مغموم اندکی گرفته
و آن گوش های سپیدِ هرگز نگرفته
برای شادی ات که گاه کم می آورد
وبرای آن حزنت که گاه زیاده می شود
برای ترانه ای که در دهانت می مکی
یا ستاره ای که در قلبت چشمک می زند
یا چراغانی بی پایان شعورت...
دلم تنگ است
تنگ است
تنگ...
اگر ریزش بی امان کلمات را باور داری
که چگونه حقیقت را می شویند و در جوی های بیهودگی می ریزند
و می دانی که پایان تمام آب های فاسد جوی های پر از موش
فاضلاب سیاه و متعفن است
چترت را با خود بردار
تا خونی که از رگ حقیقت می ریزد
بارانی ات را نیالاید.