این جا
آن جا
راه هایی هست،
من نمی روم
این جا
آن جا
بی راهه هایی پیداست
...
با من بیا.
این جا
آن جا
راه هایی هست،
من نمی روم
این جا
آن جا
بی راهه هایی پیداست
...
با من بیا.
آدینه ی تابستانی آرام!
بساط نور می گسترانی بر بام!
می شنوم صدای پایت را بر گرده ی شام...
آدینه ی طلایی آسمان!
کرده ای روشن اندام ِ این بسترِ عریان!
خواب دیده ام نان داغ می پزی برایمان...
آدینه ی تازه نفس ِ آزاد!
نپرس چرا صید می شویم به تور ِ صیاد...
شکارمان کن به دست ترانه ای شاد!
آدینه ی هم خوابگی خستگی با فراغ!
کوتاه می آیی و می ماند بر دلمان این داغ
که روزها ی سخت بیایی و بگیری از ما سراغ...
مغز ِ گندیده ات پیداست
از شکاف ِ پیشانی ات
چرک
چکه می کند
روی
آستین ِ بارانی ات
این لکه
پاک نمی شود
اما خیالت راحت
تا وقتی قلبت کار می کند
دقیق، مثل ساعت
خواهند گفت
تو زنده ای
زنده و سلامت!
چه می شود نوشت
چه می شود گفت
چه حرفی باید زد؟
سایه ام افتاده روی صفحه ی خالی
چه طرحی باید زد؟
صدا می زنم
حنجره ام باش
گم شده ام
راهم باش
آواره ام
خانه ام باش
زخمم
خونم باش
در روزنامه های فردا
عکسی از خودت چاپ کن و
گمشده ام باش.
تصویر:
W.Sitte.calling along
رنگ می زنم قفست را
زیبایش می کنم
پر از گل
پر از ترانه اش می کنم
با من بمان!
تقدیم به کاف و شین که به سختی یکدیگر را دوست می دارند به مناسبت سومین سالگرد اسارت مخصوص به خودشان!
وقتی سیگارت را روشن می کنی
و دود سیگارت با پیچ و تاب موهایم
به عشق بازی می رقصد و می تابد
وقتی در این هوای سرد که کلام
در نیمه راه دهان گرم تو و گوش های یخ زده من
برف می شود و
می بارد
وقتی که رهگذری گام هایش را
بی شتاب
بر سنگفرش این خیابان طویل می کشد
و پنجره ای که ما زیرش لانه کرده ایم
تمام روز
پرده های نارنجی دلبریش را برایمان نمی گشاید
آن وقت...در آن ساعت
تو به من می خندی
و من دراین اندیشه غوطه می خورم
که خنده ات چیز دلربای کمیابیست در این سرما
کفش های تو بیش از حد کهنه اند
و خیابان های من بیش از حد دراز
باز هم خواهی آمد؟
برای الف۰الف که لبخند زد اما نیامد.

می گویند
در رستاخیز
آتش از دهان تو بیرون می ریزد و
چرک از تاول ِ پوست ِ تازیانه خورده ات
ناله ات در سکوتِ آخرالزمان رخنه می کند و
اشک هایت در گور ِ آدمیان
به جای کاشتن ِ دانه در تو
آتش افروختیم و
به جای ساختن ِ لانه در تو
وحشت اندوختیم
امروز دیگر چه توبه و چه افسوس
که برای شنیدن دردت دیگر
نیازی به آیات پیغمبرانمان نیست!
*تصویر : پیش طرح کوروساوا برای فیلم شبح جنگجو
*عنوان شعر با الهام از داستان تقدیم به ازمه با عشق و نکبت نوشته دی.سالینجر
هر روز می کنی فریاد
که عمرمان می رود، ای داد!
می شماری روزهایی را که رفت
اکنون ِ از دست رفته می دهی بر باد
بگذار تقویم ِ مصلوب بر دیوار
که برگ برگ می ماند بیدار
خود کند روزها را یک به یک آوار
تو از روی ترس هایت ِبپّر
و از خیر این همه نباید بگذر
بگو با صدای بلند
بگو با دهان پر لبخند
که آزادی مان دیگر نیست در بند!
مهم است حضور تو
بودن من
نوازش ِ تو
گشایش ِ من
اما اگر پای تو سست باشد
یا دست من بلرزد
یا عشقمان به این همه تلاش نیرزد
دیگرچه بوسه
و چه لبخند
چه هم آغوشی
چه پیوند...
تو کیفت را می بندی
و من کفش هایم را می پوشم
تو لبانت را می بندی
و من اشک هایم را می جوشم
مگر ترانه های خرد و شاد
دهد درد ما را به دست باد
مگر چک چک این نسیم از سقف خواب
بپاشد ماهیان نور را بر آب
مگر پچ پچ ِ سبز ِ این برف با بهار
کند نوروز ترسانمان را بیدار
وگر من بگویم بمانی تو
و تو بخواهی ز من
دگر روز خوش باشد
چو نوروز
به تو به من
زن تنهای من !
دهان ِ باز اندامت را
به دشنامی تلخ ببند
لکه مهتابی را که با تو خوابید از میان پاهای بی رمقت پاک کن
کودک نامشروعت را شیر بده و سپس سر ِبُبر
شعرت را قربانی کن و
خودت را بفروش
خوشبخت می شوی!
***
زینت خانه هایتان
آقایان!
دلبرکان کدبانو ببرید
که در رگبار حوادث
چترهای بلند خوش اندامند
و در سیل بی امان خواست هایتان
قایقی ظریف
که هر چند بر صخره ها می کوبیدشان
شما را به ساحل امن آرامشتان می رسانند!
* برای م.م عزیزم که تلخ خندید و شیرین فروخت.
کنار بگذار آن کتاب را
جهان چشمان توست
قصه نگاه من است
که عمق کلماتت را می جوید
سطر به سطر مرا بخوان
کلمه به کلمه صدایم کن
و هجی کن تمام بوسه هایمان را
کنار بگذار آن کتاب را
جهان دهان ِ تشنه من است
که باران ترانه های تو را می جوید
به شعرت پناه بیاور و
با خود بگو:
من به هیچ کس نیازی ندارم!
چیزی گفتی و دستت بی هدف در فضا رقصی کرد
چیزی گفتم و آخرین هجای کلماتم
روی فنجان قهوه نشست
و ما راه به جایی نبردیم
ما راه به جایی نبردیم و تو گفتی
که می بینی... قهوۀ آخر تلخ تر نیست
من کلامت را با شکر شیرین می کنم
و سیاهی این آخرین قهوه را
با شیر سپیدتر
فنجانم را برمی دارم
و به چشمان تو نگاه می کنم
چشمانی که می گویند:
شیر و شکر دروغ های تلخ آخرین دقایق است...
برای آن چه هستی
آن کس که هستی
همان لبخند یا اشک
همان ناتوانی یا هراس یا رشک
برای همان چشم ها
همان گیسوان نازک و نرم
یا دمپایی های کهنه
یا لبان ِکوچک و گرم
برای آن صدای مغموم اندکی گرفته
و آن گوش های سپیدِ هرگز نگرفته
برای شادی ات که گاه کم می آورد
وبرای آن حزنت که گاه زیاده می شود
برای ترانه ای که در دهانت می مکی
یا ستاره ای که در قلبت چشمک می زند
یا چراغانی بی پایان شعورت...
دلم تنگ است
تنگ است
تنگ...
اگر ریزش بی امان کلمات را باور داری
که چگونه حقیقت را می شویند و در جوی های بیهودگی می ریزند
و می دانی که پایان تمام آب های فاسد جوی های پر از موش
فاضلاب سیاه و متعفن است
چترت را با خود بردار
تا خونی که از رگ حقیقت می ریزد
بارانی ات را نیالاید.