اهمیت اینکه کی باید بروم و کی باید بمانم،کی زمان عمل است و چه وقت می بایست بی عملی را تاب بیاورم، چه چیزهایی دیر می شود و چه چیزهایی هنوز به گذر زمان نیاز دارد، در این است که این طور می توانم در ماجراهای زندگی ام ،آدم به موقعی باشم.
بزرگترین خطری که همیشه در مسیر تلاش برای این به موقع بودن، درست تشخیص دادن، قاطعانه تصمیم گرفتن و عمل کردن برایم وجود داشته، گرفتار آمدن به موج بلندی از احساسات و عواطف بوده که در تصمیم گیری های مهم نتیجه را یکسر وارونه کرده است.
اما آنجا که روح، آن توده ی پیچیده در هم ِ هزار خم، آن سرچشمه ی همه ی عواطف و عقلانیت ها، می گوید "باید بروی"، می دانم که دیگر چاره ای جز رفتن نیست و می روم...
