تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

اهمیت اینکه کی باید بروم و کی باید بمانم،کی زمان عمل است و چه وقت می بایست بی عملی را تاب بیاورم، چه چیزهایی دیر می شود و چه چیزهایی هنوز به گذر زمان نیاز دارد، در این است که این طور می توانم در ماجراهای زندگی ام ،آدم به موقعی باشم.

بزرگترین خطری که همیشه در مسیر تلاش برای این به موقع بودن، درست تشخیص دادن، قاطعانه تصمیم گرفتن و عمل کردن برایم وجود داشته، گرفتار آمدن به موج بلندی از احساسات و عواطف بوده که در تصمیم گیری های مهم نتیجه را یکسر وارونه کرده است.

اما آنجا که روح، آن توده ی پیچیده در هم ِ هزار خم، آن سرچشمه ی همه ی عواطف و عقلانیت ها، می گوید "باید بروی"، می دانم که دیگر چاره ای جز رفتن نیست و می روم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 7:36  توسط ترگل بهرامی  | 

 

از آن لحظه ای که با خودم می گویم : "امروز فلان کار را به انجام می رسانم"،تا ساعتی که آن را به پایان می برم، برای مصمم ماندن و از دست ندادن تمرکزم باید ده ها پارازیت و مانع بیرونی و درونی را از سر بگذرانم و این کار برایم شبیه شرکت در مسابقه ی دوی با مانع است : با حفظ قدرت و از دست ندادن سرعت می بایست حواس را روی موانع متمرکز کرد و با رد کردن آنها به خط پایان رسید.

 به فکر من، زندگی مسابقه و حتی مرگ خط پایان نیست و گاهی اینطور به نظرم می آید که ما خودمان زندگیمان را به شکل مسابقه های کوچک و بزرگ تعریف می کنیم، با موانع تعیین شده و خط پایانی معلوم، تا با رسیدن به توان متمرکز ماندن و گذشتن از موانع، آزموده شویم و قدرت یابیم...اما این قدرت،که از پس آن همه تلاش و امید به دست می آید باید صرف چه کاری شود و ما را در طی کردن کدام مسیر یاری بخشد؟ 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 7:46  توسط ترگل بهرامی  | 

 

همه ی ما مدام و سریع به سمت و سویی حرکت می کنیم و از کنار هم می گذریم. گاهی ناگهان روی یکی مکث می کنیم.بعد ممکن است دستش را بگیریم.شاید هم مسافتی را در کنارش طی کنیم. احتمال دارد که عاشقش شویم، ممکن هم هست زود متوجه بشویم که اشتباه گرفته ایم. احتمالش کم است البته، ولی شاید هم بخواهیم دیگر دستش را ول نکنیم.

خیلی به ندرت اتفاق می افتد ولی شاید حس کنیم با یکی کاری داریم. ماجرایی سوای عشق و عاشقی مان. بعد ممکن است از خودمان بپرسیم که حالا باید چه کرد؟ دستش را نگه دارم یا رهایش کنم و مطمئن باشم از دستش نمی دهم و کاری را با او به اتمام می رسانم؟

احتمالش کم است که توانش را بیابیم ولی گاهی وقتی عاشق چنین کسی هستیم باید دستش را ول کنیم . شاید همین بخشی از کاری باشد که می بایست با او به انجامش برسانیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:5  توسط ترگل بهرامی  | 

 

سابق بر این یک چیزهایی بودم.یک چیزهایی که امروز دیگر نیستم. بعضی از این چیزهایی را که دیگر نیستم ،آگاهانه انتخاب کردم و بعضی از این تغییرات هم در اثر جبر زمانه شکل گرفته.

راستش از آن چیزهایی که دیگر نیستم خیلی راضی ام. از اینکه از بعضی چیزها آزاد شده ام ، که چیزهای دست و پاگیر و آزار دهنده ای بوده اند خوشحالم و هر چند هنوز چیزهای زیادی هست که فکر می کنم به دست آوردنشان یا کنار گذاشتنشان می تواند قوی ترم کند،پیش خودم می دانم که برای همین اندازه اش هم بالاخره زحمت کشیده ام.

با این حال گاهی پیش آمده درست در مواقعی که مطمئن بوده ام از آزاد شدن از بخش های دست و پاگیرم، ناگهان غافلگیر شده ام و از نقاط خاصی دوباره گیر افتاده ام.

انگار اینکه آدم مدام هوشیار باشد و بیخود و بی جهت مطمئن نباشد از خودش، یک کار تمام وقت است.یک کار تمام وقت که دستمزدش می تواند رضایت درونی و عزت نفس و آرامش باشد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:11  توسط ترگل بهرامی  | 

 

همیشه هم ملاحظه ی هم را کردن برای آنکه رنجش پیش نیاید خوب نیست. به نظرم اینطور می رسد که گاهی در جاهای درست، اعمال کمی خشونت و سردی حتی می تواند نتایج بهتری داشته باشد.می ماند این نکته ی حیاتی که بتوانیم جای درست و اندازه ی دقیق را تشخیص بدهیم. فشار آوردن به جای غلط یا به میزانی زیاده از حد می تواند یک سر نتیجه ای معکوس داشته باشد.

به نظرم می رسد که اصلاً کل هنر زندگی، یافتن مرز چیزهاست. مرز  محکم رفتار کردن و خشونت به خرج دادن، مرز مهربانی و مهر طلبی، مرز احساس مسئولیت داشتن و خواست به تملک در آوردن و ....

 و یافتن این مرزها چقدر چقدر دشوار است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:23  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ما در طول زندگی مان به بسیاری از سرزمین ها سفر می کنیم.سرزمین های دور و نزدیک، غریبه و آشنا و اگر هوشیار باشیم می شود که نواهایی را دریابیم، زمزمه هایی، رازهایی که به ما می گویند برای چه چیزی به این سفر می رویم و در این سفر باید در پی دست یافتن به چه چیزی باشیم. در پی کشف چه چیزی.

هر سفری حرکتی ست به درون. تمرینی ست برای نزدیک تر شدن به بخش پنهان وقایع. گذر کردن از شکل ظاهری اتفاقات و آماده شدن برای در آغوش کشیدن حقایق بزرگی که ناگاه از دل تاریکی بیرون می آیند و اگر پذیرایشان باشیم چنان ما را به تمامی دربر می گیرند که ابیات شعری ناتمام می شویم که آرامش و آگاهی ما را می سرایند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:55  توسط ترگل بهرامی  | 

 

موهبتی ست گاه بی تفاوت شدن نسبت به بعضی آدم ها و رها کردن آن دست از روابط که آزارمان می دهند و اگر نه، دست کم وقتمان را تلف می کنند. موهبتی ست نشنیدن ِ آن حرف های نیش دار ِ تلخ که در جهت هیچ سازندگی و کمکی گفته نمی شوند. دست کشیدن از تلاش برای به دست آوردن رضایت آدم های تا ابد ناراضی یا گدایی ِ تایید از آدم های ایراد گیر ِ تند که به کمترین چیزی از کوره درمی روند.

موهبتی ست که بتوانیم حرف تلخ و نیش دار نزنیم، خودمان را برتر ندانیم و به ادای آدم ناراضی بودن تا آخر عمر نبالیم.

موهبتی ست که توان آن را بیابیم که گاه یکدیگر را به خاطر اشتراکات ِ انسان بودن بفهمیم و یکدیگر را قضاوت نکنیم.

موهبتی ست توان اینکه از سر ِ راه های بیراه کنار برویم و میدانی را که در آن بازی ِ بیهوده ای در جریان است ترک گوییم.

موهبتی ست که بدانیم چقدر اِشکال در وجودمان هست و با این حال همچنان علاقه مندانه و با ملاطفت خودمان را در طی کردن مسیر و دست یابی به موهبت های ریز و درشت همراهی کنیم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:12  توسط ترگل بهرامی  | 

وقتی زندگی چیزی ساده و بدیهی را  که به نوعی از نیازهای اولیه مان محسوب می شود از ما دریغ می دارد، یا بر اثر یک حادثه یا اتفاق ناخوشایند چیزهایی را از دست می دهیم ، اگر هوشیار باشیم و به خواب بی رویای نا امیدی گرفتار نیاییم، محتمل است که برای ساختن یا بازیابی آن چیزهای نداشته یا از دست رفته به حرکات یا فکرهای خلاقانه  ـ و گاه نبوغ آمیز ـ دست یابیم.

مانند کسی که عاشق نقاشی کردن است و به طور مادرزاد از نعمت داشتن دست محروم شده و با وجود چنین نقص به ظاهر بزرگی، به تدریج کشف می کند که چطور با پاهایش بهترین و زیباترین تصاویر را نقاشی کند.

به نظرم می رسد در مورد زندگی درونی آدم هم این ماجرا صدق می کند : وقتی که به دلایل گوناگون از نعمت ِ داشتن ِ احساس امنیت، حرمت به خود ، اعتماد به نفس ، شجاعت، انعطاف پذیری، شادی و امیدواری و بسیاری از این دست احساس ها  ـ که شاید بشود گفت نیازهای اولیه و بدیهی روح ما هستند ـ محروم می شویم، شاید با اندکی هوشیاری، با مبارزه با نا امیدی ، بتوانیم راه های خلاقانه ای بیابیم برای رها شدن از چرخه ی نمی توانم ها و نمی شود های تکراری مان که عمرمان را تلف می کنند بی آنکه فرصتمان دهند توان آن را بیابیم که با وجود همه ی کمبودها و محرومیت ها، از آنجایی که هستیم گامی فراتر رویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:57  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در عشق آنهایی از همه بدترند که دمای عشق ورزی شان، نوسان های شدید و غریب دارد : گاه با داغی شان تو را می سوزانند و گاه از سردیشان منجمدت می سازند.

آنها که در ابراز محبت ناتوانند، از پذیرش دلتنگی کسی که دوستشان می دارد هراسان می شوند و بی اعتمادی را امن ترین پناه خود می یابند.

آنها که نزدیک می آیند و به ناگاه ـ گویی که چیزی را به خاطر آورده باشند یا از خوابی پریده باشند ـ فاصله می گیرند و برای بازیافتن امنیت خود،دور می شوند.

در عشق آنهایی از همه بدترند که به رغم نیازمندی انسانی و خواست قلبی شان به دوستی کردن و عشق ورزیدن، خود را در غار تنهایی شان محبوس ِ ترس ها و ناباوری های خود می سازند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 7:29  توسط ترگل بهرامی  | 

 

آمدم برای دیدن نوزاد تو که در این روزهای سخت به دنیا آمده.

دخترکت مثل حجم غیر منتظره ای از نور که ناگهان از درون تاریکی فواره بزند غافلگیرم کرد.جرئت نداشتم به این توده سفید و گرد دست بزنم.حتی می ترسیدم زیاد نگاهش کنم و از پاکی اش چیزی کم شود...

بودنش در این دنیا،در این اوضاع آنقدر بی تناسب به نظرم رسید که فوری نگرانش شدم. معصومیت یک کودک در هر زمانی که متولد شود آنقدر با دنیای آلوده اطرافش تضاد ایجاد می کند که هر وقت به دیدن یک نوزاد می روم به جای آنکه دلم شاد شود با قلبی گرفته و سنگین برمی گردم.

تولد هم مثل مرگ خیلی اسرار آمیز است.تولد هم مثل مرگ هیچ وقت عادی نمی شود.شنیدن خبر تولد یک نوزاد هربار ذوق زده ات می کند و شنیدن خبر مرگ هربار،هر بار شوکه ات می کند و دلت انگار می ریزد...

به صورت بهشتی دخترت نگاه می کنم و تمام تصاویر خشنونت باری که در تمام عمرم دیده ام از جلوی چشمم می گذرند و با خودم فکر می کنم همه ما یک روز به همین لطافت به همین پاکی بوده ایم...گریه ام می گیرد.خودم را جمع و جور می کنم و به خودم تشر می زنم : حالا که چی؟آماده ی افتادن بودی و این چند وقته هم تا دلت خواسته بهانه داشتی برای افتادن؟

لبخند می زنم و می گویم : "قدمش خیر باشد برایتان..."

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:19  توسط ترگل بهرامی  | 

 

دروغ نمی گوید. عاشق شده. ولی عاشق چه کسی؟عاشق چه چیزی؟ تو یا تصویری از تو؟ تو یا تصویری مبهم و گنگ از زن ایده آلش؟تو را می بیند یا آنچه را که دوست دارد ببیند؟

برایت همه ی این ها را می گویم. از تجربه های خودم هم می گویم. به نظرم این جا جای تو نیست.نباید این طور سرسپرده بشوی فقط به این دلیل که کسی به یکی دوبار دیدنت ادعا می کند سرسپرده ات شده...سرسپردگی،دلدادگی،عشق شاید فقط در بستر زمان بتواند شکل بگیرد. دارم تمام سعی ام را می کنم که نشانت بدهم تو در این مقطع فقط ممکن است جاذبه ی جنسی ایجاد کرده باشی و این جور خواستنی بودنت برای آن آدم ،یعنی او به خودش و البته به تو فرصت کافی برای دیدن و بیشتر دیدن نداده.به خدا صبر چیز خوبی ست. به خدا آهستگی یک فضیلت است و من این ها را با پرداخت هزینه های سنگین فهمیده ام. حیف که تو صدای مرا نمی شنوی و داری همان خطاهایی را می کنی که من و خیلی های دیگر هم مرتکب می شویم و ناکامی را تجربه می کنیم.

به نظرم می رسد بی فایده است. من غصه می خورم که می بینم یک نفر می تواند از روی چاله ای که من قبلا تویش افتاده ام و به همین دلیل می شناسمش بپرد و وقت تلف نکند، و به جایش دارد با سر شیرجه می زند به قعر آن.من دلم می سوزد ولی باید به خودم بگویم : بی خود می کنی دلت می سوزد.حرفت را زدی، از خطاهای خودت گفتی و حالا دیگر کنار بایست چون هر کس در زندگی اش باید راه و بی راهه های خودش را امتحان کند. تو گر طبیبی سر خودت را دوا کن و حواست باشد اگر کسی که مورد تاییدت است ،از راه ها و بی راهه هایش گفت،چشم و گوشت را باز کن. محض رضای خدا آسمان و ریسمان به هم نباف تا حرف درست را قبول نکنی.وقتت را تلف نکن، از روی چاله ها بپر.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط ترگل بهرامی  | 

 

برای شما هم پیش آمده؟ این که در تصمیم گیری های مهم و جاهایی که الزاماً باید روی "نه" خودتان بایستید، تحت تاثیر حرف هایی که می شنوید یا اصرارهای بی جا تسلیم بشوید و مرزها و قوانین خودتان را نادیده بگیرید؟ برایتان پیش آمده چیزی را که حستان در موردش هشدار می دهد جدی نگیرید و از همان نقطه ضربه بخورید؟برایتان پیش آمده وقتی همه چیز طبق پیش بینی هایتان اتفاق افتاد یک جور خاصی دلتان بسوزد و خودتان را سرزنش کنید؟

ناتانیل براندن در کتاب روانشناسی عزت نفس می گوید :" آگاهی اگر به اقدام منتهی نشود، نوعی خیانت است.بی اعتنا کردن ذهن است. زندگی آگاهانه چیزی بیش از دیدن و دانستن است.زندگی آگاهانه یعنی بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم عمل کنیم."

برای من بارها پیش آمده که به ذهنم خیانت کرده ام یا برداشت ها و حس هایم را بی اعتبار کرده ام .تنها با این امید که با آگاهی نسبت به ناآگاهی هایم راه و روش هایم را تغییر بدهم، می توانم خودم را ببخشم ، از سرزنش کردن خودم دست بکشم و فرصت بدهم به خودم برای جبران و برای بهتر زندگی کردن...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:4  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank