"... چنین کاری از من برنمی آید که همه ی آن چیزها را که زندگی ها بر سر یاد گرفتنشان گذارده ام از یاد ببرم..."
اوهام/ ریچارد باخ/ ترجمه ی سپیده عندلیب/نشر نیلوفر
"... چنین کاری از من برنمی آید که همه ی آن چیزها را که زندگی ها بر سر یاد گرفتنشان گذارده ام از یاد ببرم..."
اوهام/ ریچارد باخ/ ترجمه ی سپیده عندلیب/نشر نیلوفر
"پدرم آن زمان که چهره می پرداخت،در کشیدن پهنه ی نبرد و شکارگاه دستی تر داشت.طرحهای او از اسب و سوار و آهو به سادگی و پاکی شگرفی می رسید.
اما من همیشه خودم را در کار زبون دیده ام.بخواهم گرته ی اسبی را بریزم،از سر او دست به کار می شوم،آنگاه کمی سر خط را پایین می برم ،قلم من خمیدگی کپل اسب را می پیماید،تا نزدیک زانوی پای راست به جلو برمی گردم ،خط زیر گردن را می برم تا برجستگی سینه،دست ها و پاهای اسب را تا خمیدگی بازو و زانو گرته می ریزم، اینجاست که درماندگی من آغاز می شود و ناگزیرم می سازد به همان راهی بروم که آموزگار نقاشی ما در دبیرستان می رفت.وی هر بار که می خواست اسبی را روی تخته ی سیاه گرته ریزد تا ما از آن سرمشق گیریم، در طرح دستها و پاها درمی ماند. گریزی رندانه می زد که به سود اسب می انجامید،علفهای بلندی می کشید، و اسب را در سبزه زاری بارور جای می داد.زبونی خود را پشت علفها پنهان می کرد، و شاگرد وفادار او، هنوز از راه استاد به در نیفتاده، و نه تنها در کشیدن اسب،در هر آفرینشی و هر جست و جویی، دست به دامن علفهایی چنان و چنین می شود."
هنوز در سفرم/شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری/به کوشش پریدخت سپهری/ نشر فرزان
غمی نیست از برهوت،
که من چشمه ی آبی می آفرینم در درونِ خود!
غمی نیست از زمستان،
که من اجاقی گداخته می آفرینم در دلِ خود!
غمی نیست از عشق ِآدمیان،
که من عشقی جاودانه می آفرینم در روح ِخود!
خالق دوم/ خوآن رامون خیمه نس/ترجمه ی یغما گلرویی
"راستی پل گوگن هم یک دلال سهام بود.اما تصمیم گرفت خودش را وقف نقاشی کند؛ برای همین، یک روز زن و بچه هایش را ترک کرد و به تاهیتی رفت. یک لحظه صبر ک...کمی فکر کردم. نه، گوگن نمی توانسته کیف پولش را جا گذاشته باشد و اگر کارت های آمریکن اکسپرس آن وقت هم بودند،شرط می بندم یکی از آن ها را با خودش می برد.از همه ی این ها گذشته، او به تاهیتی می رفت.نمی توانم او را مجسم کنم که به همسرش بگوید : "هی عزیزم، من یک دقیقه دیگر برمی گردم – مراقب باش پن کیک ها آماده باشند." و بعد ناپدید شود.اگر نقشه ی ناپدید شدن تان را ریخته اید، باید آن را به طور حساب شده ای پیش ببرید."
کجا ممکن است پیدایش کنم/هاروکی موراکامی/ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین/نشر چشمه
زوربا [نشسته بر صندلی با زخمی بر گردن] چرا جوون ها باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ [بازیل دست می برد تا زخم را مرهم بگذارد.زوربا رو به بازیل می کند و دست او را می گیرد] بگو دیگه!
بازیل نمی دونم.
زوربا [دست بازیل رو رها می کنه] پس فایده ی اون همه کتاب که خوندی چیه؟[دوباره و این بار با خشونت دست بازیل را می گیرد] اگه به این سوال جواب نمی ده پس درباره ی چی حرف می زنه؟
بازیل درباره ی...[مکث می کند] رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوالها جواب بدن.
زوربا[خشمگین،برانگیخته و به آهستگی از صندلی بلند می شود.صورتش را نزدیک صورت بازیل می برد] من به سیخ می کشم این رنج رو!
زوربای یونانی/کارگردان میخائیل کاکویانیس/بر اساس رمان زوربای یونانی نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
" ما ایرانیان چه آسان و با شیفتگی به انتقاد از دیگران می پردازیم ـ انتقادی که در اساس، برچسب زدن است و نه انتقاد کردن ـ و چه دشوار به انتقادی که از ما می شود اعتنا می کنیم.نفرت ما عموماً متوجه کسانی می شود که با انتقاد از ما ،خود معیوب و ناراست ما، یعنی خودی که باید باعث شرم ما شود، را پیش چشممان قرار می دهد.چرا؟ "
در ستایش شرم (روانشناسی حس شرم در ایران)/ حسن قاضی مرادی/نشر اختران
توماس حالم زیاد خوش نیست.
مارتا دوست داری غصه ات را بخورم؟
توماس بله،لطفاً.
مارتا[لبخند می زند] پس مجبوری باهام ازدواج کنی.
نور زمستانی/نویسنده و کارگردان : اینگمار برگمان
ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ـ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن.نمی بینی؟
ای کاش آب بودم ـ به خود می گویم ـ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
ـ تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
در آتش سوختن را؟)
یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
(ـ از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)
یا به سیراب کردن لب تشنه ئی
رضایت خاطری احساس کردن
( ـ حتی اگرش به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردن اش بزنند؟
حیرت ات را برنمی انگیزد
قابیل برادر خود شدن
یا جلاد دیگر اندیشان؟
یا درختی بالیده نابالیده را
حتا
هیمه ئی انگاشتن بی جان؟)
*
می دانم می دانم می دانم
با این همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ئی بودم پاک
از نم باری
به کوه پایه ئی
نه در اقیانوس کشاکش بی داد
سرگشته موج بی مایه ئی.
احمد شاملو ـ سروده شده در ۳۰ شهریور ۱۳۶۸
به جستجوی نور در ظلمت
خود را میازار
ترا بسیار فرصت است
تا ستارگان را بنگری
هنگام که کرمها با فراغ می خوردندت...
فدریکو گارسیا لورکا
"عشق (نیز) خوش است زیرا که دشوار است.عشق آدمی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوارترین ریاضت ها باشد.عشق بزرگترین جلوه ی ذات ماست و عملی نهائی است که همه ی اعمال دیگر برای تدارک آنست. به همین سبب جوانان که در همه چیز تازه کارند شیوه ی عاشقی را نمی دانند و باید آن را بیاموزند.(...)خطای بزرگ و دائمی جوانان در این جاست که تا عشق برایشان استیلا یافت کام می جویند، زیرا که ناشکیبی در طبع ایشان است و آنگاه که هنوز روانشان پریشان و ناقص و بی انتظام است خود را در آغوش یکدیگر می افکنند. اما از این آمیزش ِمواد ضایع که ایشان وصل و سعادتش می نامند زندگانی را چه حاصل؟هر دو از معنی کمال و وسایل رسیدن به آن غافل می شوند و عالم خاموشی را که هزاران امید در آن است به پریشانی بی ثمری می فروشند که از آن جز دلزدگی و مسکنت و ناکامی نتیجه ای نمی توان یافت..."*
صدای تو سبز
زبان شهوتناکت
سرخ
چشمان مستی آورت
به رنگ سیاهی شب
انعکاس تصویر من در آن
سپید
مثل ماهتاب
بوسه ات
آبی
آغوشت
بی قراری...
من در تمنیات ما
خودم را بی خود می سازم
و داستانمان را
به یک شب
هوس و عیش
سخت می بازم...
*چند نامه به شاعری جوان/ راینرماریا ریلکه/ ترجمه ی دکتر پرویز خانلری/انتشارات معین
برای شما هم پیش آمده؟ این که در تصمیم گیری های مهم و جاهایی که الزاماً باید روی "نه" خودتان بایستید، تحت تاثیر حرف هایی که می شنوید یا اصرارهای بی جا تسلیم بشوید و مرزها و قوانین خودتان را نادیده بگیرید؟ برایتان پیش آمده چیزی را که حستان در موردش هشدار می دهد جدی نگیرید و از همان نقطه ضربه بخورید؟برایتان پیش آمده وقتی همه چیز طبق پیش بینی هایتان اتفاق افتاد یک جور خاصی دلتان بسوزد و خودتان را سرزنش کنید؟
ناتانیل براندن در کتاب روانشناسی عزت نفس می گوید :" آگاهی اگر به اقدام منتهی نشود، نوعی خیانت است.بی اعتنا کردن ذهن است. زندگی آگاهانه چیزی بیش از دیدن و دانستن است.زندگی آگاهانه یعنی بر اساس آنچه می بینیم و می دانیم عمل کنیم."
برای من بارها پیش آمده که به ذهنم خیانت کرده ام یا برداشت ها و حس هایم را بی اعتبار کرده ام .تنها با این امید که با آگاهی نسبت به ناآگاهی هایم راه و روش هایم را تغییر بدهم، می توانم خودم را ببخشم ، از سرزنش کردن خودم دست بکشم و فرصت بدهم به خودم برای جبران و برای بهتر زندگی کردن...
حرف اول ـ بالاخره خیریه ی روز پنجشنبه برگزار شد و تجربه ی خوبی هم بود. برای این روز خیلی زحمت کشیدم، بی خوابی داشتم و این وسط مریض هم شدم.برایتان که گفتم، قرار بود کارت تبریک طراحی کنم. بالاخره کارت ها حدود پنجاه عدد شد و شکر خدا که بیشترش هم فروش رفت...
خسته شدم، ولی خستگی به تنم نماند.هر چند به خاطر این بیماری همچنان کمی کسل هستم اما از این که کاری را که برایم به همان دلایلی که گفته بودم برایتان، سخت شده بود، به سرانجام درست و درمانی رساندم راضی هستم.گاهی ارزش کاری که آدم را درگیر می کند به پولی که قرار است از آن به دست آید نیست، انگار فقط شکستن سدهایی ست که شاید از بیرون خیلی هم چیزهای عجیب و غریبی به نظر نیایند و فقط خدا می داند که در درون آدم چه ابعاد غول آسایی دارند.
حرف دوم ـ مشغول خواندن کتاب لیلی گلستان از مجموعه کتاب های تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران هستم و شفافیت این زن مجذوبم کرده است. از خودش،مادر و پدرش،از حال و هوا و نظرات و عقایدش آزادانه و بدون نگرانی حرف می زند.یک بار با یکی از بچه های وبلاگستان حرف می زدیم و در طول گفت و گو من راجع به نظراتی که مادر و پدرم در مورد پست های مختلفم داده بودند می گفتم که با تعجب پرسید :" مگر آنها هم فقط می نویسم را می خوانند؟" جوابم مثبت بود. با افسوس گفت :" پس مجبوری خیلی خودت را سانسور کنی! " راستش هر چند از همان ابتدای تولد این وبلاگ ایده ام برای نوشتن با اسم و رسم واقعی به چالش کشیدن همین خود سانسور کردن ها بود، اما پیش آمده بود که با خودم فکر کنم اگر قرار باشد یک چیز واقعی از زندگی ام به خصوص از مادر و پدرم بنویسم، آیا به این ورطه ی سانسور خواهم افتاد؟ یا آن قدر جسارت و انصاف و فهم خواهم داشت که همه جانبه ببینم و قضاوت کنم؟ به هر شکل...نوع نگاه خانم لیلی گلستان که نگاهی پخته و عمیق است و منصفانه از همه چیز صحبت می کند امیدوارم کرد به این که آدم می تواند خودش باشد و با درک این حقیقت که انسان ها ملغمه ای از بد و خوب و ضعف و قوت هستند تصویری واقعی و درست از خودش و آدم هایی که با آن ها زیسته ارائه دهد.
حرف سوم ـ ...این یکی را دلم می خواهد خطاب به تو و برای تو بنویسم که این روزها درگیر جنگ با هشت پاهایت در درونی ترین و پنهان ترین لایه های وجودت هستی و این نبردی ست که خودت با خودت در آن تنها هستی. مادرم همیشه موقع بیماری به ما می گفت :" تب علامت خوبی ست، نباید از آن ترسید. بدن در حال جنگ با بیماری ست." حالا تو را در تب می بینم که صبورانه تحملش می کنی و من با خودم فکر می کنم که این هم نشانه ی مبارکی ست. تو زنده ای و زندگی جنگی دائمی در بیرون و درون ماست.و من تنها می توانم نظاره ات کنم در دردت و آرزو کنم که این مرحله را هم به سلامت بگذرانی. وانگهی می گذرانی...می دانم.