تبليغاتX
فقط می نویسم - واسطه های دوست نداشتنی

فقط می نویسم

 

بعد از دو سه سال  قرار است یک آدمی را ببینی. آدمی را که یک وقت دوستش داشتی و برایش ارزش قائل بودی.توی زندگی ات یک جای اختصاصی برایش تعریف کرده بودی و عادت داشتی روز را با فکر کردن به او شروع کنی.حالا دیگر هیچ کدام از این حس ها را نداری و خیلی هم از این بابت خوشحالی.خودمانیم، "بی تفاوتی" نسبت به کسی که نسبت به تو بی تفاوت نیست خیلی مزه دارد.بخصوص اگر احساسات داغت در زمان دوستی تان از یک جایی به بعد با بی تفاوتی و سردی او     رو به رو شده باشد و بگی نگی کینه اش را به دل گرفته باشی.

بعد از مدت ها قرار است همدیگر را ببینید و قهوه ای چیزی بخورید. راجع به خودتان حرف بزنید، راجع به دوست های مشترکتان، راجع به انتخابات و صحبت از یک جایی منحرف می شود به یادآوری خاطره ها و گذشته ها. این که چقدر روزهای خوبی بوده، چقدر خوش می گذشته، چقدر بد که تمام شده و بعد می رسید به جایی که او شروع می کند توضیح دادن این که چی شد و چطور شد...

تو با خودت حرف می زنی تمام مدت.تمام مدتی که او دارد برایت حرف می زند.از خودت می پرسی چه چیز را در او دوست داشتی؟...آن موقع از حرف زدنش لذت می بردی،از این که کار هنری اش خوب بود، از این که وقتی با هم کار می کردید به ایده های نابی می رسیدید، از این که... دیگر چیزی به ذهنت نمی رسد.انگار چیز زیادی نبوده.ولی یک چیز را از قلم انداخته ای و آن هم یک چیز خیلی اساسی را. دوست نداری قبول کنی که این یک دلیل، خیلی مهم بوده، ولی باید بپذیری : "دوستش داشتی چون از تو خوشش آمده بود.چون ادعا می کرد که تو را دوست دارد."

آدم هایی توی زندگی آدم می آیند که ما بلافاصله نقش واسطه را بهشان می دهیم.واسطه ای برای آن که خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم.واسطه ای که کمک می کند فکر کنیم دوست داشتنی هستیم، ارزشمندیم،باهوشیم، خوشگلیم  و  و  و ....

حالا او یک قهوه ی دیگر سفارش داده و سیگارش را روشن می کند و تو همان طور که به او خیره شده ای از خودت می پرسی :" دلم می خواهد باز هم از او به عنوان واسطه استفاده کنم و شروع کنم به دوست داشتنش؟" و بعد به فکر می افتی که شاید تو هم برای او واسطه بوده ای و احتمالا نقشت را هم خیلی خوب ایفا می کردی.خیلی حس گرفته بودی و لابد که بهتر از تو واسطه ای به تورش نخورده  این چند سال...

دود سیگارش را که به طرف تو می آید با دست کنار می زنی و این طوری انگار این فکرها را هم از خودت دور می کنی...رابطه این طور بیشتر شبیه معامله است : اگر دوستم داشته باشی دوستت خواهم داشت/ چون دوستم داری فکر می کنم خیلی برایم مناسبی/ حالا که می گویی دوستم داری چرا باید به دنبال دلیل دیگری برای بودن با تو بگردم؟/ ...

اما این چیزها معامله برنمی دارد. با یک دورغ که به خودمان می گوییم یا با یک فرصت صبورانه برای بهتر دیدن خودمان و دیگری که ـ از خودمان و از دیگری ـ دریغ می کنیم شروع می شود و بعد چون آنقدر صبر نکرده ایم که واقعا چیزی ببینیم، ماجرا جوری پیش می رود که سرنخ را به کل گم می کنیم : چه چیز را در او دوست داشتم؟

سیگارش را خاموش می کند و  کمی روی صورتم مکث می کند و می پرسد تمام این مدت که حرف می زده من به چه چیزی فکر می کرده ام  و من خنده ام می گیرد و می گویم :" به همه ی چیزهایی که باید دو سه سال قبل بهشان فکر می کردم!" و من هم یک قهوه ی دیگر سفارش می دهم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank