ساعت ده شب .جلوی در ورودی سینما آزادی .خیابان عباس آباد: شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به رنگ سبز.دست به سینه ایستاده ام روی پله ها و تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...
***
ده و پانزده دقیقه.طبقه ی پنجم سینما آزادی. داخل سالن تاریک.تیتراژ فیلم : "درباره الی"
***
از روزهایی که من عشق سینما بودم و توی صف های عریض و طویل جشنواره می ایستادم برای دیدن یک فیلم مثل ارتفاع پست خیلی گذشته. از آن روزهایی که رخشان بنی اعتماد را در زیر پوست شهر تعقیب می کردم و رد پای سینایی را در نخلستان های عروس آتشش می جستم... سینما فقط کمی بعد تبدیل به چیزی مبتذل شد.پرده ای بزرگ برای نمایش پیش روی ِ فساد در اندیشه.فسادی که باید پول می دادی تا تماشایش کنی.انگارحتی برای مسموم شدن هم باید هزینه کرد...
***
شاید از کم فهمی من باشد ولی سینمای خودمان را وقتی که در جای خودش، حرف خودش را، به شیوه ی خودش به دور از ادا و اصول می زند همیشه خیلی بیشتر از بهترین و بزرگترین شاهکارهای سینما دوست داشته ام.به سینمای خودمان وقتی از زندگی واقعی ِ امروزمان، از چیزی که هستیم ـ دقیقا از همین چیزی که بیشترمان هستیم ـ حرف می زندخیلی وقت ها بالیده ام.درباره الی یک چنین فیلمی ست.
درباره الی بیش از هر چیز پیچیدن و تابیدن است در صدای شدید و غریب امواج قصه ای که در کنار دریا اتفاق می افتد.دریایی که برای آسودن در کنارش هستی و ناگهان آنچنان بی رحم می شود که همه چیز را در خود می بلعد.تمام فیلم فشاری ست که زندگی اش می کنی.تمام مدت می دانی که اگر این خود زندگی بود و اگر فلانی خود تو بودی، دقیقا همین کارها را می کردی،همین ترس ها را می داشتی، همین شک ها را می کردی، همین قدر بیچاره می شدی، همین قدر مستاصل می ماندی و بعد می بینی دیگر توانی برای قضاوت نداری...می بینی بین امواج سهمگین رها شده ای و با قصه می روی و در دلت به کسی که این طور موفق می شود تو را با خودش این سو و آن سو ببرد، در صدای کر کننده ی امواجش غرقت کند، گاهی سرت را زیر آب نگه دارد و بعد از تو بپرسد :" خب درباره الی چه فکر می کنی؟" آفرین می گویی. دلت نمی آید فیلم را با هیچ مدلی مقایسه کنی.فیلم مال توست.مال تو شده حالا.خوب یا بد، قوی یا ضعیف دیگر معنی ندارد. مهم نیست چند ستاره به آن دادند. حتی دیگر آنقدر حواست نیست که به خودت بگویی :" هی!ستاره؟راجع به چی حرف می زنی؟ فیلم، خرس نقره ای بهترین کارگردانی از جشنواره ی برلین را دارد!" تنها چیزی که به نظرت مهم می آید این است که یک نفر آدم که مثل همه ی ما در این خاک به دنیا آمده، درمحله های همین شهر زندگی کرده ،پشت چراغ قرمز همین چهارراه ها ایستاده، این چیزها را نوشته و ساخته.این قصه را گفته و چقدر هم خوب گفته. این امیدوارت می کند و تو امید داشتن را دوست داری...
***
اگر از من بپرسید" بلافاصله بعد از تمام شدن فیلم با شروع تیتراژ پایانی، بعد از دیدن فیلمی که این همه ادعا می کنی از دیدنش لذت بردی، به اولین چیزی که فکر کردی چه بود ؟" در جواب برایتان تعریف می کنم که دوستی داشتم که به دلایل نامعلومی توی سالن سینما به محض خاموش شدن چراغ ها و شروع فیلم حالت تهوع می گرفت.کمی به خودش می پیچید و بعد تا پایان فیلم از سالن سینما بیرون می رفت.این ماجرا آنقدر جدی بود که بعد از مدتی فهمید که اصولا نمی تواند برای تماشای فیلم به سینما برود.بعد از تمام شدن فیلم ، فیلمی که واقعا از دیدنش لذت برده بودم ،اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که چقدر خوشبختم که گرفتار عارضه ای که دوستم به آن مبتلاست نیستم و می توانم بنشینم،حالت تهوع نگیرم و در تماشای فیلمی غرق شوم.
***
از سالن بیرون می آیم. از سینمای آزادی خارج می شوم.دوباره جلوی سینما می ایستم، دست به سینه نگاه می کنم :خیابان عباس آباد همچنان شلوغ ،مشوش ،هیجان زده، لجام گسیخته .مردمی که امید داشتن را دوست دارند یک پارچه به رنگ سبز. تماشا می کنم...گوش می دهم... تماشا می کنم...ساعت دوازده شب.
