تبليغاتX
فقط می نویسم - خدا هنوز خداست

فقط می نویسم

 

تمام روز همه چیز روی قلبت سنگینی می کند.کارت را می کنی،می آیی،می روی، می شنوی،می بینی، می خوانی،آه از نهادت بلند می شود،درد می کشی...تمام روز از خودت،از بقیه می پرسی "چرا؟" نه خودت می دانی نه کسی می داند چرا...از خودت،از دیگران ،تمام روز،دقیقه به دقیقه می پرسی که چه باید کرد،چه باید بکنیم،کار درست کدام است...؟جوابی نیست.نمی دانی،نمی دانند...

شک می کنی،فکرهای ضد و نقیض در ذهنت یکی پس از دیگری رژه می روند،کمی بعد فکر می کنی که کار درستت را پیدا کرده ای و به ساعتی نمی کشد که باز دودل می شوی: کار درستی ست؟فایده ای دارد؟

ترس داری...آره.می ترسی.می ترسی موج تو را با خودش ببرد و این فقط یک موج باشد.پازل دلایلت در ذهنت کامل نمی شود،هیجان و احساسات و خشم، مشت به قفسه ی سینه ات می کوبد،بغض گلوگاهت را می چلاند،اشک چشمانت را می سوزاند و همچنان بسیاری از چیزها را نمی دانی و از این ندانستگی می ترسی...

هزار حرف می شنوی در طول یک روز،هزار کابوس می بینی در طول شب،هزار سیاه چاله و سر گیجه وقت بیداری ات را تاریک می کند و تو می هراسی و چشم به آینده می دوزی.به فردا و از خودت، از دیگری می پرسی : چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟چه خواهد شد؟...کسی نمی داند.هیچ کس نمی داند.

با خودت می گویی جای شکرش باقیست که خدا هنوز وجود دارد.جای شکرش باقیست که خدا را انسان نیافریده تا بتواند به یک چشم بر هم زدن از سر بددلی یا کینه یا حرص به آتشش بکشد یا خونش را بریزد...

جای شکرش باقیست.خدا هنوز خداست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank