ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ـ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن.نمی بینی؟
ای کاش آب بودم ـ به خود می گویم ـ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
ـ تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
در آتش سوختن را؟)
یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
(ـ از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)
یا به سیراب کردن لب تشنه ئی
رضایت خاطری احساس کردن
( ـ حتی اگرش به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردن اش بزنند؟
حیرت ات را برنمی انگیزد
قابیل برادر خود شدن
یا جلاد دیگر اندیشان؟
یا درختی بالیده نابالیده را
حتا
هیمه ئی انگاشتن بی جان؟)
*
می دانم می دانم می دانم
با این همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ئی بودم پاک
از نم باری
به کوه پایه ئی
نه در اقیانوس کشاکش بی داد
سرگشته موج بی مایه ئی.
احمد شاملو ـ سروده شده در ۳۰ شهریور ۱۳۶۸
