چه عصری
سرنوشت این ابرهای رها را
تقدیر هم قلم نتواند زد
تختی خالی
الفبایی بی حروف
آیا دوباره خواهد آمد؟
بر تخت آبی خواهد نشست؟
و آن کلام نخستین را باز بر زبان خواهد آورد؟
خطیبان بیهوده گلو پاره می کنند
شاعران
کلام آخرین را گفتند و خاموش شدند
نگاه کن
چه عصری ...
پ.ن: ممنون وحید عزیزم که این شعر را برایم فرستادی.از صبح به دنبال چند خط شعر مناسب حال آواره ی کتاب ها هستم.شعرت را بعد از سه روز گرفتم و به دل گرفته ام نشست...
*شعر ازمجموعه مشتی نور سرد/ضیاء موحد
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:37  توسط ترگل بهرامی
|
