تبليغاتX
فقط می نویسم - از میان خرابه هایم

فقط می نویسم

 

در همه چیز مرزی برای تعادل وجود دارد و این آدم را گاهی خیلی دلخور می کند، چون متعادل بودن کار سختی است.متعادل بودن و در عین حال خلاق و جستجوگر بودن،تسلیم نشدن به چهارچوب های فرمایشی یا عادات یا باید و نبایدهای تحمیل شده.

متعادل بودن با ارزش های خودساخته و انتخابی خودمان، پیش نیازهای درونی لازم دارد و گاهی رسیدن به آن پیش نیازها آدم را حسابی خسته می کند، چون دائما ًباید تلاش کنی که تازگی ات را،تفکر و اراده و پرسشگری ات را از دست ندهی.از خودت سوال کنی "چرا چنین چیزی را می خواهم یا چنان رفتاری را کردم یا فلان چیزی را که آن همه دردم می آورد نمی توانم تغییر دهم؟"

سوال کردن از خود،پرسشگر بودن در مواجهه با جهان ِ ارزش ها و معیارها،خلق کردن، فکر ساختن و نه افکار را بلغور کردن پاره ای از اوقات آدم را به مرزهای جنون و بی تعادلی هم نزدیک می کند، چون گاه بسیاری از چیزهایی که در زندگیمان بی چون و چرا پیش می رود زیر سوال رفته و امنیت ظاهری زندگی مان به خطر می افتد. آن راه هایی که با خیال راحت می رفتیم و آنها را علی رغم همه اشکالاتشان پذیرفته بودیم ، سخت می شوند.این روند نه فقط زندگی بیرونی و اجتماعی مان بلکه زندگی عاطفی و بستگی های احساسی ِ ذهنی مان، تعریف هایمان از عشق،شور و لذت و اهداف زندگی را نیز تکان می دهد. ناگهان خود را در برابر مجهولات و سوالات بی جوابی می یابیم که برای کشفشان جاده ای تازه و پر مه گشوده می شود که رفتن و قدم گذاشتن در آن، زندگی ما را به معنی واقعی کلمه دستخوش تحولات عمیق می سازد.

اما تحولات در ابتدا ثبات ساختگی قبلی را به هم می ریزند، ساختمان های ساخته شده محکمی را که در شهر شاد و بی سوالمان وجود داشت به ویرانی می کشانند.سپس تعادل اولیه از دست می رود و درست در همین نقطه حساس، تردید اتفاق می افتد :  " زیاد سوال نکن خودت را اذیت می کنی، دیوانه شده ای؟چه کاریست به هم ریختن این بهشت امن ؟ مگر آن وضعیت چه اشکالی دارد و اگر هم اشکالاتی هست، خوب زندگی همین است..." و تو در همهمه دیوانه کننده ذهن خودت باید با گفت و گوهای دیگری از این دست، که هم از بیرون و هم از درون بر تو تحمیل می شوند- چون بخش بزرگی از باورهای تو هستند-  بجنگی.

پس تو آدم نامتعادلی می شوی و شاید باید خودت را به دست پزشکان و داروهایشان یا جلسات پی در پی با آنها بسپاری تا دوباره به آن تعادل برگردی.به آن تعادل تعریف شده و امن با مرزهای مشخص که همه و همه تو را به سمت یک هدف برای زندگی پیش می رانند:" هم رنگ جماعت شو، سوال زیادی نپرس ،لذت ببر،خوشبخت باش، زندگی کن!"

از خودت می پرسی مگر در سوال پرسیدن چه اشکالی هست که لذت و خوشبختی و زندگی کردن را می تواند زایل کند و چگونه است که این دو را با هم نمی توان به دست آورد؟ و انگار دوباره فراموش کرده ای که نباید به ذهنت اجازه بدهی سوالهای بیشتری مطرح کند تا تو بتوانی به آن تعادل تعریف شده بازگردی.

 ...

تعادل ـ حتی با وجود اینکه که نمی دانم دقیقاً چطور چیزیست ـ ابزار لازم برای صحیح و آگاهانه زندگی کردن است.من از تعادل های تعریف شده حرف نمی زنم. از روتین های زندگی بیرونی و درونی. از فرمانبرداری از عادات و احساسات و ارزش هایی که پیش از من بوده اند و شاید بعد از من هم ادامه یابند چون من زیستن در آن تعادل را تجربه کرده ام و به دلایل بی شمار نتوانستم در آن نقطه توازنی را که برایم آرامشی واقعی به همراه داشته باشد بیابم.

من به تعبیری آدم نامتعادلی محسوب می شوم.آدمی که در جستجوی یافتن نقطه تعادل خودش است و دلش می خواهد ارزش های خودش را بسازد،عواطف خودش را تجربه کند و در کوران افکار بی اندازه و گوناگون شیوه خودش را برای فکر کردن و یاد گرفتن بیابد.

من آدم شهر ویرانی هستم که تازه تازه به ویرانی خودخواسته اش تسلیم شده و به فکر نقشه ای برای دوباره ساختن آن است.

اگر شمایی که این سطرها را می خوانید، آن جاده پر مه را برگزیده و امروز در سرزمین های ویرانی هایتان به سر می برید، از میان خرابه هایم برایتان دست تکان می دهم و می گویم : گمان نمی کنم هیچ تعادل واقعی و ماندگاری جز با تجربه مسیر سخت و ترس آورِ بی تعادلی به دست بیاید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:53  توسط ترگل بهرامی  | 

 
PageRank