<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فقط می نویسم</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 07:55:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هجوم مبارک درد</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فهمیدن آنکه چقدر خطا رفته ای،چقدر دردناک و چقدر مبارک است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 07:55:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم به موقع</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهمیت اینکه کی باید بروم و کی باید بمانم،کی زمان عمل است و چه وقت می بایست بی عملی را تاب بیاورم، چه چیزهایی دیر می شود و چه چیزهایی هنوز به گذر زمان نیاز دارد، در این است که این طور می توانم در ماجراهای زندگی ام ،آدم &lt;STRONG&gt;به موقعی&lt;/STRONG&gt; باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگترین خطری که همیشه در مسیر تلاش برای این به موقع بودن، درست تشخیص دادن، قاطعانه تصمیم گرفتن و عمل کردن برایم وجود داشته، گرفتار آمدن به موج بلندی از احساسات و عواطف بوده که در تصمیم گیری های مهم نتیجه را یکسر وارونه کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آنجا که &lt;STRONG&gt;روح&lt;/STRONG&gt;، آن توده ی پیچیده در هم ِ هزار خم، آن سرچشمه ی همه ی عواطف و عقلانیت ها، می گوید &quot;باید بروی&quot;، می دانم که دیگر چاره ای جز رفتن نیست و می روم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 04:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون عنوان</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;... چنین کاری از من برنمی آید که همه ی آن چیزها را که زندگی ها بر سر یاد گرفتنشان گذارده ام از یاد ببرم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt; اوهام/ ریچارد باخ/ ترجمه ی سپیده عندلیب/نشر نیلوفر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کدام مسیر؟</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آن لحظه ای که با خودم می گویم : &quot;امروز فلان کار را به انجام می رسانم&quot;،تا ساعتی که آن را به پایان می برم، برای مصمم ماندن و از دست ندادن تمرکزم باید ده ها پارازیت و مانع بیرونی و درونی را از سر بگذرانم و این کار برایم شبیه شرکت در مسابقه ی دوی با مانع است : با حفظ قدرت و از دست ندادن سرعت می بایست حواس را روی موانع متمرکز کرد و با رد کردن آنها به خط پایان رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به فکر من، زندگی مسابقه و حتی مرگ خط پایان نیست و گاهی اینطور به نظرم می آید که ما خودمان زندگیمان را به شکل مسابقه های کوچک و بزرگ تعریف می کنیم، با موانع تعیین شده و خط پایانی معلوم، تا با رسیدن به توان متمرکز ماندن و گذشتن از موانع، آزموده شویم و قدرت یابیم...اما این قدرت،که از پس آن همه تلاش و امید به دست می آید باید صرف چه کاری شود و ما را در طی کردن کدام مسیر یاری بخشد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 04:15:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درس ها و آزمون ها</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آزمون های من این روزها،یکی بعد از دیگری و پس دادن درس هایی که گذرانده ام تا به کلاس بالاتر بروم...اما امان از وقتی که امتحان از خود درس برای آدم مهم تر می شود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به جز عشق</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی ما مدام و سریع به سمت و سویی حرکت می کنیم و از کنار هم می گذریم. گاهی ناگهان روی یکی مکث می کنیم.بعد ممکن است دستش را بگیریم.شاید هم مسافتی را در کنارش طی کنیم. احتمال دارد که عاشقش شویم، ممکن هم هست زود متوجه بشویم که اشتباه گرفته ایم. احتمالش کم است البته، ولی شاید هم بخواهیم &lt;STRONG&gt;دیگر &lt;/STRONG&gt;دستش را ول نکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی به ندرت اتفاق می افتد ولی شاید حس کنیم با یکی &lt;STRONG&gt;کاری&lt;/STRONG&gt; داریم. ماجرایی سوای عشق و عاشقی مان. بعد ممکن است از خودمان بپرسیم که حالا باید چه کرد؟ دستش را نگه دارم یا رهایش کنم و مطمئن باشم از دستش نمی دهم و کاری را با او به اتمام می رسانم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احتمالش کم است که توانش را بیابیم ولی گاهی وقتی عاشق چنین کسی هستیم باید دستش را ول کنیم . شاید همین بخشی از کاری باشد که می بایست با او به انجامش برسانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 05:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علفهایی چنان و چنین</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &quot;پدرم آن زمان که چهره می پرداخت،در کشیدن پهنه ی نبرد و شکارگاه دستی تر داشت.طرحهای او از اسب و سوار و آهو به سادگی و پاکی شگرفی می رسید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اما من همیشه خودم را در کار زبون دیده ام.بخواهم گرته ی اسبی را بریزم،از سر او دست به کار می شوم،آنگاه کمی سر خط را پایین می برم ،قلم من خمیدگی کپل اسب را می پیماید،تا نزدیک زانوی پای راست به جلو برمی گردم ،خط زیر گردن را می برم تا برجستگی سینه،دست ها و پاهای اسب را تا خمیدگی بازو و زانو گرته می ریزم، اینجاست که درماندگی من آغاز می شود و ناگزیرم می سازد به همان راهی بروم که آموزگار نقاشی ما در دبیرستان می رفت.وی هر بار که می خواست اسبی را روی تخته ی سیاه گرته ریزد تا ما از آن سرمشق گیریم، در طرح دستها و پاها درمی ماند. گریزی رندانه می زد که به سود اسب می انجامید،علفهای بلندی می کشید، و اسب را در سبزه زاری بارور جای می داد.زبونی خود را پشت علفها پنهان می کرد، و شاگرد وفادار او، هنوز از راه استاد به در نیفتاده، و نه تنها در کشیدن اسب،در هر آفرینشی و هر جست و جویی، دست به دامن علفهایی چنان و چنین می شود.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt;هنوز در سفرم/شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری/به کوشش پریدخت سپهری/ نشر فرزان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 04:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خالق دوم</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غمی نیست از برهوت،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من چشمه ی آبی می آفرینم در درونِ خود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غمی نیست از زمستان،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من اجاقی گداخته می آفرینم در دلِ خود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غمی نیست از عشق ِآدمیان،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من عشقی جاودانه می آفرینم در روح ِخود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;خالق دوم/ خوآن رامون خیمه نس/ترجمه ی یغما گلرویی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 03:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیال می بافم، پس هستم!</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماهی ِ از تنگ آب بیرون افتاده ی ما،بال درآورد.پرید، رفت و جایی در آسمان شب، نزدیک به تابش ماه سوار سورتمه ی ستاره ها شد.صدای زنگ دار خنده اش در کوچه های خلوت کهکشان و لابه لای فربه گی ابرها پیچید و بعد اندام هلالی اش از نظر پنهان گشت.خدا را شکر که سورتمه های شب کار، وظیفه شناسند و سر وقت مسافرها را سوار می کنند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ترافیک کشنده و پرفشار چهارراه بزرگ شهر،جان می دادیم که زرافه ی شاد ِزرد با گردن بلندِ امیدوارش و شالی دراز، که رج های نارنجی و آبی و سرخ داشت، از روی خط عابر پیاده رد شد و پشت سرش توده های تاریک و دود آلود تا دقایقی یک سره ناپدید شدند.خدا را شکر که هنوز زرافه های زرد از روی خط کشی های سفید این شهر خاکستری رد می شوند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسیری را به سختی راه می رفتم.زانو درد این روزها خسته ام کرده بود و نمی شد که سواره بروم، نشستن توی ماشین بیشتر اذیتم می کرد.آن وقت نفس گرمی را از پشت سر احساس کردم و وقتی برگشتم اسب تک شاخ را دیدم.آخرین بار بیست و یکی دو سال پیش دیده بودمش.در سالن تاریک سینما با دهان باز. با اسب آتش می جنگید و بعد هم که پیروز شده بود ما بچه ها همه دست زده بودیم.صورتش هنوز همان جور درخشان بود و از آن تک شاخش نور چکه می کرد کف خیابان .گفت:&quot; می رسانمت.&quot; من سوار شدم و ما تمام خیابان دراز را به سبکی پَر تاختیم و  بعد به خانه رسیدیم.تک شاخ، دعوت مرا به صرف یک فنجان قهوه رد کرد و رفت چون در خیابان ما چندتایی خیالاتی که زانو درد داشتند و می خواستند به خانه برسند، منتظر معجزه های شاخدار بودند . خدا را شکر که زانو دردی ها هنوز هم می توانند خیال بافی کنند.خدا را شکر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار تمام وقت</title>
<link>http://targolbahrami.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سابق بر این یک چیزهایی بودم.یک چیزهایی که امروز دیگر نیستم. بعضی از این چیزهایی را که دیگر نیستم ،آگاهانه انتخاب کردم و بعضی از این تغییرات هم در اثر جبر زمانه شکل گرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش از آن چیزهایی که دیگر نیستم خیلی راضی ام. از اینکه از بعضی چیزها آزاد شده ام ، که چیزهای دست و پاگیر و آزار دهنده ای بوده اند خوشحالم و هر چند هنوز چیزهای زیادی هست که فکر می کنم به دست آوردنشان یا کنار گذاشتنشان می تواند قوی ترم کند،پیش خودم می دانم که برای همین اندازه اش هم بالاخره زحمت کشیده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این حال گاهی پیش آمده درست در مواقعی که مطمئن بوده ام از آزاد شدن از بخش های دست و پاگیرم، ناگهان غافلگیر شده ام و از نقاط خاصی دوباره گیر افتاده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار اینکه آدم مدام هوشیار باشد و بیخود و بی جهت مطمئن نباشد از خودش، یک کار تمام وقت است.یک کار تمام وقت که دستمزدش می تواند رضایت درونی و عزت نفس و آرامش باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=targolbahrami&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>targolbahrami</dc:creator>
<guid>http://targolbahrami.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
