در فضای تنگ تنها بودن

 

همیشه دلم خواسته و تلاش کرده ام سردربیاورم چرا به بعضی از احساس های تلخ و آزار دهنده، حتی بی آنکه در بیرون از من اتفاق خیلی ویژه ای بیفتد دچار می شوم؟ خواسته ام بدانم احساس هایی  که سنگین و بی رمقم می کنند و بعد هم بی هیچ حاصلی ، بی آنکه چیزی بر دانستگی هایم در مورد خودم بیفزاند، موقتاً محو می شوند تا بار دیگر در حمله ای شدیدتر تکرار شوند، چه منشایی دارند؟ طبیعی ست که آدم بسیار عاطفی مثل من، در معرض هجوم مداوم این دست از امواج احساسی است. افسردگی، ناامیدی، خستگی، خشم ،تنهایی... امواجی به غایت ملال آور و گاه حتی مخرب و با این وجود عذاب دهنده ترین بخش آنها تکراری بودن آنهاست. به تدریج به صرافت افتادم که چرا اگر این حالات، این افکار خاص تخریب گر و فلج کننده خوشایندم نیست ، گویی محکومم به تکرار اعمال و فکرهایی که باز مرا به سردی و تاریکی رنجی بی ثمر می رساند؟

تلاش برای فهمیدن درسی که در رنج های تکراریست، بسیاری از اوقات برایم برکاتی داشته است : رازهایی که از من بر من فاش شده، گره های پیچ خورده ای که باز نشده مانده و کلاف سردر گمی که در  بخش هایی گاه بسیار پنهان و در سکوت تنیده شده است.با کشف هر درسی که پشت رنجی تکراریست، هر بار انگار که پرده ای از حجاب های درونی ام کنار برود، منشا آن احساس ، آن سردرگمی و تلخی برای من آشکارتر شد و با پرداختن به آن پیامی که  رد پایش را در تکرار یک واقعه یا فکر یا احساس می توانستم بجویم، دیگر آن رنج و آن ملال، آنقدر ها هم تخریب گر یا بی ثمر به نظر نمی رسید.

در مورد رنجی که بابت احساس تنهایی ام همیشه متحمل بوده ام، پیدا کردن این سرنخ ها این خوبی را داشت که من ببینم چقدر وقت ها فقط برای فرار از دست این فضای تنگی که نامش تنهایی ست  به اعمالی دست زده ام که رنجم را حتی افزون کرده اند. این جستجو در کشف عملکرد غلطی که به خاطر" احساس تنهایی کردن" به آن دست می زدم موثر بود. مرا خیلی بیش از قبل در تنهایی خودم راحت و با خودم بهتر آشنا کرد. اوقات خوش بسیاری را برایم رقم زد که تنها با خودم میسر بود اما...اما باید اعتراف کنم که من هنوز هم آنقدر ضعیفم و این احساس هنوز هم آنقدر قدرت دارد که ناگهان و از ناکجاآبادی به من حمله ور شود و امانم را می برد :"می بینی چقدر تنهایی؟ چقدروحشتناک است که این همه تنهایی..." این گفت و گوها وهم گونه اند و غیر واقعی ، من این را می دانم. تکراری بودن و مخرب بودنشان برایم بهترین علامتیست که نشان می دهد جایی از وجودم یک چیزی درست کار نمی کند. این را هم می دانم که اگر من موفق شده بودم، به  روی چیزی مهم تر از خودم و زندگی و مشغولیات خودم متمرکز باشم، این احساس سنگین ِ تنها بودن اینجور مثل بختک رویم نمی افتاد...حیف که هنوز نمی توانم در تمرکز بر روی چیزهای حقیقی فراتر و مهم تر از من ِ خودم در این سیاره پرتضاد و فانی، مصمم و مستمر عمل کنم. هنوز دقایق و ساعاتی هست که من در آن با توهم تنها بودن، با رنج زیاد از حدش و گفت و گوی های ناامید کننده بی نتیجه اش دست و پنجه نرم کنم و این جور مغلوب باشم...هنوز لحظاتی هست که در آن من قادرم از رنج تنها بودنم اشک بریزم و دلم برای خودم بسوزد...و این لحظه از همین لحظه هاست و من می خواهم این ناتوانی را با صدای بلند فریاد کنم.ناتوانی از درک معجزه انسان بودنم را...

 

عقب گرد

 

روزهایی هست، گاه و بی گاه و ساعت هایی که آدم به یک جور کسالت پرتشویش دچار می شود.هر چند که کارهایی هست برای انجام شدن، کارهای نیمه تمامی که بار فکری شده اند و انرژی ها و اندیشه های جدید و خلاق را مسدود کرد اند، اما ذهن به پایین ترین سطح فعالیت خود تنزل کرده است و مدام در یک دایره بسیار تنگ مثل یک بچه لجباز حول محور خودش دور می زند. افکار از اندازه های شخصی آدم فراتر نمی رود، یک دم تمرکز و تاکیدش را از روی خواست ها و تمناییت بسیار حقیر ِ ناچیزش که همه عالم را در خدمت خوشی خویش می طلبد، برنمی دارد. گفت و گویش هیچ نیست مگر بهانه جویی کردن و تکرار اینکه "من این را می خواهم و من آن را می خواهم" .انگار در کل این کیهان و همه این جهان بی پایان ماجرایی مهم تر از لذت بردن من در این چیزی که اسمش را زندگی گذاشته ایم و بی آنکه در پی سوال از چرایی و چگونگی اش بربیاییم، وجود ندارد.

روزهایی هست و ساعاتی که من در این دایره تنگ گرفتار می آیم .به خودم می پیچم و از فریادهای گوشخراش این ذهن پایین که سعی دارد به بهانه های مختلف از جایی عمیق در درونم به من القا کند که می بایست بی وقفه در پی برآوردن خواست ها و تمایلات خودخواهانه خود باشم، گیج می شوم. زمانی به این حال سپری می شود و من در تناقض هایی که از پی این گفت و گوی خودمحور من با من می آید درد می کشم. بعد کم کم خودم را جمع می کنم و به صرافت می افتم که این دردی که بر من وارد شده از ناحیه آمال و آرزو و حسرت هایم است و نشانه دور شدن من از باورهایی ست که وقتی تمامی تمرکزم را بر آنها معطوف می سازم، اراده ام بیدار می شود و می دانم چه می خواهم و در پی چه هستم. به یاد می آورم که در زندگی هیچ چیز بیشتر از بی اراده شدن آزارم نداده و هیچ عملی بیش از آن اعمالی که در بی ارداگی هایم از من سر زده به من آسیب نرسانده است. به خاطر می آورم بی ارادگی زیر پوست انسان می خزد و در ناخودآگاه او لانه دارد و  آدم را بی آنکه حتی فکرش را بکند مسخر خویش می سازد. تو به زندگی روزمره ات مشغول می شوی و خیال می کنی که همه آنچه بر تو می رود انتخاب توست و فقط سر در نمی آوری که اگر چنین است چرا از بابت بسیاری از این به اصطلاح انتخاب ها متحمل رنج های عمیق می شوی؟... و بعد آنچنان در دام تکرار و تکرار و تکرار می افتی که ناگهان درمیابی قطب نمای وجودت که به خاطر امتیاز انسان بودنت می بایست راهت را از چاه نشان بدهد، انگار از کار افتاده است.

این ها را به خاطر می آورم و سعی می کنم به عقب برگردم و جای پای بی ارادگی ام را تعقیب کنم. ببینم باز چه خواست خودخواهانه و لذت جویانه ای مرا تسخیر خود کرده است؟ ببینم باز کجای کار به عوض آنکه من حاکم بر آمد و شد احساسات یا اندیشه هایم باشم آنها بر من حاکم شده اند؟

این سطرها را که در حال همین عقب گرد و کاوش نوشته ام یک بار از اول تا آخر می خوانم و نمی دانم چرا ناگهان به یاد نامه ای می افتم که تازگی ها از یک دوست ناشناس که خواننده این جاست دریافت کرده ام، که برایم نوشته است :" هر چند ممکن است آدمی علاقه مند به نوشتن یا مستعد باشید، اما از درون موجودی آسیب دیده و خود آزار به نظر می رسید"، و حالا در نگاهی آخر به این پست با خودم می گویم از این دیدگاه این پست می تواند یکی از خودآزارنه ترین پست های این وبلاگ تا به امروز باشد... لحظه ای درنگ می می کنم به جستجوی خودآزاری در خودم یا در این پست و بعد گزینه ثبت مطلب و بازسازی در وبلاگ را انتخاب می کنم...

 

داشتم فکر می کردم که...

 

 مدت های زیادی، تا همین اواخر از شهر مشهد متنفر بودم. دو سال از سالهای نوجوانی ام را در شرایط سخت و ناخواسته ای در این شهر گذرانده بودم و بعد هم تا هشت سال پایم را آنجا نگذاشته بودم. چند سال پیش به بهانه نمایشگاهی که در مشهد برگزار کرده بودیم تصمیم گرفتم بروم و خودم را در مکانی که آن همه خاطره رنج آور برایم به جا گذاشته بود محک بزنم و اولین حسم بعد از پیاده شدن از قطار در راه آهن مشهد این بود که می خواهم به شهر خودم برگردم ! از خیابان ها و محله های آشنا که همه چیزش برایم خاطرات تلخ را زنده می کرد عبور می کردم و می گفتم :"خدایا این درد چقدر هنوز تازه است و چقدر هنوز توان نفرت ورزیدن دارم نسبت به همه چیز این شهر." این احساس تنفر برای منی که تلاش و آرزویم  فاصله گرفتن از احساسات افراطی بود، چیزی بود غیرمنتظره و ناخوشایند، که ناگزیر با آن روبرو شدم. وقایع روزهای بعد از ورودم ، شلوغی کارهای برپایی نمایشگاه، همکاری با همراهان، ملاقات دوستان قدیم و یافتن دوستی های جدید، همه و همه هر چند از آن سنگینی خفه کننده ای که در راه آهن داشت فشارم می داد و نفسم را تنگ می کرد، کاست و لحظات خوشی نیز به دنبال داشت، اما تا آخرین روز خاطرات ناخوشایند به من هجوم می آورند و من موفق نشدم بر آنها غلبه کنم.

امشب به شکلی کاملا اتفاقی موقع مرتب کردن کتابخانه ام به دفتری برخوردم که در روزهای نوجوانی ام در مشهد در آن چیز نوشته بودم یا طراحی کرده بودم.باز کردن دفتر و سرک کشیدن به دنیای آن دختر سیزده چهارده ساله که تلخ و افسرده و شاکی بود، محکی دیگر بود برای آنکه بدانم چقدر موفق شده ام با آن چیزی که پشت سرم آن همه رنج آور بوده، قطع ارتباط کنم. با آن همه خاطراتی که حالا دیگر زنده نگه داشتنشان به شکلی که قلبت را چنگ بیندازند و گلویت را بفشارند، فایده ای نمی توانست داشته باشد. درس هایی که باید می گرفتی و جز با مشقت هم ممکن نبوده را گذرانده ای و حالا فقط به این درد می خورند که بفهمی چرا پیش آمده اند و می باید چه بخشی از روحت را صیقل می داده اند.

بعد به فکر افتادم باید بتوانم راهی بیابم که در زمان کوتاه تری، از خاطره های تلخ و وقایع ناخوشایندم فاصله بگیرم به نحوی که بتوانم بدون آنکه مدت های زیادی در اعماق وجودم از یادآوری آنها رنج بکشم، به درس و پیامی که در پس آنهاست دست پیدا کنم. فکر کردم این خواست برای من اینطور می تواند متجلی شود که در لحظه ی وقوع اتفاق ناخوشایند یا پیشامدهای آزار دهنده، از خودم سوال کنم درسی که از این ماجرا باید بگیرم چه می تواند باشد؟و این سوال را باید جایی قبل از آنکه در کوران عواطف و احساساتم بیفتم، از خودم بپرسم. قبل از آنکه این طوفان سهمگین، ارکان حقیقی آن اتفاق را به هم بریزد و بعد هم به همان شکل از هم گسیخته و تکه پاره آن را در ذهنم بایگانی کند.

 بعد...به نظرم رسید چقدر دوست دارم سرعت سیطره بر احساسات و عواطفم را ـ نه فقط در سطوح ظاهری ـ تا جایی که در توان دارم ،بالا ببرم  و از فکر آنکه ممکن است یک روز به این مهارت دست یابم، دلم خوش شد و لبخندی هم بر لبم نشست...

 

 

 

 

می باید خود را از دام اوهام برهانیم

گر بر آن سریم که همه چیزی را دریابیم

می باید ایمان داشت

که به هنگام

تنها از نیروی فرزانگی خویش

مدد باید جست...

 

چیدن سپیده دم / مارگوت بیگل / ترجمه احمد شاملو