هنوز زندگی می کنم، بد نیست یک کم ٍ دیگر هم بنویسم
پیش خودت فکر می کنی وقتی بعد از مدتها برمی گردی تا در صفحه ات بنویسی،چیزهای خیلی خارق العاده ای خواهی نوشت! فکر می کنی کلی حرف داری از ایامی که بر تو گدشته و معلوم نیست چه شده که خیال کرده ای خیلی ها در این مدت منتظر بوده اند تا از روزگاران غریبی که داشته ای بخوانند!خب...آدم است دیگر،گاهی وهم برش می دارد.
بعد می نشینی،حواست را متمرکز می کنی و به صفحه باز روبه رویت خیره می شوی و بعد از لحظاتی که در سکوت می گذرد می پرسی :خب! حالا چه؟
نفس عمیقی می کشی و این طور مثلا تلاش می کنی باز هم بیشتر متمرکز شوی،اما از آن همه وقایع وحرفها و تعریفهای خارق العاده، چیزی به خاطر نمی آوری...
لحظاتی را بی هیچ حرکتی روبه روی مانیتور می نشینی.کامپیوترت ـ درست مثل مغزت ـ بعد از گذشت دقایقی به حالت نیمه هوشیار می رود و صفحه سیاه می شود.به انعکاس تصویر خودت در صفحه مانیتور زل می زنی و می گویی :" آهای! کجایی؟چه خبر؟ " و بعد وقایع و تصاویر قطار می شوند. آدمهایی که با تو حرف زده اند،کسی که با لبخند چیزی پرسیده و اشکی که گونه ات را قلقلک داده. خنده بلندی که در جنگل سبز سر دادی و صدایش به شکل عجیبی در همه جا پیچیده.غذایی که عطرش تو را به کودکی ات پرتاب کرده و کتابی که تو را به آروزهای فردایت برده.هدیه ای که غیرمنتظره از جایی رسیده و امیدهایی که به ناگاه به ناامیدی بدل شده اند.درهایی که باز شده اند،درهایی که بسته شده اند،وقایع معمولی ِ منحصر به فرد. اتفاق های عادی ِ بسیار بسیار حیاتی...پیچیدگی ِساده ای به نام زندگی.
پس زندگی کرده ای. این ایام غریبی که می خواهی از آن حرف بزنی ـ که هیچ چیز غریبی هم در آن نیست، زندگی کردنی بوده که تنها تفاوتش با قبل در لحظه به لحظه بودنش بوده : غیر قابل پیش بینی،برنامه ناپذیر، نظمی پنهان در شلختگی ِ به ظاهر آزار دهنده ای که مدام غافلگیرت کند.درگیر تام و تمام نوعی از یک بازی شیطنت آمیز شدن که مدام دستت را پر و خالی می کند.
اینها را می نویسی و دیگر از فکر خارق العاده بودن وقایع صرف نظر کرده ای.بعد از مدتها آمده ای تا در صفحه ات بنویسی. شاید چون هنوز هم دوست داری به بهانه ای "بنویسی"،به بهانه اینکه هنوز داری زندگی می کنی و این می تواند همه داستان باشد. همه دلیلی که تو برمی گردی تا بعد از مدتها در صفحه ات چیزکی بنویسی...