شکار درختان سرخ

 

چند تایی از بچه ها،شکارچی ها را نیمه های شب دیدند که از میان شاخه های پهن ِ درختان سرخ، دزدانه سوی خانه ها حرکت کردند.تعداد شکارچی ها زیاد بود.به سمت خانه هایی که شیروانی نارنجی داشتند به تاخت می رفتند.خانه های آبی از حمله در امان می ماندند.کدخدا به همه هشدار داده بود اما باز هم تعداد شیروانی نارنجی ها بیشتر از آبی ها بود.

شکارچی های سرخ در حمله قبلی خواب خیلی ها را شکار کرده بودند: روشََنا خواب مردی را که عاشقش بود دیده بود.مردی که ناگهان او را ترک کرده بود تا به سمت دیگری از لذت برود.در خواب شنیده بود مرد از جایی سخت، او را ملتمسانه به آغوش خود فرامی خواند.روشَنا به دنبال او به ناکجاآباد رفته بود.گلستان خواب دیده بود که در شهر شهرت و ثروت و محبوبیت در انتظارش است، شبانه راه افتاده بود و سر از دره های پرخار و سنگ درآورده بود.کوهپای دیده بود که مرگ فرا می رسد و از ترس خودش را کشته بود...خیلی ها تا طلوع، تاب نیاوردند و شکار شدند.

بچه ها همان دم که سایه ها را دیدند فریاد زدند. هر چقدر توان داشتند در پاهایشان گذاشتند و به سوی خانه ها دویدند.بانگشان شب را می لرزاند. آنهایی که در خانه های آبی بیدار بودند به سوی "شیروانی نارنجی ها" رفتند تا اهالی شان را بیدار کنند.ماه کامل بود و باد بوی خواب را دیوانه وار پخش می کرد.

طلوع،آنهایی که شکار نشده بودند به درختان سرخ نگاه می کردند.درختان "خواب آور ِ شکارچی پرور". ریشه های کلفت و عمیقشان زیر دهکده جا خوش کرده بود.

یک نفر تبر برآورد و به سمت درختان رفت. دیگران با دهان از تعجب باز، چشمشان به او دوخته بود.بچه ها به دنبال مرد ِ تبر به دست دویدند.

درختان سرخ در روشنایی خورشید به خواب می رفتند.روز کوتاه بود،وقت تنگ و مرد و تبر، تنها.

 

 

داستانی که برایش فرقی نمی کند

 

در همین روزگار و همین اطراف زنِ واژه بافی هست که یک خانه کوچک دارد و یک دنیا که هر روز دارد بزرگتر می شود.شکم دنیایش از پنجره ها گاهی بیرون می زند،باد هم دستی به آن می کشد و پشه ها رویش جا خوش می کنند و همه اینها،البته مایه مسرت است.

عصرها از کوچه "اندیشه" می گذرد با سبدی در دستش که رنگین است از ایده های او برای شام.شام مفصل و شاهانه در آشپزخانه کوچک برای او و دوستانش.

خوراک همیشه عطر روشنی می دهد و گرمایش اشتها را به ملاطفت برمی انگیزد.بعد دوستان می رسند از راه های دور و نزدیکشان با سکوتی که در آن یک دنیا تجربه دارد خودش را پیدا می کند. شام در نور ملایم کرم های شب تاب ـ که آشپزخانه واژه باف را برای کاشانه خود انتخاب کرده اند ـ صرف می شود.

شام، نورانی صرف می شود و بدن هایشان را مثل یک شیشه اعلا، شفاف و عریان می کند. روی به هم باز می شوند تا سفر شبانه به پشت ابرها ممکن شود.

همان سکوت ادامه می یابد و ظلمت که با آنها صمیمی شده آن صورت پر تابش خود را به آنها نشان می دهد تا راه را در روشنی طی کنند.

آن سوی ابرها مدرسه ای هست.دوستانِ واژه باف،که باغبان یا آوازه خوان یا نقاش هستند،در آن مدرسه نامی ندارند.همه شبانه می روند تا چیزهایی را بفهمند.آنها قرار است معلم شوند.یک روز یا یک شبی...اما راستش این است که کسی نمی داند و این "قرار است معلم بشوند"  را هم من از خودم درمی آورم.خودپسندی قصه نویس ها همیشه داستان حقیقی را اسیر می کند. مرا گاهی وهم برمی دارد.یادم می رود آنها قراری و انتظاری ندارند.یادم می رود این داستان باید آزاد بماند...

 

 

مهمان و صاحب خانه

 

 خیال می کرد پیدایش کرده. همه جای خانه ای که به آن دعوت شده بود بوی یک آدم تازه را می داد.اما ببخشید،خیال می کنم اشتباهاً از لفظ "آدم" استفاده کردم.خب این کاملاً درست نیست.چون آن کسی که او پیدا کرده بود آدم نبود. یعنی یک "نفر" نبود. در واقع یک نفر ِ بیرونی نبود.یک جایی خیلی عمیق در درونش حضور داشت و خانه و زندگی درست و حسابی داشت.خانه اش خیلی خیلی زیباتر از مال او بود و اگر او خیال می کرد سرحال ترین گیاهان را در خانه اش پرورش داده گیاه های "صاحب خانه" هزاران بار پربارتر و انبوه تر و شاداب تر بود.

خانه زیبا سقف نداشت.مستقیم با ابرها در رابطه بود و ناهار دور یک میز گرد بزرگ با پرنده ها و پروانه ها صرف می شد.خانه پیچ و خم های بسیار داشت که هر بار یک جور خلق می شد.معماری اش اینطور بود که اصلا ساختار ثابتی وجود نداشت.می توانستی راه بروی و مسیر پیش رویت را یک جور خلق کنی.جایی که می خواهی، باغچه سبز کنی یا ناگهان اتاقی برای زرافه ها یا پاییز بسازی.

صاحب خانه گفت:" خیلی وقت است منتظرت هستم.خانه ام را توی دل تو هزاران سال است که دارم می سازم.صدای ساخت و ساز هیچ به گوش تو نرسید؟و این بوی خاص را حس نکرده بودی؟"

...چطور می شود که دیگر آدم کلمه ای برای توصیف یک رایحه نداشته باشد؟چطور می شود که یک جایی دیگر شبیه هیچ جایی نباشد؟...

گفت:"خانه ات خیلی زیباست. چنین ساختاری نادر است." صاحب خانه گفت:"ساختار و خانه ای وجود ندارد.اینها را می بینی چون تو فقط همین ها را باور کرده ای."

مهمان پرسید:"حالا باید چه کنم؟" صاحب خانه جواب داد:" هیچ،در این خانه راه برو و هر چه می خواهی خلق کن." مهمان محتاطانه اما با اشتیاقی حقیقی پرسید:"می شود اینجا بمانم؟"

 صاحب خانه دستش را مثل هدایت کردن یک نت در هوا تکانی ملایم داد و آینه ای در برابر مهمان ظاهر شد.

و مهمان دید که صاحب خانه است.

 

حریره بادام

 

چشم هایش را باز کرد.صدای خوش پرنده ها می آمد و بیرون پنجره بی نهایت سبز بود. با خودش فکر کرد باید از این درخت ها یاد بگیرم.در این شهر آلوده بی قرار چهارفصلشان را بی چشمداشت انجام می دهند.عین خیالشان هم نیست که هوا این همه کثافت است و مردم افسرده و عاصی اند و دیگر کسی به ندرت چشمش را می گرداند رو به یک جوانه سبز تازه و دهان به تحسین می گشاید.

عطسه ای کرد و از این افکار بیرون آمد.کنارش روی بالش کوچکی، بچه خوابیده بود.لب هایش کمی تر بود و از صورت گردش عطر گرم خوشایندی می آمد.موهای نرمش نامرتب شده بود و گردن کوچکش کمی عرق کرده بود.روی بچه را پوشاند.بلند شد. آرام،جوری که بچه را بیدار نکند.

پنجره را باز کرد.هوای خنک به صورت نیمه هوشیارش پاشیده شد.صبح آمد تا وسط های اتاق. پای گلدان هایش آب داد و شروع کرد با آنها به حرف زدن :" بچه امروز هم می ماند.نیامدند دنبالش.خیال نمی کنم کسی بیاید. انگار ماندنی شده اینجا.شما دوستش دارید؟ " برگ ها تکان کوچکی خوردند.

در آشپزخانه روز، تازه شده بود. همه چیز آماده بود تا به رغم هر چیز در خدمت زندگی قرار گیرد. چند تکه ظرف نشسته را شست.چای دم کرد و در یک کاسه سفید رنگ چند دانه بادام انداخت و رویشان آب داغ ریخت.پوست بادام ها را آرام کند. اولین باری بود که می خواست حریره بادام درست کند.

آخرین بادام را که پوست کند،بغض گلویش را گاز گرفت و چشم هایش سوخت.اشک از کناره گونه ها پایین آمد.سرش را روی کاسه برد.تصویر چشم هایش در آب پر از پوست بادام بود.صدای قل قل آب برایش همدردی کرد و بعد چیزی گرم روی ران هایش را نوازش داد. سربرگرداند: بچه بیدار شده بود.