دلشدگان
آدمهای انگشت شماری وجود دارند که آنقدر خودشان هستند که خودشان را دیگر مرکز عالم نمی بینند. آنقدر در همه عالم منتشرند که آزادی شان را هیچ چیزی نمی تواند در قفس کند. اینان افرادی غیرمنتظره اند که تمام حساب و کتاب های منطقی ذهن را بهم می ریزند بی آنکه نظریه صادر کنند یا حتی کلامی بگویند. تو می دانی که ثمره تلاشی بی چشمداشت هستند و می بینی که با تعریف هایی که موجود است، تطابقی ندارند. همان تعریف هایی که باعث می شود ما خیال کنیم خود بودن یعنی به کارهایی که "دلمان" می کشد، بها دهیم و آنها را با شور به انجام رسانیم و سراغ کارهایی که "دلمان" نمی کشد نرویم. گو اینکه که زندگی در دایره "دلخواه ها" همیشه بن بست است و گاهی هم ناچار می شویم و آن وقت کار را بی میلی و از سر انجام وظیفه انجام می دهیم.
اما این آدمها انگار دلشان چیز دیگری می شود. دلشان را دیگر این چیز و آن چیز "نمی کشد". زور دلشان بیشتر از این حرفهاست یا انگار یک چیز بسیار قدرتمندتری دلشان را قلاب کرده یا تنگ در آغوش گرفته و بی وقفه آن دل، با آن چیز مبهم ِ نیرومند عشق می ورزد و وسیع می شود.
آدمهایی وجود دارند که ارزش خودشان را در بیرون آمدن از دایره تنگ این پرسش ِ بی پایان که "دلم می خواهد یا دلم نمی خواهد" می یابند و در جهدی خستگی ناپذیر آن انسانی را می سازند که هیچ گاه "دلش" برای خودش نمی سوزد و "حسرت به دل" هیچ چیزی نیست. روزگار او از بزرگترین برکاتی که در روی این زمین ِ بی برکت ممکن است نصیب گردد، لبریز می شود : هیچ گاه دلش نمی گیرد، تنگ نمی شود، نمی شکند، سپرده و اسیر نمی شود.
آدمهایی هستند، انگشت شمار که هیچ غصه ای، آرامش را از دل آنان نمی گیرد.آدمهایی که دلشان نمی میرد...