این زن، خیلی " زنه".

یک ساله که با هم آشنا شدیم و دوستیمون بدون قضاوت در مورد همدیگه و علی رغم تفاوت های زیادمون با هم، خوب و راحته.

داره سیگار می کشه و انگشتاش می لرزه .

هجده سالگی ازدواج می کنه با مردی که خیلی از خودش بزرگ تر بوده و اون جور که می گه در تمام ده سال زندگی مشترکش هر روز بیشتر از قبل شیفته شوهرش شده. یه دختر داره مثل دسته گل که سال دیگه می ره مدرسه.

نگاش می کنم. نگام نمی کنه. حرفی نمی زنم. دقایقی به سکوت در دود سیگار می گذره.

بعد می گه  و می گه. گریه می کنه و کلافه ست. می ترسه. از خودش. از همه چیز در مورد خودش.

به حلقه های دود که دور صورتش می چرخن خیره شدم و میشنوم که می گه : از یک سال پیش که شوهرم  مجبور شده واسه کار بره از تهران، مردا توی اداره یا دانشگاه دور و برم می پلکن.امونم رو بریدن. یعنی قبلا هم بودن اما حالا خیلی ذهنمو درگیر می کنن. وقت و بی وقت زنگ می زنن و من کثافت هم باهاشون حرف می زنم.  همش زیر سر خودمه . تظاهر می کنم که نمی خوام و این " شوهر داشتنم " خیلی برام مهمه .ولی... دوست دارم که باهاشون حرف بزنم . می خوام که تعریف تمجیدهاشون رو بشنوم. از این احساس سرشارم می کنن که زیبام، دوست داشتنیم و هنوز خواهان دارم. نمی خوام به شوهرم خیانت کنم  ولی فقط یه قدم دیگه به سقوطم مونده.

یه سیگار دیگه روشن می کنه :  از این که می بینم ذاتا آدم تنوع طلبی هستم ترس برم داشته...از این که عشق شوهرم  نمی  تونه جلومو بگیره دارم دیوونه می شم...می خوام از این شهر لعنتی برم. کاش بتونم تا آخر این ترم هم طاقت بیارم  و بعد با دخترم میریم و با شوهرم توی همون شهر کوچک و محدود که می دونم خسته م می کنه زندگی می کنم. یه زندگی معمولی و امن...اگه کج  برم . نمی تونم خودمو ببخشم. اون به من اعتماد کرده...

می دونم سوال بدیه اما ازش می پرسم  اگه فهمیدی در تمام این مدت که داشتی سر وفاداریت با خودت کلنجار می رفتی ، اون با کس دیگه ای...

می گه : برام مهم نیست من خیلی بیشتر از اون دوستش که دارم به خاطر این کار ترکش کنم...

خدایا...چه ملغمه عجیبین آدم ها  و به خصوص زن ها. چه قدر خواهش های متضاد چقدر احساسات متناقض. چقدر تعریف های درهم و برهم که قاعده بر نمی داره .

بغلش می کنم و اشک می ریزه. حس می کنم درکش می کنم و نمی دونم باید یقه کی رو گرفت. بهش می گم چند ماه دیگه مونده. می گم بهترین کار اینه که بره ، اینه که نزدیک شوهرش باشه...نمی دونم دیگه چی باید گفت وقتی یه آدمی می دونه که خودش می خواد و می دونه که نباید بخواد.

این قضیه فکریم کرده. همش دارم از خودم می پرسم : آخر قصه چی میشه؟ زن می تونه خودشو از این ورطه بیرون بکشه و به ساحل امن برسه یا تسلیم می شه و...

با خودم می گم نگاه کن از یکی بود یکی نبود،  کلاغه چه راه ها و چاه ها که نداره تا آخرش هم آیا به خونه برسه آیا نرسه...

ولی دلم می خواد با همه تلخی همه چیز بتونم آخر این قصه بنویسم :  کلاغه به خونه ش  رسید.