حریره بادام
چشم هایش را باز کرد.صدای خوش پرنده ها می آمد و بیرون پنجره بی نهایت سبز بود. با خودش فکر کرد باید از این درخت ها یاد بگیرم.در این شهر آلوده بی قرار چهارفصلشان را بی چشمداشت انجام می دهند.عین خیالشان هم نیست که هوا این همه کثافت است و مردم افسرده و عاصی اند و دیگر کسی به ندرت چشمش را می گرداند رو به یک جوانه سبز تازه و دهان به تحسین می گشاید.
عطسه ای کرد و از این افکار بیرون آمد.کنارش روی بالش کوچکی، بچه خوابیده بود.لب هایش کمی تر بود و از صورت گردش عطر گرم خوشایندی می آمد.موهای نرمش نامرتب شده بود و گردن کوچکش کمی عرق کرده بود.روی بچه را پوشاند.بلند شد. آرام،جوری که بچه را بیدار نکند.
پنجره را باز کرد.هوای خنک به صورت نیمه هوشیارش پاشیده شد.صبح آمد تا وسط های اتاق. پای گلدان هایش آب داد و شروع کرد با آنها به حرف زدن :" بچه امروز هم می ماند.نیامدند دنبالش.خیال نمی کنم کسی بیاید. انگار ماندنی شده اینجا.شما دوستش دارید؟ " برگ ها تکان کوچکی خوردند.
در آشپزخانه روز، تازه شده بود. همه چیز آماده بود تا به رغم هر چیز در خدمت زندگی قرار گیرد. چند تکه ظرف نشسته را شست.چای دم کرد و در یک کاسه سفید رنگ چند دانه بادام انداخت و رویشان آب داغ ریخت.پوست بادام ها را آرام کند. اولین باری بود که می خواست حریره بادام درست کند.
آخرین بادام را که پوست کند،بغض گلویش را گاز گرفت و چشم هایش سوخت.اشک از کناره گونه ها پایین آمد.سرش را روی کاسه برد.تصویر چشم هایش در آب پر از پوست بادام بود.صدای قل قل آب برایش همدردی کرد و بعد چیزی گرم روی ران هایش را نوازش داد. سربرگرداند: بچه بیدار شده بود.