مهمان و صاحب خانه
خیال می کرد پیدایش کرده. همه جای خانه ای که به آن دعوت شده بود بوی یک آدم تازه را می داد.اما ببخشید،خیال می کنم اشتباهاً از لفظ "آدم" استفاده کردم.خب این کاملاً درست نیست.چون آن کسی که او پیدا کرده بود آدم نبود. یعنی یک "نفر" نبود. در واقع یک نفر ِ بیرونی نبود.یک جایی خیلی عمیق در درونش حضور داشت و خانه و زندگی درست و حسابی داشت.خانه اش خیلی خیلی زیباتر از مال او بود و اگر او خیال می کرد سرحال ترین گیاهان را در خانه اش پرورش داده گیاه های "صاحب خانه" هزاران بار پربارتر و انبوه تر و شاداب تر بود.
خانه زیبا سقف نداشت.مستقیم با ابرها در رابطه بود و ناهار دور یک میز گرد بزرگ با پرنده ها و پروانه ها صرف می شد.خانه پیچ و خم های بسیار داشت که هر بار یک جور خلق می شد.معماری اش اینطور بود که اصلا ساختار ثابتی وجود نداشت.می توانستی راه بروی و مسیر پیش رویت را یک جور خلق کنی.جایی که می خواهی، باغچه سبز کنی یا ناگهان اتاقی برای زرافه ها یا پاییز بسازی.
صاحب خانه گفت:" خیلی وقت است منتظرت هستم.خانه ام را توی دل تو هزاران سال است که دارم می سازم.صدای ساخت و ساز هیچ به گوش تو نرسید؟و این بوی خاص را حس نکرده بودی؟"
...چطور می شود که دیگر آدم کلمه ای برای توصیف یک رایحه نداشته باشد؟چطور می شود که یک جایی دیگر شبیه هیچ جایی نباشد؟...
گفت:"خانه ات خیلی زیباست. چنین ساختاری نادر است." صاحب خانه گفت:"ساختار و خانه ای وجود ندارد.اینها را می بینی چون تو فقط همین ها را باور کرده ای."
مهمان پرسید:"حالا باید چه کنم؟" صاحب خانه جواب داد:" هیچ،در این خانه راه برو و هر چه می خواهی خلق کن." مهمان محتاطانه اما با اشتیاقی حقیقی پرسید:"می شود اینجا بمانم؟"
صاحب خانه دستش را مثل هدایت کردن یک نت در هوا تکانی ملایم داد و آینه ای در برابر مهمان ظاهر شد.
و مهمان دید که صاحب خانه است.