داستانی که برایش فرقی نمی کند
در همین روزگار و همین اطراف زنِ واژه بافی هست که یک خانه کوچک دارد و یک دنیا که هر روز دارد بزرگتر می شود.شکم دنیایش از پنجره ها گاهی بیرون می زند،باد هم دستی به آن می کشد و پشه ها رویش جا خوش می کنند و همه اینها،البته مایه مسرت است.
عصرها از کوچه "اندیشه" می گذرد با سبدی در دستش که رنگین است از ایده های او برای شام.شام مفصل و شاهانه در آشپزخانه کوچک برای او و دوستانش.
خوراک همیشه عطر روشنی می دهد و گرمایش اشتها را به ملاطفت برمی انگیزد.بعد دوستان می رسند از راه های دور و نزدیکشان با سکوتی که در آن یک دنیا تجربه دارد خودش را پیدا می کند. شام در نور ملایم کرم های شب تاب ـ که آشپزخانه واژه باف را برای کاشانه خود انتخاب کرده اند ـ صرف می شود.
شام، نورانی صرف می شود و بدن هایشان را مثل یک شیشه اعلا، شفاف و عریان می کند. روی به هم باز می شوند تا سفر شبانه به پشت ابرها ممکن شود.
همان سکوت ادامه می یابد و ظلمت که با آنها صمیمی شده آن صورت پر تابش خود را به آنها نشان می دهد تا راه را در روشنی طی کنند.
آن سوی ابرها مدرسه ای هست.دوستانِ واژه باف،که باغبان یا آوازه خوان یا نقاش هستند،در آن مدرسه نامی ندارند.همه شبانه می روند تا چیزهایی را بفهمند.آنها قرار است معلم شوند.یک روز یا یک شبی...اما راستش این است که کسی نمی داند و این "قرار است معلم بشوند" را هم من از خودم درمی آورم.خودپسندی قصه نویس ها همیشه داستان حقیقی را اسیر می کند. مرا گاهی وهم برمی دارد.یادم می رود آنها قراری و انتظاری ندارند.یادم می رود این داستان باید آزاد بماند...