زمانی برای مداوایی عمیق تر
سلامتی تاجی است بر سر انسان که تنها بیمار قادر به دیدن آن است.
اینو مادرم از روی برد بیمارستان و پشت نسخه من ، در حالی یادداشت کرد که من با درد فراوان در اورژانس تهران کلینیک نشسته بودم ومنتظر لحظه شکوهمندی بودم که پنسیلین یک میلیون و دویست تجویز شده ام رو تزریق کنم.
مادر همینو نوشته بود و من بعد از اون روز ده روز تمام فرصت پیدا کردم که به این جمله فکر کنم و به زندگی ام و روش هام برای زندگی کردن.
در بستر سخت و تب دار بیماریم به تنبلی ها و سستی هام فکر کردم و به کارهایی که مدت ها بود دوست داشتم انجام بدم و با فلسفه های عجیب و غریب و فقط به خاطر بی حالی و بی حوصلگی و راحت طلبی از امروز به فرداهایی که نمی رسید ، موکولشون کرده بودم.
در همه جنبه های زندگیم حفره هایی وجود داره و انباشتگی هایی.
در همه تصمیم گیری هایم کندی هایی وجود داره و شتابزدگی هایی.
لازمه آدم خودشو عملی دوست داشته باشه.
لازمه آدم همون قدر که به معشوقش می رسه و یا حتی بیشتر به خودش برسه.
باید از همه امکانات استفاده کرد و از همه کمبود ها سود برد.
باید عمیقا تکون خورد و حرکت کرد.
باید توی حرکت پیگیر بود و همه این کارها رو فقط و فقط برای ارتقای تنها دارایی موقت هر آدمی یعنی "خود" ِ آدم انجام داد.
آره...این روزها که خبری نبود ازم توی این فکرها بودم و در این حال ها.
بیمار اما در حال مداوا...
و البته همین حالا هم در حال مداوا هستم. مداوایی همیشگی که پایانی نداره.