آیا واقعاْ : 

انسان موجودی اجتماعیه؟

خواستن توانستنه؟

از محبت خارها گل می شه؟

خنده بر هر درد ِ بی درمان دواست؟

خانواده نهادی مقدسه؟

زن و مرد مکمل هم هستن؟

فرزند صالح که گلی است از گل های بهشت، اصولا وجود داره؟

دل شکستن هنر نمی باشد؟

نابرده رنج گنج میسر نمی شود؟

هر که بامش بیش برفش بیشتر؟

ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه؟

از کوزه همان برون تراود که در اوست؟

جوینده یابنده س؟

دل به دل راه داره؟

کاچی بهتر از هیچی؟

دو صد گفته چون  نیم کردار نیست؟

.

.

.

 

وای که چه قدر عصبانیم :

هر چه رشته بودم پنبه شده

از اونجا رونده  از اینجا مونده شدم

نه راه پس دارم نه راه پیش

 

 

مرده شورمو ببرن که هم در لحظه ای که عصبانیم می دونم که :

آش کشک خالمه

دیکته ی ننوشته غلط نداره

زمین بره آسمون  آسمون بیاد زمین همش روز از نو روزی از نو ی لعنتی شروع می شه...

 

ما دیگه غلط بکنیم رو دیوار کسی یادگاری بنویسیم

خری که توی گل می مونه حتما از کرگی دم نداشته

بازم جای شکرش باقیست که : بالاتر از سیاهی رنگی نیست...