چطور همه چیز این شکلی شد.
پنیری که مزه گچ ِ خیس می داد ، صبح اول صبحی حالشو حسابی گرفته بود و با چشم های پف کرده و همون جور که چایی شیرینیشو یک ربعی می شد که هم می زد ، به سطل توالت فکر می کرد که نسبت به کاسه توالت فرنگی در موقعیتی نبود که بشه در حال نشسته، آدم با یه پاش پدال سطل رو فشار بده و درشو باز کنه و با یه دستش و با مهارتی شبیه قهرمان های پرتاب دیسک دستمال توالت خیس و مچاله شده رو درست بندازه توی سطل...
" پنیر فقط پنیر ِ تبریز..." اینو زیر لب به گیزلا گفت که تنها خواهر دو قلو و هووش بود که می تونست باهاش صبحانه بخوره . گیزلا موافق بود، اما مثل همیشه تذکر داد که اصولا خوردن پنیر در دراز مدت آدمو خنگ می کنه و البته بعدش اضافه کرد که همراه کردن چند تا گردو به ترکیب نون و پنیر می تونه اندکی تعادل رو برقرار کنه.
حوصله شوهرشون رو نداشتن که داشت توی دستشویی فین می کرد و مطمئن بودن که بعدش درست کاسه دستشویی رو آب نمی کشه و اونا باید پشت سرش برن و با دستکش و وایتکس بیفتن به جون دست شویی ، البته بعد از این که در دو جمله کوتاه مثل همیشه به شوهرشون حالی می کردن که اون کثیف ترین مردیه که ممکنه وجود داشته باشه :" عزیزم ، تو یک کثافت درجه یک هستی و ما حتم داریم توی دنیا لنگه ت پیدا نمی شه."
مرد هم مثل همیشه چیزی حالیش نمی شد و دهن دره ای می کرد و پیشونی شو می خاروند از این که مجبور نبود اَن دماغ های خودشو پاک کنه کلی خوشحال می شد . اَن دماغ های گل گلی ، گل منگولی رنگ وارنگ توی کاسه روشویی لیز می خوردن و بازی می کردن به هم آب می پاشیدن و از این که از خِفت ِ سوراخ دماغ های ابله ترین شوهر ِ دو زنه ی عالم بیرون اومدن کلی شاد بودن. بعد که خسته می شدن هر کدوم یه وری می چسبیدن و آفتاب می گرفتن و شکمش هاشون رو باد می کردن ، غافل از این که قراره وسواسی ترین خواهر دوقلوهای عالم که هووی هم بودن با وایتکس و برس تیشه یه ریشه ی ژله ایشون بزنن و تموم...
بچه هاشون- منظورم بچه های اَن دماغ ها نیست بلکه بچه های اون دو زن و یک مرده - ازشون متنفر بودن به خصوص از مادرهاشون که از آرنج به هم چسبیده بودن یعنی در واقع فقط بخشی از پوست ِ آرنج ها به هم جوش خورده بود و جدا سازی شون با این که از آب خوردن هم راحت تر بود اونا هیچ وقت رضایت نداده بودن از هم جدا بشن و حتی شب زفافشون از غلت واغلت زدن های اضافه پرهیز کرده بودن مبادا از هم پاره بشن.
خلاصه بچه ها رفته بودن یه جایی رو اجاره کرده بودن . یک سال اول تا تونسته بودن ریخت و پاش کرده بودن و ظرف ها رو هفته ای یک بارهم نمی شستن. هر چی خورده نمی شد اون قدر در مجاورت هوای آزاد قرار می گرفت تا تبدیل به کمیاب ترین نوع ِ کپک های خودرو می شد و بعد روزی که عمو لویی اومد بهشون سر بزنه متوجه شد که اون ها لااقل هشتاد و چهار نوع باکتری و قارچ متفاوت تولید کردن که نمونه اش در دنیای علم یافت نمی شه. عمو لویی بچه ها و قارچ های دست سازشون رو برد آزمایشگاهش . بچه ها همون جا به عنوان تولید کننده ی قارچ هایی که می شد ازشون به عنوان سوخت موشک استفاده کرد مشغول به کار شدن و عمو لویی از قِبَلشون ثروت ها که به جیب نزد!
همه داشتن خوشبخت می شدن که گیزلا وخواهرش رو یه دسته از فضایی های بی پدر و مادر دزدیدن ومغزشون رو با یه جور میمون های مریخی عوض کردن و وقتی بعد از پنج ساعت که برابر با پنجاه سال نوری بود برشون گردوندن به سیاره زمین، شوهر ابلهشون دو تا خواهر دوقلوی دیگه رو گرفته بود که اون ها هم از گوش به هم چسبیده بودن و همون قدر به هم وابسته بودن که گیزلا و اون یکی. اونا وقتی رسیدن که شوهر سابقشون داشت دیگه می مرد.
گیزلا و خواهره گفته بودن به جهنم و از اون جایی که هوش اون میمون های مریخی سه برابر انیشتین ِ ما بود ، در عرض یک سال تونستن مدارج بالای علمی و نظامی و سیاسی رو طی کنن و برن آمریکا و ایتالیا و فرانسه ، مافیا راه بندازن و نصف دنیا رو نقد از خدا بخرن و بقیه ش رو هم قسطی با شیطون معامله کنن.
از اون طرف بیماری وسواس توی مریخ شایع شد و مثل یک طاعون ِ ذهنی آدم فضایی ها رو قلع وقم کرد. اونا از شدت وسواس، کل موجودیت و حیات روی سیاره رو سابیدن و از بین بردن. از اون روز بود که مریخ خالی از سکنه شد و تنها سیاره ای که دوام اورد به دلیل ِ این که کثیف و نامنظم بود و کثافت و بی نظمی به صورت یک فرصت برای دست یابی به ثروت و قدرت دراومده بود، زمین ِ ما بود.
اما هنوز هم زمین به صورت سطل آشغالی گِرد، دیوانه وار به دور خورشید می چرخه و خورشید دیوانه وار به این فکر می کنه که چطوره یک شعاع جهان سوز از اندام داغ ِ خودشو مثل یه دستمال توالت مچاله شده توی این سطل آشغال بندازه تا همه چیز آب بشه و بره توی سوراخ توالت و خدا سیفون رو بکشه و شاید این جوری همه چی مثل اولش بشه...
به خاطر گیزلا و خواهرش و هوش مریخی شونه که دنیا هنوز دنیاست و هیلاری ممکنه از اوباما ببره.
به خاطر گیزلا و خواهرش با اون مغزهای مریخی شونه که قیمت نفت در بازارهای جهانی بالا می ره و گوجه فرنگی و لیمو ترش از دانشگاه آزاد گرون تر می شه.
به خاطر خیانت فضایی هاست که ما تحریم شدیم و اوضاع از این هم بدتر می شه مگر این که سعی کنیم پنیر رو از برنامه غذایی مون حذف کنیم و با خوردن بی رویه گردوی کیلویی سیزده هزار تومن مغزمون رو از مغز اون میمون های مریخی فعال تر کنیم ، گیزلا و خواهرشو به درک واصل کنیم واون قدر مستقل بشیم که اَن دماغ هامون رو خودمون از کاسه روشویی پاک کنیم.
به امید روزی که هوش مصنوعی و امپریالیست ِ جهان خوار از پهنه گیتی خانوم محو بشه!