چند تا چیزو باید حتما بهتون بگم :

دیگه تصمیمم رو گرفتم.

 من باید در عالم رویاهام یک پارتنر ِ جدی داشته باشم . توی عالم واقع پیدا کردنش یک کم کار سختی شده این روزا...

یک پارتنر ِ ایده آل ِ درجه یک : باهوش ، جذاب ، حاضر جواب که حتما هم مرده باشه . مگه نشنیدین که می گن : یه پارتنر ِ بی نقص یه پارتنر ِ مرده ست!

معهذا این سه نفر کاندیدهای اصلی من هستن. با سمت راستی  که آشنایی دارین" شل سیلور استاین".

همون طور که می دونین یک بار با هم یک کم ازدواج کردیم (برای اطلاعات بیشتر راجع به مراسم ما رجوع شود به شل سیلوراستاین و رویاهای یک دختر دم بخت) و خب نشد دیگه...بعضی وقت ها هوش ِ زیادی ِ طرف هم کار دست آدم می ده!

چون شل زیادی معروفه و در ضمن خودش خواسته از شعرهاش توی هیچ وبلاگی نوشته نشه نمی تونم نمونه شاهکارهاشو واستون این جا بگذارم . می ترسم ناراحت شه و خلقش سگی بشه. می دونین که اون نیمه دیوانه ست و کمی هم پارانویا و یک سر سوزن هم اسکیزوفرنی داره...

 

وسطی "ریچارد براتیگان "  نویسنده نابغه آمریکایی است که تازگی ها رفتم تو نخ و کوکش و راستش اون قدر دلمو برده که می تونم همین آلان خوابشو ببینم و توی خواب ازش خواستگاری کنم و امیدوار باشم که قبول می کنه . آخه اون جور که من دستگیرم شده از زن های مومشکی خوشش میاد!

" در رویای بابل" رو سه بار خوندم و تمام ِ رد پاهای ریچارد رو توی جای جای ِ کتاب بو کشیدم! آخه چه جوری می شه از کسی که کتابشو این جوری شروع می کنه گذشت :

"دوم ژانویه ی  1942 خبرهای خوب و بدی داشت.

اول خبر خوب : فهمیدم مرا برای خدمت در نظام وظیفه " نامناسب" تشخیص داده اند و به عنوان بچه سرباز به جبهه ی جنگ جهانی دوم اعزام نمی شوم.مساله اصلا بی علاقگی من نبود چون من جنگ جهانی دوم ام را پنج سال پیش در اسپانیا جنگیده بودم و یک جفت سوراخ گلوله هم در ماتحتم داشتم که این را اثبات می کرد.

اصلاً سر درنمی آورم چرا تیر به ماتحت ام خورد.به هر حال یک داستان جنگی مزخرف بود.به مردم که می گویی ماتحت ات تیر خورده ، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند.جدی ات نمی گیرند، اما این دیگر مساله ی من نبود.جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع می شد برای من تمام شده بود..."

چطوری می شه ازش گذشت، حتی اگه واقعا توی ماتحتش یک جفت سوراخ ِ گلوله داشته باشه! من که به اون جا کاری ندارم و تازه این جریان ماتحت اون قدرها رویایی به نظر نمی رسه...پس بی خیال.

 

و تصویر سمت چپ متعلق به "جروم دیوید سالینجره" که تنها نویسنده ی پس از جنگ در امریکاست که آثارش با استقبال مواجه شده. تنها نقطه ضعفش از نظر من اینه که قیافه اش یک کم زیادی بچه مثبته و خب این در مقابل" شل "و "ریچارد "که هر کدوم ظاهر هیپی وار مخصوص به خودشون دارن، از شما چه پنهون که خیلی به چشمم می یاد...نمی دونم "ناتور دشت" را خوندین یا نه، اما من درست سر فصل سوم بود که عاشقش شدم ...آره خوب یادمه که وقتی اون چند خط طلایی ِ شروع فصل سه رو خوندم احساس کردم با این آدم باید نشست و حداقل یه قهوه خورد باهاش حرف زد و بعد به همین حد بسنده نکرد و پیشنهادهای بی شرمانه داد!

 اینه اون چند جمله جادویی:

" من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده.افتضاحه.حتی وقتی دارم می رم سر کوچه مجله بخرم ، اگه کسی ازم بپرسه کجا می ری نذر دارم بگم دارم می رم اُپرا..."

داستان های سالینجر پر از شخصیت هاییست که همشون یه جورایی همین شکلی با خودشون روراستن.آدم هایی بعضاْ خیلی بی عار و مطرود از جامعه. آدم های درون گرایی که مظهر کامل همه ی کثافت ها و نجابت ها  حقایق و دغل کاری ها  خوش قلبی و فساد و  خلاصه جمیع اضدادند.آدم هایی به شدت واقعی که قرار نیست بی خود خوب یا بد به نظر برسند.

 

انتخاب سختیه.احتیاج به کمک دارم.بالاخره می تونم یکیشون رو برای اول کار و موقتاً انتخاب کنم، نمی تونم؟

بالاخره هر رابطه ای حتی با نوابغ ادبیات جهان هم که باشه محدودیت ها و سختی های داره ، مثلا شاید شل توی خواب خیلی خر و پف کنه یا ریچارد موقع خوردن چای اونو هورت بکشه یا واسه پیدا کردن ِ سوژه دلخواهش برای نوشتن مجبور باشه انگشت توی دماغش کنه ، سالینجر از وبلاگم خوشش نیاد یا همش بخواد واسم آقا معلم بازی دربیاره...

به هر حال لطف کنید یک همفکری بدید، پیشنهاد بدید، بگید که به نظرتون کدوم برای شروع جفت مناسب تریه...

 

 

 بعد این که:

 نویسنده وبلاگ "ابزوتاس" که وبلاگیه بدون هیچ داعیه ای در هیچ زمینه ای و فقط محلی برای "شر و ور " نوشتن - البته به عقیده من به روشی کاملا هوشمندانه -در پاسخ به یک نفر که برای پست قبلی من – چطور همه چیز این شکلی شد -  کامنت آموزشی(!) در مورد سنجش درست فاصله  و سال نوری  گذاشته بود، شعری به سبک و سیاق ِ خودش نوشته است. چنانچه کمی با نوشته های عجیب میانه دارید یا بلدید به بعضی خل بازی ها بخندید ، حتما دنبال مطلب جدی نگردید و هی سوال نکنید : یعنی چه ؟ سری بزنید. من که خواندم و خوشم آمد. وبلاگیست که از ظاهر نوشته ها نمی توان در موردش قضاوت کرد. وبلاگیست سوای همه وبلاگ ها.نمی دانم...من که دوستش دارم.

 

  

و آخرش هم این که اون پست "کلاغه به خونش می رسه" را یادتونه؟...کلاغه به خونش نرسید.

 

...همین.

 

 

 

 

 

 

 پس نوشت۱ : راستش به شک افتادم که ریچارد براتیگان حتما و کاملا الان مرده یا نه...اگه کسی از مرده یا زنده ش خبری داره لطفا به من بگه.

اگه زنده بود فقط یه گوله توی پاش شلیک کنین.الان که بهتر فکر می کنم می بینم این یکی رو زنده می خوام.

پس نوشت ۲: عجب پست خر تو خری گذاشتم امشب...